روز اولي ديگر . . .
5شنبه، 31 فروردين 85
حسام الدين چهرآزاد
بسمه تعالي

اين نوشته اي که مي خوانيد خاطرات تقريباً لحظه به لحظه ي من از روز اول اردوي دلوار است... روز اولي متفاوت با آنچه شما تا به حال ديده ايد و تجربه کرده ايد...
مطلب زير مقدمه اي دارد که اميدوارم خودتان بفهميد... آن را نوشته بودم اما در انتشار آن شک کردم. پس فعلاً همين را بخوانيد، شايد خود اين خاطره گوياتر از مقدمه اش باشد... کاش آن کسي که بايد بخواندش هم بخواند...!!!
صبح خيلي زود، بيدار شديم. من بودم و محمد اکبري. پيش قراولان دلوار. قرار بود چهار نفر باشيم، اما نشد. صبحانه خورده يا نخورده يادم نيست به آقاي ويسي (رئيس شاخه ي کميته امداد دلوار) گفتم بايد سريعتر راه بيفتيم که تا يکي دو ساعت ديگه بچه ها مي رسن. با پيکان اومديم دلوار و سراغ حسينيه اي که ديروز هماهنگ کرده بوديم. آخه تا ديروز داشتيم با آموزش و پرورش استان سر و کله مي زديم که مدرسه رو به ما بِدن. آخرش که قبول کردن مسئولاي آموزش و پرورش دلوار که طبيعتاً زير مجموعه ي استان مي شن زير بار نرفتن.!!! به خادم گفتم بچه ها دارن مي رسن اگه ميشه چايي رو رديف کنين. گفت امروز اينجا مسابقات قرآن خواهرانه و مسئولاي آموزش و پرورش اجازه ندادن شما بيايين اينجا.
ناراحتيم از اين بود که همه ي بوشهريها عادت داشتن همه ي کارها رو دقيقه ي آخر خراب کنن و حقيقت موضوع رو لحظه ي آخر بگن.!!! اينو هم توي کميته امداد بوشهر ديدم و هم توي دلوار...
نمي دونم چرا قضيه ي مسابقات قرآن رو همون ديروز که براي هماهنگ کردن حسينيه رفتيم پيشش نگفت.!!! آخرين حرفي که به اون گفتم اين بود که ما مياييم اينجا.! آموزش و پرورش بره يه جاي ديگه.! با اولين اتوبوس تماس گرفتم. حسن بيك گوشي رو داد به حميد. گفتم كجايين؟ گفت داريم مي رسيم دلوار. سوار ماشين شديم. وسط جاده وايسادم و منتظر. تو دلم صحراي كربلا بود. راننده ي اتوبوس چراغ زد و من دوباره سوار پيكان شدم.
وقتي رسيديم جلوي حسينيه مسئولاي آموزش و پرورش وايساده بودن جلوي در و داشتن با هم صحبت مي کردن. بچه ها داشتن وسايل رو پياده مي کردن و من داشتم با اونها سروکله مي زدم. صحبت با مسئولا فقط اعصابم رو بهم ريخت و کار رو به مشاجره با اونها کشوند. ديروز براي در اختيار گذاشتن مدرسه اي که براي اسکان مد نظر داشتيم يک و نيم ميليون تومن پول مي خواستن و امروز جلوي اسکان ما رو توي حسينيه گرفته بودن.
بچه ها بارها رو از اتوبوس پياده كردن ولي چند دقيقه بيشتر روي زمين نموند. جر و بحث با مسئولين به جايي نرسيد. سوار همون پيكان شدم و رفتم حسينيه دوم. حاجي (متولي اداره حسينيه) خيلي وسواسي بود، هيچ رقمه راه نمي داد. 5 دقيقه باهاش صحبت كردم و بهش قول دادم براي ساخت بقيه حسينيه كمكش مي كنيم. کلي ازم تعهد گرفت که يه خال روي ديواراي حسينيه نيفته. گفتم هر اتفاقي بيفته به خرج ما درست ميشه. نمي دونم چي شد که قبول کرد ... برگشتم و به بچه ها گفتم سوارشن بريم حسينيه دوم.
حسينيه دوم يه جايي حدوداً وسط شهر بود و در کنار ساختمان فعلي آن قرار بود سالن ديگه اي ساخته بشه. کاري که ما مي تونستيم انجام بديم اين بود که پيِ ديوارها رو بکنيم.
سروكله زدن با راننده كه جاي خود داشت. بحثمون بالا گرفت. بيست دقيقه اي فك زدم ولي فايده نداشت. قرار بود هر سه اتوبوس با هم حرکت کنند و در طول مسير با هم باشند. اما اون زودتر از بقيه اومده بود و پولشو مي خواست. گفتم باش تا مسئولش بياد.
حجم کارهايي که روي سرم ريخته بود به حدي بود که آرزو کردم کاش دلوار همين الان با خاک يکسان مي شد.
از شانس بد من هم مرتضي توي يکي ديگه از اتوبوسا بود و رضا هم بعلت مشکلاتي که داشت اصلاً اردو نيومده بود.
ديروز متوجه اولين اشتباهم شدم، اعتماد و اطميناني که به مسئولاي کميته امداد چه در استان و چه در دلوار کرده بودم.!!! فکر مي کردم حرفشون بيشتر از اينها برو داره و ميشه روي حرفا و قولاشون حساب کرد. مخصوصاً وقتي آقاي مهندس موسوي هم پشت جريان اين همه قول و قرار باشه.!!!
زهي خيال باطل...
راننده را به حال خودش گذاشتم و با آقاي احمدي (معاون شاخه) و آقاي ويسي رفتيم کميته تا براي فردا ماشينها رو برنامه ريزي کنيم. وقتي رسيديم اونقدر همه چيز بهم ريخته بود که شتر با بارش گم مي شد. کمتر از دو هفته بود که به اين مکان منتقل شده بودن. يکي دو ساعت داشتيم تعداد ماشينها و مسئوليتهاشونو تعيين مي کرديم که آخرش هم جمع نشد. تعداد آدمهايي که در اين مورد نظر مي دادن بيشتر از تعداد ماشينهايي بود که تازه قرار بود امروز بعد از ظهر به شاخه برسن.!! هيچکس بدرستي نمي دونست چندتا ماشين قراره بياد. تازه آماري که يکي از راننده هاي کميته داشت به نظر دقيقتر از آمار مسئول نقليه و رئيس شاخه بود. به اين نتيجه رسيدم که اگه همين امروز صبح براي از صفر شروع کردن ميومدم دلوار با اينکه يکماه قبل ميومدم هيچ فرقي نمي کرد...!!! نزديکاي ظهر توي کميته، پيمانکاري رو که از سه-چهار روز قبل براي انجام کارها باهاش صحبت کرده بوديم رو ديديم.
يکي از پارامترهايي که خيلي براي ما مهم بود تمام شدن کارها و به سرانجام رسيدن اونها بعد از رفتن ما از منطقه بود. براي همين بود که با پيشنهاد ما و تأييد آقاي باقري (رئيس اداره مسکن کميته) از اول با يه پيمانکار صحبت کردن. وظيفه ي ما در اين بين مشخص بود: کمک به ساخت همون سرويسهاي بهداشتي در هر زمينه اي (تأسيساتي و ساختماني)...
همون چند روز پيش، موقعي که براي قيمت دادن اومده بود کميته با آقاي باقري توي دفتر نشسته بوديم. وقتي آقاي باقري شرايط رو براش شرح داد و قيمتها رو با هم درآوردن و موافقت براي انجام کار گرفته شد توي دلم گفتم خدا بخير بگذرونه. اينقدر قيمتها رو چلوندن که گفتم بيچاره بايد يه چيزي هم از جيب مبارک خرج کنه...!!!
حالا بعد از سه-چهار روز دوباره اومده بود کميته، اينبار نه براي کار، اومده بود خبري رو بهمون بده که از شنيدنش مو به تنم سيخ شد.!!! خيلي خونسرد و راحت گفت آقاي ويسي اين قيمتي که با هم توافق کرديم برام نمي صرفه. و من نمي تونم اين کار رو انجام بدم...!!!
گفتم که همه ي بوشهريها عادت داشتن همه ي کارها رو دقيقه ي آخر خراب کنن و حقيقت موضوع رو لحظه ي آخر بگن.!!! ساعت رو نگاه کردم، از ظهر گذشته بود و ديگه آقاي مهندس باقري رو هم نمي شد پيدا کرد. داشتم با خودم فکر مي کردم که اين مشکل با چقدر اضافه تر ممکنه حل بشه که ديدم مسئولاي کميته انگار که اصلاً اتفاقي نيفتاده دارن با هم حرف مي زنن و چايي مي خورن. سؤالم رو بلند ازش پرسيدم: متري چند بگيري برات صرف مي کنه؟ گفت: کارش خوردست و فقط برام ضرر ميشه. اصلاً انجام ندم بهتره...!!! آب پاکي رو ريخته بود رو دستمون. آقاي احمدي ازش پرسيد پس چرا تا حالا چيزي نگفتي و الآن داري اينو مي گي؟ ...
ديگه به سؤال و جوابها گوش نمي کردم. ديگه اهميتي نداشت که چرا... وقتي گفت برام نمي صرفه، کار خوردست، فهميدم جاي ديگه کار بهتري پيدا کرده. به احمدي گفتم تا شب بايد 15 تا بنا پيدا کنيم. جوابش سريع بود: الآن آخر ساله و همه سر کارن. تا هفته ي بعد هم نمي تونيم 10 تا بنا پيدا کنيم...!!!
براي دومين بار آرزو کردم کاش دلوار همين الآن با خاک يکسان بشه...!!! بوشهر با اين اوضاع حالا حالاهامحرومه.!!!
حرفي براي گفتن نداشتم. وقتي رسيدم حسينيه تازه مرتضي رو ديدم و جديدترين اخبار رو بهش دادم.! گفتم احتمالاً تا چند روز کار نداريم و بعد هم تا بياييم تدارکات کاري رو فراهم کنيم اردو تموم ميشه.!!!
*** نظراتي كه شما دوستان براي اين نوشته مي نويسيد براي من بسيار مهم و محترم است. بنابراين خواهشمندم از نوشتن حتي يك كلمه هم بعنوان نظر خود دريغ نفرماييد...
جمله به جمله ي اين متن جاي بسط و شرح بيشتر دارد كه براي جلوگيري از اطاله ي كلام از شرح بيشتر خودداري كردم. بعداً علت مشكلات بوجود آمده را هم در جاي ديگر شرح خواهم داد...
ادامه دارد... حسام. 85/1/20
ما گوشه نشينان خرابات الستيم
تا بوي ميي هست در اين ميکده مستيم
- باز هم دم حسام گرم! چرا؟ چراش را نمي دونم اما مي دونم يه سرباز هم ممکنه بتونه فکر کنه و احياناً هم بنويسه!
- هيچ دليلي نداره که اگه مطلب رو مي خونيد نظر نديد اما اگه مطلب رو نخوندين حتماً نظر بدين.
- از همه ي کساني که ما رو از نظرات خودشون بي نصيب نذاشتن هم تشکر مي کنم، از ساواش گرفته تا پدران و از آزاد نويسان تا فلاسفه جلاليه!
نظرات
سلام دوست عزيز من هر چي سعي كردم بدونم شما چي نوشتين سر در نياوردم
ارسال توسط: حسين | سه شنبه، 21 آذر 1385، 1:05 صبح
آقاحسام ما شرمنده ايم كه در دلوار اينقدر به شما بد گذشته اگه برات مقدور دست نوشته هاتو در مورد سفرت به دلوار برام بفرست دوباره بيا دلوار
محمد صادق از دلوار
ارسال توسط: sadegh | پنجشنبه، 26 مرداد 1385، 11:47 بعدازظهر
آقاي krim كه هنوز هويت شما براي من و احتمالاً عده¬ي زيادي از دوستان ناشناخته است، هم در مورد رئيسعلي دلواري آنقدر كه بايد مي¬دانم و هم در مورد اردوي جهادي و كار جهادي.
فكر كنم اين شما هستيد كه فرق خلوص ظاهري و خلوص باطني را تشخيص نمي¬دهيد. يا شايد هم نمي¬دانيد خاطره چيست؟ در ادبيات فارسي تا آنجا كه مي¬دانم خاطره يك واقعيت است نه چيز ديگري.
نظر شما براي خودتان محترم! البته خيلي هم از جواب دادن به نظر شما لذتي نمي¬برم، تنها براي رفع ابهام اين چند جمله را گفتم كه آنطور كه من فهميدم هنوز مانده تا بفهمي كه اردوي جهادي چيست...
راه درازي داري...
ارسال توسط: حسام | جمعه، 22 اردیبهشت 1385، 9:36 بعدازظهر
علي و حسام جان اگر با اين فكر عرق مي ريزيد بهتر است در كنار كانون نرم و سرد خانواده ات بمانيد تا رنگ پوستتان سياه نشود . آيا خود دانسته ايد اينجا داراي سابقه فرهنگي است كه در تاريخ جهان محفوظ است . رئيسعلي دلواري نشناخته ايد ؟ برويد و از كتابخانه مركزي شهرتون از دلوار تحقيق بنويسيد
ارسال توسط: krim | پنجشنبه، 21 اردیبهشت 1385، 1:17 بعدازظهر
آقا حسام و علي آقا مخلص و جهادي عرق ريز من گزارش كار شما را خواندم و بي نهايت متاثر شدم از اينهمه جهالت و ناداني و پرمدعايي كه داريد . من هنگامي كه كاروان شما مي ديدم بسيار افتخار مي كردم از اينهمه خلوص ظاهري . گزارش كار شما را كپي كردم و به ادارات كميته امداد / آموزش و پرورش / استانداري / فرمانداري دادم تا شايد گوشه اي از اينهمه جسارت و ادب شما را جواب دهند .
ارسال توسط: krim | پنجشنبه، 21 اردیبهشت 1385، 1:13 بعدازظهر
عادت کردیم دیگه به دیر به روز شدنِ دلشدگان
ارسال توسط: حاجی | دوشنبه، 11 اردیبهشت 1385، 5:31 بعدازظهر
خسته شدم . چرا مطلب جدید نمی ذاری شزه
ارسال توسط: یه معلم | دوشنبه، 11 اردیبهشت 1385، 5:24 بعدازظهر
دورادور مي شناسمتان و شايد من را هم ، اميدوارم موفق باشيد . يا علي
ارسال توسط: سخندان | یکشنبه، 10 اردیبهشت 1385، 10:00 بعدازظهر
جناب آقاي حسن زارع از اينكه مي بينم هنوز هم دلتان با بچه هاي جهادي است خيلي خوشحالم. من هم براي شما آرزوي موفقيت دارم. اگر امكان دارد ايميل خود را ذكر كنيد تا با شما در تماس باشم.
ارسال توسط: حسام | یکشنبه، 10 اردیبهشت 1385، 5:18 بعدازظهر
salam
alan sate 2:45 bamdad hast va man ke bade ye emtahne tolani ke ta sate 10 shab tool keshid, hamchenan bidaram......
khondane neveshtime shoma, mano salha be aghab bord va koli az khaterate gozashte dobare baram zende shod, madresie mofid, mosaferate jahadi va.....
... sohbataye shoma ro dar morede moshkelate hamahangi kar ha be khobi dark mikonam.mosaferate jahadi sale 73 dar bandar e deylam masoliatesh ba man bood va man be khobi midonam ke choma chi keshidid!!! va baram jalebe ke mibinam mohandes mosavi hanooz onjas!!!
ba arezoie movafaghiat e rozafzon baraye shoma va hamie dostane jahadi.
Hassan Zareh, Dorie 10, Montreal-Canada
ارسال توسط: Hassan Zareh | جمعه، 8 اردیبهشت 1385، 10:23 صبح
بعضي از دوستان از هر فرصتي استفاده مي كنند تا يه انتقادي رو منتقل كنند.توصيه مي كنم به اين لينك توجه داشته باشند.http://rostamkhani.com/weblog/?p=18
ارسال توسط: meghdad | چهارشنبه، 6 اردیبهشت 1385، 8:32 بعدازظهر
سلام. حالم داره از شعر به هم می خوره. یکی پیدا بشه فحش بده به فرهنگی تا ته می خونم و تاییدش می کنم. یا علی
ارسال توسط: امین | سه شنبه، 5 اردیبهشت 1385، 11:25 صبح
سجاد جان اشتباه متوجه شدي. دوباره و با دقت بخون. اين با چيزايي که من تعريف مي کنم فرق داره...
ارسال توسط: حسام | یکشنبه، 3 اردیبهشت 1385، 3:23 بعدازظهر
سلام داش حسام . اولا که خیلی دوست دارم . دوما که من نمی دونم واقعا چقدر به تو سخت گذشته که بایه شدی این همه بنویسی . سوما من اگه جای تو بودم اصلا بهش فکر نمی کردم . چهارما که اون بدبختایی که عصبانیت تو رو دیدن چی کشیدن ! در هر حال اینا رو یه بار گفته بودی و دلم یه بار برات کباب شده بود . دیگه نیاز به آبغوره گرفتن و این حرفا نمی بینم . زن زیاد
ارسال توسط: سجاد | یکشنبه، 3 اردیبهشت 1385، 2:38 بعدازظهر
خوش به حالشون ...
ارسال توسط: امين | شنبه، 2 اردیبهشت 1385، 9:58 بعدازظهر
آقاي ايرواني عزيز به نظر شما خاطره گفتن نمي تواند راهي براي شناخت اصل جهادي باشد؟
البته بنده در قالب همين خاطرات سعي نموده ام تا بسياري از رواياي اردوي جهادي را براي شرکت کنندگان در اردوها روشن کنم.
ارسال توسط: حسام | شنبه، 2 اردیبهشت 1385، 9:50 بعدازظهر
همونی که کاظم گفت واقعا از یه سرباز الاف چه انتظاری می شود داشت ؟ در ضمن حسام جون چون می دونم لجت می گیره :
الا یا ایها الساقی ادر کاس وناول ها /که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها
ارسال توسط: یه معلم | شنبه، 2 اردیبهشت 1385، 7:10 بعدازظهر
منظور مسئولان منطقه است
ارسال توسط: مقداد | شنبه، 2 اردیبهشت 1385، 2:33 بعدازظهر
سلام، فقط می دانم جور کردن کارهای جهادی کار حضرت باری تعالی است و بس. بخصوص اگه مسئولین از کار سر در نیارن. یا علی
ارسال توسط: مقداد | شنبه، 2 اردیبهشت 1385، 2:28 بعدازظهر
صد بار گفتم، بازم ميگم، در مورد يه فيلم با ديدن يه فريم از اون فيلم نميشه نظر داد!
ارسال توسط: مقداد | جمعه، 1 اردیبهشت 1385، 4:36 بعدازظهر
و چقدر سخت بود شما را تنها گذاشتن!
كلاً اردوي سختي بود، براي من كه اينگونه بود!!!
ارسال توسط: رضا | جمعه، 1 اردیبهشت 1385، 11:29 صبح
با سلام . مدتی است که وب شما را میخوانم شاید 6 ماهی میشود اما گیج شده ام این سایت راز دل . سه وبلاگ دارد به نام ول شدگان . و دل شدگان یک چیز دیگر که الان یادم نمی آید . اما نوشته های بسیار خوبی است . مخوصا نوشته های صمد هر چند که اخر نیز معلوم نیست صاحب سایت اصلی کیست و صاحب این تک وبلاگ ها کیست و چرا این همه نویسندگانش عوض میشوند . حداقل مشخص کنید چه می نویسید . در خیلی از جا ها ان قدر تخصصی شده اید که فقط مفیدی ها میفهمند و لاغیر . و اگر کسی از بیرون به این قضایا تنمیتواند ریز شود . هر چند که من هم اکنون دیگر میدانم اردوی جهادی چیست و چرا باید جهادی جهانی شود و اصل اردوی جهادی در تهران است و بسیار توضیحات دیگر . بعضی از وبلاگ ها نیز از جهادی خاطرات خود را تعریف میکنند و به اصل جهادی کمتر توجهی میشود که خوشیختانه این سایت اینگونه نیست . در هر حال انشالله موفق و پایدار و پیروز باشد . میدانم که نوشته اید برای این یاداشت نظری بگذارم اما بیشتر از نظر فهمیده ام که منظم کردن 140 نفر برای کار کار بسیار سنگینی است . دستانتان پرتوان باد .
ارسال توسط: ایروانی | پنجشنبه، 31 فروردین 1385، 11:29 بعدازظهر
آقا از يه سرباز بي كار چه توقعي داري ؟
ارسال توسط: كاظم | پنجشنبه، 31 فروردین 1385، 2:00 بعدازظهر