اولين پلاك
مقداد رستمخاني
بهمن ماه سال 1378 بود. سرم تو كار خودم بود و تقريبا هيچ رابطهاي با عموم فارغالتحصيلان مفيد نداشتم. يه هم دورهاي دارم به نام مهدي حبيبي (اگه يادتون باشه امسال اومده بود دلوار). يه چهارشنبه شب بود، به من زنگ زد و گفت كه فردا بيا مدرسه يه صحبتي باهات دارم، البته يه سرخطهايي از بحث اردو جهادي داد.
فردا بعد از ظهر رفتم مدرسه. با هم از مدرسه زديم بيرون و پياده شروع كرديم به راه رفتن و صحبت كردن از اردوي جهادي و فعاليت هاي فارغ التحصيلي. البته نه اينكه كه بگم من هيچي نمي دونستم، حداقلش آقا مصطفاي ما جزو قديمي هاي اردو جهادي بود و هيچي كه نديده باشم عكسهاي زيادي از اردوهاي جهادي رو تو آلبومش ديدم - آدم اهل عكس انداختنيه. يادم مياد گزارش اردوي 68-69 آبادان رو كه داشت آماده مي كرد از توي گل آقا يك سري كاريكاتور برداشت و تو گزارش مسافرت استفاده كرد- بگذريم....
گفت كه امسال قراره تو مسافرت از هر كدوم از دورهها يك نفر مسئوليت داشته باشه و بچه هاي دورهي ما روي من نظر دارن و منو معرفي كردن. من اصلاً تا حالا با فارغ التحصيلان اردو جهادي نرفته بودم. در حالي كه عدهاي از بچه هاي ما علاوه بر اينكه نوروز 78 با فارغ التحصيلان رفته بودن اردو جهادي زابل (زابل 1)، قبل از اون هم خودشون توي تابستون 77 بعد از كنكور و قبل از اعلام نتايج كنكور يك اردوي جهادي راه انداخته بودن و رفته بودن كرمانشاه. بماند....
فكر نمي كنم بيش از سه ربع ساعت با هم صحبت كرديم. بعد با هم اومديم تو مدرسه و يه راست رفتيم اتاق 27. قشنگ به ياد دارم كه رضا فرهمند (دوره 15) كه اون سال مسئول اردو شده بود و راي هم از مجمع گرفته بودكجا نشسته بود و با اومدن ما بلند شد و ايستاد و به گرمي از ما استقبال كرد.
هيچ وقت فكر نمي كردم اين اولين گام من در مسيري باشه كه بيشترين و بهترين ساعات عمر من رو در بيش از 6 سال گذشته مصروف خودش بكنه: حركت در مسير اردوي جهادي،مفيد،فارغ التحصيلان مفيد و.....
يادم نمياد كيا تو جلسه بودن. ولي قطعاً حضور دوره 17ايها و 15ايها زياد بوده، 19 ايها هم اولين سالشون بود. بچه هاي خودمون هم از همون اول كه من اومدم كم بودن (دليلش رو بعدا تو يه مطلب ديگه ميگم). صحبتهايي شد. بعد از جلسه هم با آقاي فرهمند پياده حركت كرديم به سمت منزل. فكر كنم محسن عزيزي (دوره 17) هم بود. مي خواستن مسئوليت معاونت تازه تاسيس شهرداري اردوي جهادي زابل 2 رو به يك دوره 18 اي بسپرن كه اولين بارش بود تو اردوي جهادي فارغ التحصيلان ميخواست شركت كنه.
جلسه بعدي مجمع به صورت فوق العاده روز سه شنبه بود. قرار شد تا سه شنبه فكرامو بكنم، اگر پايه بودم روز سه شنبه در جلسه مجمع حاضر بشم و از طرف سرپرست اردو به عنوان معاون شهرداري اردوي زابل 2 معرفي بشم و از مجمع راي اعتماد بگيرم.
سه شنبه اومدم و تو مجمع حاضر شدم و مجمع اردو بهم اعتماد كرد و مسئوليت تازه تاسيس معاونت شهرداري رو بهم سپرد.
بعد از جلسهي مجمع يه جورايي جلسه به جلسهي شوراي مسافرت تبديل شد. به من گفتن يه مشكلي كه بايد بهش فكر كنم، اينه كه بچه ها اونجا (يعني تو اردوگاه چاه نيمه) تو يه محيط خيلي درندشت هستن كه با مرز افغانستان (البته افغانستان زمان طالبان) فاصله مستقيمش كمتر از 10 كيلومتره. يه جوري بايد مطلع باشيم كه كيا هستن و كيا نيستن تا خداي نكرده اگر براي كسي مشكلي پيش اومد زود متوجه بشيم. منم رفتم تو فكر و تو همون جلسه پيشنهاد دادم به هركدوم از بچه ها يه گردن بند بديم كه وقتي داشتن از مجموعه خارج مي شدن اونو همراهشون ببرن و هر وقت تو مجموعه بودن اونو يه جاي معين بزارن. اينطوري ميشه هميشه از بودن و نبودن همه اطلاع پيدا كرد. (طرح خوبيه، نه؟ ساده بوديم ديگه! هنوز مفيدي هارو نشناخته بودم! البته هنوزم نمي شناسم)
بعدم پيشنهاد دادم كه اردو يادوارهي يكي از شهدا باشه و همون موقع خودم شهيد همت رو پيشنهاد كردم. نمي دونم چرا با همهي پيشنهادات من موافقت مي شد!
اون سال به هركس يه گردن بند دادن كه روي اون اسم شهيد همت با يك شمارهي اختصاصي خورده بود و يك اسمي هم از زابل 2 كنارش بود (اون سال كلاً 113 نفر بوديم و اما شمارهي 144...). البته فقط به عنوان يادگاري و نه ابزاري براي حفظ امنيت حاضران در اردو و اين نوع يادگاري دادن تا جايي كه يادم مياد توي دو يا سه مسافرت بعدي هم تكرار شد و حالا اونايي كه اردو اومدن به تعداد گردن بندايي كه دارن افتخار مي كنن.