شنبه 16 شهریور 1387

مرتضی

   شنبه، 16 شهریور 1387


به نام حضرت دوست

ماه رمضان ماه قرآن، ماه میهمانی خدا است، ماه شب های قدر، ماه نزول نعمات و بایستی فرصت غوطه ور گشتن در رحمت حق را غنیمت شمرد.
سخن کوتاه می کنم و به اصل می پردازم:

این متنی است نوشته یکی از یاران جهادی که به درخواست خودش بدون ذکر نامش منتشر می کنم:


 مرتضی

باسمه تعالی


  
  اسمش مرتضی بود. از سال دوم وارد مفيد شده بود. خيلی هم بد دهن بود. ازون فحش های کوچه محله ای هميشه رو زبونش بود. ازش خيلی خوشم نمی اومد. اصلاً انگار روحياتمون با هم کاملاً متفاوت بود. نمی تونستم باهاش ارتباط برقرار کنم.
    قيافم خيلی معنوی می زد. به قول بچه ها گفتنی ، نور بالا می زدم. سال اول با بچه ها کمی اخت شده بودم. بين بچه ها، با خدا و نماز شب خون جا افتاده بودم. حالا دست زمونه زد و اين مرتضیِ بد دهن رو گذاشت کنار دست ما که ، خيلی ها بِهِم می گفتن: " ديدن تو خودش چهار رکعت نماز شبه ! " بعضی ها هم می گفتن: " طرف ، نماز آيات بَرِش واجب می شه ، وقتی تو رو می بينه ! "
خلاصه ما هم خودمونو يه کمی باور کرده بوديم. ولی اين جوری نبودم. گفتم که ، قيافم نور بالا می زد. ولی اونقدر پشت و جلوی ما گفتند ، که خودم هم باورم شده بود. البته خيلی هم پرت نبودم. قرآن و مفاتيح می خوندم ، ولی نه تا اين حد.
    خلاصه از وقتی که اين آقا مرتضی ، افتاد کنار دست ما تو کلاس ، ديگه شب و روز نداشتم. همش با خودم می گفتم: " ای خدا ! اين ديگه کيه انداختی کنار ما ؛ از اين بدتر نبود ! " بالاخره مجبور بوديم با هم کمی ارتباط برقرار کنيم. چهار کلام صحبت کنيم. البته ، چه صحبتی ! اون از سلامش که فقط "آمِ"شو می شنيدم ؛ اونم از حرف زدنش که از هر چهار تا کلمه ، سه تاش بد و بيراه و فحش و دری وری بود. اوّلها صحبت که می کرد ، سرم درد می گرفت. ولی کم کم عادت کردم. راستشو بخوايد ، خودم هم چند بار داشتم اون جوری می شدم ؛ ولی فوری سعی می کردم خودمو کنترل کنم. با خودم فکر می کردم: " من کجا و اين مرتضی کجا ! من اگه با اغماض ، طبقه پايين بهشت هم باشم ، اين يارو تو شوفاژخونه جهنمه ! "
    چند هفته همين طوری گذشت. من تو نگاه های تحقيرآميز و تکه کلام های تمسخر گونه ام اونو اذيت می کردم ؛ اونم منو از نگاه خودش شوت می دونست. تکيه کلامش هم ،" گمشو بابا " بود. يه روز اومدم تريپ امر به معروف بزنم ( خب تو يه سری جلسه هفتگی ها و هفته شهدای سال اول ، يه چيزهايی دستم اومده بود. ) گفتم: " ببين آقا مرتضی ! نمازتو که درست و حسابی نمی خونی ، لا اقل حرف زدنتو درست کن. " گفت: " گمشو بابا ! شما بچه سوسولا چی می فهميد. خوشی زده زير دلتون ، فکر می کنيد خيلی شاخيد. تو اگه بدبختی های منو داشتی ، نماز که سهله، دل و دماغ نداشتی صلوات هم برفستی! " با خودم گفتم: " ولش کن بابا ! اين ديگه کيه ! امر به معروف هم ازش گذشته؛ با اين چيز ها جواب نمی گيره. " ولی اين بدبختی هايی که گفت ، منو کنجکاو کرد ببينم منظورش چيه؟ اين بود که سعی کردم از اون روز به بعد يه کم بيشتر باهاش گرم بگيرم ، تا ته توی قضيه رو در بيارم. آخه از همون اول که اومده بود ، فکری شده بودم که يه همچين آدمی چه جوری می شه بياد مفيد. درسش خوب بود. هميشه جزو 10 نفر اول کلاس بود ، بچه خيلی کاری و فرزی بود ، ولی ظاهرش جاده خاکی می زد.
    چند ماهی گذشت. همين که بيشتر باهاش رفيق شدم ، يه چيز های مهمی از زندگيش فهميدم. اينکه بچه پايين شهره ، سمت شوش و راه آهن. پدرش تو بچگی فوت شده ، مادرش مريضه و دو تا برادراش معلول ذهنی اند. قسمتی از خرجشون رو عموش که تنها کسشونه با هزار گرفتاری و دنگ و فنگ جور می کنه. خودش هم مجبوره بعدازظهرها برای تأمين مخارج دوا و درمون مادرش ، تو بازار شاگردی کنه. تازه فهميدم چرا اينقدر بد دهنه. اما از اونجايی که بچه با استعداديه ، عموش سعی کرده که تو يه مدرسه خوب ثبت نامش کنه ، تا استعدادش کور نشه. اين بوده که اومده مفيد. همه اينارو از تيکه تيکه درد دلهاش ، از لابه لای يک مشت بد و بيراه بيرون کشيدم.
    رفاقت من و مرتضی تا يه جاهای خيلی زيادی پيش رفته بود. دلم براش می سوخت. بيچاره تقصير خودش نبود. دست زمونه اونو به اينجا کشيده بود. ولی من توانايی درک اينارو نداشتم. من که به طور خدادادی از يه زندگی معمولی و تقريباً مرفه بهره مند بودم ، در مقابل مرتضی واقعاً سوسول به نظر می رسيدم. کم کم داشتم شيفته شخصيتش می شدم. اصلاً باورم نمی شد که بتونم با يه همچين فردی تا اين حد رفيق بشم. يه ته اعتقادهايی داشت. مادرشو خيلی دوست داشت. هيچ وقت به مادرش قسم نمی خورد. برای سلامتی مادرش سگ دو می زد. معلوم بود که خانوادش مذهبی اند ، اما محيط مناسب تربيت براش فراهم نشده بود. نمی دونم چرا ، ولی احساس می کردم يه جرقه کارش رو درست می کنه.
    از وسط های سال دوم ، رفتارش خيلی بد شد. پرخاش می کرد ، دعوا می کرد ، بچه ها رو می زد ، بد دهنی می کرد. چون من تنها کسی بودم که درد دلش رو بِهِم گفته بود ؛ فقط من می تونستم آرومش کنم. باهاش صحبت کردم. دليل رفتارش رو ازش پرسيدم. متوجه شدم حال مادرش وخيم تر شده. نياز به عمل داره. مرتضی هم برای تأمين خرج عمل ، شبها هم کار می کنه. اين بود که سعی کردم بيشتر باهاش باشم. تو درد دلهاش از خدا برام می گفت. از عدل خدا ازم می پرسيد. من هم که چيزی بلد نبودم. فقط سعی می کردم آرومش کنم.
    آخر سال دوم ، يعنی زمانی که مرتضی فقط يک سال بود به مفيد اومده بود ، عذرش رو خواستند. می گفتند با اينکه درسش خوبه ، ولی رفتارش مورد قبول ما نيست. خلاصه با پا درميونی عموش ، تعهد دادند که بهتر بشه. اين بود که سال سوم هم در مفيد موندنی شد. اول سال سوم مادرش فوت کرد. مرتضی چنان به هم ريخت که ديگه من هم نمی تونستم آرومش کنم. مسئولين مدرسه از اين موضوع با خبر بودند. با مشاوره آرومش کردند. درسش هم خيلی لطمه خورد. من که دلم خيلی براش می سوخت. اما کم کم به اوضاع معمولی برمی گشت.
    اون روزها من و مرتضی هميشه با هم بوديم. يه روز نزديکای ثبت نام جهادی بود. خب چون من جهادی دو سال پيش رو رفته بودم و خيلی هم جواب گرفته بودم و عاشق جهادی شده بودم ؛ در تب و تاب اين بودم که سال سوم هم برم. اين بود که مدام جهادی ، جهادی می کردم و از زبونم نمی افتاد. يه روز مرتضی ازم پرسيد: " اين جهادی که ميگن چيه؟ " گفتم: "بهه! نمی دونی؟" گفت: " خب چرا ، ولی بماسش چنده؟! " متوجه نشدم. پرسيدم: " چی چيش چنده؟! "گفت: "يعنی چی به ما می ماسه؟!" گفتم: "يعنی چی؟" گفت: "بابا يعنی فايدش چيه؟ " گفتم: " يعنی تو نمی دونی؟ " گفت: "نه والّا." گفتم: "خب همون بهتر که ندونی؛ چون هر چی من توضيح بدم ، می دونم که فايده ای نداره ! "
    خلاصه گذشت. من تو ثبت نام جهادی قبول شدم. اما اون سال به دليل مشکلاتی که داشتم ، نمی تونستم برم. اين موضوع ذهنمو خيلی مشغول کرده بود. خيلی هم ناراحت بودم. يه روز مرتضی دوباره گير داد که ، آقا اين جهادی که می گفتی چی شد؟ يه دفعه فکری تو کلّم جرقه زد. به مرتضی گفتم: " ببين يه چيزی بِهِت می گم ، الآن گير نده ته و توشو در بياری. " گفت: " خب چيه؟ جهادی رو می خوای توضيح بدی ديگه ، نه؟ " گفتم: " آره ، آره ، همونه. اين برگه ثبت نامو می گيری می ری پيش معلم راهنما. می گی من و فلانی توافق کرديم ، من به جای اون برم جهادی. اگه گفت خودش کو ، بگو بعداً مياد با خودتون صحبت می کنه. " تا اومد دهنشو باز کنه يه چيزی بگه ، حرفشو در نطفه خفه کردم و گفتم: " ديگه گير نده ديگه. " سريع راهيش کردم سمت اتاق معلم راهنما و خودم دويدم تو حياط. از شوق فکری که به سرم زده بود ، داشتم بال درمی آوردم. هم خودم جامو از دست نمی دادم ، هم به مرتضی می فهموندم که جهادی چيه. مطمئن نبودم که مرتضی با اين وضعش از جهادی جواب می گيره يا نه ، ولی از يه چيزی مطمئن بودم: اينکه مرتضی پاش بيفته جهادی هم می ره ، ولی حيف که اولاً اطلاع نداره ؛ ثانياً قيافش اينقدر تابلو شده که قبولش نکنند. آخه اون روزها اهل دود و دم هم شده بود. البته خودش می گفت تفنّنی.
    خلاصه با هر درد سری که بود ، معلم راهنما رو راضی کردم که به اين جابجايی نظر مثبت بده. و مرتضی جهادگر شد ، اما چه جهادگری !
    روزی که برگشتند ، رفتم استقبالشون. چهره مرتضی خيلی آروم بود. انگار در سکوتی عميق فرو رفته بود. ولی احساس می کردم درونش از تلاطم داره لبريز می شه. چند بار صداش کردم تا متوجه حضور من در کنار خودش شد. سلام کردم ، حالشو پرسيدم. جواب کوتاهی داد و دوباره در سکوت فرو رفت. مثل اينکه منو نشناخت. به گوشه ای خيره شده بود. انگار در حال ديدن منظره خيره کننده ای بود. نگاهشو دنبال کردم. چيز خاصی به جز يه اتوبوس قراضه که از دودش داشتم خفه می شدم نديدم. می دونستم خيلی خسته شده. اين بود که زياد پاپی نشدم. راهيش کردم سمت خونه.
    بعد از جهادی ، مرتضی تو مدرسه هميشه تو فکر بود. ديگه از اون شلوغی و پرخاش هميشگی خبری نبود. مرتضیِ قبل از جهادی با مرتضیِ بعد از جهادی ، زمين تا آسمون فرق کرده بود. من که هر چی ازش سؤال کردم ، چيزی دستگيرم نشد. اصلاً جواب درست و حسابی نمی داد. ديگه جواباش فقط دو کلمه ای شده بود:"خوبم ، ممنون – خوب بود ، بد نبود – هيچی ، چيزی نشده. " خيلی تعجب کرده بودم ، درکش برای من خيلی مشکل بود. مگه تو جهادی چه اتفاقی افتاده که مرتضی اين طوری شده؟
    خلاصه گذشت ، سال بعدش کنکور داديم. مرتضی رتبه خوبی آورد. ولی دست دو تا برادرهاشو گرفت و رفت شهرستان. بعداً فهميدم همون جايی رفته که اون سال رفته بود جهادی. گاه گاهی هم تهران می اومد و به عموش سر می زد. ولی من بعد از کنکور خبر زيادی ازش نداشتم.
    از اون سال 8 سال می گذره. من هر سال جهادی می رم و هر سال خاطره مرتضی برام زنده می شه. اما هيچ وقت به طور عميق فکر نکردم که قضيه مرتضی چی بود؟ داشتم کم کم از اينکه روزی بتونم ببينمش، نا اميد می شدم. تا اينکه يکی از شبهای محرم 83 وقتی از هيئت بر می گشتم ، به طور کاملاً اتفاقی ، ليست شهدای مسجد ارگ اون سال به دستم رسيد. همين طوری گذری يه نگاه انداختم. يه دفعه يه اسمی جلوی چِشَم برق زد: "مرتضی سلطان نسب" رسماً خشکم زد. از فرط تعجب نفسم بالا نمی اومد. اول فکر کردم تشابه اسميه. ولی بعد از تحقيق فهميدم خودشه. خودِ مرتضی بود. همون مرتضیِ لات و بد دهن ، که من اولها از کنارش نشستن هم خجالت می کشيدم و سعی می کردم کمتر باهاش باشم ، تا از ديد خودم کمتر از خدا فاصله بگيرم. خيال می کردم خدا هم ازش رو گردونده ؛ اما نمی دونستم که خدا مرتضی رو داره برای خودش آماده می کنه. خدا مرتضی رو اونقدر دوست داشت ، که اونو تا اون حد امتحان کنه. ولی مرتضی مثل من نبود. هم ظرفيتش رو داشت ، هم امتحانش رو خيلی خوب پس داد. بعضی وقتها چقدر طول می کشه تا آدم يه چيزی رو ياد بگيره ، ولی وقتی ياد گرفت ، اون موقع است که اين درس به اندازه همون زمان ارزش داره. من تازه درسم رو ياد گرفتم . اين ظاهر آدم هاست که ديگرون رو گول می زنه ، ولی باطنشون هيچ وقت نمی تونه خدا رو گول بزنه. " والله سميعٌ عليمٌ ".
اونشب دوباره خاطرات مرتضی برام زنده شد. چهرش که يادم می اومد ، احساس حقارت می کردم. خيلی فکر کردم. از سالی که فارغ التحصيل شدم ، هر سال جهادی می رفتم ، اما هر بار که فکر می کردم چرا جهادی می رم ، به نتيجه ای نمی رسيدم جز اينکه: " اگر جهادی نَرَم ، چی کار کنم؟ " .
    " من چند بار جهادی رفتم و در واقع نرفتم ؛ و مرتضی يک بار جهادی رفت و رفت. "
    اما هنوز يه چيزی رو نفهميده بودم: " اينکه مرتضی تو جهادی چی ديده بود؟ " تو همين فکر بودم که خوابم برد. تو خواب مرتضی رو ديدم ، که کنار يه آب نمای زيبا تو يه باغچه نقلی نشسته بود. چهرش خيلی شاد بود. با دست منو به سمت خودش دعوت کرد. جلوتر رفتم. تو چشمام نگاه کرد و با لحن آرومی گفت: " اون چيزی که من ديدم ، تو هم ديدی ، حاجی ! منتها مشکلت اين بود که دردشو نداشتی. يعنی خودتو جدا از ديگرون می دونستی. جهادی مثل آجری است که روی زمين افتاده. تا خم نَشی و بَرِش نداری ؛ ديوار بالا نمی ره. "
    با اضطراب از خواب پريدم. نزديک اذان صبح بود. وضو گرفتم. قرآن رو باز کردم. اين آيه اومد: " ألم يأنِ لِلَّذينَ آمنوا أن تَخشَعَ قلوبهم بذکر الله "
    گيج شده بودم. هنوز باورم نمی شد. قرآن رو بستم ، چشمام رو هم همين طور. دوباره قرآن رو باز کردم. اين بار اين آيه اومد: " ألَّذينَ جاهَدوا فينا لَنَهديَنَّهم سُبُلَنا "
    تازه فهميدم قضيه چی بوده.

 

 

دوشنبه 12 فروردین 1387

در احوالات دو يار ديرينه

دوشنبه، 12 فروردين 1387

مهدي پورقربان

در احوالات دو يار ديرينه

اردوي جهادي مكمل هفته‌ي شهدا بوده و هست؛
هفته‌ي شهدا مكمل اردوي جهادي بوده و هست؛

هيچ كدام از اين دو جمله را نمي‌توان بر ديگري مقدم دانست، چه؛ اردوي جهادي تمرين عملي چيزي است كه در هفته‌ي شهدا مي‌آموزيم، و هفته‌ي شهدا مبناي فكري چيزي است كه در اردوي جهادي تمرين كوچكي از عمل به آن را مي‌كنيم. اين دو مكمل هم هستند و هر دو به اندازه‌ي ديگري با اهميت.

«عمل بدون انديشه‌ي صحيح همان اندازه بي ارزش است كه انديشه‌ي بدون عمل!»

جهادي و شهدا از اين جهت مقدسند كه تمرين اين دو اصل از حيات طيبه‌ي الهي انسان را، در اين روزگارِ ايمانِ فلك رفته به باد، فراهم مي‌كنند. و چه زيبا فراهم كردني...

هفته‌ي شهدا به ما الگو مي‌دهد و اين الگو دادن در حوزه‌هاي مختلف زندگي اعم از الهي، فردي و اجتماعي مي‌باشد. هرچند نبايد در آن متوقف شد و بايد پس از آن نيز حوزه‌ي انديشه را از طريق سرچشمه‌هاي پاك آن غني نمود.
اما قطعاً تمرين و عملي كردن اين الگو‌ها و انديشه‌ها نياز به بستري غير از زندگي روزمره‌ي عادي دارد. تا بتواند نوجوان و جوان ما را آماده‌ي به كار بستن اين اصول در زنگي عادي خود نمايد.
آن «اصلِ جهادي» كه صحبت از آن زياد مي‌كنند همان زندگي روزمره در تهران، ولي بر اساس آن اصول، است و به يقين از عمل به آن در جهادي صعب‌تر و پيچيده‌تر است. بله جهادي در بازه‌ي برگزاري معارضي ندارد و همه بر سر اصول آن توافق دارند. مهم حفظ روحيه‌ي جهادي در زندگي معمول است كه مَرد رَه مي‌خواهد!!!
و امروز نوجوانان دبيرستاني ما هم درك مي‌كنند اين سختي را!

اولين هفته‌ي شهدايي كه تجربه كردم برايم بسيار غريب بود، مفاهيمي كه با آنها روبرو شدم را خيلي عظيم‌تر از خودم يافتم، مني كه تا آن زمان در زندگي چيزي از اين دست را با آن غلظت درك نكرده بودم، تقريبا شكه شدم.
وقتي در اولين روز هفته‌ي شهداي سال 77 نشستيم و مقالات شروع شد، صداي هق‌هق گريه‌هاي سال بالايي‌ها و فارغ‌التحصيلاني كه احتمالا بعضيشان با آن تصاويري كه پخش مي‌شد رفيق بودند مرا به خود آورد كه گويا اين هويت جديدي كه به نام «هفته‌ي شهدا» معرفي مي‌شود، تفاوت زيادي با برنامه‌هاي كليشه‌اي و روزمره‌ي زندگيم دارد. براي مني كه راهنمايي را هم نبودم تا چيزي از سفر جنوب سومي‌ها بدانم. آن نوع گريه‌ها را پيش از آن فقط شايد در شب‌هاي قدر ديده بودم كه آدم بزرگ‌ها گريه مي‌كنند و فلسفه‌اش هم طوري كه به ما گفته‌بودند اين بود كه به دنبال بخشيده شدن گناهانشان هستند. اما اين بار فرق داشت! فلسفه‌اش را درك نمي‌كردم. كساني كه گريه مي‌كردند آدم بزرگ نبودند و احتمالاً آن قدري هم گناه نكرده بودند كه آن‌گونه گريه كنند. گويا علت گريه‌ها همان عكس‌ها بود.
فرق داشت...
به وضوح برايم فرق داشت، آنچه تجربه مي‌كردم! فهميدم آدم مي‌تواند دوست دبيرستاني‌اش را خيلي خيلي بيشتر از آنچه در تصوّرم از دوستي مي‌گنجيد دوست بدارد. طوري كه جانش به او بسته باشد. اين باعث شد من بزرگ شوم. من قبل از هفته‌ي شهداي سال 77 خيلي كوچكتر و حقيرتر از بعد آن بودم. آري هفته‌ي شهدا به شخصيت من و خيلي از رفقايم شكل داد. روابطمان با هم به شكل واضحي تغيير كرد، ديگر مردانه رفاقت مي‌كرديم و...
از آن به بعد منتظر بودم تا كه كي دوباره هفته‌ي شهدا از راه برسد و ما را مهمان كند. عاشقانه به دنبال آن بوديم. كار در اين هفته را به چشم توفيقي كه هر كسي را شامل نمي‌شود مي‌دانستيم.

وقتي عيد آمد و بحث جهادي داغ شد، يكي از بزرگواران گفت: «بچه‌ها جهادي كه مي‌رويم براي آن است كه تمرين عملي زندگي مثل شهدا بكنيم». اين بود كه جهادي رفتن را براي ما مانند دست‌يابي به قله‌ي بلند‌ترين كوه‌هاي جهان نمود. آن دعوا‌ها و گريه‌ها براي اينكه جهادي ببرندمان همه مربوط به آن حس غريبي بود كه همه را به صرافت جهادي انداخته‌بود. و اين يكي هم فرق داشت.
خيلي هم فرق داشت...
تفاوت جهادي سال اول با هر سفر و اردوي ديگري كه تا قبل از آن تجربه كرده بوديم، حتي از تفاوت هفته‌ي شهدا هم برايمان ملموس‌تر بود. اينجا ديگر تعارفي در كار نبود. سختي بود كه ما نازپرورده‌هايِ كار نكرده، مي‌كشيديم و ساخته مي‌شديم. جهادي براي ما شده بود مثل تصوري كه از جبهه براي شهدا داشتيم. اتفاقاتي كه در جهادي مي‌افتاد و تعاملات افراد شركت كننده در آن ما را به ياد خاطراتي مي‌انداخت كه مهمانان هفته‌ي شهدا از جبهه تعريف مي‌كردند.
...و اين قصه سر دراز دارد.

خوشحال بودم كه امسال بعد از سه- چهار سال مي‌توانم مخاطب هفته‌ي شهدا باشم نه برگزار كننده‌ي آن. اما دست تقدير روزگار را چه مي‌توان كرد. با وضعيتي كه دوست بزرگوارم رضا پيدا كرد گويا امسال دوباره بايد «راوي» باشيم نه شنونده.

غير از سال اول دبيرستان كمتر پيش آمد كه در مراسم يك هفته‌ي شهدا كامل شركت كنم. خودم را با كار‌هاي نمايشگاه و مسائل جانبي ديگر درگير مي‌كردم. اصلا هم از اين بابت پشيمان نيستم. به نظر من مهمترين تاثير هفته‌ي شهدا بر بچه‌ها در كارهاي اجرايي است كه براي آن انجام مي‌دهند نه در مراسمي كه شركت مي‌كنند. لااقل در مورد من كه چنين بوده‌است.

بهترين جهادي زندگيم جهادي اول بوده و هست.
ما آدميان بواسطه‌ي «تشابه قلوب» است كه گرد هم مي‌مانيم، نه «اسامي اعتباري»! جمعي كه در اثر تشابه قلوب تشكيل شود هرگز از بين نمي‌رود. اين ماندگاري حتي در زندگي جاويد اخروي هم حفظ مي‌شود. اگر قلب كسي شبيه ديگري باشد آنجا با همند. حتي اگر اينجا با هم نبوده باشند! آنجا جمع‌ها بر همين اساس‌اند. و من آرزوي ديدار برادرانم را تا ابد در سينه دارم. برادراني كه طي پانزده روز گذشته شناختمشان.
«رُبَّ اَخٍ لَم تَلِدهُ اُمُّك»
آن احساسي را كه مدت‌ها در جهادي گم كرده بودم در جهادي چهارده‌ام باز يافتم.
بعد از جهادي سال اول دبيرستان جهادي امسال بهترين يادگار من از اردوهاي جهادي بوده.
تمرين عملي زندگي با صبغه‌‌ي الهي.

...

با شما هستم اي خاكهاي نرم ميغان
با شما خداحافظي مي‌كنم
با تو اي حسينيه، كه ديگر شلوغي روزهاي گذشته را تجربه نمي‌كني
و نجواي شبانه‌ي دوستان مرا و هق هق گريه‌هايشان را
اي كاش زبان داشتي و مي‌گفتي آنچه در دل داري
و چه مي‌دانيم شايد روزي دوباره محلي شوي براي گرد هم آمدن و حركت ياران آخرين مرد تاريخ
و آن هنگام تو را باز ملاقات كنيم
و اگر ما نبوديم و تو بودي سلام ما را به آن صالحان آخر الزمان برسان و گواه باش كه دل ما به آرزوي ديدارشان مي‌تپيد و آرزوي درك آن لحظات را داشتيم

والحمدلله 
يا علي

چهارشنبه 22 اسفند 1386

چرا به مسافرت جهادي مي رويم؟!

   3شنبه، 21 اسفند 1386

صباح نوبختی

 



به نام او

 

چرا به مسافرت جهادی مي رويم؟!

 

 

            رویکرد عموم فارغ التحصیلان مفید به موضوع مسافرت جهادی از ابتدا آگاهانه نیست! یعنی در سال های ابتدای فارغ التحصیلی آن دسته از بچه هایی که ارتباط فکری خود را به طور کامل با دوران قبل قطع نکرده اند، عموماً به علت نامأنوس بودن با محیط های جدید دانشگاهی، به سوی رویدادهایی که که از آزادی عمل بیشتری در فكر و رفتار برخوردارند، مثل جلسه‌ی هفتگی یا مسافرت جهادی باز می‌گردند. چند سال ابتدایی دانشگاه دوران تجربه است. هنوز مسیرها به درستی معلوم نیستند. فرد به هر طرف سر می زند تا آبشخور مطلوب خود را بیابد. حال که برای برخی این چند سال تبدیل به چندین سال دوران سرگشتگی می شود و برای برخی خیلی زود حل خواهد شد. در وضعیت تجربه کردن، برای افرادی از جنس ما در دورانی که مدرسه تمام نقش تربیتی محیط های دیگر مثل خانواده و جامعه را سلب کرده بود تا به تنهایی به پدیده ی تربیت همّت بگمارد - بدون توجه به این نکته که هر بخش نقش خود را دارد و هیچ یک را جایگزینی برای دیگری نیست - محیط های دیگر سهمي در پر کردن اوقات خالی یا اثري در رفتار ما ندارند. پس با نوعی خلأ مواجه خواهیم شد در پر کردن احساس یا زمان یا ...

            در این فضا افراد به سمت اجتماعات مفيدي باز می گردند و جلسه ی هفتگی و هر پنج شنبه در مدرسه جمع شدن و افطاري فارغ‌التحصيلي و برنامه‌ي شام و همايش‌هاي مفيدي و از اين حرف‌ها. افراد تمام هفته را به این امید سپری می کنند که پنج شنبه شود و دوباره در جایی جمع شوند که تحویل گرفته خواهند شد! در این بین طبیعتاً به سمت رفتارهای موجود و مرسومات نانوشته‌ی این محیط مي روند. مثل نحوه‌ي خاص تلفظ اسم و فاميل افراد و خلاصه سازي هاي صورت گرفته و غيره. اين گونه مي شود كه خصوصیات منحصر به فرد این محیط در رفتار اعضای آن در هم می تند. نوع خاصی از شوخی های مثبت بی مزه شکل مي گيرد. تیکه هایی که خندیدن به آن ها فقط منحصر به همین محیط است. تلقي همه اين است كه در اين محيط بايد خوش بگذرد. پس هر اتفاقي كه افتاد - بدون توجه به اينكه واقعاً خوش مي گذرد يا نه!- ما اين طور براي خودمان تصور مي كنيم كه الان داره خوش مي گذره و بلند بلند مي خنديم!! اين رفتار به خصوص در افراد پايبندتر به ظاهر شريعت نمود بيشتري دارد. آنجا كه از خصوصيات مؤمن واقعي همواره خوشحال و خندان و گشاده رو بودن و از اين حرف هاست! امّا اين عدّه دقت نمي كنند كه گاهي مؤمن واقعي اگر حرف نزند بهتر است تا مزخرف بگويد. بنابراين استفاده از اين نوع شوخي هاي بي مزه در اين دسته كه عموماً افرادي معمولي و پيرو هستند تا خلاق و توان عبور از آنچه هست را ندارند، بسيار رايج است. نمونه‌ي چنين رفتاري را در چندتن از معلمين راهنما ديده ايم.

            پس در بررسی اجتماعات مفيدي و خصوصاً مسأله‌ي مسافرت جهادی بايد به دو وجه توجه كرد. البته اين بحث ناظر به مطلبي است كه فرض بر مورد قبول بودن آن رفته است. و آن هدف مسافرت جهادي است كه در مكتوبات و گفته ها اگر بگرديم اينگونه مي يابيم كه در درجه ي اول هدف حفظ جمع ارزشمند (؟!!) بچه هاي مفيد است و بعد محروميت زدايي و امثال آن. حال به آن دو وجه مي پردازيم. اول پر کردن وقت است. اغلب ما به دلايلي كه در بالا ذكر شد، شاید با دو هفته ی عید در خانه و در تعامل با خانواده بودن دیوانه شویم! دیگر اينكه در چنين فضايي كه فرد با آنچه در جامعه رخ مي دهد بيگانه است، يافتن جايي كه چند تن ديگر مثل تو فكر مي كنند و شرايط يكساني را تجربه مي كنيد و گروه خونيتان بسيار به هم مي خورد، غنيمت است و گذراندن وقت در چنين اجتماعي حداقل براي چند سال لذت بخش است و طبيعتاً سفر بدون توجه به بستر آن كه جهاد يا زيارت يا مسافرت كنار درياست - با چنين افرادي بسيار خوش مي گذرد (و نمي دانم اين چگونه است كه كارهاي فشرده ي گروهي همواره صميميتي بين اعضاء خلق مي كند كه در پايان آن دوره همه شان حسرتمند روزهايي هستند كه با هم سپري كرده اند). مطلب ديگر ارتباطاتي كه فارغ التحصيلان دوره هاي مختلف با هم برقرار مي كنند كه در دوران تحصيل از آن منع مي شدند. اين موضوع شايد فرد را براي شركت در اين مسافرت علاقه مندتر كند. چرا كه انسان از هرچه منع شود، ناخودآگاه مي خواهد از چند و چون آن آگاهي يابد. به درستي و غلطي اين مطلب نمي پردازيم كه خود مجالي ديگر مي طلبد. در يكي دو سال اول فارغ التحصيلي به خصوص نقش اين موضوع بيشتر است. حال آنكه رفتارهاي عده اي كه مدت زيادي از فارغ التحصيليشان مي گذرد نشان مي دهد هنوز در اين فضا قرار دارند.

ديده مي شود كه بر عده ي زيادي چنين معادلاتي حاكم است. اين گروه ترجيه مي دهند در اين فضا بمانند و در آخر مسافرت گريه كنند و حسرت بخورند بر روزهايي كه تمام شد و اولين پنجشنبه‌ي بعد از مسافرت قرار بگذارند تا خاطرات زنده شود و حتي در شكل افراطي اش كه به خصوص در دوران دبيرستان رخ مي داد تا چند ماه در كَف باشند و امسال به اين خاطر به مسافرت بروند كه پارسال خيلي حال داد!

            امّا عده ي ديگري هستند كه هدفشان در درجه ي اول محروميت زدايي است. به عقيده ي من اين گروه بيش از آنكه واقعاً به اين هدف معتقد باشند، آن را از گذشتگان به ارث برده اند. يعني چون مفيدي ها همه آدم هاي خوبي هستند و در دبيرستان ما همين كار را مي كرديم و معلمين ما هم همين كار را كرده اند و شهدا هم همين كار را كرده اند و بر ما واجب است كه راه آن ها را ادامه دهيم و از اين حرف ها، به مسافرت جهادي مي رويم. بايد توجه داشت هر كسي ممكن است قسمتي از هر كدام از اين هدف ها را داشته باشد و مرزبندي دقيق بين افراد ممكن نيست. امّا نمونه ي تفكر دوم را به روشني مي توانيم در انشعابات از مسافرت جهادي امسال ببينيم. با وجود اينكه اين دسته خود دنباله رو اين تفكر هستند تا خالق آن، ولي اين ديد از ريشه جاي نقد جدي دارد. چه اینکه در نحوه‌ی اين محروميت زدايي و اصرار به عملیات ساختمانی و به اصطلاح بیل زدن توسط عده ای که قابلیت بالقوه ای بیشتر از یک کارگر افغانی دارند، امّا بازدهی شان در همان کار با کارگر افغانی هم برابری نمی کند، ترديد وجود دارد. اينكه عده ي زيادي به جايي سفر مي كنند كه فراهم كردن امكانات زندگي گروهي برايشان خود هزينه بر است و در مدت دو هفته 7يا 8 خانه مي سازند نيمه كاره و بر مي گردند. در مورد فعاليت فرهنگي يكي از دوستان عزيز بسيار زيباتر از آنچه بنده سعي در نگارش آن دارم اشاره كرده اند كه همان را ذكر مي كنم:

"در هر مسافرت جهادي گروهي با عنوان گروه فرهنگي وجود دارد كه وظايف متعدد و متنوعي براي آن تعريف مي‌شود. اما معمولا كار اين گروه، آموزش مباحث اعتقادي و گاه هنري به دانش‌آموزان روستا و سرگرم‌كردن آنان است. آيا تا به‌حال به تأثيرات اين گونه فعاليت‌هاي فرهنگي فكر كرده‌ايم؟ آيا فعاليت در وادي فرهنگ اين‌قدر دست‌يافتني و ساده است كه با چند ساعت كلاس و سرگرمي تحولي عظيم حاصل شود؟ و در صورت مثبت بودن پاسخ و كافي بودن چند روز كلاس، آيا فرهنگي كه ما به مردم بومي آموزش مي‌دهيم، مناسب زندگي آنان است؟ كدام‌مان متخصص تشخيص فرهنگ درست از غلط هستيم كه بخواهيم براي مردمي كه حداكثر دو هفته زندگي‌شان را فقط از دور ديده‌ايم، فرهنگ مناسب تعيين و ترويج كنيم؟ كم‌تر ديده‌ام مسافرت جهادي‌اي پيدا شود كه در مباحث فرهنگي با مسؤولان فرهنگي منطقه - از يك معلم ساده تا مسؤولان رده بالا - مشورت كرده‌باشد. هميشه در تهران نشسته‌ايم و جلسه گذاشته‌ايم و تصميم گرفته‌ايم كه مردم منطقه چه نيازهايي دارند. حداكثر كاري كه كرده‌ايم، مشورت با روان‌شناس يا مسؤولي بلندپايه در تهران بوده‌است. معلوم هم نيست اين زحمت و نيروي جواني كه صرف اين برنامه‌ريزي فرهنگي مي‌كنيم، بعد از اجرا چه‌قدر در مردم منطقه مؤثر باشد؛ و اين در صورتي‌است كه اين برنامه‌هاي فرهنگي چند روزه چنان تغييري ايجاد كند كه ارزش صحبت داشته‌باشد و الا فقط بودجه‌اي هزينه كرده‌ايم و وقتي از جوانان ضايع كرده‌ايم. كدام اردو در پس‌قراولي ميزان تغيير فرهنگي مثبت و منفي را بررسي كرده‌است؟ شناخت فرهنگ زمان مي‌طلبد و همت. بايد با مردم زندگي كني تا بشناسي‌شان. بايد همدرد باشي تا درد دل بشنوي. آن وقت است كه مي‌تواني كاري كني. اگر ما نمي‌توانيم به چنين مرحله‌اي برسيم، روحاني روستا يا معلم مدرسه چنين موقعيتي دارند. چرا به‌جاي فعاليت هاي پرزحمتي كه از نتيجه‌اش بي‌خبريم، به فعاليت‌هاي آگاهانه و بلند مدت و همكاري با متخصصان فرهنگ منطقه روي نياوريم؟ چرا بايد از تخصص همراهان اردو، فقط براي سرگرم كردن كودكان استفاده كنيم، در حالي كه مي‌توانيم با هم‌فكري و تقويت فرهنگيان بومي در منطقه - به نحو غير مستقيم و توسط معلمان بومي - براي تمام نسل‌هاي كودكان منطقه،  كاركنيم؟"

همچنين مي توان به كار گروه آموزشي اشاره كرد. بنده كه دو سال در اين گروه فعاليت كردم، شك دارم كار دو هفته اي يا حتي ادامه دار بعد از مسافرت با ارسال كتاب درسي از تهران سودي به حال بچه ها داشته باشد. يا با خود مي گويند ما با آمدنمان كلي پول به منطقه مي آوريم و سؤال اين است كه نمي شد بدون اينكه بياييد و خرج روي دست همان منطقه بگذاريد پول را بفرستيد؟! و اينكه مگر دولت معطل پول شماست تا آباداني ايجاد كند؟ و اين جمع يك استاندار و دو سه فرماندار و رئيس كميته امداد مي بينند و  فکر می کنند كه واي ما چقدر مهميم! و ما توي دنيا تكيم! و مفيدي ها استثنائيند! و ما همه جا آشنا داريم و ... . حال با اين وجود عده اي توهم كاري كه انجام مي دهند برشان مي دارد و كاسه ي داغ تر از آش مي‌شوند و به حال آن مردم از خودشان دلسوزتر و در دو هفته بيشتر از كسي كه در تمام عمر در آنجا زندگي كرده طلبكار می‌شوند و از استاندار و فرماندار با حقانيت سؤال مي كنند كه چرا چنين نكردي و چنان كردي!!

امّا عده اي كه اينگونه به فضاي اجتماعات مفيدي نمي نگرند و فقط در اردوي جهادي شركت مي كنند. در مورد اين گروه هم مسأله ي لذت مسافرت و هم محروميت زدايي برقرار است. نمي توان منكر اين موضوع شد كه اردوي جهادي ايّام دلپذيري را براي همه ي ما به وجود آورده و مي آورد، امّا مي توان در اين كه ريشه‌ي اين دلپذيري چيست فكر كرد. و گاهي با آگاه شدن از سُست و بي ارزش بودن اين ريشه، در اصل دلپذيري آن شك كرد. و در كنار اين دلپذيري ناخوشايندي هاي آن را هم در نظر گرفت و همه را با هم سنجيد. و نكته ي ديگر اين كه آيا واقعاً مسافرت جهادي كار خوب و ايثار و گذشت و فداكاري و كمك به محروم است؟ جواب اين است كه نه لزوماً!! در اين ايام به وبلاگ ها و مقاله هاي ديگر دوستان در مورد مسافرت جهادي سركشي كردم. چيزي كه بسيار چشم گير است مسئله ي جو است! يعني همه نوعي جوگيرند و احساسي به موضوع نگاه مي كنند. اصلاً در مفيد تنها چيزي كه به ما ياد دادند احساسي برخورد كردن با همه ي مسائل از اين دست است! و پايداري فرزندان آن (جهادي) هم به غليان عاطفه است. كه هم به غليان عاطفه مدد مي دهد و هم از آن مدد مي گيرد. همه چيز در تحليل اين مسائل بر عاطفه و شور بناست تا بر كاوش و كوشش عقلاني، به همين جهت در دفاع از عادت ها و سنت هاي راسخ شده هم دفاع جزمي وجود دارد. پس اين تفكر ميراثي و موروثي است. با دليل فراهم نيامده و تقليد در حصول و دوام آن نقش اساسي دارد. پيشينيان هم در اين تفكر سخت اسطوره اي مي شوند و با تاريخ و جغرافياي بشري قطع رابطه مي‌كنند. كه هر كاري فلان شهيد كرده ما هم بايد بكنيم!

در هر حال به عقيده ي بنده اينكه واقعاً اين مسافرت به نفع اهالي آن منطقه است جاي ترديد جدي دارد. چه اينكه بايد هزينه‌اي را هم كه به آن ها تحميل مي شود در نظر گرفت. اگر از اين ديد به موضوع نگاه شود كه عده اي دانشجو در تعطيلات نوروز از تهران آمده اند و براي ما مردم مستضعف كار مي كنند، به طور كلي نمي توان منكر اثر اين تفكر شد. هر چند در عصر اينترنت و يكپارچگي فرهنگي و بسته بودن جمع مسافرت نسبت به روستايي كه احياناً در آن اقامت مي كنند و كار كردن ما در حالي كه جوانان آن ديار خودشان مي نشينند و نگاه مي كنند، براي سنجش اين اثربخشي به ملاك مشخصي احتياج داريم. امّا در صورتی که مسافرت جهادي با الفاظی نظیر خودسازی و ... توجیه شود، باز به گونه ای کج انديشي بیش نمی ماند. چه این که زمینه های خودسازی و ... به طور فراوان در محیط خودمان موجود است! اگر خودسازی را با تحمّل عقیده ی مخالف، قرار گرفتن در شرایط سخت، دور بودن از لذّات و صرف وقت تفریح و استراحت (نوروز) برای جز خود بتوان تعریف کرد، هر روز می توان برای رسیدن به آن تمرین کرد! هر روز می توان از وابستگی ها دور بودن را تمرین کرد و می توان برای صرف وقت گرانبها برای نه آنچه که مطلوب است ولی لازم تمرین کرد! این تمرین نیازمند سفری درونی

            همان طور كه اشاره شد هر كس ممكن است قسمتي از هركدام از اين نگاه ها را همراه خود داشته باشد. نگاه دوم كه در اساس خود با سؤالات جدي مواجه است، ترويج خود را مديون وجود جريان مقلد بودن در مجموعه‌ي مفيد است و به گونه اي جهل مركب مي ماند. ديدگاه اول هم هرچند محصول طبيعي دوره اي است كه همه ي ما گذرانده ايم، امّا به نظر مي رسد درست تر اين باشد كه به سمت آبشخورهاي ديگري هم رفت و از ترس باد در سوراخ قايم نشد. البته شايد ديدگاهي هم اين باشد كه مصون ماندن از باد در سوراخ خود نعمت است. كه اين يك انتخاب شخصي است. در هر حال اين هم مرحله اي از زندگي است نه همه ي زندگي. در صورتي كه همين جا بمانيم، سعي مي كنيم بقيه ي جاها را هم به همين شيوه تزيين كنيم. نمونه ی این امر را می توان در شکل گیری مسافرت های جهادی دانشگاهی (نه با فرمت قابل قبول دانشگاهی، که در بعضی جاها با فرمت بسیجی- مفیدی و در بعضی دیگر کاملاً مفیدی ) جستجو کرد. آب هم مدتي در بركه بماند مي گندد. پس همانگونه که همه از دبیرستان فارغ التحصیل شديم، مي توانيم از مسافرت جهادی هم (در صورتی که چیزی برای یاد گرفتن داشته باشد!) بايد فارغ التحصیل شويم!

 

 

نوشته‌هاي قديمي

نشاني آشنايان

خبردار باشيد


    عضويت لغو عضويت

نواي آشنا

آمار نا محرمانه !

لوگوي دل‌شدگان اطلاع از به روز رساني

اشتراک RSS        اشتراک ATOM

[RSS چيست؟]