صفحه اصلی
صفحه 1 از 3

شنبه 16 شهریور 1387

مرتضی

   شنبه، 16 شهریور 1387


به نام حضرت دوست

ماه رمضان ماه قرآن، ماه میهمانی خدا است، ماه شب های قدر، ماه نزول نعمات و بایستی فرصت غوطه ور گشتن در رحمت حق را غنیمت شمرد.
سخن کوتاه می کنم و به اصل می پردازم:

این متنی است نوشته یکی از یاران جهادی که به درخواست خودش بدون ذکر نامش منتشر می کنم:


 مرتضی

باسمه تعالی


  
  اسمش مرتضی بود. از سال دوم وارد مفيد شده بود. خيلی هم بد دهن بود. ازون فحش های کوچه محله ای هميشه رو زبونش بود. ازش خيلی خوشم نمی اومد. اصلاً انگار روحياتمون با هم کاملاً متفاوت بود. نمی تونستم باهاش ارتباط برقرار کنم.
    قيافم خيلی معنوی می زد. به قول بچه ها گفتنی ، نور بالا می زدم. سال اول با بچه ها کمی اخت شده بودم. بين بچه ها، با خدا و نماز شب خون جا افتاده بودم. حالا دست زمونه زد و اين مرتضیِ بد دهن رو گذاشت کنار دست ما که ، خيلی ها بِهِم می گفتن: " ديدن تو خودش چهار رکعت نماز شبه ! " بعضی ها هم می گفتن: " طرف ، نماز آيات بَرِش واجب می شه ، وقتی تو رو می بينه ! "
خلاصه ما هم خودمونو يه کمی باور کرده بوديم. ولی اين جوری نبودم. گفتم که ، قيافم نور بالا می زد. ولی اونقدر پشت و جلوی ما گفتند ، که خودم هم باورم شده بود. البته خيلی هم پرت نبودم. قرآن و مفاتيح می خوندم ، ولی نه تا اين حد.
    خلاصه از وقتی که اين آقا مرتضی ، افتاد کنار دست ما تو کلاس ، ديگه شب و روز نداشتم. همش با خودم می گفتم: " ای خدا ! اين ديگه کيه انداختی کنار ما ؛ از اين بدتر نبود ! " بالاخره مجبور بوديم با هم کمی ارتباط برقرار کنيم. چهار کلام صحبت کنيم. البته ، چه صحبتی ! اون از سلامش که فقط "آمِ"شو می شنيدم ؛ اونم از حرف زدنش که از هر چهار تا کلمه ، سه تاش بد و بيراه و فحش و دری وری بود. اوّلها صحبت که می کرد ، سرم درد می گرفت. ولی کم کم عادت کردم. راستشو بخوايد ، خودم هم چند بار داشتم اون جوری می شدم ؛ ولی فوری سعی می کردم خودمو کنترل کنم. با خودم فکر می کردم: " من کجا و اين مرتضی کجا ! من اگه با اغماض ، طبقه پايين بهشت هم باشم ، اين يارو تو شوفاژخونه جهنمه ! "
    چند هفته همين طوری گذشت. من تو نگاه های تحقيرآميز و تکه کلام های تمسخر گونه ام اونو اذيت می کردم ؛ اونم منو از نگاه خودش شوت می دونست. تکيه کلامش هم ،" گمشو بابا " بود. يه روز اومدم تريپ امر به معروف بزنم ( خب تو يه سری جلسه هفتگی ها و هفته شهدای سال اول ، يه چيزهايی دستم اومده بود. ) گفتم: " ببين آقا مرتضی ! نمازتو که درست و حسابی نمی خونی ، لا اقل حرف زدنتو درست کن. " گفت: " گمشو بابا ! شما بچه سوسولا چی می فهميد. خوشی زده زير دلتون ، فکر می کنيد خيلی شاخيد. تو اگه بدبختی های منو داشتی ، نماز که سهله، دل و دماغ نداشتی صلوات هم برفستی! " با خودم گفتم: " ولش کن بابا ! اين ديگه کيه ! امر به معروف هم ازش گذشته؛ با اين چيز ها جواب نمی گيره. " ولی اين بدبختی هايی که گفت ، منو کنجکاو کرد ببينم منظورش چيه؟ اين بود که سعی کردم از اون روز به بعد يه کم بيشتر باهاش گرم بگيرم ، تا ته توی قضيه رو در بيارم. آخه از همون اول که اومده بود ، فکری شده بودم که يه همچين آدمی چه جوری می شه بياد مفيد. درسش خوب بود. هميشه جزو 10 نفر اول کلاس بود ، بچه خيلی کاری و فرزی بود ، ولی ظاهرش جاده خاکی می زد.
    چند ماهی گذشت. همين که بيشتر باهاش رفيق شدم ، يه چيز های مهمی از زندگيش فهميدم. اينکه بچه پايين شهره ، سمت شوش و راه آهن. پدرش تو بچگی فوت شده ، مادرش مريضه و دو تا برادراش معلول ذهنی اند. قسمتی از خرجشون رو عموش که تنها کسشونه با هزار گرفتاری و دنگ و فنگ جور می کنه. خودش هم مجبوره بعدازظهرها برای تأمين مخارج دوا و درمون مادرش ، تو بازار شاگردی کنه. تازه فهميدم چرا اينقدر بد دهنه. اما از اونجايی که بچه با استعداديه ، عموش سعی کرده که تو يه مدرسه خوب ثبت نامش کنه ، تا استعدادش کور نشه. اين بوده که اومده مفيد. همه اينارو از تيکه تيکه درد دلهاش ، از لابه لای يک مشت بد و بيراه بيرون کشيدم.
    رفاقت من و مرتضی تا يه جاهای خيلی زيادی پيش رفته بود. دلم براش می سوخت. بيچاره تقصير خودش نبود. دست زمونه اونو به اينجا کشيده بود. ولی من توانايی درک اينارو نداشتم. من که به طور خدادادی از يه زندگی معمولی و تقريباً مرفه بهره مند بودم ، در مقابل مرتضی واقعاً سوسول به نظر می رسيدم. کم کم داشتم شيفته شخصيتش می شدم. اصلاً باورم نمی شد که بتونم با يه همچين فردی تا اين حد رفيق بشم. يه ته اعتقادهايی داشت. مادرشو خيلی دوست داشت. هيچ وقت به مادرش قسم نمی خورد. برای سلامتی مادرش سگ دو می زد. معلوم بود که خانوادش مذهبی اند ، اما محيط مناسب تربيت براش فراهم نشده بود. نمی دونم چرا ، ولی احساس می کردم يه جرقه کارش رو درست می کنه.
    از وسط های سال دوم ، رفتارش خيلی بد شد. پرخاش می کرد ، دعوا می کرد ، بچه ها رو می زد ، بد دهنی می کرد. چون من تنها کسی بودم که درد دلش رو بِهِم گفته بود ؛ فقط من می تونستم آرومش کنم. باهاش صحبت کردم. دليل رفتارش رو ازش پرسيدم. متوجه شدم حال مادرش وخيم تر شده. نياز به عمل داره. مرتضی هم برای تأمين خرج عمل ، شبها هم کار می کنه. اين بود که سعی کردم بيشتر باهاش باشم. تو درد دلهاش از خدا برام می گفت. از عدل خدا ازم می پرسيد. من هم که چيزی بلد نبودم. فقط سعی می کردم آرومش کنم.
    آخر سال دوم ، يعنی زمانی که مرتضی فقط يک سال بود به مفيد اومده بود ، عذرش رو خواستند. می گفتند با اينکه درسش خوبه ، ولی رفتارش مورد قبول ما نيست. خلاصه با پا درميونی عموش ، تعهد دادند که بهتر بشه. اين بود که سال سوم هم در مفيد موندنی شد. اول سال سوم مادرش فوت کرد. مرتضی چنان به هم ريخت که ديگه من هم نمی تونستم آرومش کنم. مسئولين مدرسه از اين موضوع با خبر بودند. با مشاوره آرومش کردند. درسش هم خيلی لطمه خورد. من که دلم خيلی براش می سوخت. اما کم کم به اوضاع معمولی برمی گشت.
    اون روزها من و مرتضی هميشه با هم بوديم. يه روز نزديکای ثبت نام جهادی بود. خب چون من جهادی دو سال پيش رو رفته بودم و خيلی هم جواب گرفته بودم و عاشق جهادی شده بودم ؛ در تب و تاب اين بودم که سال سوم هم برم. اين بود که مدام جهادی ، جهادی می کردم و از زبونم نمی افتاد. يه روز مرتضی ازم پرسيد: " اين جهادی که ميگن چيه؟ " گفتم: "بهه! نمی دونی؟" گفت: " خب چرا ، ولی بماسش چنده؟! " متوجه نشدم. پرسيدم: " چی چيش چنده؟! "گفت: "يعنی چی به ما می ماسه؟!" گفتم: "يعنی چی؟" گفت: "بابا يعنی فايدش چيه؟ " گفتم: " يعنی تو نمی دونی؟ " گفت: "نه والّا." گفتم: "خب همون بهتر که ندونی؛ چون هر چی من توضيح بدم ، می دونم که فايده ای نداره ! "
    خلاصه گذشت. من تو ثبت نام جهادی قبول شدم. اما اون سال به دليل مشکلاتی که داشتم ، نمی تونستم برم. اين موضوع ذهنمو خيلی مشغول کرده بود. خيلی هم ناراحت بودم. يه روز مرتضی دوباره گير داد که ، آقا اين جهادی که می گفتی چی شد؟ يه دفعه فکری تو کلّم جرقه زد. به مرتضی گفتم: " ببين يه چيزی بِهِت می گم ، الآن گير نده ته و توشو در بياری. " گفت: " خب چيه؟ جهادی رو می خوای توضيح بدی ديگه ، نه؟ " گفتم: " آره ، آره ، همونه. اين برگه ثبت نامو می گيری می ری پيش معلم راهنما. می گی من و فلانی توافق کرديم ، من به جای اون برم جهادی. اگه گفت خودش کو ، بگو بعداً مياد با خودتون صحبت می کنه. " تا اومد دهنشو باز کنه يه چيزی بگه ، حرفشو در نطفه خفه کردم و گفتم: " ديگه گير نده ديگه. " سريع راهيش کردم سمت اتاق معلم راهنما و خودم دويدم تو حياط. از شوق فکری که به سرم زده بود ، داشتم بال درمی آوردم. هم خودم جامو از دست نمی دادم ، هم به مرتضی می فهموندم که جهادی چيه. مطمئن نبودم که مرتضی با اين وضعش از جهادی جواب می گيره يا نه ، ولی از يه چيزی مطمئن بودم: اينکه مرتضی پاش بيفته جهادی هم می ره ، ولی حيف که اولاً اطلاع نداره ؛ ثانياً قيافش اينقدر تابلو شده که قبولش نکنند. آخه اون روزها اهل دود و دم هم شده بود. البته خودش می گفت تفنّنی.
    خلاصه با هر درد سری که بود ، معلم راهنما رو راضی کردم که به اين جابجايی نظر مثبت بده. و مرتضی جهادگر شد ، اما چه جهادگری !
    روزی که برگشتند ، رفتم استقبالشون. چهره مرتضی خيلی آروم بود. انگار در سکوتی عميق فرو رفته بود. ولی احساس می کردم درونش از تلاطم داره لبريز می شه. چند بار صداش کردم تا متوجه حضور من در کنار خودش شد. سلام کردم ، حالشو پرسيدم. جواب کوتاهی داد و دوباره در سکوت فرو رفت. مثل اينکه منو نشناخت. به گوشه ای خيره شده بود. انگار در حال ديدن منظره خيره کننده ای بود. نگاهشو دنبال کردم. چيز خاصی به جز يه اتوبوس قراضه که از دودش داشتم خفه می شدم نديدم. می دونستم خيلی خسته شده. اين بود که زياد پاپی نشدم. راهيش کردم سمت خونه.
    بعد از جهادی ، مرتضی تو مدرسه هميشه تو فکر بود. ديگه از اون شلوغی و پرخاش هميشگی خبری نبود. مرتضیِ قبل از جهادی با مرتضیِ بعد از جهادی ، زمين تا آسمون فرق کرده بود. من که هر چی ازش سؤال کردم ، چيزی دستگيرم نشد. اصلاً جواب درست و حسابی نمی داد. ديگه جواباش فقط دو کلمه ای شده بود:"خوبم ، ممنون – خوب بود ، بد نبود – هيچی ، چيزی نشده. " خيلی تعجب کرده بودم ، درکش برای من خيلی مشکل بود. مگه تو جهادی چه اتفاقی افتاده که مرتضی اين طوری شده؟
    خلاصه گذشت ، سال بعدش کنکور داديم. مرتضی رتبه خوبی آورد. ولی دست دو تا برادرهاشو گرفت و رفت شهرستان. بعداً فهميدم همون جايی رفته که اون سال رفته بود جهادی. گاه گاهی هم تهران می اومد و به عموش سر می زد. ولی من بعد از کنکور خبر زيادی ازش نداشتم.
    از اون سال 8 سال می گذره. من هر سال جهادی می رم و هر سال خاطره مرتضی برام زنده می شه. اما هيچ وقت به طور عميق فکر نکردم که قضيه مرتضی چی بود؟ داشتم کم کم از اينکه روزی بتونم ببينمش، نا اميد می شدم. تا اينکه يکی از شبهای محرم 83 وقتی از هيئت بر می گشتم ، به طور کاملاً اتفاقی ، ليست شهدای مسجد ارگ اون سال به دستم رسيد. همين طوری گذری يه نگاه انداختم. يه دفعه يه اسمی جلوی چِشَم برق زد: "مرتضی سلطان نسب" رسماً خشکم زد. از فرط تعجب نفسم بالا نمی اومد. اول فکر کردم تشابه اسميه. ولی بعد از تحقيق فهميدم خودشه. خودِ مرتضی بود. همون مرتضیِ لات و بد دهن ، که من اولها از کنارش نشستن هم خجالت می کشيدم و سعی می کردم کمتر باهاش باشم ، تا از ديد خودم کمتر از خدا فاصله بگيرم. خيال می کردم خدا هم ازش رو گردونده ؛ اما نمی دونستم که خدا مرتضی رو داره برای خودش آماده می کنه. خدا مرتضی رو اونقدر دوست داشت ، که اونو تا اون حد امتحان کنه. ولی مرتضی مثل من نبود. هم ظرفيتش رو داشت ، هم امتحانش رو خيلی خوب پس داد. بعضی وقتها چقدر طول می کشه تا آدم يه چيزی رو ياد بگيره ، ولی وقتی ياد گرفت ، اون موقع است که اين درس به اندازه همون زمان ارزش داره. من تازه درسم رو ياد گرفتم . اين ظاهر آدم هاست که ديگرون رو گول می زنه ، ولی باطنشون هيچ وقت نمی تونه خدا رو گول بزنه. " والله سميعٌ عليمٌ ".
اونشب دوباره خاطرات مرتضی برام زنده شد. چهرش که يادم می اومد ، احساس حقارت می کردم. خيلی فکر کردم. از سالی که فارغ التحصيل شدم ، هر سال جهادی می رفتم ، اما هر بار که فکر می کردم چرا جهادی می رم ، به نتيجه ای نمی رسيدم جز اينکه: " اگر جهادی نَرَم ، چی کار کنم؟ " .
    " من چند بار جهادی رفتم و در واقع نرفتم ؛ و مرتضی يک بار جهادی رفت و رفت. "
    اما هنوز يه چيزی رو نفهميده بودم: " اينکه مرتضی تو جهادی چی ديده بود؟ " تو همين فکر بودم که خوابم برد. تو خواب مرتضی رو ديدم ، که کنار يه آب نمای زيبا تو يه باغچه نقلی نشسته بود. چهرش خيلی شاد بود. با دست منو به سمت خودش دعوت کرد. جلوتر رفتم. تو چشمام نگاه کرد و با لحن آرومی گفت: " اون چيزی که من ديدم ، تو هم ديدی ، حاجی ! منتها مشکلت اين بود که دردشو نداشتی. يعنی خودتو جدا از ديگرون می دونستی. جهادی مثل آجری است که روی زمين افتاده. تا خم نَشی و بَرِش نداری ؛ ديوار بالا نمی ره. "
    با اضطراب از خواب پريدم. نزديک اذان صبح بود. وضو گرفتم. قرآن رو باز کردم. اين آيه اومد: " ألم يأنِ لِلَّذينَ آمنوا أن تَخشَعَ قلوبهم بذکر الله "
    گيج شده بودم. هنوز باورم نمی شد. قرآن رو بستم ، چشمام رو هم همين طور. دوباره قرآن رو باز کردم. اين بار اين آيه اومد: " ألَّذينَ جاهَدوا فينا لَنَهديَنَّهم سُبُلَنا "
    تازه فهميدم قضيه چی بوده.

 

 

دوشنبه 12 فروردین 1387

در احوالات دو يار ديرينه

دوشنبه، 12 فروردين 1387

مهدي پورقربان

در احوالات دو يار ديرينه

اردوي جهادي مكمل هفته‌ي شهدا بوده و هست؛
هفته‌ي شهدا مكمل اردوي جهادي بوده و هست؛

هيچ كدام از اين دو جمله را نمي‌توان بر ديگري مقدم دانست، چه؛ اردوي جهادي تمرين عملي چيزي است كه در هفته‌ي شهدا مي‌آموزيم، و هفته‌ي شهدا مبناي فكري چيزي است كه در اردوي جهادي تمرين كوچكي از عمل به آن را مي‌كنيم. اين دو مكمل هم هستند و هر دو به اندازه‌ي ديگري با اهميت.

«عمل بدون انديشه‌ي صحيح همان اندازه بي ارزش است كه انديشه‌ي بدون عمل!»

جهادي و شهدا از اين جهت مقدسند كه تمرين اين دو اصل از حيات طيبه‌ي الهي انسان را، در اين روزگارِ ايمانِ فلك رفته به باد، فراهم مي‌كنند. و چه زيبا فراهم كردني...

هفته‌ي شهدا به ما الگو مي‌دهد و اين الگو دادن در حوزه‌هاي مختلف زندگي اعم از الهي، فردي و اجتماعي مي‌باشد. هرچند نبايد در آن متوقف شد و بايد پس از آن نيز حوزه‌ي انديشه را از طريق سرچشمه‌هاي پاك آن غني نمود.
اما قطعاً تمرين و عملي كردن اين الگو‌ها و انديشه‌ها نياز به بستري غير از زندگي روزمره‌ي عادي دارد. تا بتواند نوجوان و جوان ما را آماده‌ي به كار بستن اين اصول در زنگي عادي خود نمايد.
آن «اصلِ جهادي» كه صحبت از آن زياد مي‌كنند همان زندگي روزمره در تهران، ولي بر اساس آن اصول، است و به يقين از عمل به آن در جهادي صعب‌تر و پيچيده‌تر است. بله جهادي در بازه‌ي برگزاري معارضي ندارد و همه بر سر اصول آن توافق دارند. مهم حفظ روحيه‌ي جهادي در زندگي معمول است كه مَرد رَه مي‌خواهد!!!
و امروز نوجوانان دبيرستاني ما هم درك مي‌كنند اين سختي را!

اولين هفته‌ي شهدايي كه تجربه كردم برايم بسيار غريب بود، مفاهيمي كه با آنها روبرو شدم را خيلي عظيم‌تر از خودم يافتم، مني كه تا آن زمان در زندگي چيزي از اين دست را با آن غلظت درك نكرده بودم، تقريبا شكه شدم.
وقتي در اولين روز هفته‌ي شهداي سال 77 نشستيم و مقالات شروع شد، صداي هق‌هق گريه‌هاي سال بالايي‌ها و فارغ‌التحصيلاني كه احتمالا بعضيشان با آن تصاويري كه پخش مي‌شد رفيق بودند مرا به خود آورد كه گويا اين هويت جديدي كه به نام «هفته‌ي شهدا» معرفي مي‌شود، تفاوت زيادي با برنامه‌هاي كليشه‌اي و روزمره‌ي زندگيم دارد. براي مني كه راهنمايي را هم نبودم تا چيزي از سفر جنوب سومي‌ها بدانم. آن نوع گريه‌ها را پيش از آن فقط شايد در شب‌هاي قدر ديده بودم كه آدم بزرگ‌ها گريه مي‌كنند و فلسفه‌اش هم طوري كه به ما گفته‌بودند اين بود كه به دنبال بخشيده شدن گناهانشان هستند. اما اين بار فرق داشت! فلسفه‌اش را درك نمي‌كردم. كساني كه گريه مي‌كردند آدم بزرگ نبودند و احتمالاً آن قدري هم گناه نكرده بودند كه آن‌گونه گريه كنند. گويا علت گريه‌ها همان عكس‌ها بود.
فرق داشت...
به وضوح برايم فرق داشت، آنچه تجربه مي‌كردم! فهميدم آدم مي‌تواند دوست دبيرستاني‌اش را خيلي خيلي بيشتر از آنچه در تصوّرم از دوستي مي‌گنجيد دوست بدارد. طوري كه جانش به او بسته باشد. اين باعث شد من بزرگ شوم. من قبل از هفته‌ي شهداي سال 77 خيلي كوچكتر و حقيرتر از بعد آن بودم. آري هفته‌ي شهدا به شخصيت من و خيلي از رفقايم شكل داد. روابطمان با هم به شكل واضحي تغيير كرد، ديگر مردانه رفاقت مي‌كرديم و...
از آن به بعد منتظر بودم تا كه كي دوباره هفته‌ي شهدا از راه برسد و ما را مهمان كند. عاشقانه به دنبال آن بوديم. كار در اين هفته را به چشم توفيقي كه هر كسي را شامل نمي‌شود مي‌دانستيم.

وقتي عيد آمد و بحث جهادي داغ شد، يكي از بزرگواران گفت: «بچه‌ها جهادي كه مي‌رويم براي آن است كه تمرين عملي زندگي مثل شهدا بكنيم». اين بود كه جهادي رفتن را براي ما مانند دست‌يابي به قله‌ي بلند‌ترين كوه‌هاي جهان نمود. آن دعوا‌ها و گريه‌ها براي اينكه جهادي ببرندمان همه مربوط به آن حس غريبي بود كه همه را به صرافت جهادي انداخته‌بود. و اين يكي هم فرق داشت.
خيلي هم فرق داشت...
تفاوت جهادي سال اول با هر سفر و اردوي ديگري كه تا قبل از آن تجربه كرده بوديم، حتي از تفاوت هفته‌ي شهدا هم برايمان ملموس‌تر بود. اينجا ديگر تعارفي در كار نبود. سختي بود كه ما نازپرورده‌هايِ كار نكرده، مي‌كشيديم و ساخته مي‌شديم. جهادي براي ما شده بود مثل تصوري كه از جبهه براي شهدا داشتيم. اتفاقاتي كه در جهادي مي‌افتاد و تعاملات افراد شركت كننده در آن ما را به ياد خاطراتي مي‌انداخت كه مهمانان هفته‌ي شهدا از جبهه تعريف مي‌كردند.
...و اين قصه سر دراز دارد.

خوشحال بودم كه امسال بعد از سه- چهار سال مي‌توانم مخاطب هفته‌ي شهدا باشم نه برگزار كننده‌ي آن. اما دست تقدير روزگار را چه مي‌توان كرد. با وضعيتي كه دوست بزرگوارم رضا پيدا كرد گويا امسال دوباره بايد «راوي» باشيم نه شنونده.

غير از سال اول دبيرستان كمتر پيش آمد كه در مراسم يك هفته‌ي شهدا كامل شركت كنم. خودم را با كار‌هاي نمايشگاه و مسائل جانبي ديگر درگير مي‌كردم. اصلا هم از اين بابت پشيمان نيستم. به نظر من مهمترين تاثير هفته‌ي شهدا بر بچه‌ها در كارهاي اجرايي است كه براي آن انجام مي‌دهند نه در مراسمي كه شركت مي‌كنند. لااقل در مورد من كه چنين بوده‌است.

بهترين جهادي زندگيم جهادي اول بوده و هست.
ما آدميان بواسطه‌ي «تشابه قلوب» است كه گرد هم مي‌مانيم، نه «اسامي اعتباري»! جمعي كه در اثر تشابه قلوب تشكيل شود هرگز از بين نمي‌رود. اين ماندگاري حتي در زندگي جاويد اخروي هم حفظ مي‌شود. اگر قلب كسي شبيه ديگري باشد آنجا با همند. حتي اگر اينجا با هم نبوده باشند! آنجا جمع‌ها بر همين اساس‌اند. و من آرزوي ديدار برادرانم را تا ابد در سينه دارم. برادراني كه طي پانزده روز گذشته شناختمشان.
«رُبَّ اَخٍ لَم تَلِدهُ اُمُّك»
آن احساسي را كه مدت‌ها در جهادي گم كرده بودم در جهادي چهارده‌ام باز يافتم.
بعد از جهادي سال اول دبيرستان جهادي امسال بهترين يادگار من از اردوهاي جهادي بوده.
تمرين عملي زندگي با صبغه‌‌ي الهي.

...

با شما هستم اي خاكهاي نرم ميغان
با شما خداحافظي مي‌كنم
با تو اي حسينيه، كه ديگر شلوغي روزهاي گذشته را تجربه نمي‌كني
و نجواي شبانه‌ي دوستان مرا و هق هق گريه‌هايشان را
اي كاش زبان داشتي و مي‌گفتي آنچه در دل داري
و چه مي‌دانيم شايد روزي دوباره محلي شوي براي گرد هم آمدن و حركت ياران آخرين مرد تاريخ
و آن هنگام تو را باز ملاقات كنيم
و اگر ما نبوديم و تو بودي سلام ما را به آن صالحان آخر الزمان برسان و گواه باش كه دل ما به آرزوي ديدارشان مي‌تپيد و آرزوي درك آن لحظات را داشتيم

والحمدلله 
يا علي

دوشنبه 22 بهمن 1386

نام جهادي

   2شنبه، 22 بهمن 1386

 



به نام حضرت دوست

 

 

اين متن را يکي از دوستان با سابقه ي جهادي اوائل تابستان داد تا بزنم توي دلشدگان؛ اما به دلايلي منصرف شد.

حال دوباره اجازه داده که در دلشدگان منتشر شود البته بدون ذکر نام ايشان:

________________________________________________________

 

 

يادم مي آيد چند سال پيشتر وقتي دوستان داشتند براي مسافرت جهادي تابستان تبليغ مي کردند و اسم نويسي، به يکي از دوستان گفتم اسم اين يکي رو جهادي نگذاريد، يه اسم ديگه براش انتخاب کنيد، بگذاريد فقط به همين مسافرت هاي عيد بگيم جهادي، اونم چون تا حالا به اين اسم شناخته شده،
اون عزيز شايد اون موقع متوجه منظورم نشد ولي ...
خدا شاهده که نگران اين بودم که روزي برسه که تمام دهن ها رو چيزي به اسمه مسافرت جهادي پر کنه، نه تنها بچه هاي مفيد رو بلکه سراسر مملکت رو، ولي مجبور باشيم که دنبال جهادي و اصل جهادي بگرديم.
تمام زندگي، در تمام لحظاتش و تمام شئوناتش مي بايد جهاد باشد، اگر چنين شد ديگر تفاوتي نمي کند تهران باشيم، سرخس، زهک، بوشهر يا پيشرفته ترين شهرها و کشورهاي دنيا ...
خانه باشيم، مدرسه، دانشگاه، باشگاه، خيابان يا بيابان ...
درس بخوانيم، درس بدهيم، فيلم ببينيم، فيلم بسازيم، بيل بزنيم يا ...
به نظرم مي رسد اگر زماني شد و رفتيم جهادي و ديديم که خيلي دلمان خوش است (خيلي فرق داريم) بايد بگوييم رفته ايم مسافرت توريستي، چون از خودمان خيلي دور شده ايم؛ غالباً مسافرت هاي توريستي زياد طول نمي کشند و گاه گاه خوش از آب در نمي آيند ...
اللهم لاتکلنا الي انفسنا طرفة عين ابداً
التماس دعا
 

جمعه 19 مرداد 1386

دلشدگان آسماني

 

   جمعه، 19 مرداد 1386
محمد مقدر
علی شهرستانی

 

 

به نام حضرت دوست

 

گفتم اي سلطان خوبان رحم کن بر اين غريب

گفت در دنبال دل، ره گم کند مسکين غريب

 

گفتمش مگذر زماني گفت معذورم بدار

خانه پروردي چه تاب آرد غم چندين غريب

 


 

- گوهري از سرخس رفت؛
 و سرخس هنوز منتظره تا گوهري از مرخصي برگرده.

 

- آقای گوهری، مسئول عمران کمیته امداد شهرستان سرخس ...
  آقاي اسماعيل گوهري يكتا، بچه روستاي فرخد از توابع شهر مقدس مشهد ...
  آقای گوهری، یکی از يارانِ به انجام  رسيدن اردوی جهادی سرخس نوروز 85  ...
  آقای گوهری، یکی از دلشدگان ...

 

- 3شنبه 9 مرداد بود، حدود ساعت 7 بعد ازظهر که آقاي عبد الصالحي رئيس كميته امداد سرخس خبر را تلفنی اطلاع داد.
آقای گوهری رفته بوده مرخصي قرار بوده دوشنبه اول مرداد ماه 86 برگرده سرخس، سه شنبه مي شه ولي نمي ياد، از سرخس پگيري مي شه خانواده هم بيخبرند، جستجوي بيمارستانهاي مشهد . . .
بيمارستان شهيد هاشمي نژاد، تو حالت كما پيداش مي كنند، تصادف كرده بوده و ضربه مغزي . . .
اقدام به عمل جراحي . . .
و جمعه شب همان هفته . . .

 

- هفته ي پيش بود که محمد مقدر بهم زنگ زد. با خودم گفتم لابد دوباره صحبت پس قراولي هاي اردوي سرخس و آخرين بازديدها از کارهاي انجام شده. اما لحنش ... انگار که مي خواست خبر بدي رو بده.

آقاي گوهري، خدا بيامرزدش، مردي کم حرف و متين بود. انسان نازنين بود. اصلاً از جايي که بود و منصبي که داشت شکايت نمي کرد. ولي ناراحت بود از اينکه مردم چرا به فکر آينده اشان نيستند؟ چرا فقط به فکر امسالشانند و بس. مي گفت مردم فقط گندم مي کارند و کشت هاي يکساله. نه از باغ ميوه خبريست نه حتي از کِشت هاي دو يا سه ساله که سود بيشتري دارد. دو بار تمامي مسير سرخس به روستاهاي اطراف و بالعکس را با او رفتيم. گاهي او راننده بود، گاهي ما، گاهي او درد دل مي کرد، گاهي ما. در سفر دوم که آقاي عبدالصالحي سرش شلوغ بود کل بازديد از پروژه ها و راهنمايي ما را به آقاي گوهري سپرد، چون مثل خودش، او هم دغدغه ي کامل شدن تمامي پروژه ها و خانه هاي روستايي را داشت.

 

- خدا همه ی کسانی را که در راه محرومین و مستضعفانمان قدم بر میدارند را برایمان حفظ کند.

 

شادي روحش صلوات

 

 

 

 

 

شنبه 9 تیر 1386

جهادي، جهاد، جهادگر

شنبه، 9 تير 1386

محمد امين احمدزاده
 

پاياني نيك براي جهاديسال‌ها پيش، در دبيرستاني به نام مفيد، اردويي برگزار شد كه با اردوهاي رايج مدارس، زمين تا آسمان تفاوت داشت. اردويي بلند مدت كه فقط براي تفريح برگزار نمي‌شد. اردويي كه به اهداف برگزاري اردو در مدارس بسيار نزديك بود و شرايط آرماني ايجاد محيطي براي شناخت و يادگيري را فراهم مي‌كرد. اردويي كه زمينه‌ي آموزش‌هاي معنوي و تربيت دانش‌آموزان را دست‌يافتني مي‌كرد. از آن روز تا حال، سال‌هاي سال، اين اردو به شكل‌هاي مختلف و با تغييراتي، برگزار شده‌است. حتي همان دانش‌آموزان بعد از فارغ‌التحصيلي از دبيرستان، به برگزاري اين اردو مشتاق بوده‌اند. گاهي هم همان فارغ‌التحصيلان در محيط‌هاي دبيرستاني و دانشگاهي ديگر، برگزاري آن را رواج داده‌اند.

امروز به جايي رسيده‌ايم كه در هر جمع جوان و دلسوزي كه وارد شويم، عبارت مسافرت جهادي غريب و دور نيست. اما آيا اين جمع‌ها و تشكل‌ها، دورنمايي از گنج‌هاي پنهان « حركت جهادي » و خداي ناكرده آفات « جهادي لجام گسيخته » در ذهن دارند؟ آيا دانشجويان جواني كه در جلسه‌ي توجيهي مسافرتي جهادي شركت مي‌كنند و به فعاليت در مناطق محروم تشويق - و گاه تهييج - مي‌شوند، كلمه‌اي از مباحث « هدف جهادي‌ »، آفات و يا « تجربيات ارزشمند جهادگران ديگر » به گوش‌شان خواهد رسيد؟ آيا « جهادي » فقط خانه‌سازي است يا تغيير فرهنگ مردم بومي هم از وظايف ماست؟

 

هدف جهادي

تابه‌حال جايي نديده‌ام يا از كسي نشنيده‌ام كه هدفي روشن و واحد براي مسافرت جهادي سراغ داشته‌باشد. شايد دليل گوناگوني مسافرت‌هاي جهادي هم همين باشد. اما بسيار ديده‌ام و شنيده‌ام كه براي تشكيل يك مسافرت جهادي جديد، هدف‌هاي ساده و گاه كمي مضحك مطرح شود، چند باري شنيده‌ام كه دانشگاهي براي عقب نماندن از دانشگاه ديگر، جهادي به راه انداخته باشد و هيچ گاه نديده‌ام براي اين حركت، از تجربيات گذشته استفاده شود. متأسفانه بايد گفت گاه با جهادي هم مانند مد لباس برخورد كرده‌ايم؛ كور و مقلد. ( البته شكي در نيت خير بسياري از برگزار كنندگان مسافرت‌هاي جهادي ندارم. )

يادم مي‌آيد در اولين سالي كه با مسافرت جهادي آشنا شدم، تأكيد پايه‌گزاران اين طرح انساني، بر « شناخت » استوار بود. شناخت « هموطنان محروم » و « شناخت خود ».

آن روزها هر صحبتي كه از جهاد و مسافرت جهادي بود، به « تفكر » و « آشنايي با محروميت » مي‌رسيد. دورترين هدفي هم كه براي دانش‌آموزان ترسيم مي‌شد، فكركردن به محرومان بعد از احراز پست‌هاي كليدي در جامعه بود. هدفي كه قرار بود پس از تغيير يك نسل در جامعه نمايان شود. ( مقايسه كنيم با مسافرت‌هايي كه دورترين هدفش ديدار دوستان است )

امروز همان نسل رشد كرده‌است و به‌جاي تفكر به هدف، شروع به ترويج وسيله كرده‌است. ترويج مسافرت‌هايي كه فقط به رفع مقطعي محروميت توجه دارد و در آرماني‌ترين دورنما، بزرگ‌ترين افتخارش ساخت چند خانه است و تقديم چند كيلو برنج و روغن كه شايد قوت يك وعده‌ي خانواده‌هاي پرجمعيت روستايي هم نباشد. آيا بعد از اتمام اين‌گونه مسافرت‌ها تغييري در زندگي مردم ايجاد خواهد شد؟ مگر اين خانه‌ها كه ساخته مي‌شود چند درصد از خانه‌هاي مورد نياز محرومان را تأمين مي‌كند يا چند سال قرار است پابرجا بماند؟ كمك‌هاي ما چند روز خانواده‌اي را مرفه مي‌كند يا با فعاليت هاي فرهنگي‌مان چند نفر را به راه راست هدايت مي‌كنيم؟!

 

تأثيرات فرهنگي مسافرت جهادي

در هر مسافرت جهادي گروهي با عنوان « گروه فرهنگي و آموزشي » وجود دارد كه وظايف متعدد و متنوعي براي آن تعريف مي‌شود. اما معمولا كار اين گروه، آموزش مباحث اعتقادي و گاه هنري به دانش‌آموزان روستا و سرگرم‌كردن آنان و در مسافرت‌هاي قوي‌‌تر، برگزاري كلاس‌هاي درسي براي دانش‌آموزان است.

باز هم عرض كنم كه در نيت خير كسي ترديدي ندارم و صرف همت و زحمت اين عزيزان ستودني است. اما آيا تا به‌حال به تأثيرات اين گونه فعاليت‌هاي « فرهنگي » فكر كرده‌ايم؟ آيا فعاليت در وادي « فرهنگ » اين‌قدر دست‌يافتني و ساده است كه با چند ساعت كلاس و سرگرمي تحولي عظيم حاصل شود؟ و در صورت مثبت بودن پاسخ و كافي بودن چند روز كلاس، آيا فرهنگي كه ما به مردم بومي آموزش مي‌دهيم، مناسب زندگي آنان است؟ كدام‌مان متخصص تشخيص فرهنگ درست از غلط هستيم كه بخواهيم براي مردمي كه حداكثر دو هفته زندگي‌شان را فقط از دور ديده‌ايم، « فرهنگ مناسب » تعيين و ترويج كنيم؟

كم‌تر ديده‌ام مسافرت جهادي‌اي پيدا شود كه در مباحث فرهنگي با مسؤولان فرهنگي منطقه - از يك معلم ساده تا مسؤولان رده بالا - مشورت كرده‌باشد. هميشه در تهران نشسته‌ايم و جلسه گذاشته‌ايم و تصميم گرفته‌ايم كه مردم منطقه چه نيازهايي دارند. حداكثر كاري كه كرده‌ايم، مشورت با روان‌شناس يا مسؤولي بلندپايه در تهران بوده‌است. معلوم هم نيست اين زحمت و نيروي جواني كه صرف اين « برنامه‌ريزي فرهنگي » مي‌كنيم، بعد از اجرا چه‌قدر در مردم منطقه مؤثر باشد؛ و اين در صورتي‌است كه اين برنامه‌هاي فرهنگي چند روزه چنان تغييري ايجاد كند كه ارزش صحبت داشته‌باشد و الا فقط بودجه‌اي هزينه كرده‌ايم و وقتي از جوانان ضايع كرده‌ايم. كدام اردو در پس‌قراولي ميزان تغيير فرهنگي مثبت و منفي را بررسي كرده‌است؟

تنها وقتي فرهنگ مردم آن‌جا متأثر مي‌شود كه مي‌بينند عده‌اي پايتخت‌نشين، براي انجام كاري كوچك، همت كرده‌اند و قدم پيش نهاده‌اند. اگر اين همت، مردمي را وادارد كه براي خود كاري كند، « فرهنگ‌سازي » كرده‌ايم. اين هم با شعار و جلسات جهادي‌شناسي و توجيه فلسفه‌ي جهادي براي مردم منطقه، فراهم نخواهد شد. نفس پاك مي‌خواهد و اخلاص كه كار به چشم مردم بيايد. با پرچم و علم نمي‌توانيم چشم و دل مردم را برباييم.

البته ناگفته نماند كه اين آفات، باب فعاليت فرهنگي را نمي‌بندد. بايد ببينيم فرهنگ مردم چيست و به چه تغييري نياز دارد. شناخت فرهنگ زمان مي‌طلبد و همت. بايد با مردم زندگي كني تا بشناسي‌شان. بايد همدرد باشي تا درد دل بشنوي. آن وقت است كه مي‌تواني كاري كني. اگر ما نمي‌توانيم به چنين مرحله‌اي برسيم، روحاني روستا يا معلم مدرسه چنين موقعيتي دارند. چرا به‌جاي فعاليت هاي پرزحمتي كه از نتيجه‌اش بي‌خبريم، به فعاليت‌هاي آگاهانه و بلند مدت و همكاري با متخصصان فرهنگ منطقه روي نياوريم؟ چرا بايد از تخصص همراهان اردو، فقط براي سرگرم كردن كودكان استفاده كنيم، در حالي كه مي‌توانيم با هم‌فكري و تقويت فرهنگيان بومي در منطقه - به نحو غير مستقيم و توسط معلمان بومي - براي تمام نسل‌هاي كودكان منطقه،  كاركنيم؟

 

اخلاق جهادي

مسافرت جهادي حركتي است كوتاه اما با تأثيرات وسيع. زماني اين تأثير به ثمر مي‌نشيند كه اخلاق هم همراه آن باشد. اگر در كمك به مردم محروم، اخلاق نداشته‌باشيم، براي‌مان مهم نيست كه با دريافت علني كمك‌ها، شخصيت محرومان شكسته مي‌شود. معمولا فقط براي‌مان مهم است كه به خانه‌ي مردم فقير برويم و وضعيت زندگي آنان را از نزديك ببينيم. بهانه‌هاي زيادي هم براي راه‌اندازي « كاروان بازديد از محرومان » يافت مي‌شود. آشنايي با محرومان، ديد و بازديد عيد، رساندن كمك‌هاي غيرنقدي به محرومان و ...

اما آيا تا به‌حال خود را جاي اين محرومان گذاشته‌ايم؟
آيا تصور كرده‌ايم كه ... اتاقي ساده و كوچك داشته باشيم و وسيله‌اي هم براي پذيرايي نباشد ... هر از گاهي از طرف نهادي يا گروهي يا دانشگاهي، هفت يا هشت نفر با چند كيلو برنج و روغن به خانه‌ بيايند و شروع كنند عوامل فقر و مصيبت‌هاي ناشي از فقر را از زير زبان‌مان بكشند ... با نگاهي پر از منت ... شما بوديد جلوي بچه‌هاي كوچك‌تان از خجالت آب نمي‌شديد؟

آيا روش‌هاي بهتري براي « كمك بي‌منت و اذيت » سراغ نداريم؟ كمتر مسافرت جهادي‌اي مي‌شناسم كه براي حفظ كرامت خانواده‌هاي محروم در توزيع هداياي غيرنقدي و نقدي، تدابيري انديشيده‌باشد. تدابيري كه مانع عادي شدن قبول هدايا و باعث تقويت انگيزه‌ي حفظ عزت‌نفس و روحيه‌ي خودباوري محرومان شود.

در اردوي جهادي دبيرستان شهيد آقايي، شاهد خالص‌ترين اتفاقي كه ممكن است در تعامل با محرومان بيفتد بودم. بعد از ده روز كار در روستايي محروم، دو نفر از اهالي، هر كدام نيمي از دانش‌آموزان را به خانه‌شان دعوت كردند و با آداب و رسوم خود و با يك ليوان چاي، از آنان پذيرايي كردند. دانش‌آموزان در صميمي‌ترين حالت ممكن با زندگي و آداب مردم آشنا شدند و صاحبخانه هم با عزت و افتخار پذيراي جهادگران بود. در اين جمع صميمي لازم نبود كسي با جملات پيچيده، اهداف جهادي را توضيح دهد و يا كسي ديگر، محروميت را توصيف كند. شيريني اين خاطره، هنوز هم زير زبان دانش‌آموزان است و آرزوي‌شان ديدار مجدد مردم باصفاي روستاست. روستاييان هم اين اشتياق و خاطره‌ي شيرين را از ياد نمي‌برند.

اما بايد به خاطر داشته‌باشيم كه اين‌گونه اتفاقات، بايد با گذشت زمان ميسر شود و ساختن مصنوعي اين روابط انساني، ماندگاري زيادي ندارد.
بايد سعي كنيم جهادگراني كه به مسافرت مي‌آيند قبل از برخورد با محروميت، معرفت و اخلاق برخورد با محرومان را كسب كرده‌باشند.

 

برخورد با مردم و مسؤولان در جهادي

برنامه‌ريزي و بررسي روابط ما با مردم و مسؤولان منطقه، معمولا در اولويت‌هاي پايين تدارك مسافرت قرار مي‌گيرد. خيلي از گروه‌هاي جهادي نوپا، جهادي را سطحي مي‌بينند و در حين كار و رابطه با مردم و مسؤولان، اهداف و اصول و اخلاق را فراموش مي‌كنند.

روزهاي زيادي از همراهي‌ام با جهادگران يكي از دانشگاه‌ها نمي‌گذرد. اين گروه براي تدارك اردوي خود عازم مناطق محروم شده‌بود. رفتارها و اهداف اين گروه برايم بسيار مبهوت‌كننده بود. در برخورد با مسؤولان طوري برخورد مي‌شد كه انگار مسؤولان، لياقت لطف ما دانشجويان بااستعداد را ندارند كه تلاشي براي تهيه وسايل آسايش ما در طول مسافرت، نمي‌كنند. با مردم طوري رفتار مي‌شد كه انگار زندگي آنان موقوف به برگزاري جهادي ماست و بايد اين لطف ما را دهان به دهان، به گوش همه برسانند تا همگان بدانند كه عده‌اي ايثارگر! از تهران براي ساختن خانه و حسينيه آمده‌اند و رگ غيرت‌شان به جوش آيد و از اين پس خودشان خانه‌شان را بسازند. زجرآورترين تفكري كه در همراهي با آنان شاهد بودم، تقاضاي توقف فعاليت‌هاي عمراني در منطقه بود. براي مثال؛ مردم روستايي شيعه نشين، به زحمت در حال ساخت حسينيه‌اي براي روستا بودند و جوانان هم مشغول فعاليت بودند. بعد از بازديد از اين پروژه، مسؤول جهادي دانشگاه محترم، از روحاني روستا قول گرفت كه كار، تا دو ماه ديگر تعطيل باشد تا دانشجويان براي ساخت آن حسينيه بيايند. روستايي كه مردم آن، خود مشغول فعاليت و بي‌نياز از همراهي غريبه‌ها بودند، حال، در انتظار كمك هاي انسان‌دوستانه‌ي تهرانياني هستند كه قرار است با دبدبه و كبكبه براي ساخت حسينيه‌شان بيايند.

به نظر شما، هدف از مسافرت هاي جهادي تشويق مردم به كار و فعاليت است يا « ارضاي حس كارگري و كمك به محرومان »؟ چرا بايد تمام منطقه دست به سينه در خدمت ما باشد تا برويم و بيلي بزنيم و از شعر خواندن هنگام كار لذت ببريم و مسؤولان منطقه را به باد انتقاد ناآگاهانه بگيريم و بازديدي هم از موزه‌ي محروميت داشته‌باشيم و به شهرمان بازگرديم؟

مردم و مسؤولان بايد در خدمت ما باشند يا ما براي خدمت، هجرت مي‌كنيم؟ چرا جواني كم سن و سال بايد به خود اجازه دهد در مقابل مردي سال‌خورده كه شايد مسؤوليتي هم داشته باشد تندي كند؟ آيا برگزاري بي‌دردسر جهادي مجوز بي‌ادبي و تندي با صاحبخانه است؟ اگر يك روز بي‌آبي را تجربه كنيم يا بي‌سيمان بمانيم، بهتر از تحقير مسؤولي است كه بعد از رفتن ما بايد بماند و منطقه را مديريت كند؟ آيا هنگام برخوردهاي تند و دور از ادب، به اين فكر مي‌كنيم كه ممكن است وجهه‌ي معتمد روستا را در نظر مردم خراب كرده‌باشيم؟

 

... و جهادي، جهاد، جهادگر

جهادي حركتي‌است الهي. هجرتي است عظيم. اما بايد قبل از هجرت خيلي مسائل را براي خودمان حل كنيم.

بايد بدانيم كه دين ما دستورات زيادي براي كمك به همنوع دارد و دستورات زيادي هم در مورد نحوه‌ي كمك به همنوع.

بايد بدانيم چرا مي‌رويم، كجا مي‌رويم و چه بايد بكنيم تا لياقت لفظ « جهادگر » را داشته باشيم.

بايد بدانيم ما روزي‌ده محرومان نيستيم و فقط وسيله‌اي هستيم كه لياقت سهيم شدن در رنج محرومان را يافته‌ايم.

بايد بدانيم بيشترين نفع جهاد براي خودمان است تا رفاه خواب‌مان نكند؛ تا انسانيت را فراموش نكنيم.

بايد بدانيم « كمك به محرومان » خوب است، اما نبايد باعث « تحقير » بندگان پاك خدا شود.

بايد بدانيم « احترام به انسان‌هاي ديگر » لازم است، حتي اگر يك روز از مسافرت كوتاه ما، از بين رفته باشد.

بايد بدانيم « غرور »، آفت جهادي است.

  • دعا كنيم كه جهادگر شويم و جهادگر بمانيم ...

سه شنبه 5 تیر 1386

اصل جهادي جهادي

 

   3شنبه، 4 تیر 1386

مهدی پورقربان

 

به نام حضرت دوست

 

به سر جام جم آنگه نظر توانی کرد

که خاک میکده کحل بصر توانی کرد

 

گدایی در میخانه طرفه اکسیریست

گر این عمل بکنی، خاک زر توانی کرد

 

دلشدگان جایی است برای جستجوی اصل جهادی؛

و حال مطلبی از مهدی پور قربان درباره ی اصل جهادی.

- درباره ی مطلب قبل دوستان گفتند جمله ام بار منفی ایجاد کرده، عذر خواهی می کنم.

 


 

مگر اصل جهادي جهادي گم شده كه جستجويش مي‌كنيم؟
 
 
 
وقتي اسم و عنوان دلشدگان را اول بار خواندم تعجب كردم، «در جستجوي اصل جهادي!!!» با خودم گفتم مگر اصل جهادي گم شده است كه حال ما بايد در جستجوي آن باشيم؟ آن روز مسامحتاً از كنار اين سوال گذشتم و به نظرم آمد بايد ضرورت ادبي نوشتن، همين اين چيزها باشد كه ما نمي‌فهميم!
 
سالها گذشت و بارها و بارها جهادي را تجربه كردم، دقيقاً 12 بار، يادش به‌خير:
 
1. بوشهر، كاكي، جهادي دانش‌آموزان دبيرستان مفيد، سال77
2. كرمان، ريگان، جهادي دانش‌‌آموزان دبيرستان مفيد، سال 79
3. سيستان، زابل، چاه نيمه، جهادي فارغ‌التحصيلان دبيرستان مفيد، سال82
4. كرمان، بم، جهادي فارغ‌التحصيلان دبيرستان مفيد، سال83
5. بوشهر، دلوار، جهادي فارغ‌التحصيلان دبيرستان مفيد، سال84
6. خراسان رضوي، گناباد، جهادي دانشجويان دانشگاه علم و صنعت، سال84
7. خراسان رضوي، سرخس، جهادي فارغ‌التحصيلان دبيرستان مفيد، سال85
8. خراسان جنوبي، نهبندان، روستاي بيچند، جهادي دانشجويان دانشگاه امام صادق(ع)، سال85
9. خراسان جنوبي، قائن، روستاي كلاته نصير، جهادي دانشجويان دانشگاه شهيد رجايي، سال85
10. خراسان جنوبي، قائن، روستاي كلاته نصير، جهادي دانشجويان دانشگاه علم و صنعت، سال85
11. خراسان جنوبي، قائن، روستاي كلاته نصير، جهادي دانشجويان دانشگاه سمنان، سال85
12. خراسان جنوبي، خوسف، روستاي علي‌آباد زارعين، جهادي فارغ‌التحصيلان دبيرستان مفيد، سال86
 
اما اين همه هيچ از آن شور و حال اوليه‌ي اي كه جهادي رفتن در درونم ايجاد مي‌نمود نكاست، كه افزود! همان اضطراب پاك و مقدسي كه به سراغ آدم مي‌آيد و ديوانه‌مي‌شوي و پر‌ مي‌كشي به سوي آسمان،‌ به ياد اولين گروه كاريم در بوشهر مي‌افتم و اينكه چگونه و با چه حسي، سختي عجيب و طاقت فرسايي را كه تا سن پانزده سالگي هرگز در تهرانِ دنيا زده تجربه نكرده بوديم، تحمل مي‌كرديم،  و به ياد آوازهاي صبحگاه آقاي قاسميان در دشتهاي ريگان بعد از نرمش صبحگاهي، به ياد دعاي كميل‌ها و زيارت عاشورا‌هايي كه بچه‌ها چه خالصانه مي‌خواندند، دعاي عرفه‌اي كه مرحوم فولادي در كاكي خواند و مردمي كه با تعجب نگاهمان مي‌كردند، ياد روزي كه در گناباد يادبود شهدا برگزار كرديم و آن شهيد زنده‌ي گنابادي كه در فراق دوست شهيدش مي‌سوخت و ما را با شراره‌هاي آتش خود‌ دلگرم مي‌كرد، يادش بخير زماني كه شبها اگر از دست پشه‌ها يا براي آب خوردن در كاكي بيدار مي‌شدي،‌ مرداني را مي‌ديدي كه نماز شب مي‌خوانند و براي اينكه شناخته نشوند چفيه بر سر كشيده‌اند، ياد زماني كه دوستت را مي‌شنيدي كه در قنوت نمازش مي‌خواند «اللهمّ ارزقنا الشهاده في سبيلك» و از اينكه ضمير جمع به كار مي‌برد خوشحال مي‌شدي كه اگر اجابت شود تو را هم شامل مي‌شود و عاشقانه برادرت را دوست داشتي چرا كه را فكر مي‌كردي در آخرت و تا ابد با هم خواهيد بود و ياد زماني مي‌افتي كه برادر بزرگترت كه دو دوره با تو اختلاف داشت در سجده‌ي آخر نمازش مي‌خواند «سبّوح قدّوس ربّ الملائكه و الروح» و تو هرچند معناي عميق آن را درك نمي‌كردي ولي هر بار سعي مي‌كردي دزدكي كنار او بنشيني تا در سجده‌ي آخر به ذكرش يك بار ديگر گوش كني و به نزديكي او به معبودش غبته بخوري.
 
امسال در آستانه‌ي تابستان دوباره همان حس غريب به سراغم مي‌آيد وقتي در دانشگاه غرفه مي‌زنند و ثبت نام مي‌كنند و فيلم پخش مي‌كنند، و وقتي مسئول يك گروه جديد جهادي در دانشگاه به سراغت مي‌آيد كه آيا شما مي‌توانيد معاونت فرهنگي اردوي ما را عهده‌دار شويد و تو كه شرايط سختي را كه دارد درك مي كني با ناراحتي تمام و به طوري كه ناراحت و نا اميد نشود حاليش مي‌كني كه امسال از جهادي رفتن معذوري! و وقتي از دانشگاه‌هاي مختلف خبر مي‌گيرند كه فلاني امسال هم ان‌شاءالله در خدمتيم؟ و تو باز به سختي و با فشاري كه روي سينه و بغضي كه در گلو داري مي‌گويي نخواهي توانست با آنها بروي، اينها تو را آزار مي‌‌دهد، اين ديگر امتحان عجيبي است، اينكه دلت آنجا باشد و وظيفه‌ات چيز ديگر! در آستانه‌ي اين تابستان باز آن حس غريب مي‌آيد و دلت را چنگ مي‌زند براي همان فضا كه تو را به ياد ثبت نام براي جبهه مي‌اندازد و اينكه آن موقع هم اگر جواني را نمي‌گذاشتند كه برود گريه مي‌كرد و در جهادي هم دوست بزرگواري كه براي جهادي ريگان تا پاي قطار آمد و هرچه اصرار كرد، نبردندش و دوست ديگري كه كه همان پاي تابلوي اعلانات وقتي ديد اسمش درنيامده نشست و زد زير گريه...
 
جهادي كه مي‌روم حسي را دارم كه گويا به جبهه اعزام مي‌شوم، با همه‌ي 68شهيد مدرسه همراه مي‌شوم تا شايد كه مرا هم با خود ببرند... و چقدر افسوس كه امسال نمي‌توانم، چقدر تلخ است اين بار! اما آيا هنوز آن روحيه در ما باقي‌مانده؟ آيا اصل جهادي را يافته‌ايم؟ نكند اصل جهادي گم شده باشد!!!
 
جنگ...
جنگ بال پريدن بود...خيلي ه