« رسم مستأجري | صفحه اصلي | جهادي، جهاد، جهادگر »

اصل جهادي جهادي

 

   3شنبه، 4 تیر 1386

مهدی پورقربان

 

به نام حضرت دوست

 

به سر جام جم آنگه نظر توانی کرد

که خاک میکده کحل بصر توانی کرد

 

گدایی در میخانه طرفه اکسیریست

گر این عمل بکنی، خاک زر توانی کرد

 

دلشدگان جایی است برای جستجوی اصل جهادی؛

و حال مطلبی از مهدی پور قربان درباره ی اصل جهادی.

- درباره ی مطلب قبل دوستان گفتند جمله ام بار منفی ایجاد کرده، عذر خواهی می کنم.

 


 

مگر اصل جهادي جهادي گم شده كه جستجويش مي‌كنيم؟
 
 
 
وقتي اسم و عنوان دلشدگان را اول بار خواندم تعجب كردم، «در جستجوي اصل جهادي!!!» با خودم گفتم مگر اصل جهادي گم شده است كه حال ما بايد در جستجوي آن باشيم؟ آن روز مسامحتاً از كنار اين سوال گذشتم و به نظرم آمد بايد ضرورت ادبي نوشتن، همين اين چيزها باشد كه ما نمي‌فهميم!
 
سالها گذشت و بارها و بارها جهادي را تجربه كردم، دقيقاً 12 بار، يادش به‌خير:
 
1. بوشهر، كاكي، جهادي دانش‌آموزان دبيرستان مفيد، سال77
2. كرمان، ريگان، جهادي دانش‌‌آموزان دبيرستان مفيد، سال 79
3. سيستان، زابل، چاه نيمه، جهادي فارغ‌التحصيلان دبيرستان مفيد، سال82
4. كرمان، بم، جهادي فارغ‌التحصيلان دبيرستان مفيد، سال83
5. بوشهر، دلوار، جهادي فارغ‌التحصيلان دبيرستان مفيد، سال84
6. خراسان رضوي، گناباد، جهادي دانشجويان دانشگاه علم و صنعت، سال84
7. خراسان رضوي، سرخس، جهادي فارغ‌التحصيلان دبيرستان مفيد، سال85
8. خراسان جنوبي، نهبندان، روستاي بيچند، جهادي دانشجويان دانشگاه امام صادق(ع)، سال85
9. خراسان جنوبي، قائن، روستاي كلاته نصير، جهادي دانشجويان دانشگاه شهيد رجايي، سال85
10. خراسان جنوبي، قائن، روستاي كلاته نصير، جهادي دانشجويان دانشگاه علم و صنعت، سال85
11. خراسان جنوبي، قائن، روستاي كلاته نصير، جهادي دانشجويان دانشگاه سمنان، سال85
12. خراسان جنوبي، خوسف، روستاي علي‌آباد زارعين، جهادي فارغ‌التحصيلان دبيرستان مفيد، سال86
 
اما اين همه هيچ از آن شور و حال اوليه‌ي اي كه جهادي رفتن در درونم ايجاد مي‌نمود نكاست، كه افزود! همان اضطراب پاك و مقدسي كه به سراغ آدم مي‌آيد و ديوانه‌مي‌شوي و پر‌ مي‌كشي به سوي آسمان،‌ به ياد اولين گروه كاريم در بوشهر مي‌افتم و اينكه چگونه و با چه حسي، سختي عجيب و طاقت فرسايي را كه تا سن پانزده سالگي هرگز در تهرانِ دنيا زده تجربه نكرده بوديم، تحمل مي‌كرديم،  و به ياد آوازهاي صبحگاه آقاي قاسميان در دشتهاي ريگان بعد از نرمش صبحگاهي، به ياد دعاي كميل‌ها و زيارت عاشورا‌هايي كه بچه‌ها چه خالصانه مي‌خواندند، دعاي عرفه‌اي كه مرحوم فولادي در كاكي خواند و مردمي كه با تعجب نگاهمان مي‌كردند، ياد روزي كه در گناباد يادبود شهدا برگزار كرديم و آن شهيد زنده‌ي گنابادي كه در فراق دوست شهيدش مي‌سوخت و ما را با شراره‌هاي آتش خود‌ دلگرم مي‌كرد، يادش بخير زماني كه شبها اگر از دست پشه‌ها يا براي آب خوردن در كاكي بيدار مي‌شدي،‌ مرداني را مي‌ديدي كه نماز شب مي‌خوانند و براي اينكه شناخته نشوند چفيه بر سر كشيده‌اند، ياد زماني كه دوستت را مي‌شنيدي كه در قنوت نمازش مي‌خواند «اللهمّ ارزقنا الشهاده في سبيلك» و از اينكه ضمير جمع به كار مي‌برد خوشحال مي‌شدي كه اگر اجابت شود تو را هم شامل مي‌شود و عاشقانه برادرت را دوست داشتي چرا كه را فكر مي‌كردي در آخرت و تا ابد با هم خواهيد بود و ياد زماني مي‌افتي كه برادر بزرگترت كه دو دوره با تو اختلاف داشت در سجده‌ي آخر نمازش مي‌خواند «سبّوح قدّوس ربّ الملائكه و الروح» و تو هرچند معناي عميق آن را درك نمي‌كردي ولي هر بار سعي مي‌كردي دزدكي كنار او بنشيني تا در سجده‌ي آخر به ذكرش يك بار ديگر گوش كني و به نزديكي او به معبودش غبته بخوري.
 
امسال در آستانه‌ي تابستان دوباره همان حس غريب به سراغم مي‌آيد وقتي در دانشگاه غرفه مي‌زنند و ثبت نام مي‌كنند و فيلم پخش مي‌كنند، و وقتي مسئول يك گروه جديد جهادي در دانشگاه به سراغت مي‌آيد كه آيا شما مي‌توانيد معاونت فرهنگي اردوي ما را عهده‌دار شويد و تو كه شرايط سختي را كه دارد درك مي كني با ناراحتي تمام و به طوري كه ناراحت و نا اميد نشود حاليش مي‌كني كه امسال از جهادي رفتن معذوري! و وقتي از دانشگاه‌هاي مختلف خبر مي‌گيرند كه فلاني امسال هم ان‌شاءالله در خدمتيم؟ و تو باز به سختي و با فشاري كه روي سينه و بغضي كه در گلو داري مي‌گويي نخواهي توانست با آنها بروي، اينها تو را آزار مي‌‌دهد، اين ديگر امتحان عجيبي است، اينكه دلت آنجا باشد و وظيفه‌ات چيز ديگر! در آستانه‌ي اين تابستان باز آن حس غريب مي‌آيد و دلت را چنگ مي‌زند براي همان فضا كه تو را به ياد ثبت نام براي جبهه مي‌اندازد و اينكه آن موقع هم اگر جواني را نمي‌گذاشتند كه برود گريه مي‌كرد و در جهادي هم دوست بزرگواري كه براي جهادي ريگان تا پاي قطار آمد و هرچه اصرار كرد، نبردندش و دوست ديگري كه كه همان پاي تابلوي اعلانات وقتي ديد اسمش درنيامده نشست و زد زير گريه...
 
جهادي كه مي‌روم حسي را دارم كه گويا به جبهه اعزام مي‌شوم، با همه‌ي 68شهيد مدرسه همراه مي‌شوم تا شايد كه مرا هم با خود ببرند... و چقدر افسوس كه امسال نمي‌توانم، چقدر تلخ است اين بار! اما آيا هنوز آن روحيه در ما باقي‌مانده؟ آيا اصل جهادي را يافته‌ايم؟ نكند اصل جهادي گم شده باشد!!!
 
جنگ...
جنگ بال پريدن بود...خيلي ها پريدند...
 
...سالها گذشت و جنگ تمام شد.
 ديگر،  آن سنگر شكل و صورت خود را بكلي از دست داده بود ولي اصل جنگ باقي بود!
 هركس كه در شكل و صورت جنگ ماند، ماند. ولي هر كس كه بدنبال پرواز بود، پريد. اينبار با بالي ديگر.

آنهايي كه مي پنداشتند بايد جنگ ديگري شود تا بپرند، ماندند غافل از اينكه جنگ فقط يك وسيله بود و آنهايي كه در فكر پرواز بودند،بدنبال بال نويي بودند.
 
سالها بعد...
 
جهادي...
جهادي بال پريدن شد...خيلي ها پريدند...
 
...سالها گذشت و جهادي تمام شد.
ديگر، آن سنگر شكل و صورت خود را بكلي از دست داد. ولي اصل جهادي  باقي بود!
هركس كه در شكل و صورت جهادي ماند، ماند. ولي هركس كه بدنبال پرواز بود، پريد. اينبار با بالي ديگر.
آنهايي كه جهادي را هدف انگاشته بودند ماندند غافل از اينكه جهادي فقط يك وسيله بود و آنهايي كه در فكر پرواز بودند، بدنبال بال نويي بودند.
 
سالها بعد...
...
 
امروز بعد از آن 12 بار تجربه، يعني حدودا 168 روز رفاقت بين من و جهادي، مي‌فهمم كه اصل جهادي ديگر بين ما نيست، اعلام مي‌كنم كه ايها الناس اصل جهادي گم شده!!! در جستجوي آن بود يك ضرورت ادبي نيست بلكه يك حقيقت است، بايد بگرديم و آن را بيابيم، نمي‌دانم ارباب دلشدگان آگاهانه اين عنوان را انتخاب كرده‌اند يا نا آگاهانه ولي من دريافته‌ام كه اصل جهادي فراموش شده، در آخرين جهادي كه رفتم ديگر چيزي از آن نمانده بود، در مسير پر پيچ و خم خاطرات ذهنم به عقب بر ‌مي‌گردم تا ببينم آن را كجا فراموش كرده‌ايم و جا گذاشته‌ايم، اين تاوان كدام گناهمان است كه مي‌پردازيم؟ هنوز دارم جستجو مي‌كنم و به همراهاني كه ياريم كنند احتياج دارم تا ببينيم كجا اصل جهادي را گم كرده‌ايم!
 
من، به شدت در جستجوي اصل جهادي هستم!!!

 يا حق

 

 

بازتاب

آدرس بازتاب هاي دريافتي اين نوشته:
http://www.razedel.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/258.

نظرات

سلام
دوست عزیزم جناب مهدی خان لطف کردند و تذکری به من دادند و اون از این قرار بود که مطلب از باب تکاثر نوشته نشده بود
من معذرت میخوام
میگویند سخت ترین توبه توبه کسی است که حرفی به غلط نشر دهد و توبه آن درست کردن اشتباه است در ذهنها و البته آنگاه خدا را توبه پذیر میبیند
از تذکر این بزرگوار ممنونم

الهئکم التکاثر حتی زرتم المقابر

به نام خدا
سلام به همه که قولیست از پروردگار رحیم
هیچ وقت علاقه به نمایش نظراتم به عموم نداشتم اما آقا مهدی به تو و به جمعی که شاید 2 سال میشه بالای 150 نفر میشن میگم ، عده ی زیادی رو من هم میشناسم که فریاد بلندی تو گلو دارن

فکر کنم این ماییم که گم شدیم، باید خودمون رو پیدا کنیم.

مي دونم ريفيق خوبي براتم.
رفيق بي کلک، مادر!

رفيقت راست مي‌گفت...

گفت آن چه یافت می نشود ، آنم آرزوست

يه جايي شهيد آويني گفته بود كه باب جهاد اصغر بسته شد باب جهاد اكبر كه بسته نيست...

يادم مياد رفيقمون خيلي از اين جمله شاكي بود. مي گفت: لامصب كاراي آسون و كوچيك رو خودتون كردين. كاراي سخت و گنده مونده گردن ما؟

اين روزا دم زدن از جهاد و جهادي واقعي هم هزينه داره

سلام
عجب پس گم نشده؟

براي به دست آوردن اصل جهادي تا كجا حاضريم پيش بريم؟ چه بهايي حاضريم بپردازيم؟ چه برنامه‌ريزي اي كرده‌ايم؟

ارسال نظر

نكته‌ها :

خرده فرمايشات دو « ول‌شده » : http://www.RazeDel.com/vel