در احوالات دو يار ديرينه
دوشنبه، 12 فروردين 1387
مهدي پورقربان
در احوالات دو يار ديرينه
اردوي جهادي مكمل هفتهي شهدا بوده و هست؛
هفتهي شهدا مكمل اردوي جهادي بوده و هست؛
هيچ كدام از اين دو جمله را نميتوان بر ديگري مقدم دانست، چه؛ اردوي جهادي تمرين عملي چيزي است كه در هفتهي شهدا ميآموزيم، و هفتهي شهدا مبناي فكري چيزي است كه در اردوي جهادي تمرين كوچكي از عمل به آن را ميكنيم. اين دو مكمل هم هستند و هر دو به اندازهي ديگري با اهميت.
«عمل بدون انديشهي صحيح همان اندازه بي ارزش است كه انديشهي بدون عمل!»
جهادي و شهدا از اين جهت مقدسند كه تمرين اين دو اصل از حيات طيبهي الهي انسان را، در اين روزگارِ ايمانِ فلك رفته به باد، فراهم ميكنند. و چه زيبا فراهم كردني...
هفتهي شهدا به ما الگو ميدهد و اين الگو دادن در حوزههاي مختلف زندگي اعم از الهي، فردي و اجتماعي ميباشد. هرچند نبايد در آن متوقف شد و بايد پس از آن نيز حوزهي انديشه را از طريق سرچشمههاي پاك آن غني نمود.
اما قطعاً تمرين و عملي كردن اين الگوها و انديشهها نياز به بستري غير از زندگي روزمرهي عادي دارد. تا بتواند نوجوان و جوان ما را آمادهي به كار بستن اين اصول در زنگي عادي خود نمايد.
آن «اصلِ جهادي» كه صحبت از آن زياد ميكنند همان زندگي روزمره در تهران، ولي بر اساس آن اصول، است و به يقين از عمل به آن در جهادي صعبتر و پيچيدهتر است. بله جهادي در بازهي برگزاري معارضي ندارد و همه بر سر اصول آن توافق دارند. مهم حفظ روحيهي جهادي در زندگي معمول است كه مَرد رَه ميخواهد!!!
و امروز نوجوانان دبيرستاني ما هم درك ميكنند اين سختي را!
اولين هفتهي شهدايي كه تجربه كردم برايم بسيار غريب بود، مفاهيمي كه با آنها روبرو شدم را خيلي عظيمتر از خودم يافتم، مني كه تا آن زمان در زندگي چيزي از اين دست را با آن غلظت درك نكرده بودم، تقريبا شكه شدم.
وقتي در اولين روز هفتهي شهداي سال 77 نشستيم و مقالات شروع شد، صداي هقهق گريههاي سال بالاييها و فارغالتحصيلاني كه احتمالا بعضيشان با آن تصاويري كه پخش ميشد رفيق بودند مرا به خود آورد كه گويا اين هويت جديدي كه به نام «هفتهي شهدا» معرفي ميشود، تفاوت زيادي با برنامههاي كليشهاي و روزمرهي زندگيم دارد. براي مني كه راهنمايي را هم نبودم تا چيزي از سفر جنوب سوميها بدانم. آن نوع گريهها را پيش از آن فقط شايد در شبهاي قدر ديده بودم كه آدم بزرگها گريه ميكنند و فلسفهاش هم طوري كه به ما گفتهبودند اين بود كه به دنبال بخشيده شدن گناهانشان هستند. اما اين بار فرق داشت! فلسفهاش را درك نميكردم. كساني كه گريه ميكردند آدم بزرگ نبودند و احتمالاً آن قدري هم گناه نكرده بودند كه آنگونه گريه كنند. گويا علت گريهها همان عكسها بود.
فرق داشت...
به وضوح برايم فرق داشت، آنچه تجربه ميكردم! فهميدم آدم ميتواند دوست دبيرستانياش را خيلي خيلي بيشتر از آنچه در تصوّرم از دوستي ميگنجيد دوست بدارد. طوري كه جانش به او بسته باشد. اين باعث شد من بزرگ شوم. من قبل از هفتهي شهداي سال 77 خيلي كوچكتر و حقيرتر از بعد آن بودم. آري هفتهي شهدا به شخصيت من و خيلي از رفقايم شكل داد. روابطمان با هم به شكل واضحي تغيير كرد، ديگر مردانه رفاقت ميكرديم و...
از آن به بعد منتظر بودم تا كه كي دوباره هفتهي شهدا از راه برسد و ما را مهمان كند. عاشقانه به دنبال آن بوديم. كار در اين هفته را به چشم توفيقي كه هر كسي را شامل نميشود ميدانستيم.
وقتي عيد آمد و بحث جهادي داغ شد، يكي از بزرگواران گفت: «بچهها جهادي كه ميرويم براي آن است كه تمرين عملي زندگي مثل شهدا بكنيم». اين بود كه جهادي رفتن را براي ما مانند دستيابي به قلهي بلندترين كوههاي جهان نمود. آن دعواها و گريهها براي اينكه جهادي ببرندمان همه مربوط به آن حس غريبي بود كه همه را به صرافت جهادي انداختهبود. و اين يكي هم فرق داشت.
خيلي هم فرق داشت...
تفاوت جهادي سال اول با هر سفر و اردوي ديگري كه تا قبل از آن تجربه كرده بوديم، حتي از تفاوت هفتهي شهدا هم برايمان ملموستر بود. اينجا ديگر تعارفي در كار نبود. سختي بود كه ما نازپروردههايِ كار نكرده، ميكشيديم و ساخته ميشديم. جهادي براي ما شده بود مثل تصوري كه از جبهه براي شهدا داشتيم. اتفاقاتي كه در جهادي ميافتاد و تعاملات افراد شركت كننده در آن ما را به ياد خاطراتي ميانداخت كه مهمانان هفتهي شهدا از جبهه تعريف ميكردند.
...و اين قصه سر دراز دارد.
خوشحال بودم كه امسال بعد از سه- چهار سال ميتوانم مخاطب هفتهي شهدا باشم نه برگزار كنندهي آن. اما دست تقدير روزگار را چه ميتوان كرد. با وضعيتي كه دوست بزرگوارم رضا پيدا كرد گويا امسال دوباره بايد «راوي» باشيم نه شنونده.
غير از سال اول دبيرستان كمتر پيش آمد كه در مراسم يك هفتهي شهدا كامل شركت كنم. خودم را با كارهاي نمايشگاه و مسائل جانبي ديگر درگير ميكردم. اصلا هم از اين بابت پشيمان نيستم. به نظر من مهمترين تاثير هفتهي شهدا بر بچهها در كارهاي اجرايي است كه براي آن انجام ميدهند نه در مراسمي كه شركت ميكنند. لااقل در مورد من كه چنين بودهاست.
بهترين جهادي زندگيم جهادي اول بوده و هست.
ما آدميان بواسطهي «تشابه قلوب» است كه گرد هم ميمانيم، نه «اسامي اعتباري»! جمعي كه در اثر تشابه قلوب تشكيل شود هرگز از بين نميرود. اين ماندگاري حتي در زندگي جاويد اخروي هم حفظ ميشود. اگر قلب كسي شبيه ديگري باشد آنجا با همند. حتي اگر اينجا با هم نبوده باشند! آنجا جمعها بر همين اساساند. و من آرزوي ديدار برادرانم را تا ابد در سينه دارم. برادراني كه طي پانزده روز گذشته شناختمشان.
«رُبَّ اَخٍ لَم تَلِدهُ اُمُّك»
آن احساسي را كه مدتها در جهادي گم كرده بودم در جهادي چهاردهام باز يافتم.
بعد از جهادي سال اول دبيرستان جهادي امسال بهترين يادگار من از اردوهاي جهادي بوده.
تمرين عملي زندگي با صبغهي الهي.
...
با شما هستم اي خاكهاي نرم ميغان
با شما خداحافظي ميكنم
با تو اي حسينيه، كه ديگر شلوغي روزهاي گذشته را تجربه نميكني
و نجواي شبانهي دوستان مرا و هق هق گريههايشان را
اي كاش زبان داشتي و ميگفتي آنچه در دل داري
و چه ميدانيم شايد روزي دوباره محلي شوي براي گرد هم آمدن و حركت ياران آخرين مرد تاريخ
و آن هنگام تو را باز ملاقات كنيم
و اگر ما نبوديم و تو بودي سلام ما را به آن صالحان آخر الزمان برسان و گواه باش كه دل ما به آرزوي ديدارشان ميتپيد و آرزوي درك آن لحظات را داشتيم
والحمدلله
يا علي
نظرات
یا الله
ارسال توسط: لوتی غلام | شنبه، 21 شهریور 1388، 9:18 بعدازظهر
سلام علیکم بما صبرتم
لذت عشق تو را جز عاشق محزون نداند
رنج لذت بخش هجران را بجز مجنون نداند
تا نگشتی کوهکن شیرینی هجران ندانی
نازپرورده ره آورد دل پرخون نداند
یوسفی باید که در دام زلیخا دل نبازد
ورنه خورشید و کواکب در برش مفتون نداند
جلوه دلدار را آغاز و انجامی نباشد
عشق بی پایان ما جز آن چرا و چون نداند
والسلام
یاعلی مدد
ارسال توسط: سخندان | چهارشنبه، 4 اردیبهشت 1387، 1:32 بعدازظهر
بسم الله الرحمن الرحيم
دهونه....
غذاي بي بهونه...
زود بيار گشنمونه...
طعمش به ياد ميمونه ...
...
با آخرين اخبار و نظريات پيرامون جهادي...
با هدف هماهنگي ميان جهادي ها...
((ان الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا))
+
((يد الله مع الجماعه))
************
با ارسال آخرين اخبار ما را ياري نماييد.
***********
وعده ما:
هر ده روز يكبار
*شايد هم كمتر يا بيشتر*
http://www.dahoone.parsiblog.com/
ارسال توسط: جهادی | یکشنبه، 1 اردیبهشت 1387، 10:01 بعدازظهر
خسته نباشي جهادگر
ارسال توسط: كاظم | پنجشنبه، 22 فروردین 1387، 0:36 صبح
سلام حاجی
گر چه می گن کار برای خدا خستگی نداره ولی خسته نباشی.
... و اما بعد
یه کمی با قبول کردن بعضی از گزاره های متن مشکل دارم. اول از همه همون ۲ تا گزاره کلی اول. احساس می کنم لا اقل نباید کلی باشه و برای همه مصداق داشته باشه.
ارسال توسط: محسن | سه شنبه، 20 فروردین 1387، 7:31 صبح
"از آن زمان كه به جاي تحليل شهدا به تجليل شهدا پرداختيم، قبرستان نشين شديم." جلال آل احمد
واقعيت اينه كه من اينجا غريبهام و به هيچ عنوان قصد نظر دادن نداشتم، چون حق نظر دادن تو اينجا رو واسه آشناها محفوظ ميدونم؛ اما خوندن خط آخر نظر "محمدامين" به تاريخ 14/1 باعث شد كه ياد اين مطلب "جلال" بيافتم و اينجا بيارمش.اميد كه به كار آيد!
يا حق.
ارسال توسط: يه نفر | دوشنبه، 19 فروردین 1387، 2:04 بعدازظهر
اسم اين وبلاگ رو بايد عوض كني برادر من؛
شادشدگان اسم خوبيه....
ارسال توسط: رضا | جمعه، 16 فروردین 1387، 9:21 بعدازظهر
سال سوم كه بوديم اينقدر واسه هفته شهدا كار كردم كه آخر سال مي خواستن به دلايل آموزشي اخراجم كنن! بعد از فارغ التحصيلي هم هر سال(غير از امسال) رفتم كه كاري انجام بدم توي هفته شهدا؛ اما هر سال به من گفتن شما نمي تونيد و دليلش رو هم نگفتن؟؟! خدا نگذره از كساني كه ما رو از نوكري رفيقامون جدا كردن. خدا نگذره از كساني كه ما توي قاب تنگ عينكاشون صلاحيت نداشتيم كه واسه شهدا كار كنيم. واي به حال كساني كه با وجود ادعاي مسلماني براي رسيدن به اهدافشون به هر كاري متوسل مي شن؛ حتي بازي با آبروي ديگران و واي بر كساني كه از آب گل آلود پارسال براي خودشون خوب ماهي هايي گرفتن گر چه به قيمت از دست رفتن حيثيت يك جمع يا ايجاد تفرقه...
ياد شهيد علي بلورچي به خير؛ آخه اون رو هم بعد از فارغ التحصيلي تا موقع شهادت توي مدرسه راه نمي دادن...
ارسال توسط: مجيد | جمعه، 16 فروردین 1387، 0:21 بعدازظهر
من هم به شدت متأسفم. زمان بايد بگذرد. چارهاي نيست. خيلي متاسفم
ارسال توسط: محمد امين | جمعه، 16 فروردین 1387، 8:35 صبح
در تمام طول تاریخ آدم های زیادی بوده اند که همچون کوزه هایی نیمه پر سر و صدای فراوان می کردند و لاف مسلمانی می زندند و دیگران را حتی ائمه علیهم السلام را هم خارج از دین می شمردند و دایره ی مسلمانیشان را اینقدر تنگ می گرفتند که حتی خودشان هم به زور در آن جا می گرفتند...
دوستی می گفت: یک فرمانده ی نظامی اروپایی به ناپلئون گفت:"ما برای شرف و آزادی می جنگیم و شما برای پول و ثروت..." ناپلئون جواب داد: "درست است، چرا که هرکسی در پی بدست آوردن آن چیزی که ندارد می جنگد..."
و در این میان برای آنان که به گزافه دم می زندند و دیگران را متهم می کنند متأسفم...
ارسال توسط: حامد جعفری | پنجشنبه، 15 فروردین 1387، 7:30 بعدازظهر
هنر برای بیان مطلب لازم است. اما وقتی هنر، زیادی زیاد شود، مطلب اینقدر در هنر گم می شود که دستیابی به آن کار حضرت فیل است. یک روز به بهانه ی اینکه حرف های ما تکراری شده و بچه ها از هفته شهدا استفاده نمی کنند، حرف تعطیلی هفته شهدا سر زبان ها افتاده بود!
عده ای نشستند و نحوه گفتن حرف ها را عوض کردند و مقداری هم هنر قاطی اش کردند که به دل بچه ها بنشیند.
سال های بعد، همان بچه ها که بزرگ شدند، شدند آدم های گروه شهدای مدرسه.
امسال که توی سالن هفته شهدا نشسته بودم، هنر از در و دیوار بالا می رفت، اما مطلب ها همه شده مینیمال! اینقدر که دیگر مطلب خاصی برای گفتن ندارد. مهم این است که از نظر ادبی قوی باشد و خلاصه.
جز یک روز که می توانی حدس بزنی چه روزی بود. آن مقاله ی بی موسیقی و ساده و با اسلاید های خلوت و پرحرف، حرفی را که در یک هفته باید زده می شد، در یک ربع زد.
فکر کنم سال های بعد، اگر کسی قرار باشد به تعطیلی هفته شهدا فکر کند، بهانه اش این است که چون حرف نداریم که بزنیم، زرق و برق زیادی به هفته شهدا اضافه کرده ایم.
دلم برای "هفته ی خود شهدا" تنگ شده، "هفته ی بزرگداشت شهدا" که همه جا هست!
ارسال توسط: محمد امين | چهارشنبه، 14 فروردین 1387، 9:41 صبح
مسئول جديد وبلاگ مبارك باشه
ارسال توسط: محمد | سه شنبه، 13 فروردین 1387، 1:08 بعدازظهر
و من آرزوي ديدار برادرانم را تا ابد در سينه دارم
یقولون ان الموت صعب و لکن مفارقه الاحباب والله اصعب
...
ارسال توسط: ميرهادي | دوشنبه، 12 فروردین 1387، 8:12 بعدازظهر