« انتخابات رياست جمهوري و ماليخولياي جهادي من | صفحه اصلي | مفرد مذكر اصلح »

مستندسازي ما و آن‌ها


مهدي رجبعلي (صمد)

چند سالي است كه گروه مستند سازي در مسافرت جهادي براي خودش جايگاهي پيدا كرده و تا حد يك معاونت بالا آمده است. هدف از تشكيل آن چيست؟ آيا نيازمند چنين جايگاهي هستيم؟ روش درست مستند سازي چيست؟ چقدر از نتيجه اين فعاليت ها براي اداره مسافرت هاي آينده استفاده مي شود؟ و ...
متن زير در مورد بحث مستند سازي در جايگاه ديگري آمده است، ولي خواندن آن خالي از لطف نيست. (البته انجام اين فعاليت براي تأمين بودجه‌ي مسافرت مسئله‌اي است كه از حوزه اين بحث خارج است.)
٭٭٭٭٭٭
داريم از پله‌هاي نهارخوري پايين ميريم؛ من و سعيد و محسن و رضا. طبق معمول محسن داره نق مي‌زنه، سعيدم هنوز نفهميده چه خبره، رضا هم داره با گوشي جديدش ور ميره. جلوي در نمازخانه بچه‌هاي NPD دور هم جمعند. سعيد و مهرزاد با ديدن ما سمت ما ميان. سلام و احوالپرسي و ... بعد هم ميريم م‌شينيم. بين سعيد و محسن و پشت سر رضا نشستم و دارم با فرش ور مي رم، فكرم پيش بروبچه هاي ريخته‌گري يه كه مسموم شدن. حالا مي‌فهمم چرا دو روزه اينجوري گلوم مي سوزه. رزين خراب بوده يا ماسه يا مذاب نمي دونم ولي حالا دو تا از كارگرا تو بيمارستانند.
صحبت‌هاي حاجي تموم ميشه و از پيرمرد ميخواد كه مارو به فيض برسونه! پيرمرد سجاده كنار مسجد و بر ميداره و ميره پشت تريبون سجاده رو رو زمين ميندازه (تريبون روي سنگاست) و شروع ميكنه. :"براي انجام هر كار 3 چيز لازمه روش، منش و بينش " محسن باز داره زير لب فحش ميده. :"الان از يك ساعت صحبت شفاهي دو سال كار كتبي براي ما مي‌تراشه. نمي خواي پول ماموريتا رو بدي، نده بذار بريم به كارمون برسيم" بهش ميگم چقدرم تو كار داري. ميگه نه كار اونه كه ملتو بندازي گوشه بيمارستان. با داد پيرمرد به خودم ميام :" آخه آدم دردشو به كي بگه بازارو از پژو گرفتن دارن ميدن دست رنو. پس فردا كه چين اومد تو بازار همه بايد بريم دنبال كارمون." سعيد كه چرتش پاره شده ميگه تو كه توپم تكونت نمي ده تو چرا داد مي زني؟ :"پس ما بايد يك روش براي انتقال دانش فني و مستندسازي اون داشته باشيم. چرا من نبايد بدونم اون كاشي كار كاشاني يا فرش باف كرماني چه هنري داشت؟ چون هيچ چيز ثبت نشده است. همه موضوع در سينه او بوده و بعد از مرگ همه اش از بين رفته است."
سعيد ميگه همه چيز ثبت شده بود اين عرباي ... همه رو سوزوندن. ياد داستاني مي افتم كه عالمي در راه دچار گروه سارقان شد و آنان مي خواستند كتابهايش را بسوزانند. او خواهش مي كرد كه اين كار را نكنيد كه آنها تمام علم منند و سارقي گفت اين چه علمي است كه با شعله اي از بين ميرود و آن عالم بعد از آن تمام علمش را در سينه نگاه داشت. ما با اين فرهنگ بزرگ شديم. شايدم عالمي ديگر ببايد ساخت وز نو آدمي! صداي اذان مياد...
٭٭٭٭٭٭
پشت فرمونم و دارم با حداكثر سرعت به سمت هتل ميرم. از جلسه مجمع ميام. جلسه اي كه سر بحث رياست يكمي حرف و حديث وجود داشت هرچند كه موضوع رو كامل نگرفتم يا من خرفت شدم يا... حيف امسالم نمي تونم برم.
علي زنگ ميزنه :«كجايي؟ دير شد. اينا منتظرند.» وارد لابي هتل مي شم. توماس و دكتر هوبن روبرو نشستند و علي و كونيگ پشت به در. از حركت دكتر اونا هم متوجه من مي شن. طبق معمول توماس درهمه و ميگه نمي خواد توضيح بدي تهران شهر ترافيك. ميريم قهوه خانه هتل توماس و دكتر روي يك تخت ولو مي شن. توماس همه فرشو جمع كرده. نمي تونه روي تخت بشينه. من و علي و اعلي‌حضرت جلسه رو شروع مي كنيم. دكتر حواسش پيش ماست. از پيشنهادهايي كه ميده مشخصه.
نظر اعلي‌حضرت رو در مورد مستندسازي مي‌پرسم. ميگه به اندازه يك تُن يادداشت از كاراي قبليش داره. اما اونا فقط به درد خودش ميخوره و هيچكي از اونا چيزي نمي فهمه. معتقده كه بايد تمام موارد يادداشت بشه ولي روش مارو قبول نداره. ميگه وقتي كه براي نوشتن صرف مي كنيد جاش فكر كنيد!!!!!
ساعت 12 شبه بايد بريم خونه.
٭٭٭٭٭٭
همه تو دفتر جمعند و دارن نقشه ها رو بررسي مي كنند. عسگري رد ميشه و چند تا عكس ميگيره. بهش ميگم عكسا رو براي چي ميخواي؟ ميگه:
مستند سازي؟!!!!


الاحقر مهدي رجبعلي (صمد)
يكشنبه 25/2/84 – فالس

نكته‌ها :

« لوتوس » رازدل : http://www.RazeDel.com/lotus