« 2007 | صفحه اصلی | 2007 »

26, 2007

دل‌شدگي-1

 

  شنبه، 5 خردادماه 86

 

به نام خداي دل‌شدگان

 

 

دل‌شدگان

 

 

 

ما دل‌شدگان خسرو شيرين پناهيم

ما كشته آن مه رخ خورشيد كلاهيم 

ما از دو جهان ، غير تو اي عشق نخواهيم

صد شور نهان با ما  تاب و تب جان با ما 

در اين سر بي سامان غم هاي جهان با ما  

 

کمي تأمل کنيد، دوباره از ابتدا بخوانيد

 

با ساز و ني با جام مي با یاد وي 

شوري دگر اندازيم در ميكده جان  

جمع مستان غزلخوانيم   همه مستان سراندازيم 

سراندازيم سرافرازيم 

جز اين هنر ندانيم  كه هر چه مي توانيم  

غم از دلها براندازيم براندازيم 

 

کمي تأمل کنيد، دوباره بند را بخوانيد

 

ما دل‌شدگان خسرو شيرين پناهيم 

ما از دو جهان غير تو اي عشق نخواهيم

 صد شور نهان با ما   تاب و تب جان با ما

 در اين سر بي سامان  غم هاي جهان با ما  

 

اما چرا دل‌شدگان؟

08, 2007

نامه ي قديمي

 

   3شنبه، 18 اردیبهشت 86

مهدی خلجی

 

 

 

به نام خدا

 

یادمه بعد از اردوی دلوار نوشتمش دادمش صمد برا اینکه تو دلشدگان بزنه صمد تایپش کرد و من هیچ وقت نزدمش

حالا 2 سال گذشته و من با این متن مواجه شدم و چقدر این متن برام جدید بود برا همین یه بار دیگه تصمیم گرفتم برا وبلاگ حاضرش کنم هیچ تغییر مفهومی تو جمله هاش ندادم برا اینکه متن همون قدیمیه بمونه و برا همین دنبال شخصیت خاصی توش نگردین

 



خدمت برادر بزرگوارم و دوست عزیزم آقای مسافرت جهادی

شاید هیچ وقت نباید این نامه را برای شما مینوشتم . ولی چه کنم که باید گفت . چرا که اگر نگویم به درسهایی که شما در مسافرتهای خود به ما آموخته بودید شاید خیانت کرده بودم و شاید سالها در این غصه میسوختم که چرا این نکات را نگفتم . هر چند نکته گویی آن هم در محضر بزرگی چون شما بسیار سنگین است . مسافرت 84 هم تمام شد با همه شیرینیها و تلخ کامی ها , نشاطها و دعواها , رفاقتها و کدورتها و از خود بزرگواریهای بزرگانی را به جا گذاشت که حیفم می آید به آن اشاره نکنم و به عنوان کمترین مشتری مسافرت جهادی در برابر آن بزرگواریها سر تعظیم نسایم که با این کار اگر چه کاری از پیش نبرده ام ولی لا اقل مانند آن پیرزن که با کلافی نخ به خرید یوسف آمده بود تا از خریداران یوسف باشد من نیز با دست خالی خود را از خریداران این همه زیبایی قرار دهم و در مقابل سستی ها و کوتاهی ها علامت سوال گذارم تا بگویم با همه خالی بودن دست دست به تایید نمیگذارم

بگذریم که دنیا جای گذر است

امسال مسافرت جهادی کابینه ای جوان داشت که به ظاهر از نظر سن جوان بودند ولی در باطن از بزرگانی بودند که من از آنها درسهای زیادی یاد گرفتم . از شبها که تا صبح در دفتر فارغ التحصیلان بیدار ماندند تا اردویی در خور شما آقای مسافرت جهادی تدارک ببینند و البته در این بیدار ماندنها بسیار رازها یاد گرفتند و بزرگوارتر شدند . از آنها که بدون تجربه گام در عرصه ای سنگین گداشتند . در عرصه ای که شاید در انتها کسی از آنها تقدیر نکند و گمنام بمانند و عرصه ای بدیع و زیبا خلق کردند که خلق این اثر نشان از رنگ خدایی این کار دارد هر چند که این دوستان در این رابطه ادعایی ندارند و اکنون به هر کدام مینگرم آرزو دارم که بیشتر بشناسمشان . آقای مسافرت جهادی امروز صبح که این نامه را مینویسم در مجلسی بودم که یاد مهندس جعفر علاقه مندان در آن موج میزد و جمله ای از ایشان بر تابلویی نقش یسته بود که " انسانی ببینیم , علمی بیاندیشیم , حرفه ای برخورد کنیم " ( نمیدونم اگه با این جمله حال کردین , برای علو روحش یه فاتحه بخونین )ادبی صحبت کردن رو ولش . این جوری راحت ترم . در همون بین فکر کردم که چقدر این طرز تفکر زیباست و چقدر این طرز تفکر جاش تو مسافرت ما خالیه نمیدونم آدمهای زیادی رو دیدم که به اسم انسانی دیدن علمی اندیشیدن و حرفه ای برخورد کردن رو فراموش کردن و البته نمیدونم چقدر اون انسانی دیدنشون واقعا انسانی دیدن بود و فکر میکنم یکی از اهداف مسافرت جهادی اینه که آدما بتونن در کنار انسانی دیدن ماجرا روش علمی فکر کنن و تحقیق کنن که مثلا چه چیزایی روبروی ماست و ما در مقابل اونا چی کار باید بکنیم . معمولا ما اینجوری کار میکنیم که میپریم تو دهن حوادث بعد هر جایی اتفاقی افتاد فکر میکنیم چی کار کنیم . معمولا جای انسانی دیدن احساسی میبینیم . نمیدونم تو پارادایم فکری کدام یک از عزیزان است که یه بار هم دنیارو از چشم رقیب ببینه ( البته یه جوری که واقعا دنیای رقیب باشه )معمولا درست همونیه که ما فکر میکنیم و البته این انسانی دیدن نیست ( اشتباه نکنیم )و حالا حرفه ای عمل کردن , این سخت ترین کاریه که میشه انجام داد .

نمیدونم من آدمایی رو میشناختم که مسوول ثبت نام بودن و اگه تو بازه ثبت نام نمیکردن نمیومدن مسافرت . آدمایی رو میشناختم که پول ثبت نام رفیقشون رو دادن و به خاطر این که رفیقشون بدون علت موجه نیومده بود اردو پول خودشون رو بر نداشتن. خلاصه آدمای زیادی رو دیدم که سعی میکردن توی قاعده بازی کنن و این با زندگی ما خیلی فاصله داره . آدمایی رو کمیشناختم که میومدن مسافرت جهادی تا یه بار حرف گوش کنن . شاید بارها ملات زده بودن ولی وقتی رییس گروه میگفت اینجوری ملات بزن براشون حجت بود .آدمایی رو میشناختم که به ظاهر خیلی کار درست بودن ولی وقتی بنا میشد بی کلاس ترین کارها روبرا مسافرت بکنن هیچ حرفی نمیزدن و حالا نمیدونم چی شده . من این جمله رو از یکی از قدیمیا که به قول خودش نه تنها پیر شده بلکه مرده شنیدم که ما آدما کارگریم . هیچ چیزی نمیدونیم فقط میدونیم که وقتی ماشین اومد رو چال باید روغنش عوض بشه حالا یخواد صبح باشه یا شب . خلاصه الان من این آدما رو نمیبینم . ما تو اردو عمله نداریم ( نداریم که بی انصافیه کم داریم )و این سخته هر وقت هر تصمیمی رو گرفتیم باید انجام بدیم مگر اینکه مرامی کوتاه بیایم و البته هزار جور منت میذاریم که مرام گذاشتیم . یه زمانی تو اردو اینکه فلانی تمام سعیشو کرده کافی بود برا این که آدما قانع بشن و حالا تو اردو این کافی نیست . نمیدونم یعنی چی , یه جوری ازمرام حرف زدن که دیگه حالم از مرام به هم میخوره .مردونگی قدیمیا این بود که اگه مرام میذاشتن نمیگفتن مرام گذاشتیم میگفتن اینجوری حال داد و به این متهم میشدن که فقط فکر حال و حولشونن . قدیمیا هیچ وقت نمیگفتن برای خدا ولی وقتی کارشون رو بو میکردی بوی خدا میداد نمیدونم بوی خدا رو تو کار شنیدین ؟ رنگ خدا رو دیدین ؟ دست خدا رو رو شونتون احساس کردین ؟ حالا اردوی ما شده پر حرف خدا ( که البته خوبه ) ولی روحی نداره . یادمه یه زمانی یه آدمایی وا میستادن نفر آخر غذا بگیرن که اگه نرسید بچه ها گشنه نمونن و البته امسال هم اینا زیاد بود و اگه امسالم اردو خوب بود برای همین آدمای بی ادعا بود . یادمه یه سال تو اردو داخل یه دوره دعوا شد که چرا پشت سر هم نیستین و جواب یه چیز بود ما با هم رفیقیم ولی اگه کار درست نباشه ما نباید پشت کار غلط بایستیم . یادمه یه سال مسوول فرهنگی به بچه ها گفت برید علف بچینید (چون کار نداشتن ) اون کار انجام شد (بعدش سرش بحث کردن )و البته امسالم آدمای بزرگی رو دیدم که درسته میتونستن کلاس بذارن ولی یه جوری برخورد میکردن که آدم احساس میکرد با داداش کوچیکش برخورد میکنه . یادمه به یه بابایی گفتم وایسا امام جماعت گفت تا ؟آ؟قای قاسمیان هست وا نمیستم .

خلاصه اردوی جهادی 84 هم تموم شد . با همه بزرگواریها و کم لطفیها . یادمه وقتی کوچکتر بودم از بزرگترا یاد میگرفتم امسال از کوچیکترا خیلی جیزا یاد گرفتم . باید قدرشو بدونیم و غر نزنیم ولی همه اینا رو گفتم نه برا این که بگم اردو بد بود اردو همون اردو بود با رنگ خداییش . ولی همه چیز رو گفتم که بگم
 


از خانه ما تا به حرم صد قدم است

به خیالت که کم است

فاصله هر قدمش بین حضور و عدم است

به خیالت که کم است
 


مخلص همه

مسافر کوچولو


 


فقط یه مقدار تو جمله بندیش تغییر دادم


مهدی خلجی

 

02, 2007

نامه ي صمد

 

   4شنبه، 12 اردیبهشت 86

صمد غفاري

 

بسمه تعالي

 

دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن
در کوی او گدایی بر خسروی گزیدن

خواهم شدن به بستان چون غنچه با دل تنگ
وان جا به نیک نامی پیراهنی دریدن

فرصت شمار صحبت کز این دوراهه منزل
چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن

 

مطلب اخیر آقای صادقی حرف و حدیث های زیادی را به همراه داشت که  اکثر آنها حاوی نکات جالبیست. نظر خودم بماند برای بعدترها؛ فعلاً نظر شما را به نامه ای که برادر بزرگوارم آقای غفاری فرستاده‌اند و خواستند تا در دلشدگان هم منتشر شود جلب می کنم :

 


 

به نام خدا

 

برادرم علي شهرستاني

مديريت محترم وبلاگ دل‌شدگان

 

شايد شخصاً از نوشته‌ي آقاي صادقي خوشم نيامده باشد؛ اما ابتدا گفتم كه از انتشار آن در دل‌شدگان استقبال مي‌كنم. ولي دوستان بزرگواري دارم كه توقعشان از اين خانه‌ي خاصّ، چيزكي بيش از بيان اختلاف سليقه‌ها و حرف‌هاي مبهم و توهين‌آميز به آدم‌هاي ناشناس است و در اين چند روزه، متواتراً ابراز نگراني كرده‌اند از انحرافِ احتمالي در جست و جوي اصلِ جهادي.

گفتي كه مخاطبين دل‌شدگان عوض شده‌اند و شايد چنين حرف‌هايي دوباره تنور دل‌شدگي را گرم كند.

اما عزيز من!

مگر نه آن كه همه‌ي ما، دل‌شدگانِ يك حركتِ «مقدس» هستيم و مگر نه آن كه دل‌شدگان بنا بود قطب سوم اردوي جهادي فارغ‌التحصيلان مفيد باشد. خيلي‌ها چشم اميد به حرف‌ها و نظرات اين صفحه دارند تا آن تحوّلِ مطلوب براي جهادي از دلِ دل‌شدگي ما درآيد. مبادا عرصه‌ي نقد و نظر را با غرض و مرض آلوده كنيم و همه‌ي آن‌هايي كه جدي‌ فكر مي‌كنند و جدي عمل مي‌كنند و جدي بر روي ما حساب باز كرده‌اند نا اميد كنيم. فضاي دل‌شدگان بايد به گونه‌اي باشد كه جوان‌ها و جوان‌ترها از نيش و كنايه نترسند و مشتاق باشند و دوست داشته باشند با اسم حقيقي و رسمي خود بنويسند و نظر بدهند.

لازم است تا از هر چيزي كه از آن بوي تفرقه به مشام مي‌رسد دوري كنيم و سنگ فتنه را به شيشه‌ي دشمن بكوبيم. حرف‌هاي مبهم و بودار بماند براي وبلاگ‌هاي شخصي. هر كه در جست و جوي اصلِ جهادي است بسم الله.

از سوي ديگر، خوشمان بيايد يا نه، فعلاً مجمع فارغ‌التحصيلانِ مفيد، بالاترين ركنِ تصميم‌گيري پيرامون ماهيّتِ اردوي ماست و تضعيف جايگاه مجمع هم توسط دل‌شدگان – ولو اين كه اربابِ مجمع خود تيشه به ريشه‌ي خود بزنند - پسنديده نيست. نقد آري و توهين نه!

خواهش مي‌كنم مطالب را از صافيِ دلِ همه‌ي ما بگذران و بعد منتشر كن.

 به خدا مي‌سپارمت كه او به‌ترين نگاه‌داران است.

 

ياعلي

حسين غفاري

دهم اردي‌بهشت‌ماه هشتاد و شش