چرا به مسافرت جهادي مي رويم؟!
3شنبه، 21 اسفند 1386
صباح نوبختی
به نام او
چرا به مسافرت جهادی مي رويم؟!
رویکرد عموم فارغ التحصیلان مفید به موضوع مسافرت جهادی از ابتدا آگاهانه نیست! یعنی در سال های ابتدای فارغ التحصیلی آن دسته از بچه هایی که ارتباط فکری خود را به طور کامل با دوران قبل قطع نکرده اند، عموماً به علت نامأنوس بودن با محیط های جدید دانشگاهی، به سوی رویدادهایی که که از آزادی عمل بیشتری در فكر و رفتار برخوردارند، مثل جلسهی هفتگی یا مسافرت جهادی باز میگردند. چند سال ابتدایی دانشگاه دوران تجربه است. هنوز مسیرها به درستی معلوم نیستند. فرد به هر طرف سر می زند تا آبشخور مطلوب خود را بیابد. حال که برای برخی این چند سال تبدیل به چندین سال دوران سرگشتگی می شود و برای برخی خیلی زود حل خواهد شد. در وضعیت تجربه کردن، برای افرادی از جنس ما در دورانی که مدرسه تمام نقش تربیتی محیط های دیگر مثل خانواده و جامعه را سلب کرده بود تا به تنهایی به پدیده ی تربیت همّت بگمارد - بدون توجه به این نکته که هر بخش نقش خود را دارد و هیچ یک را جایگزینی برای دیگری نیست - محیط های دیگر سهمي در پر کردن اوقات خالی یا اثري در رفتار ما ندارند. پس با نوعی خلأ مواجه خواهیم شد در پر کردن احساس یا زمان یا ...
در این فضا افراد به سمت اجتماعات مفيدي باز می گردند و جلسه ی هفتگی و هر پنج شنبه در مدرسه جمع شدن و افطاري فارغالتحصيلي و برنامهي شام و همايشهاي مفيدي و از اين حرفها. افراد تمام هفته را به این امید سپری می کنند که پنج شنبه شود و دوباره در جایی جمع شوند که تحویل گرفته خواهند شد! در این بین طبیعتاً به سمت رفتارهای موجود و مرسومات نانوشتهی این محیط مي روند. مثل نحوهي خاص تلفظ اسم و فاميل افراد و خلاصه سازي هاي صورت گرفته و غيره. اين گونه مي شود كه خصوصیات منحصر به فرد این محیط در رفتار اعضای آن در هم می تند. نوع خاصی از شوخی های مثبت بی مزه شکل مي گيرد. تیکه هایی که خندیدن به آن ها فقط منحصر به همین محیط است. تلقي همه اين است كه در اين محيط بايد خوش بگذرد. پس هر اتفاقي كه افتاد - بدون توجه به اينكه واقعاً خوش مي گذرد يا نه!- ما اين طور براي خودمان تصور مي كنيم كه الان داره خوش مي گذره و بلند بلند مي خنديم!! اين رفتار به خصوص در افراد پايبندتر به ظاهر شريعت نمود بيشتري دارد. آنجا كه از خصوصيات مؤمن واقعي همواره خوشحال و خندان و گشاده رو بودن و از اين حرف هاست! امّا اين عدّه دقت نمي كنند كه گاهي مؤمن واقعي اگر حرف نزند بهتر است تا مزخرف بگويد. بنابراين استفاده از اين نوع شوخي هاي بي مزه در اين دسته كه عموماً افرادي معمولي و پيرو هستند تا خلاق و توان عبور از آنچه هست را ندارند، بسيار رايج است. نمونهي چنين رفتاري را در چندتن از معلمين راهنما ديده ايم.
پس در بررسی اجتماعات مفيدي و خصوصاً مسألهي مسافرت جهادی بايد به دو وجه توجه كرد. البته اين بحث ناظر به مطلبي است كه فرض بر مورد قبول بودن آن رفته است. و آن هدف مسافرت جهادي است كه در مكتوبات و گفته ها اگر بگرديم اينگونه مي يابيم كه در درجه ي اول هدف حفظ جمع ارزشمند (؟!!) بچه هاي مفيد است و بعد محروميت زدايي و امثال آن. حال به آن دو وجه مي پردازيم. اول پر کردن وقت است. اغلب ما به دلايلي كه در بالا ذكر شد، شاید با دو هفته ی عید در خانه و در تعامل با خانواده بودن دیوانه شویم! دیگر اينكه در چنين فضايي كه فرد با آنچه در جامعه رخ مي دهد بيگانه است، يافتن جايي كه چند تن ديگر مثل تو فكر مي كنند و شرايط يكساني را تجربه مي كنيد و گروه خونيتان بسيار به هم مي خورد، غنيمت است و گذراندن وقت در چنين اجتماعي حداقل براي چند سال لذت بخش است و طبيعتاً سفر – بدون توجه به بستر آن كه جهاد يا زيارت يا مسافرت كنار درياست - با چنين افرادي بسيار خوش مي گذرد (و نمي دانم اين چگونه است كه كارهاي فشرده ي گروهي همواره صميميتي بين اعضاء خلق مي كند كه در پايان آن دوره همه شان حسرتمند روزهايي هستند كه با هم سپري كرده اند). مطلب ديگر ارتباطاتي كه فارغ التحصيلان دوره هاي مختلف با هم برقرار مي كنند كه در دوران تحصيل از آن منع مي شدند. اين موضوع شايد فرد را براي شركت در اين مسافرت علاقه مندتر كند. چرا كه انسان از هرچه منع شود، ناخودآگاه مي خواهد از چند و چون آن آگاهي يابد. به درستي و غلطي اين مطلب نمي پردازيم كه خود مجالي ديگر مي طلبد. در يكي دو سال اول فارغ التحصيلي به خصوص نقش اين موضوع بيشتر است. حال آنكه رفتارهاي عده اي كه مدت زيادي از فارغ التحصيليشان مي گذرد نشان مي دهد هنوز در اين فضا قرار دارند.
ديده مي شود كه بر عده ي زيادي چنين معادلاتي حاكم است. اين گروه ترجيه مي دهند در اين فضا بمانند و در آخر مسافرت گريه كنند و حسرت بخورند بر روزهايي كه تمام شد و اولين پنجشنبهي بعد از مسافرت قرار بگذارند تا خاطرات زنده شود و حتي در شكل افراطي اش كه به خصوص در دوران دبيرستان رخ مي داد تا چند ماه در كَف باشند و امسال به اين خاطر به مسافرت بروند كه پارسال خيلي حال داد!
امّا عده ي ديگري هستند كه هدفشان در درجه ي اول محروميت زدايي است. به عقيده ي من اين گروه بيش از آنكه واقعاً به اين هدف معتقد باشند، آن را از گذشتگان به ارث برده اند. يعني چون مفيدي ها همه آدم هاي خوبي هستند و در دبيرستان ما همين كار را مي كرديم و معلمين ما هم همين كار را كرده اند و شهدا هم همين كار را كرده اند و بر ما واجب است كه راه آن ها را ادامه دهيم و از اين حرف ها، به مسافرت جهادي مي رويم. بايد توجه داشت هر كسي ممكن است قسمتي از هر كدام از اين هدف ها را داشته باشد و مرزبندي دقيق بين افراد ممكن نيست. امّا نمونه ي تفكر دوم را به روشني مي توانيم در انشعابات از مسافرت جهادي امسال ببينيم. با وجود اينكه اين دسته خود دنباله رو اين تفكر هستند تا خالق آن، ولي اين ديد از ريشه جاي نقد جدي دارد. چه اینکه در نحوهی اين محروميت زدايي و اصرار به عملیات ساختمانی و به اصطلاح بیل زدن توسط عده ای که قابلیت بالقوه ای بیشتر از یک کارگر افغانی دارند، امّا بازدهی شان در همان کار با کارگر افغانی هم برابری نمی کند، ترديد وجود دارد. اينكه عده ي زيادي به جايي سفر مي كنند كه فراهم كردن امكانات زندگي گروهي برايشان خود هزينه بر است و در مدت دو هفته 7يا 8 خانه مي سازند نيمه كاره و بر مي گردند. در مورد فعاليت فرهنگي يكي از دوستان عزيز بسيار زيباتر از آنچه بنده سعي در نگارش آن دارم اشاره كرده اند كه همان را ذكر مي كنم:
"در هر مسافرت جهادي گروهي با عنوان گروه فرهنگي وجود دارد كه وظايف متعدد و متنوعي براي آن تعريف ميشود. اما معمولا كار اين گروه، آموزش مباحث اعتقادي و گاه هنري به دانشآموزان روستا و سرگرمكردن آنان است. آيا تا بهحال به تأثيرات اين گونه فعاليتهاي فرهنگي فكر كردهايم؟ آيا فعاليت در وادي فرهنگ اينقدر دستيافتني و ساده است كه با چند ساعت كلاس و سرگرمي تحولي عظيم حاصل شود؟ و در صورت مثبت بودن پاسخ و كافي بودن چند روز كلاس، آيا فرهنگي كه ما به مردم بومي آموزش ميدهيم، مناسب زندگي آنان است؟ كداممان متخصص تشخيص فرهنگ درست از غلط هستيم كه بخواهيم براي مردمي كه حداكثر دو هفته زندگيشان را فقط از دور ديدهايم، فرهنگ مناسب تعيين و ترويج كنيم؟ كمتر ديدهام مسافرت جهادياي پيدا شود كه در مباحث فرهنگي با مسؤولان فرهنگي منطقه - از يك معلم ساده تا مسؤولان رده بالا - مشورت كردهباشد. هميشه در تهران نشستهايم و جلسه گذاشتهايم و تصميم گرفتهايم كه مردم منطقه چه نيازهايي دارند. حداكثر كاري كه كردهايم، مشورت با روانشناس يا مسؤولي بلندپايه در تهران بودهاست. معلوم هم نيست اين زحمت و نيروي جواني كه صرف اين برنامهريزي فرهنگي ميكنيم، بعد از اجرا چهقدر در مردم منطقه مؤثر باشد؛ و اين در صورتياست كه اين برنامههاي فرهنگي چند روزه چنان تغييري ايجاد كند كه ارزش صحبت داشتهباشد و الا فقط بودجهاي هزينه كردهايم و وقتي از جوانان ضايع كردهايم. كدام اردو در پسقراولي ميزان تغيير فرهنگي مثبت و منفي را بررسي كردهاست؟ شناخت فرهنگ زمان ميطلبد و همت. بايد با مردم زندگي كني تا بشناسيشان. بايد همدرد باشي تا درد دل بشنوي. آن وقت است كه ميتواني كاري كني. اگر ما نميتوانيم به چنين مرحلهاي برسيم، روحاني روستا يا معلم مدرسه چنين موقعيتي دارند. چرا بهجاي فعاليت هاي پرزحمتي كه از نتيجهاش بيخبريم، به فعاليتهاي آگاهانه و بلند مدت و همكاري با متخصصان فرهنگ منطقه روي نياوريم؟ چرا بايد از تخصص همراهان اردو، فقط براي سرگرم كردن كودكان استفاده كنيم، در حالي كه ميتوانيم با همفكري و تقويت فرهنگيان بومي در منطقه - به نحو غير مستقيم و توسط معلمان بومي - براي تمام نسلهاي كودكان منطقه، كاركنيم؟"
همچنين مي توان به كار گروه آموزشي اشاره كرد. بنده كه دو سال در اين گروه فعاليت كردم، شك دارم كار دو هفته اي يا حتي ادامه دار بعد از مسافرت با ارسال كتاب درسي از تهران سودي به حال بچه ها داشته باشد. يا با خود مي گويند ما با آمدنمان كلي پول به منطقه مي آوريم و سؤال اين است كه نمي شد بدون اينكه بياييد و خرج روي دست همان منطقه بگذاريد پول را بفرستيد؟! و اينكه مگر دولت معطل پول شماست تا آباداني ايجاد كند؟ و اين جمع يك استاندار و دو سه فرماندار و رئيس كميته امداد مي بينند و فکر می کنند كه واي ما چقدر مهميم! و ما توي دنيا تكيم! و مفيدي ها استثنائيند! و ما همه جا آشنا داريم و ... . حال با اين وجود عده اي توهم كاري كه انجام مي دهند برشان مي دارد و كاسه ي داغ تر از آش ميشوند و به حال آن مردم از خودشان دلسوزتر و در دو هفته بيشتر از كسي كه در تمام عمر در آنجا زندگي كرده طلبكار میشوند و از استاندار و فرماندار با حقانيت سؤال مي كنند كه چرا چنين نكردي و چنان كردي!!
امّا عده اي كه اينگونه به فضاي اجتماعات مفيدي نمي نگرند و فقط در اردوي جهادي شركت مي كنند. در مورد اين گروه هم مسأله ي لذت مسافرت و هم محروميت زدايي برقرار است. نمي توان منكر اين موضوع شد كه اردوي جهادي ايّام دلپذيري را براي همه ي ما به وجود آورده و مي آورد، امّا مي توان در اين كه ريشهي اين دلپذيري چيست فكر كرد. و گاهي با آگاه شدن از سُست و بي ارزش بودن اين ريشه، در اصل دلپذيري آن شك كرد. و در كنار اين دلپذيري ناخوشايندي هاي آن را هم در نظر گرفت و همه را با هم سنجيد. و نكته ي ديگر اين كه آيا واقعاً مسافرت جهادي كار خوب و ايثار و گذشت و فداكاري و كمك به محروم است؟ جواب اين است كه نه لزوماً!! در اين ايام به وبلاگ ها و مقاله هاي ديگر دوستان در مورد مسافرت جهادي سركشي كردم. چيزي كه بسيار چشم گير است مسئله ي جو است! يعني همه نوعي جوگيرند و احساسي به موضوع نگاه مي كنند. اصلاً در مفيد تنها چيزي كه به ما ياد دادند احساسي برخورد كردن با همه ي مسائل از اين دست است! و پايداري فرزندان آن (جهادي) هم به غليان عاطفه است. كه هم به غليان عاطفه مدد مي دهد و هم از آن مدد مي گيرد. همه چيز در تحليل اين مسائل بر عاطفه و شور بناست تا بر كاوش و كوشش عقلاني، به همين جهت در دفاع از عادت ها و سنت هاي راسخ شده هم دفاع جزمي وجود دارد. پس اين تفكر ميراثي و موروثي است. با دليل فراهم نيامده و تقليد در حصول و دوام آن نقش اساسي دارد. پيشينيان هم در اين تفكر سخت اسطوره اي مي شوند و با تاريخ و جغرافياي بشري قطع رابطه ميكنند. كه هر كاري فلان شهيد كرده ما هم بايد بكنيم!
در هر حال به عقيده ي بنده اينكه واقعاً اين مسافرت به نفع اهالي آن منطقه است جاي ترديد جدي دارد. چه اينكه بايد هزينهاي را هم كه به آن ها تحميل مي شود در نظر گرفت. اگر از اين ديد به موضوع نگاه شود كه عده اي دانشجو در تعطيلات نوروز از تهران آمده اند و براي ما مردم مستضعف كار مي كنند، به طور كلي نمي توان منكر اثر اين تفكر شد. هر چند در عصر اينترنت و يكپارچگي فرهنگي و بسته بودن جمع مسافرت نسبت به روستايي كه احياناً در آن اقامت مي كنند و كار كردن ما در حالي كه جوانان آن ديار خودشان مي نشينند و نگاه مي كنند، براي سنجش اين اثربخشي به ملاك مشخصي احتياج داريم. امّا در صورتی که مسافرت جهادي با الفاظی نظیر خودسازی و ... توجیه شود، باز به گونه ای کج انديشي بیش نمی ماند. چه این که زمینه های خودسازی و ... به طور فراوان در محیط خودمان موجود است! اگر خودسازی را با تحمّل عقیده ی مخالف، قرار گرفتن در شرایط سخت، دور بودن از لذّات و صرف وقت تفریح و استراحت (نوروز) برای جز خود بتوان تعریف کرد، هر روز می توان برای رسیدن به آن تمرین کرد! هر روز می توان از وابستگی ها دور بودن را تمرین کرد و می توان برای صرف وقت گرانبها برای نه آنچه که مطلوب است ولی لازم تمرین کرد! این تمرین نیازمند سفری درونی
همان طور كه اشاره شد هر كس ممكن است قسمتي از هركدام از اين نگاه ها را همراه خود داشته باشد. نگاه دوم كه در اساس خود با سؤالات جدي مواجه است، ترويج خود را مديون وجود جريان مقلد بودن در مجموعهي مفيد است و به گونه اي جهل مركب مي ماند. ديدگاه اول هم هرچند محصول طبيعي دوره اي است كه همه ي ما گذرانده ايم، امّا به نظر مي رسد درست تر اين باشد كه به سمت آبشخورهاي ديگري هم رفت و از ترس باد در سوراخ قايم نشد. البته شايد ديدگاهي هم اين باشد كه مصون ماندن از باد در سوراخ خود نعمت است. كه اين يك انتخاب شخصي است. در هر حال اين هم مرحله اي از زندگي است نه همه ي زندگي. در صورتي كه همين جا بمانيم، سعي مي كنيم بقيه ي جاها را هم به همين شيوه تزيين كنيم. نمونه ی این امر را می توان در شکل گیری مسافرت های جهادی دانشگاهی (نه با فرمت قابل قبول دانشگاهی، که در بعضی جاها با فرمت بسیجی- مفیدی و در بعضی دیگر کاملاً مفیدی ) جستجو کرد. آب هم مدتي در بركه بماند مي گندد. پس همانگونه که همه از دبیرستان فارغ التحصیل شديم، مي توانيم از مسافرت جهادی هم (در صورتی که چیزی برای یاد گرفتن داشته باشد!) بايد فارغ التحصیل شويم!
نظرات
salam sabah
khoobii
hamin.
ارسال توسط: alireza ghajar | جمعه، 15 آذر 1387، 10:32 بعدازظهر
بد نيست متني را كه نقل شد، لينك كنيد به اصل مطلب كه اتفاقا تابستان گذشته در همين وبلاگ منتشر شده بود.
ممنون
ارسال توسط: محمد امين | یکشنبه، 11 فروردین 1387، 8:26 بعدازظهر
يكي از مشكلات اردوي مفيد امسال عباس آقا هستند.
ارسال توسط: رضا | یکشنبه، 11 فروردین 1387، 10:49 صبح
سلام، صباح!
يادته پارسال متن زير رو نوشته بودي:
به نام خدا
حدیث دل
اردوی جهادی محفلی است که در جامعه هیچ نمونه ی دیگری ندارد! منحصر به فرد است و تحلیلش فقط با در نظر گرفتن پیشینه ی خاصّ بچه های مفید و محیطی که در آن رشد کرده اند امکان پذیر است. در هر حال در این گفتار اردوی جهادی با همه ی ویژگی های خود به عنوان یک رویداد پذیرفته شده است. به این معنی که به علل و ریشه های شکل گیریِ آن (چه خوب و چه بد) نمی پردازیم. بلکه می خواهیم راجع به نوع خاصی از رفتار حاکم در بین گروهی از جمع فارغ التحصیلان بپردازیم که شاید علل مقطعی شکل گیری آن را بتوان در مسافرت جهادی جستجو کرد.
قبل از فارغ التحصیلی (افراط)
در مدرسه ی مفید شرایط خاصی بر ارتباطات بین بچه ها حاکم است. کلاس های اول و دوم روبه روی هم قرار دارند و همین طور سوم و چهارم. ولی وقتی در مدرسه ای که 400 نفر جمعیت دارد قدم می زنی انگار 300 تا را نمی بینی و از میان مشتی رهگذر فقط با یک چهارم کار داری که هم دوره ای هایت هستند! هر روز از بقل یکی رد می شوی و تنه هاتان به هم می خورد امّا گویی هیچ او را نمی شناسی! اگر این وسط یکی را دیدی سریع چشمت را می دزدی تا مبادا نگاه ها در هم قفل شوند! انگار دیواری نامرئی تو را از 300 نفر جدا کرده است! بیشتر یاد این می افتیم انگار می خواهیم عدّه ای دختر و پسر را در سنّ بلوغ از هم جدا کنیم! امّا به نظر می رسد هر نوع سرپیچی از قانون نوعی کشش در انسان ایجاد می کند، مثل سیب بابا آدم و مامان حوّا ! باید توجه داشت در محیطی که مسأله وجود ندارد، مشکل هم وجود نخواهد داشت. مثلاً در همین روستای علی آباد زارعین خودمان! همین مدرسه ای که در او ساکنیم، کلاس های ابتدایی و راهنمایی مختلط برگزار می شود! چون در محیط روستا که همه کار می کنند و با هم بزرگ می شوند، اصلاً جدا کردن این ها موضوعیت ندارد! بدتر فکر می کنند مگر چه خبر است که کلاس بتول از کلاس من که مثلاً کامبیز هستم جدا کرده اند ! در مدارس دیگری که از سیستم مفید پیروی نمی کنند، چنین مسأله ای اصلاً وجود ندارد. محیط مدرسه محیطی سیّال است و هیچ گونه ناهمگونیِ غیر طبیعی در آن به چشم نمی خورد که برای کمتر کردن معایبش فکر کنیم. به درستی یا غلطی این موضوع نمی پردازیم و آن را به عنوان یک جاده می پذیریم. جاده ای که همه ی ما از آن گذشته ایم. دوست داریم کمی راجع به نتیجه ی این مسیر در جمع فارغ التحصیلان درد دل کنیم.
پس از فارغ التحصیلی (تفریط)
بعد از فارغ التحصیلی مرزهای دوره ای شکسته می شود. دو نفری که تا دیروز نگاه از هم می دزدیدند، گویی امروز پس از سال ها جستجو نیمه ی گم شده ی سیب خود را کشف کرده اند! در ترم2به دوستانی تبدیل می شوند انگار 150سال سابقه ی رفاقت دارند! هر بار به این موضوع فکر می کنیم یاد قول یک معلم قدیمی می افتیم که می گفت طبیعت هیچ گاه حرکتش با شیب تند نیست! یعنی اگر نمودار مکان یا سرعت یک موجود طبیعی را رسم کنیم، در آن شکستگی و حرکت ناگهانی دیده نمی شود، بلکه اتصال گوشه ها همیشه به وسیله ی منحنی های نرم صورت می گیرد و پله ها یکی پس از دیگری و به ترتیب طی می شوند! امّا گذر از دوره ی دبیرستان به فارغ التحصیلی در یک منحنیِ نمایی به توان200 رخ می دهد! به نظر می رسد دلیل این نوع شکل گیری رابطه را باید در نیازی که در دوران افراط به آن پاسخ داده نشده جستجو کرد. جوّ حاکم بر روابط موجود بین برخی بچه ها مشکل دارد! از ریشه! مشکل این است که چرا توجه به یک نفر دوره پایینی در بین بزرگترها رایج می شود؟! چرا با فاصله ی سنّی10 سال دوستی هایی شکل می گیرد که این وسطش خالی است ؟! مشکل این است که چرا قرارهای خصوصی شام گذاشته می شود ؟! چرا کوه رفتن های خصوصی رخ می دهد ؟! اینکه چرا وقتی دو هم دوره ای یک جا ایستاده اند، توجه به یکی بیشتر از دیگری است ؟! اینکه چرا بچه های دوره بالاتر تیکّه ی استخر فارغ التحصیلان جدید را به هم می زنند ؟! و اینکه چرا کسی که در جلسه هفتگی دوره ی جدید فارغ التحصیل شده برای معرفی مسافرت جهادی شرکت می کند، باید شام بدهد ؟! و اینکه چرا از بین گروه بچه های جدید که به مسافرت آمده اند، فقط یکی دو نفر برای دوستی انتخاب می شوند ؟! چرا تا دیروز که با دوستان قدیمی به تفریح می رفتند، امروز این سبد با دستچینی از بچه های جدید جایگزین شده است !؟ چرا بین خودمان به شوخی می گوییم مفیدی ها برای دوستی پسر را به دختر ترجیح می دهند ؟! (دیگه حالمون داره از این حرفا به هم می خوره!)
از طرفی؛
یه دوره پایینی که در این جمع وارد می شه، میبینه همه چقدر با هم صمیمی هستن ! صمیمیت از مرز گذشته ! صمیمیتی که در عرض چند روز به وجود میاد ! حالا اگه ظرفیت نداشته باشه احساس می کنه که خودشم باید صمیمی بشه ! بعد همه میشن هم دوره ای ! دیگه تفاوتی بین نوع برخوردها با آدم های بزرگ و کوچیک وجو نداره ! مثل اینکه یه دانش آموز دوم الان بره تو دفتر آقای کریم زادگان بزنه پشتش بهش بگه چطوری هادی (داریوش!) !! بابا آخه یه ذرّه احترام ! چرا نمی ذارید هر چیزی مسیر طبیعی خودشو طی کنه ! کجا دیدیم احترامی که به خاطر چند سال تفاوت سن به طور طبیعی وجود داره، 2 روزه از بین بره ! بابا بالاخره باید یه فرقی بین هم دوره ای مون که باهاش شوخی خفن می کنیم با یه بزرگتر که تازه 3 روزه دیدیمش وجود داشته باشه ! یادمون نرفته وقتی ما تازه اومدیم جهادی بالاتریا یه جنس دیگه رفتار می کردن. با همه ی رفاقتی که بین بچه های غیر هم سن به وجود میومد، احترام متقابل بین بزرگ تر و کوچیکتر وجود داشت !
به نظر می رسد ریشه ی این نوع رفتار بچه های کم تجربه تر را باید در برداشتی که از محیط پیرامونی می کنند، جستجو کرد. محیطی که از رفتار بزرگتر ها شکل گرفته است. زیرا فرد تازه وارد به این جمع هنوز آنقدر تجربه ندارد که قدرت تجزیه و تحلیل رفتارهای حاکم را داشته باشد. به این معنی که بر اساس تفکّر قبلی همه ی مفیدی ها خوبند ! و هر کاری که یک مفیدی بزرگتر می کند قابل ستایش و الگو گیری است ! ریشه های این نوع رفتار بزرگترها را باید در نظام فکری ای که از آن تغذیه کرده ایم جستجو کرد. مشکل ما ساختاری است که افراد در آن تربیت شده اند نه فردی خاصّ ! زیرا افراد در این مسیر همه رهگذرند ولی تفکّر همان است که بود ! مشکل همان جادّه ایست که همه از آن عبور کرده ایم ! مشکل نظامیست که در آن تربیت شدیم ! نتیجه هم همان می شود که الآن می بینیم.
کلام آخر
به نظر ما مفید یک مسیر است. مسیری که باید از آن گذشت و ادامه داد به طرف اتوبان هایی که هستند تا سریعتر بریم جلو. بعد از فارغ التحصیلی نقطه ی اتکای ما به چیزی که همه چیزمون رو ازمون گرفته بوده تا همه چیز بهمون بده قطع می شه. اونایی که به دنبال تجربه ای جدید و راهی دیگر رفتند، برنده اند ! آن هایی که هنوز منتظرند ببینند جریان فارغ التحصیلان به کدام سمت می برتشان باخته اند ! آن هایی که هر پنج شنبه بخاطر بیکاری می یان مدرسه بازنده اند ! مثل کسی میماند که در روستای خودش نشسته و پایش را هم بیرون نگذاشته و منکر وجود هر شهر دیگری است ! مفید در زمان خودش یه جامعه ست که بخاطر بزرگیش از جاهای دیگه خیلی جذّابتر است امّا خودش در برابر جامعه ی حقیقی هیچی نیست! باور کنیم تمام راه های رسیدن به خدا از مفید نمیگذره!
جمعی از بچه های نه خیلی کوچیک نه خیلی بزرگ !
ارسال توسط: عباس | شنبه، 10 فروردین 1387، 6:19 بعدازظهر