جان هيک، اردوي جهادي، ما و جنگ هاي صليبي
به نظر جان هيک و اتباع وي، صراط مستقيم يا دين حق امري موهوم است؛ همه ي اديان حقند و به واقعيت نهايي رهنمون ميشوند. اين امر از واکنش و موضع گيري وي در قبال مشکلي که با آن روبرو شده آشکار مي شود. توضيح آن که در ديدگاه هيک، ابهامات بسياري وجود دارد. يکي از آن ها که امري معرفت شناسانه است اين است که چگونه مي توان تمام نگرش هايي را که اديان و مکتب هاي گوناگون درباره ي حق ارائه مي کند صادق دانست؟ بسياري از اين نگرش ها با يکديگر قابل جمع نيستند. دسته اي ثنوي اند، دسته اي به تثليث اعتقاد دارند، دسته اي خدا را انسان وار تلقي مي کنند، و هکذا؛ چگونه مي توان توحيد و شرک را با يکديگر جمع کرد در حالي که آن ها قابل جمع نيستند؟
جان هيک براي رهايي از اين مشکل از معرفت شناسي کانت کمک مي گيرد و با تفاوت گذاشتن ميان پديده و پديدار يا بود و نمود به حل مسئله مي پردازد. بر اساس نگرش کانت، پديده و واقعيت في نفسه دست نيافتني است، بلکه هر کسي واقعيت را آن چنان که بر او پديدار مي گردد، درک مي کند. توصيف هاي به ظاهر متعارض و متناقض در حقيقت توصيف يک واقعيت اند؛ هر کسي بر اساس فهم خود برداشتي از آن دارد و تفسيري از آن ارائه مي کند. از اين رو، همه ي آن ها علي رغم تعارض و تناقض هايشان درست هستند.
و چقدر اين سخن از دين خدا دور است. جان هيک براي تبيين اين ديدگاه از تمثيل فيل و اتاق تاريک مولوي استفاده مي کند. همه ي آن هايي که فيل را در تاريکي لمس کرده بودند راست مي گفتند. اما هر کدام از يک منظر به واقعيت مي نگريستند و آن را از ديد خود در قالب مثال هاي ناقص بيان مي کردند. ما نيز، همانند اين نابينايان نمي توانيم حق را آن چنان که هست بشناسيم. بلکه آن را آن چنان که بر ما پديدار مي شود مي شناسيم و همه ي اين معرفت ها، صحيح و صادقند!!
و چقدر اين سخن از دين خدا دور است. پلوراليزم ديني اختصاراٌ به معناي اصالت اباحه است. يعني واجب و مستحب و مکروه و حرام همگي مباحند و اصولا تفاوت ذاتي يا ارزشي خاصي با هم ندارند. ريشه هاي پلوراليزم در خستگي غرب از جنگ بين اقوام و علي الخصوص جنگ هاي صليبي آشکار مي شود. جنگيدن به خاطر عقيده براي آن هايي که معناي مدارا و مسالمت و صلح طلبي را نمي فهميدند آن قدر ملال آور بود که لاجرم چنين عقايدي از دل خاک اروپا سر برآورد.شمول گرايي در مقابل انحصار گرايي کليساي کاتوليک که ابتدا با پيدايش پروتستانتيسم مسيحي مطرح گشته بود، امثال جان هيک را راضي نمي کرد. او به دنبال راهي بود تا ريشه ي همه ي اختلافات را بر دارد و اين نيت به ظاهر انساني سبب شد تا ديگر امروز تفاوتي ميان خير و شر در جهان غرب باقي نماند. خير آني است که تو مي پنداري خير است و شر نيز؛ و هر کس مي تواند چنين عقيده اي داشته باشد تا جايي که مزاحم آزادي هاي فردي و اجتماعي ديگران نگردد! يعني اين ممکن است؟
و چقدر اين سخن از دين خدا دور است. شما ديگر نمي توانيد کسي را به راه راست رهنمون شويد. چون راه راستي وجود ندارد. برداشت شما به برداشت هيچ کس ديگري ارجحيت ندارد و هر کدام از منظر خود به حق نگريسته ايد و حق تعريف نشدني و دست نيافتني است. هيچ ملاک واحد و ثابتي براي حق و حقيقت وجود ندارد و چقدر اين سخن از دين خدا دور است و ما چقدر به اين سخن نزديکيم.
همه ي ما، همه ي ما مسلمانان هاي عصر راديو و تلويزيون و روزنامه، همه ي ما مسلمانان هاي عصر اينترنت و ماهواره، کمي تا قسمتي پلورال هستيم. به هر حال ما،کم يا زياد، تجملات را با عدالت، دزدي را با نماز، دروغ گويي را با روزه، ظلم و ستم را با خمس و زکات و ريا و دغل بازي را با امر به معروف جمع کرده ايم و نيک که بنگريم از کانت و هيک هم پلورال تريم!
پلوراليزم به راه افتاد تا جنگ هاي صليبي از ميان برود. نظر شما چيست؟ اگر همه با هم عزم کنيم تا پلوراليزم را برافکنيم دوباره جنگ هاي صليبي آغاز خواهد شد؟
اين رشته سر دراز دارد...