صفحه اصلی
صفحه 1 از 3

دوشنبه 12 فروردین 1387

در احوالات دو يار ديرينه

دوشنبه، 12 فروردين 1387

مهدي پورقربان

در احوالات دو يار ديرينه

اردوي جهادي مكمل هفته‌ي شهدا بوده و هست؛
هفته‌ي شهدا مكمل اردوي جهادي بوده و هست؛

هيچ كدام از اين دو جمله را نمي‌توان بر ديگري مقدم دانست، چه؛ اردوي جهادي تمرين عملي چيزي است كه در هفته‌ي شهدا مي‌آموزيم، و هفته‌ي شهدا مبناي فكري چيزي است كه در اردوي جهادي تمرين كوچكي از عمل به آن را مي‌كنيم. اين دو مكمل هم هستند و هر دو به اندازه‌ي ديگري با اهميت.

«عمل بدون انديشه‌ي صحيح همان اندازه بي ارزش است كه انديشه‌ي بدون عمل!»

جهادي و شهدا از اين جهت مقدسند كه تمرين اين دو اصل از حيات طيبه‌ي الهي انسان را، در اين روزگارِ ايمانِ فلك رفته به باد، فراهم مي‌كنند. و چه زيبا فراهم كردني...

هفته‌ي شهدا به ما الگو مي‌دهد و اين الگو دادن در حوزه‌هاي مختلف زندگي اعم از الهي، فردي و اجتماعي مي‌باشد. هرچند نبايد در آن متوقف شد و بايد پس از آن نيز حوزه‌ي انديشه را از طريق سرچشمه‌هاي پاك آن غني نمود.
اما قطعاً تمرين و عملي كردن اين الگو‌ها و انديشه‌ها نياز به بستري غير از زندگي روزمره‌ي عادي دارد. تا بتواند نوجوان و جوان ما را آماده‌ي به كار بستن اين اصول در زنگي عادي خود نمايد.
آن «اصلِ جهادي» كه صحبت از آن زياد مي‌كنند همان زندگي روزمره در تهران، ولي بر اساس آن اصول، است و به يقين از عمل به آن در جهادي صعب‌تر و پيچيده‌تر است. بله جهادي در بازه‌ي برگزاري معارضي ندارد و همه بر سر اصول آن توافق دارند. مهم حفظ روحيه‌ي جهادي در زندگي معمول است كه مَرد رَه مي‌خواهد!!!
و امروز نوجوانان دبيرستاني ما هم درك مي‌كنند اين سختي را!

اولين هفته‌ي شهدايي كه تجربه كردم برايم بسيار غريب بود، مفاهيمي كه با آنها روبرو شدم را خيلي عظيم‌تر از خودم يافتم، مني كه تا آن زمان در زندگي چيزي از اين دست را با آن غلظت درك نكرده بودم، تقريبا شكه شدم.
وقتي در اولين روز هفته‌ي شهداي سال 77 نشستيم و مقالات شروع شد، صداي هق‌هق گريه‌هاي سال بالايي‌ها و فارغ‌التحصيلاني كه احتمالا بعضيشان با آن تصاويري كه پخش مي‌شد رفيق بودند مرا به خود آورد كه گويا اين هويت جديدي كه به نام «هفته‌ي شهدا» معرفي مي‌شود، تفاوت زيادي با برنامه‌هاي كليشه‌اي و روزمره‌ي زندگيم دارد. براي مني كه راهنمايي را هم نبودم تا چيزي از سفر جنوب سومي‌ها بدانم. آن نوع گريه‌ها را پيش از آن فقط شايد در شب‌هاي قدر ديده بودم كه آدم بزرگ‌ها گريه مي‌كنند و فلسفه‌اش هم طوري كه به ما گفته‌بودند اين بود كه به دنبال بخشيده شدن گناهانشان هستند. اما اين بار فرق داشت! فلسفه‌اش را درك نمي‌كردم. كساني كه گريه مي‌كردند آدم بزرگ نبودند و احتمالاً آن قدري هم گناه نكرده بودند كه آن‌گونه گريه كنند. گويا علت گريه‌ها همان عكس‌ها بود.
فرق داشت...
به وضوح برايم فرق داشت، آنچه تجربه مي‌كردم! فهميدم آدم مي‌تواند دوست دبيرستاني‌اش را خيلي خيلي بيشتر از آنچه در تصوّرم از دوستي مي‌گنجيد دوست بدارد. طوري كه جانش به او بسته باشد. اين باعث شد من بزرگ شوم. من قبل از هفته‌ي شهداي سال 77 خيلي كوچكتر و حقيرتر از بعد آن بودم. آري هفته‌ي شهدا به شخصيت من و خيلي از رفقايم شكل داد. روابطمان با هم به شكل واضحي تغيير كرد، ديگر مردانه رفاقت مي‌كرديم و...
از آن به بعد منتظر بودم تا كه كي دوباره هفته‌ي شهدا از راه برسد و ما را مهمان كند. عاشقانه به دنبال آن بوديم. كار در اين هفته را به چشم توفيقي كه هر كسي را شامل نمي‌شود مي‌دانستيم.

وقتي عيد آمد و بحث جهادي داغ شد، يكي از بزرگواران گفت: «بچه‌ها جهادي كه مي‌رويم براي آن است كه تمرين عملي زندگي مثل شهدا بكنيم». اين بود كه جهادي رفتن را براي ما مانند دست‌يابي به قله‌ي بلند‌ترين كوه‌هاي جهان نمود. آن دعوا‌ها و گريه‌ها براي اينكه جهادي ببرندمان همه مربوط به آن حس غريبي بود كه همه را به صرافت جهادي انداخته‌بود. و اين يكي هم فرق داشت.
خيلي هم فرق داشت...
تفاوت جهادي سال اول با هر سفر و اردوي ديگري كه تا قبل از آن تجربه كرده بوديم، حتي از تفاوت هفته‌ي شهدا هم برايمان ملموس‌تر بود. اينجا ديگر تعارفي در كار نبود. سختي بود كه ما نازپرورده‌هايِ كار نكرده، مي‌كشيديم و ساخته مي‌شديم. جهادي براي ما شده بود مثل تصوري كه از جبهه براي شهدا داشتيم. اتفاقاتي كه در جهادي مي‌افتاد و تعاملات افراد شركت كننده در آن ما را به ياد خاطراتي مي‌انداخت كه مهمانان هفته‌ي شهدا از جبهه تعريف مي‌كردند.
...و اين قصه سر دراز دارد.

خوشحال بودم كه امسال بعد از سه- چهار سال مي‌توانم مخاطب هفته‌ي شهدا باشم نه برگزار كننده‌ي آن. اما دست تقدير روزگار را چه مي‌توان كرد. با وضعيتي كه دوست بزرگوارم رضا پيدا كرد گويا امسال دوباره بايد «راوي» باشيم نه شنونده.

غير از سال اول دبيرستان كمتر پيش آمد كه در مراسم يك هفته‌ي شهدا كامل شركت كنم. خودم را با كار‌هاي نمايشگاه و مسائل جانبي ديگر درگير مي‌كردم. اصلا هم از اين بابت پشيمان نيستم. به نظر من مهمترين تاثير هفته‌ي شهدا بر بچه‌ها در كارهاي اجرايي است كه براي آن انجام مي‌دهند نه در مراسمي كه شركت مي‌كنند. لااقل در مورد من كه چنين بوده‌است.

بهترين جهادي زندگيم جهادي اول بوده و هست.
ما آدميان بواسطه‌ي «تشابه قلوب» است كه گرد هم مي‌مانيم، نه «اسامي اعتباري»! جمعي كه در اثر تشابه قلوب تشكيل شود هرگز از بين نمي‌رود. اين ماندگاري حتي در زندگي جاويد اخروي هم حفظ مي‌شود. اگر قلب كسي شبيه ديگري باشد آنجا با همند. حتي اگر اينجا با هم نبوده باشند! آنجا جمع‌ها بر همين اساس‌اند. و من آرزوي ديدار برادرانم را تا ابد در سينه دارم. برادراني كه طي پانزده روز گذشته شناختمشان.
«رُبَّ اَخٍ لَم تَلِدهُ اُمُّك»
آن احساسي را كه مدت‌ها در جهادي گم كرده بودم در جهادي چهارده‌ام باز يافتم.
بعد از جهادي سال اول دبيرستان جهادي امسال بهترين يادگار من از اردوهاي جهادي بوده.
تمرين عملي زندگي با صبغه‌‌ي الهي.

...

با شما هستم اي خاكهاي نرم ميغان
با شما خداحافظي مي‌كنم
با تو اي حسينيه، كه ديگر شلوغي روزهاي گذشته را تجربه نمي‌كني
و نجواي شبانه‌ي دوستان مرا و هق هق گريه‌هايشان را
اي كاش زبان داشتي و مي‌گفتي آنچه در دل داري
و چه مي‌دانيم شايد روزي دوباره محلي شوي براي گرد هم آمدن و حركت ياران آخرين مرد تاريخ
و آن هنگام تو را باز ملاقات كنيم
و اگر ما نبوديم و تو بودي سلام ما را به آن صالحان آخر الزمان برسان و گواه باش كه دل ما به آرزوي ديدارشان مي‌تپيد و آرزوي درك آن لحظات را داشتيم

والحمدلله 
يا علي

دوشنبه 22 بهمن 1386

نام جهادي

   2شنبه، 22 بهمن 1386

 



به نام حضرت دوست

 

 

اين متن را يکي از دوستان با سابقه ي جهادي اوائل تابستان داد تا بزنم توي دلشدگان؛ اما به دلايلي منصرف شد.

حال دوباره اجازه داده که در دلشدگان منتشر شود البته بدون ذکر نام ايشان:

________________________________________________________

 

 

يادم مي آيد چند سال پيشتر وقتي دوستان داشتند براي مسافرت جهادي تابستان تبليغ مي کردند و اسم نويسي، به يکي از دوستان گفتم اسم اين يکي رو جهادي نگذاريد، يه اسم ديگه براش انتخاب کنيد، بگذاريد فقط به همين مسافرت هاي عيد بگيم جهادي، اونم چون تا حالا به اين اسم شناخته شده،
اون عزيز شايد اون موقع متوجه منظورم نشد ولي ...
خدا شاهده که نگران اين بودم که روزي برسه که تمام دهن ها رو چيزي به اسمه مسافرت جهادي پر کنه، نه تنها بچه هاي مفيد رو بلکه سراسر مملکت رو، ولي مجبور باشيم که دنبال جهادي و اصل جهادي بگرديم.
تمام زندگي، در تمام لحظاتش و تمام شئوناتش مي بايد جهاد باشد، اگر چنين شد ديگر تفاوتي نمي کند تهران باشيم، سرخس، زهک، بوشهر يا پيشرفته ترين شهرها و کشورهاي دنيا ...
خانه باشيم، مدرسه، دانشگاه، باشگاه، خيابان يا بيابان ...
درس بخوانيم، درس بدهيم، فيلم ببينيم، فيلم بسازيم، بيل بزنيم يا ...
به نظرم مي رسد اگر زماني شد و رفتيم جهادي و ديديم که خيلي دلمان خوش است (خيلي فرق داريم) بايد بگوييم رفته ايم مسافرت توريستي، چون از خودمان خيلي دور شده ايم؛ غالباً مسافرت هاي توريستي زياد طول نمي کشند و گاه گاه خوش از آب در نمي آيند ...
اللهم لاتکلنا الي انفسنا طرفة عين ابداً
التماس دعا
 

جمعه 19 مرداد 1386

دلشدگان آسماني

 

   جمعه، 19 مرداد 1386
محمد مقدر
علی شهرستانی

 

 

به نام حضرت دوست

 

گفتم اي سلطان خوبان رحم کن بر اين غريب

گفت در دنبال دل، ره گم کند مسکين غريب

 

گفتمش مگذر زماني گفت معذورم بدار

خانه پروردي چه تاب آرد غم چندين غريب

 


 

- گوهري از سرخس رفت؛
 و سرخس هنوز منتظره تا گوهري از مرخصي برگرده.

 

- آقای گوهری، مسئول عمران کمیته امداد شهرستان سرخس ...
  آقاي اسماعيل گوهري يكتا، بچه روستاي فرخد از توابع شهر مقدس مشهد ...
  آقای گوهری، یکی از يارانِ به انجام  رسيدن اردوی جهادی سرخس نوروز 85  ...
  آقای گوهری، یکی از دلشدگان ...

 

- 3شنبه 9 مرداد بود، حدود ساعت 7 بعد ازظهر که آقاي عبد الصالحي رئيس كميته امداد سرخس خبر را تلفنی اطلاع داد.
آقای گوهری رفته بوده مرخصي قرار بوده دوشنبه اول مرداد ماه 86 برگرده سرخس، سه شنبه مي شه ولي نمي ياد، از سرخس پگيري مي شه خانواده هم بيخبرند، جستجوي بيمارستانهاي مشهد . . .
بيمارستان شهيد هاشمي نژاد، تو حالت كما پيداش مي كنند، تصادف كرده بوده و ضربه مغزي . . .
اقدام به عمل جراحي . . .
و جمعه شب همان هفته . . .

 

- هفته ي پيش بود که محمد مقدر بهم زنگ زد. با خودم گفتم لابد دوباره صحبت پس قراولي هاي اردوي سرخس و آخرين بازديدها از کارهاي انجام شده. اما لحنش ... انگار که مي خواست خبر بدي رو بده.

آقاي گوهري، خدا بيامرزدش، مردي کم حرف و متين بود. انسان نازنين بود. اصلاً از جايي که بود و منصبي که داشت شکايت نمي کرد. ولي ناراحت بود از اينکه مردم چرا به فکر آينده اشان نيستند؟ چرا فقط به فکر امسالشانند و بس. مي گفت مردم فقط گندم مي کارند و کشت هاي يکساله. نه از باغ ميوه خبريست نه حتي از کِشت هاي دو يا سه ساله که سود بيشتري دارد. دو بار تمامي مسير سرخس به روستاهاي اطراف و بالعکس را با او رفتيم. گاهي او راننده بود، گاهي ما، گاهي او درد دل مي کرد، گاهي ما. در سفر دوم که آقاي عبدالصالحي سرش شلوغ بود کل بازديد از پروژه ها و راهنمايي ما را به آقاي گوهري سپرد، چون مثل خودش، او هم دغدغه ي کامل شدن تمامي پروژه ها و خانه هاي روستايي را داشت.

 

- خدا همه ی کسانی را که در راه محرومین و مستضعفانمان قدم بر میدارند را برایمان حفظ کند.

 

شادي روحش صلوات

 

 

 

 

 

شنبه 9 تیر 1386

جهادي، جهاد، جهادگر

شنبه، 9 تير 1386

محمد امين احمدزاده
 

پاياني نيك براي جهاديسال‌ها پيش، در دبيرستاني به نام مفيد، اردويي برگزار شد كه با اردوهاي رايج مدارس، زمين تا آسمان تفاوت داشت. اردويي بلند مدت كه فقط براي تفريح برگزار نمي‌شد. اردويي كه به اهداف برگزاري اردو در مدارس بسيار نزديك بود و شرايط آرماني ايجاد محيطي براي شناخت و يادگيري را فراهم مي‌كرد. اردويي كه زمينه‌ي آموزش‌هاي معنوي و تربيت دانش‌آموزان را دست‌يافتني مي‌كرد. از آن روز تا حال، سال‌هاي سال، اين اردو به شكل‌هاي مختلف و با تغييراتي، برگزار شده‌است. حتي همان دانش‌آموزان بعد از فارغ‌التحصيلي از دبيرستان، به برگزاري اين اردو مشتاق بوده‌اند. گاهي هم همان فارغ‌التحصيلان در محيط‌هاي دبيرستاني و دانشگاهي ديگر، برگزاري آن را رواج داده‌اند.

امروز به جايي رسيده‌ايم كه در هر جمع جوان و دلسوزي كه وارد شويم، عبارت مسافرت جهادي غريب و دور نيست. اما آيا اين جمع‌ها و تشكل‌ها، دورنمايي از گنج‌هاي پنهان « حركت جهادي » و خداي ناكرده آفات « جهادي لجام گسيخته » در ذهن دارند؟ آيا دانشجويان جواني كه در جلسه‌ي توجيهي مسافرتي جهادي شركت مي‌كنند و به فعاليت در مناطق محروم تشويق - و گاه تهييج - مي‌شوند، كلمه‌اي از مباحث « هدف جهادي‌ »، آفات و يا « تجربيات ارزشمند جهادگران ديگر » به گوش‌شان خواهد رسيد؟ آيا « جهادي » فقط خانه‌سازي است يا تغيير فرهنگ مردم بومي هم از وظايف ماست؟

 

هدف جهادي

تابه‌حال جايي نديده‌ام يا از كسي نشنيده‌ام كه هدفي روشن و واحد براي مسافرت جهادي سراغ داشته‌باشد. شايد دليل گوناگوني مسافرت‌هاي جهادي هم همين باشد. اما بسيار ديده‌ام و شنيده‌ام كه براي تشكيل يك مسافرت جهادي جديد، هدف‌هاي ساده و گاه كمي مضحك مطرح شود، چند باري شنيده‌ام كه دانشگاهي براي عقب نماندن از دانشگاه ديگر، جهادي به راه انداخته باشد و هيچ گاه نديده‌ام براي اين حركت، از تجربيات گذشته استفاده شود. متأسفانه بايد گفت گاه با جهادي هم مانند مد لباس برخورد كرده‌ايم؛ كور و مقلد. ( البته شكي در نيت خير بسياري از برگزار كنندگان مسافرت‌هاي جهادي ندارم. )

يادم مي‌آيد در اولين سالي كه با مسافرت جهادي آشنا شدم، تأكيد پايه‌گزاران اين طرح انساني، بر « شناخت » استوار بود. شناخت « هموطنان محروم » و « شناخت خود ».

آن روزها هر صحبتي كه از جهاد و مسافرت جهادي بود، به « تفكر » و « آشنايي با محروميت » مي‌رسيد. دورترين هدفي هم كه براي دانش‌آموزان ترسيم مي‌شد، فكركردن به محرومان بعد از احراز پست‌هاي كليدي در جامعه بود. هدفي كه قرار بود پس از تغيير يك نسل در جامعه نمايان شود. ( مقايسه كنيم با مسافرت‌هايي كه دورترين هدفش ديدار دوستان است )

امروز همان نسل رشد كرده‌است و به‌جاي تفكر به هدف، شروع به ترويج وسيله كرده‌است. ترويج مسافرت‌هايي كه فقط به رفع مقطعي محروميت توجه دارد و در آرماني‌ترين دورنما، بزرگ‌ترين افتخارش ساخت چند خانه است و تقديم چند كيلو برنج و روغن كه شايد قوت يك وعده‌ي خانواده‌هاي پرجمعيت روستايي هم نباشد. آيا بعد از اتمام اين‌گونه مسافرت‌ها تغييري در زندگي مردم ايجاد خواهد شد؟ مگر اين خانه‌ها كه ساخته مي‌شود چند درصد از خانه‌هاي مورد نياز محرومان را تأمين مي‌كند يا چند سال قرار است پابرجا بماند؟ كمك‌هاي ما چند روز خانواده‌اي را مرفه مي‌كند يا با فعاليت هاي فرهنگي‌مان چند نفر را به راه راست هدايت مي‌كنيم؟!

 

تأثيرات فرهنگي مسافرت جهادي

در هر مسافرت جهادي گروهي با عنوان « گروه فرهنگي و آموزشي » وجود دارد كه وظايف متعدد و متنوعي براي آن تعريف مي‌شود. اما معمولا كار اين گروه، آموزش مباحث اعتقادي و گاه هنري به دانش‌آموزان روستا و سرگرم‌كردن آنان و در مسافرت‌هاي قوي‌‌تر، برگزاري كلاس‌هاي درسي براي دانش‌آموزان است.

باز هم عرض كنم كه در نيت خير كسي ترديدي ندارم و صرف همت و زحمت اين عزيزان ستودني است. اما آيا تا به‌حال به تأثيرات اين گونه فعاليت‌هاي « فرهنگي » فكر كرده‌ايم؟ آيا فعاليت در وادي « فرهنگ » اين‌قدر دست‌يافتني و ساده است كه با چند ساعت كلاس و سرگرمي تحولي عظيم حاصل شود؟ و در صورت مثبت بودن پاسخ و كافي بودن چند روز كلاس، آيا فرهنگي كه ما به مردم بومي آموزش مي‌دهيم، مناسب زندگي آنان است؟ كدام‌مان متخصص تشخيص فرهنگ درست از غلط هستيم كه بخواهيم براي مردمي كه حداكثر دو هفته زندگي‌شان را فقط از دور ديده‌ايم، « فرهنگ مناسب » تعيين و ترويج كنيم؟

كم‌تر ديده‌ام مسافرت جهادي‌اي پيدا شود كه در مباحث فرهنگي با مسؤولان فرهنگي منطقه - از يك معلم ساده تا مسؤولان رده بالا - مشورت كرده‌باشد. هميشه در تهران نشسته‌ايم و جلسه گذاشته‌ايم و تصميم گرفته‌ايم كه مردم منطقه چه نيازهايي دارند. حداكثر كاري كه كرده‌ايم، مشورت با روان‌شناس يا مسؤولي بلندپايه در تهران بوده‌است. معلوم هم نيست اين زحمت و نيروي جواني كه صرف اين « برنامه‌ريزي فرهنگي » مي‌كنيم، بعد از اجرا چه‌قدر در مردم منطقه مؤثر باشد؛ و اين در صورتي‌است كه اين برنامه‌هاي فرهنگي چند روزه چنان تغييري ايجاد كند كه ارزش صحبت داشته‌باشد و الا فقط بودجه‌اي هزينه كرده‌ايم و وقتي از جوانان ضايع كرده‌ايم. كدام اردو در پس‌قراولي ميزان تغيير فرهنگي مثبت و منفي را بررسي كرده‌است؟

تنها وقتي فرهنگ مردم آن‌جا متأثر مي‌شود كه مي‌بينند عده‌اي پايتخت‌نشين، براي انجام كاري كوچك، همت كرده‌اند و قدم پيش نهاده‌اند. اگر اين همت، مردمي را وادارد كه براي خود كاري كند، « فرهنگ‌سازي » كرده‌ايم. اين هم با شعار و جلسات جهادي‌شناسي و توجيه فلسفه‌ي جهادي براي مردم منطقه، فراهم نخواهد شد. نفس پاك مي‌خواهد و اخلاص كه كار به چشم مردم بيايد. با پرچم و علم نمي‌توانيم چشم و دل مردم را برباييم.

البته ناگفته نماند كه اين آفات، باب فعاليت فرهنگي را نمي‌بندد. بايد ببينيم فرهنگ مردم چيست و به چه تغييري نياز دارد. شناخت فرهنگ زمان مي‌طلبد و همت. بايد با مردم زندگي كني تا بشناسي‌شان. بايد همدرد باشي تا درد دل بشنوي. آن وقت است كه مي‌تواني كاري كني. اگر ما نمي‌توانيم به چنين مرحله‌اي برسيم، روحاني روستا يا معلم مدرسه چنين موقعيتي دارند. چرا به‌جاي فعاليت هاي پرزحمتي كه از نتيجه‌اش بي‌خبريم، به فعاليت‌هاي آگاهانه و بلند مدت و همكاري با متخصصان فرهنگ منطقه روي نياوريم؟ چرا بايد از تخصص همراهان اردو، فقط براي سرگرم كردن كودكان استفاده كنيم، در حالي كه مي‌توانيم با هم‌فكري و تقويت فرهنگيان بومي در منطقه - به نحو غير مستقيم و توسط معلمان بومي - براي تمام نسل‌هاي كودكان منطقه،  كاركنيم؟

 

اخلاق جهادي

مسافرت جهادي حركتي است كوتاه اما با تأثيرات وسيع. زماني اين تأثير به ثمر مي‌نشيند كه اخلاق هم همراه آن باشد. اگر در كمك به مردم محروم، اخلاق نداشته‌باشيم، براي‌مان مهم نيست كه با دريافت علني كمك‌ها، شخصيت محرومان شكسته مي‌شود. معمولا فقط براي‌مان مهم است كه به خانه‌ي مردم فقير برويم و وضعيت زندگي آنان را از نزديك ببينيم. بهانه‌هاي زيادي هم براي راه‌اندازي « كاروان بازديد از محرومان » يافت مي‌شود. آشنايي با محرومان، ديد و بازديد عيد، رساندن كمك‌هاي غيرنقدي به محرومان و ...

اما آيا تا به‌حال خود را جاي اين محرومان گذاشته‌ايم؟
آيا تصور كرده‌ايم كه ... اتاقي ساده و كوچك داشته باشيم و وسيله‌اي هم براي پذيرايي نباشد ... هر از گاهي از طرف نهادي يا گروهي يا دانشگاهي، هفت يا هشت نفر با چند كيلو برنج و روغن به خانه‌ بيايند و شروع كنند عوامل فقر و مصيبت‌هاي ناشي از فقر را از زير زبان‌مان بكشند ... با نگاهي پر از منت ... شما بوديد جلوي بچه‌هاي كوچك‌تان از خجالت آب نمي‌شديد؟

آيا روش‌هاي بهتري براي « كمك بي‌منت و اذيت » سراغ نداريم؟ كمتر مسافرت جهادي‌اي مي‌شناسم كه براي حفظ كرامت خانواده‌هاي محروم در توزيع هداياي غيرنقدي و نقدي، تدابيري انديشيده‌باشد. تدابيري كه مانع عادي شدن قبول هدايا و باعث تقويت انگيزه‌ي حفظ عزت‌نفس و روحيه‌ي خودباوري محرومان شود.

در اردوي جهادي دبيرستان شهيد آقايي، شاهد خالص‌ترين اتفاقي كه ممكن است در تعامل با محرومان بيفتد بودم. بعد از ده روز كار در روستايي محروم، دو نفر از اهالي، هر كدام نيمي از دانش‌آموزان را به خانه‌شان دعوت كردند و با آداب و رسوم خود و با يك ليوان چاي، از آنان پذيرايي كردند. دانش‌آموزان در صميمي‌ترين حالت ممكن با زندگي و آداب مردم آشنا شدند و صاحبخانه هم با عزت و افتخار پذيراي جهادگران بود. در اين جمع صميمي لازم نبود كسي با جملات پيچيده، اهداف جهادي را توضيح دهد و يا كسي ديگر، محروميت را توصيف كند. شيريني اين خاطره، هنوز هم زير زبان دانش‌آموزان است و آرزوي‌شان ديدار مجدد مردم باصفاي روستاست. روستاييان هم اين اشتياق و خاطره‌ي شيرين را از ياد نمي‌برند.

اما بايد به خاطر داشته‌باشيم كه اين‌گونه اتفاقات، بايد با گذشت زمان ميسر شود و ساختن مصنوعي اين روابط انساني، ماندگاري زيادي ندارد.
بايد سعي كنيم جهادگراني كه به مسافرت مي‌آيند قبل از برخورد با محروميت، معرفت و اخلاق برخورد با محرومان را كسب كرده‌باشند.

 

برخورد با مردم و مسؤولان در جهادي

برنامه‌ريزي و بررسي روابط ما با مردم و مسؤولان منطقه، معمولا در اولويت‌هاي پايين تدارك مسافرت قرار مي‌گيرد. خيلي از گروه‌هاي جهادي نوپا، جهادي را سطحي مي‌بينند و در حين كار و رابطه با مردم و مسؤولان، اهداف و اصول و اخلاق را فراموش مي‌كنند.

روزهاي زيادي از همراهي‌ام با جهادگران يكي از دانشگاه‌ها نمي‌گذرد. اين گروه براي تدارك اردوي خود عازم مناطق محروم شده‌بود. رفتارها و اهداف اين گروه برايم بسيار مبهوت‌كننده بود. در برخورد با مسؤولان طوري برخورد مي‌شد كه انگار مسؤولان، لياقت لطف ما دانشجويان بااستعداد را ندارند كه تلاشي براي تهيه وسايل آسايش ما در طول مسافرت، نمي‌كنند. با مردم طوري رفتار مي‌شد كه انگار زندگي آنان موقوف به برگزاري جهادي ماست و بايد اين لطف ما را دهان به دهان، به گوش همه برسانند تا همگان بدانند كه عده‌اي ايثارگر! از تهران براي ساختن خانه و حسينيه آمده‌اند و رگ غيرت‌شان به جوش آيد و از اين پس خودشان خانه‌شان را بسازند. زجرآورترين تفكري كه در همراهي با آنان شاهد بودم، تقاضاي توقف فعاليت‌هاي عمراني در منطقه بود. براي مثال؛ مردم روستايي شيعه نشين، به زحمت در حال ساخت حسينيه‌اي براي روستا بودند و جوانان هم مشغول فعاليت بودند. بعد از بازديد از اين پروژه، مسؤول جهادي دانشگاه محترم، از روحاني روستا قول گرفت كه كار، تا دو ماه ديگر تعطيل باشد تا دانشجويان براي ساخت آن حسينيه بيايند. روستايي كه مردم آن، خود مشغول فعاليت و بي‌نياز از همراهي غريبه‌ها بودند، حال، در انتظار كمك هاي انسان‌دوستانه‌ي تهرانياني هستند كه قرار است با دبدبه و كبكبه براي ساخت حسينيه‌شان بيايند.

به نظر شما، هدف از مسافرت هاي جهادي تشويق مردم به كار و فعاليت است يا « ارضاي حس كارگري و كمك به محرومان »؟ چرا بايد تمام منطقه دست به سينه در خدمت ما باشد تا برويم و بيلي بزنيم و از شعر خواندن هنگام كار لذت ببريم و مسؤولان منطقه را به باد انتقاد ناآگاهانه بگيريم و بازديدي هم از موزه‌ي محروميت داشته‌باشيم و به شهرمان بازگرديم؟

مردم و مسؤولان بايد در خدمت ما باشند يا ما براي خدمت، هجرت مي‌كنيم؟ چرا جواني كم سن و سال بايد به خود اجازه دهد در مقابل مردي سال‌خورده كه شايد مسؤوليتي هم داشته باشد تندي كند؟ آيا برگزاري بي‌دردسر جهادي مجوز بي‌ادبي و تندي با صاحبخانه است؟ اگر يك روز بي‌آبي را تجربه كنيم يا بي‌سيمان بمانيم، بهتر از تحقير مسؤولي است كه بعد از رفتن ما بايد بماند و منطقه را مديريت كند؟ آيا هنگام برخوردهاي تند و دور از ادب، به اين فكر مي‌كنيم كه ممكن است وجهه‌ي معتمد روستا را در نظر مردم خراب كرده‌باشيم؟

 

... و جهادي، جهاد، جهادگر

جهادي حركتي‌است الهي. هجرتي است عظيم. اما بايد قبل از هجرت خيلي مسائل را براي خودمان حل كنيم.

بايد بدانيم كه دين ما دستورات زيادي براي كمك به همنوع دارد و دستورات زيادي هم در مورد نحوه‌ي كمك به همنوع.

بايد بدانيم چرا مي‌رويم، كجا مي‌رويم و چه بايد بكنيم تا لياقت لفظ « جهادگر » را داشته باشيم.

بايد بدانيم ما روزي‌ده محرومان نيستيم و فقط وسيله‌اي هستيم كه لياقت سهيم شدن در رنج محرومان را يافته‌ايم.

بايد بدانيم بيشترين نفع جهاد براي خودمان است تا رفاه خواب‌مان نكند؛ تا انسانيت را فراموش نكنيم.

بايد بدانيم « كمك به محرومان » خوب است، اما نبايد باعث « تحقير » بندگان پاك خدا شود.

بايد بدانيم « احترام به انسان‌هاي ديگر » لازم است، حتي اگر يك روز از مسافرت كوتاه ما، از بين رفته باشد.

بايد بدانيم « غرور »، آفت جهادي است.

  • دعا كنيم كه جهادگر شويم و جهادگر بمانيم ...

سه شنبه 5 تیر 1386

اصل جهادي جهادي

 

   3شنبه، 4 تیر 1386

مهدی پورقربان

 

به نام حضرت دوست

 

به سر جام جم آنگه نظر توانی کرد

که خاک میکده کحل بصر توانی کرد

 

گدایی در میخانه طرفه اکسیریست

گر این عمل بکنی، خاک زر توانی کرد

 

دلشدگان جایی است برای جستجوی اصل جهادی؛

و حال مطلبی از مهدی پور قربان درباره ی اصل جهادی.

- درباره ی مطلب قبل دوستان گفتند جمله ام بار منفی ایجاد کرده، عذر خواهی می کنم.

 


 

مگر اصل جهادي جهادي گم شده كه جستجويش مي‌كنيم؟
 
 
 
وقتي اسم و عنوان دلشدگان را اول بار خواندم تعجب كردم، «در جستجوي اصل جهادي!!!» با خودم گفتم مگر اصل جهادي گم شده است كه حال ما بايد در جستجوي آن باشيم؟ آن روز مسامحتاً از كنار اين سوال گذشتم و به نظرم آمد بايد ضرورت ادبي نوشتن، همين اين چيزها باشد كه ما نمي‌فهميم!
 
سالها گذشت و بارها و بارها جهادي را تجربه كردم، دقيقاً 12 بار، يادش به‌خير:
 
1. بوشهر، كاكي، جهادي دانش‌آموزان دبيرستان مفيد، سال77
2. كرمان، ريگان، جهادي دانش‌‌آموزان دبيرستان مفيد، سال 79
3. سيستان، زابل، چاه نيمه، جهادي فارغ‌التحصيلان دبيرستان مفيد، سال82
4. كرمان، بم، جهادي فارغ‌التحصيلان دبيرستان مفيد، سال83
5. بوشهر، دلوار، جهادي فارغ‌التحصيلان دبيرستان مفيد، سال84
6. خراسان رضوي، گناباد، جهادي دانشجويان دانشگاه علم و صنعت، سال84
7. خراسان رضوي، سرخس، جهادي فارغ‌التحصيلان دبيرستان مفيد، سال85
8. خراسان جنوبي، نهبندان، روستاي بيچند، جهادي دانشجويان دانشگاه امام صادق(ع)، سال85
9. خراسان جنوبي، قائن، روستاي كلاته نصير، جهادي دانشجويان دانشگاه شهيد رجايي، سال85
10. خراسان جنوبي، قائن، روستاي كلاته نصير، جهادي دانشجويان دانشگاه علم و صنعت، سال85
11. خراسان جنوبي، قائن، روستاي كلاته نصير، جهادي دانشجويان دانشگاه سمنان، سال85
12. خراسان جنوبي، خوسف، روستاي علي‌آباد زارعين، جهادي فارغ‌التحصيلان دبيرستان مفيد، سال86
 
اما اين همه هيچ از آن شور و حال اوليه‌ي اي كه جهادي رفتن در درونم ايجاد مي‌نمود نكاست، كه افزود! همان اضطراب پاك و مقدسي كه به سراغ آدم مي‌آيد و ديوانه‌مي‌شوي و پر‌ مي‌كشي به سوي آسمان،‌ به ياد اولين گروه كاريم در بوشهر مي‌افتم و اينكه چگونه و با چه حسي، سختي عجيب و طاقت فرسايي را كه تا سن پانزده سالگي هرگز در تهرانِ دنيا زده تجربه نكرده بوديم، تحمل مي‌كرديم،  و به ياد آوازهاي صبحگاه آقاي قاسميان در دشتهاي ريگان بعد از نرمش صبحگاهي، به ياد دعاي كميل‌ها و زيارت عاشورا‌هايي كه بچه‌ها چه خالصانه مي‌خواندند، دعاي عرفه‌اي كه مرحوم فولادي در كاكي خواند و مردمي كه با تعجب نگاهمان مي‌كردند، ياد روزي كه در گناباد يادبود شهدا برگزار كرديم و آن شهيد زنده‌ي گنابادي كه در فراق دوست شهيدش مي‌سوخت و ما را با شراره‌هاي آتش خود‌ دلگرم مي‌كرد، يادش بخير زماني كه شبها اگر از دست پشه‌ها يا براي آب خوردن در كاكي بيدار مي‌شدي،‌ مرداني را مي‌ديدي كه نماز شب مي‌خوانند و براي اينكه شناخته نشوند چفيه بر سر كشيده‌اند، ياد زماني كه دوستت را مي‌شنيدي كه در قنوت نمازش مي‌خواند «اللهمّ ارزقنا الشهاده في سبيلك» و از اينكه ضمير جمع به كار مي‌برد خوشحال مي‌شدي كه اگر اجابت شود تو را هم شامل مي‌شود و عاشقانه برادرت را دوست داشتي چرا كه را فكر مي‌كردي در آخرت و تا ابد با هم خواهيد بود و ياد زماني مي‌افتي كه برادر بزرگترت كه دو دوره با تو اختلاف داشت در سجده‌ي آخر نمازش مي‌خواند «سبّوح قدّوس ربّ الملائكه و الروح» و تو هرچند معناي عميق آن را درك نمي‌كردي ولي هر بار سعي مي‌كردي دزدكي كنار او بنشيني تا در سجده‌ي آخر به ذكرش يك بار ديگر گوش كني و به نزديكي او به معبودش غبته بخوري.
 
امسال در آستانه‌ي تابستان دوباره همان حس غريب به سراغم مي‌آيد وقتي در دانشگاه غرفه مي‌زنند و ثبت نام مي‌كنند و فيلم پخش مي‌كنند، و وقتي مسئول يك گروه جديد جهادي در دانشگاه به سراغت مي‌آيد كه آيا شما مي‌توانيد معاونت فرهنگي اردوي ما را عهده‌دار شويد و تو كه شرايط سختي را كه دارد درك مي كني با ناراحتي تمام و به طوري كه ناراحت و نا اميد نشود حاليش مي‌كني كه امسال از جهادي رفتن معذوري! و وقتي از دانشگاه‌هاي مختلف خبر مي‌گيرند كه فلاني امسال هم ان‌شاءالله در خدمتيم؟ و تو باز به سختي و با فشاري كه روي سينه و بغضي كه در گلو داري مي‌گويي نخواهي توانست با آنها بروي، اينها تو را آزار مي‌‌دهد، اين ديگر امتحان عجيبي است، اينكه دلت آنجا باشد و وظيفه‌ات چيز ديگر! در آستانه‌ي اين تابستان باز آن حس غريب مي‌آيد و دلت را چنگ مي‌زند براي همان فضا كه تو را به ياد ثبت نام براي جبهه مي‌اندازد و اينكه آن موقع هم اگر جواني را نمي‌گذاشتند كه برود گريه مي‌كرد و در جهادي هم دوست بزرگواري كه براي جهادي ريگان تا پاي قطار آمد و هرچه اصرار كرد، نبردندش و دوست ديگري كه كه همان پاي تابلوي اعلانات وقتي ديد اسمش درنيامده نشست و زد زير گريه...
 
جهادي كه مي‌روم حسي را دارم كه گويا به جبهه اعزام مي‌شوم، با همه‌ي 68شهيد مدرسه همراه مي‌شوم تا شايد كه مرا هم با خود ببرند... و چقدر افسوس كه امسال نمي‌توانم، چقدر تلخ است اين بار! اما آيا هنوز آن روحيه در ما باقي‌مانده؟ آيا اصل جهادي را يافته‌ايم؟ نكند اصل جهادي گم شده باشد!!!
 
جنگ...
جنگ بال پريدن بود...خيلي ها پريدند...
 
...سالها گذشت و جنگ تمام شد.
 ديگر،  آن سنگر شكل و صورت خود را بكلي از دست داده بود ولي اصل جنگ باقي بود!
 هركس كه در شكل و صورت جنگ ماند، ماند. ولي هر كس كه بدنبال پرواز بود، پريد. اينبار با بالي ديگر.

آنهايي كه مي پنداشتند بايد جنگ ديگري شود تا بپرند، ماندند غافل از اينكه جنگ فقط يك وسيله بود و آنهايي كه در فكر پرواز بودند،بدنبال بال نويي بودند.
 
سالها بعد...
 
جهادي...
جهادي بال پريدن شد...خيلي ها پريدند...
 
...سالها گذشت و جهادي تمام شد.
ديگر، آن سنگر شكل و صورت خود را بكلي از دست داد. ولي اصل جهادي  باقي بود!
هركس كه در شكل و صورت جهادي ماند، ماند. ولي هركس كه بدنبال پرواز بود، پريد. اينبار با بالي ديگر.
آنهايي كه جهادي را هدف انگاشته بودند ماندند غافل از اينكه جهادي فقط يك وسيله بود و آنهايي كه در فكر پرواز بودند، بدنبال بال نويي بودند.
 
سالها بعد...
...
 
امروز بعد از آن 12 بار تجربه، يعني حدودا 168 روز رفاقت بين من و جهادي، مي‌فهمم كه اصل جهادي ديگر بين ما نيست، اعلام مي‌كنم كه ايها الناس اصل جهادي گم شده!!! در جستجوي آن بود يك ضرورت ادبي نيست بلكه يك حقيقت است، بايد بگرديم و آن را بيابيم، نمي‌دانم ارباب دلشدگان آگاهانه اين عنوان را انتخاب كرده‌اند يا نا آگاهانه ولي من دريافته‌ام كه اصل جهادي فراموش شده، در آخرين جهادي كه رفتم ديگر چيزي از آن نمانده بود، در مسير پر پيچ و خم خاطرات ذهنم به عقب بر ‌مي‌گردم تا ببينم آن را كجا فراموش كرده‌ايم و جا گذاشته‌ايم، اين تاوان كدام گناهمان است كه مي‌پردازيم؟ هنوز دارم جستجو مي‌كنم و به همراهاني كه ياريم كنند احتياج دارم تا ببينيم كجا اصل جهادي را گم كرده‌ايم!
 
من، به شدت در جستجوي اصل جهادي هستم!!!

 يا حق

 

 

چهارشنبه 30 خرداد 1386

رسم مستأجري

رسم مستأجری

 

   3شنبه، 29 خرداد 1386

علی نعمت

 

به نام حضرت دوست

 

مطلب زیر مطلبی است که حدود 2 ماه پیش برادرم علی نعمت به من فرستاد تا در دلشدگان منتشر کنم. این که چرا تا امروز این کار را نکردم را خود بهتر می دانید و اینکه چرا حالا تصمیم به انتشارش گرفته ام از یک طرف اصرار خود او بود و علل دیگر .

- صمد گفته بود سعی کنم هر مطلبی را در اینجا منتشر می کنم از صافيِ دلِ همه‌ي مان بگذرانم و بعد منتشر کنم اما این مطلب هنوز از صافی دل خودم نیز رد نشده است ... .

 


 

سلام برادران


رسم که صاحب خانه ها مستاجر را بیش از چند سال در خانه شان نگه نمی دارند. ادعایشان این است که مستاجر اگر مدتی در خانه ای بماند خود را ذی حق می داند. خود را به نوعی صاحب خانه می داند و آن وقت است که بلندکردنش کار هرکس نیست. ممکن است که تمام مستاجرین از این دست نباشند اما جمع غالبشان چنین است.
آری برادر ! صاحب خانه باید زیرک باشد.
ممکن است مستاجری بیست سال هم در خانه ای بماند ولی در نهایت گوش به امر صاحبِ خانه داشته باشد. دلش برای آن خانه بتپد و آن خانه را همچون منزل شخصی خودش دوست داشته باشد. چنین مستاجری هیچ گاه خود را ذی حق خانه ی دیگری نمی داند و هذا قلیل !
از طرفی مستاجرانی هم هستند که نیامده مدعی می شوند. کنگر نخورده لنگر را می اندازند و البته در ته دلشان هیچ تعلق خاطری را هم نسبت به آن خانه احساس نمی کنند و هذا کثیر !
صاحب خانه باید زیرک باشد تا بتواند بادام تلخ و شیرین را تشخیص دهد.
برادرم زیرک باش تا خدای ناکرده این انقلاب به دست نااهلان نیفتد.

اردی بهشت ماه 1386 از تقویم جلالی
علی نعمت
 

 

 

شنبه 5 خرداد 1386

دل‌شدگي-1

 

  شنبه، 5 خردادماه 86

 

به نام خداي دل‌شدگان

 

 

دل‌شدگان

 

 

 

ما دل‌شدگان خسرو شيرين پناهيم

ما كشته آن مه رخ خورشيد كلاهيم 

ما از دو جهان ، غير تو اي عشق نخواهيم

صد شور نهان با ما  تاب و تب جان با ما 

در اين سر بي سامان غم هاي جهان با ما  

 

کمي تأمل کنيد، دوباره از ابتدا بخوانيد

 

با ساز و ني با جام مي با یاد وي 

شوري دگر اندازيم در ميكده جان  

جمع مستان غزلخوانيم   همه مستان سراندازيم 

سراندازيم سرافرازيم 

جز اين هنر ندانيم  كه هر چه مي توانيم  

غم از دلها براندازيم براندازيم 

 

کمي تأمل کنيد، دوباره بند را بخوانيد

 

ما دل‌شدگان خسرو شيرين پناهيم 

ما از دو جهان غير تو اي عشق نخواهيم

 صد شور نهان با ما   تاب و تب جان با ما

 در اين سر بي سامان  غم هاي جهان با ما  

 

اما چرا دل‌شدگان؟

جمعه 7 اردیبهشت 1386

سياسي بازي

 

  جمعه، 7 ارديبهشت 86

محمد صادقي      

 

به نام حضرت دوست

 

 

با خودم قرار گذاشته بودم که از اجرائيات مسافرت جهادي چيزي نگم، ولي دوستان گفتند بگو (البته برخي هم گفتند که نگو) ولي خودم هم که فکر کردم، به اين نتيجه رسيدم که بگم، حرف هايي که قبل مسافرت نزدم، توي مسافرت هم نزدم، ولي حالا بعد مسافرته!

به نظر من اصلا خوب نيست که ما يک جلسه دقيقا روي ساعت مجمع بذاريم و يک عده رو هم دعوت کنيم، بعدش هم بگيم که هر کسي ميخواست مي تونست بياد! از علت اجراي جلسه در اون ساعت هم که سوال کنيم، اين جواب رو بشنويم که در مورد يک مسئله مالي مي خواستيم تصميم بگيريم که بايد زود اجرا مي شد و نمي دونم آيا تا الان اون تصميم اجرا شده يا نه! اين ها همش در کنار اينه که چند هفته پيشش مجمع کار خود رو به خاطر حضور بعضي دوستان کلي عقب انداخته بود.

به نظر من اصلا خوب نيست که مجمعي که ساعت ها وقت گذاشته، بعد از کلي آيين نامه و مصوبه، به انتخاب افرادي براي اجراي اونها رسيده و در نهايت به ما راي داده، از طرف ما به مسخره گرفته بشه و بگيم به نظره ما مجمع همون جمعيه که تو جلسه کذا بودن و بقيه افراد اون ....

به نظر من اصلا خوب نيست که براي رسيدن به هدف هامون لشکر کشي کنيم و هر آدمي رو به هر نحو ممکن قانع کنيم که مجمع و آدم هاي اون .....

به نظر من اصلا خوب نيست که آدم هاي مجمع و مجمع رو به قدري بشکونيم که يک تازه وارد به مسافرت، شب تا صبح توي خواب مجبور بشه با آدم هاي مجمع دعوا کنه!

به نظره من اصلا خوب نيست که وقتي اتوبوس ها به طرف محل مسافرت راه افتادن و ديديم که اي دل غافل فلان اتوبوس که اتفاقا بچه هاي سال جديد هم توش هستن، هيچ کس از ماها توش نيست، ناگهان در توقفگاه اول چهار، پنج نفر ييهو ......

به نظر من اصلا خوب نيست که آدمي که بعد فارغ التحصيلي اصلا ازش خبري نبوده، يکدفعه يک حضور عجيب در مسافرت پيدا کنه و حتي پيش قراولي هم بره و تو مسافرت هم ... و بعد مسافرت هم ازش تقدير بشه!

به نظر من اصلا خوب نيست که آدمي که يک بار هم مجمع نيومده، مثله بابابزرگ هايي که از زندگي شون حرف مي زنن، از مجمع حرف بزنه!

به نظر من اصلا خوب نيست که وقتي خبر نداريم که فلان مصوبه مجمع از کجا اومده، اون مصوبه رو که به نظر ما اشتباهه، مدام روش تاکيد کنيم و دليلي کنيم بر بد بودن مجمع! غافل از اينکه دوست هاي خود ما پشت اون مصوبه مجمع هستن!

به نظر من اصلا خوب نيست که وقتي مي تونيم مجمع رو براي هر سال به هر نوعي که مي خوايم اداره کنيم، مجمع نريم و از اول تا آخر مسافرت در مورد مجمع حرف برانيم و ازش انتقاد کنيم اون هم نه در کنار آدم هاي مجمع بلکه در کنار يک عده که اصلا نمي دونن چه خبره!

به نظر من اصلا خوب نيست که معاون ... مسافرت سر زمان جلسه توجيهي که قبلا توافق شده و طوري تنظيم شده که با ساعت مجمع تطابق نداشته باشه، با مسئول ثبت نام مسافرت بحث کنه و بگه من با توافق قبلي که با مسئول مسافرت بوده کاري ندارم و الان ميگم که زمان جلسه بايد فلان ساعت باشه و شما هم اگه ميخواي به مسافرت کمک کني حرف منو عمل کن و اگه نمي خواي ما خودمون يک کاري مي کنيم. آخه چرا ما بايد فکر کنيم که فقط خودمونيم که داريم براي مسافرت زحمت مي کشيم؟

به نظر من اصلا خوب نيست که مايي که مي دونيم مجمع در مورد فلان شخص براي فلان معاونت حساسه، جلسه آخر قبل مسافرت مجدد اون فرد را معرفي کنيم که اگر مجمع راي نداد، اين نتيجه را بگيريم که مجمع به دنبال مسافرت خوب نيست و فقط سنگ اندازي مي کند!

به نظر من اصلا خوب نيست که وقتي در تمامي دستور جلسه هاي مجمع اختيار معرفي معاونت ... را به ما داده اند و دبير مجمع هم هر بار از ما سوال کرد که آيا معرفي مي کنيد يا نه؟ اين کار را نکنيم و دو ماه عقب بيندازيم، آخرش هم بگيم که مجمع اجازه معرفي معاون به ما نمي داد!

به نظر من اصلا خوب نيست که به جايي که مي دونيم خيلي ها روش حساسيت دارن، نامه بدهيم تا پول بگيريم و به تمام افرادي هم که خبر دار مي شوند، بگوييم که اين خبر را به هيچ کس نگوييد و غافل از اينکه ديوار موش دارد و موش هم گوش دارد! بعدشم تو مسافرت بگيم که تا الان که ندادن و بعد مسافرت هم که ديگه عمراً بدن!

به نظر من اصلا خوب نيست که وقتي به جايي نامه زديم، حاشا کنيم تا جايي که يکي بلند شه و بگه من نامه رو ديدم و بعد مجبور شيم بگيم، آهان يادم اومد ....

به نظر من اصلا خوب نيست که به فيلم بردار مسافرت بگيم بياد ازمون فيلم بگيره و بعدش شايد به خاطره چيزهايي که خورديم و شايد به خاطره حرف هايي که زديم و شايد هردو و يا به هر دليل ديگه اي، فيلم رو بگيريم و پاک کنيم!

به نظره من اصلا خوب نيست که به مسئول ... زنگ بزني و بگي به نظر شما فلان کار رو که بر عهده مجمع هست چه کنيم، و جوابي بشنوي که يعني: گور باباي مجمع و هر چي ...

به نظر من اصلاً خوب نيست که وقتي نزديک به دويست نفر ساعت براي آيين نامه مالي وقت گذاشته شده، فرد تعيين شده براي انجام اون، اين گونه مجمع رو بپيچونه و حتي شايد ده ساعت هم براي اون وقت نذاره! بعد مسافرت هم دو جلسه مجمع برگزار بشه و حاضر نشه حداقل بياد و يک توضيحي از کاراش بده در حالي که قول داده که حتما مي آد، واقعا اسم اين کار چيه!؟

به نظر من اصلا خوب نيست که وقتي معاون ... مسافرت به همراه جمعي در کنار انجام يک کار اشتباهي حضور داشته و خنديده، اون جمع رو از مسافرت اخراج کنيم ولي معاون ... بماند. معاون کذا هم در گفتگو با اخراجي ها حرف هايي را به آنها نسبت دهد که فکر نکنم چسبي براي چسباندن اين حرف ها وجود داشته باشد! از آن جالب تر اينکه مسئول ... حاضر نباشد حتي با اين افراد حرف بزند و بعد از واسطه شدن چند نفري بالاخره ....

به نظر من اصلا خوب نيست که ......

حرف آخر: اينکه ما توي نحوه ي برگزاري مسافرتمون اختلاف نظر داشته باشيم، خيلي بديهيه و خيلي هم خوبه و اصلا اگه نباشه بايد شک کرد و ناراحت بود، ولي اينکه براي رسيدن به مقاصدمون دست به سياسي بازي بزنيم، اصلا قشنگ نيست (البته اگه با ما سياسي بازي کردن و کوتاه هم نيومدن، حتما ما هم سياسي بازي مي کنيم چون در غير اين صورت محکوم به شکست خواهيم بود). من خودم شخصا يکي از اهدافم براي اومدن به مسافرت اينه که برم جايي که همه با هم صاف و صادقن، اگه قراره به هم فحش بدن تو روي هم به هم فحش مي دن، اگه انتقادي دارن تو روي هم به هم ميگن، ولي تو اين سه سالي که مسافرت رفتم، هر سال اين صداقت و رو راست بودن داره کم رنگ تر ميشه و نمي دونم قراره به کجا برسه!؟ به اميد روزي که به قول اين عزيزان و بزرگان جهادي دوباره مسافرتي رو ببينيم که جلسه شوراي مسافرت اون در گوشه همون سالني برگزار بشه که بچه ها حضور دارن و دعواي اجراييمون قاطي دوستيمون نشه و خداي ناکرده براي فيلم بازي کردن و سياسي بازي، با هم عکس نگيريم.

 

دوشنبه 20 فروردین 1386

علي آباد زارعين، 86

 

   2شنبه، 20 فروردين 86

رامين پور اسديون   

 

به نام حضرت دوست

 

مذهب زنده دلان خواب پريشاني نيست
از همين خاک جهان دگري ساختن است

 

عيد امسال،  علي آباد زارعين بوديم؛ همين چند روز پيشتر. 6 خانه ساختيم و 3 استخر، حدود 2 کيلومتر هم گز کاشتيم، درخت گز. گز را کناره ي کوير مي کارند؛ تا شنها به روستا نريزند؛ تا زندگي مردم و کوير مسالمت آميز باقي بماند.....
 

اين هم نوشته ي يکي از دوستاني که با هم جهادي بوديم :

امروز درست يه هفته از پايان اردوي جهادي گذشت و چه زود تهران با اين وسعت برايم کهنه شد. حدسشو ميزدم ولي نه به اين زودي. راستي چرا تو علي آباد آنقدر ستاره ها به زمين نزديک بودند ؟ شايد چون آدماشم به هم نزديکتر بودن .
خوب يادم که تو اردو هر جوري مي تونستم از زير نوشتن شانه خالي مي کردم راستش نيازي حس نمي کردم ولي الان بايد بنويسم و مي خوام آخرين لحظات فرار از روزمرگي امسال با اين نوشته تمام کنم و از فردا باز تکرار و عادت مخصوصاً اگه با دانشگاه شروع بشه که حوصله اين يکي رو اصلا ندارم .
وقتي سر کار مي رفتم و صابخونمون سنگکي رو مي ديدم که پابه پاي ما کار مي کرد، اين سوال ها مثل خوره سراغم مي آمد فقير کيه من يا سنگکي؟ راحت کيه؟ آزاد کيه؟ خوشبخت کيه؟
جواب راحتي رو همان روزهاي اول يافتم نمونه کوچکش آنتن ندادن موبايل ها بود که همه واقعاً راضي بودن. وقتي اين رو با سنگکي مقايسه کردم ديدم اون اصلا نمي دونه موبايل چيه يعني خيلي از من جلوتره !
آزادي آره همون که خيلي ها از تلفظش لذت ميبرن تو اردو به جوابش رسيده بودم ولي باور نمي کردم تا اين که توي اين يه هفته به اين رسيدم که واقعا سنگکي آزاده و آزاد زندگي مي کنه من اسيرم، اسير همه چيز حتي اسير اسمم ولي سنگکي حتي اين يه دونه را هم نداشت. همه روستا سنگکي بودن حتي خيلي هاشون هم اسمشون رمضون بود.
درسته سنگکي فقير تر بود اونم تازه از نظر ظاهري ولي سخي تر بود يادم چقدر بي منت همون يه بزش رو براي ما کباب کرد. حالا خدا وکيلي فقير کيه؟

در اين بازار اگر سودي است با درويش خرسند است
خدايا منعمم گردان به درويشي و خرسندي

اما خوشبختي چيزي که تو اردو اصلا بهش فکر نکردم ولي توي مراسم عيد ديدني ها جوابشو گرفتم مگه نه اينه که انسان خوشبخت راضي به رضاي خالقشه حالا تو بگو تو که خودت با چشمات ديدي من خوشبختم يا سنگکي ؟

خنک آن قمار بازي که بباخت هرچه بودش
بنماند هيچش الا هوس قمارديگر

 پيشکش به همه بچه هاي جهادي. چه اونهايي که بودن، چه اونهايي که نبودن.

 

سه شنبه 15 اسفند 1385

مهرباران

 

   3شنبه، 15 اسفند 85

 

 

بسمه تعالي

 

مهرباران بوديم، همايش مهرباران؛ از در و ديوار مهر مي باريد ... و چند ساعت پيش اختتاميه اش بود:

 

 تشکل ها وگروه هاي دانشجويي فعال درحوزهي محروميت زدايي علاوه برمشارکت مستقيم در زدودن گرد محروميت از چهره ي جامعه، مي توانند به عنوان مشاوران امين سياستگذاران و دولتمردان عمل نمايند.

طي سالهاي گذشته تشكل ها و گروه هاي دانشجويي فعاليت هاي قابل توجهي در اين زمينه داشته اند. فعاليت‌هاي دانشجويان در اين حوزه نه تنها توانمندسازي و ارتقاي سطح فرهنگي و اقتصادي مناطق محروم كشور را به دنبال دارد، بلكه منجر به تقويت و تكريم روحيه‌ي عدالت خواهي جوامع دانشجويي خواهد شد.

بايد توجه كرد مجموعه سازمان هاي فعال در حوزه‌ي رفاه و تأمين اجتماعي حتي در صورت به كار گرفتن بالاترين ظرفيت هاي مالي، اجرايي و تخصصي خود، هرگز از فعاليت هاي مشاركت جويانه‌ي بدنه‌ي جامعه به ويژه جامعه‌ي دانشجويي بي نياز نخواهند بود. از سوي ديگر مشاركت و فعاليت نظام مند مردمي در قالب تشكل هاي خودجوش و سازمان هاي غير دولتي، همواره از جمله شاخص هاي تأثيرگذار در روند توسعه و همچنين رشد و ارتقاء جوامع محسوب مي‌شود.

از اين رو همگرايي اين دسته از تشكل هاي دانشجويي و ارائه‌ي نگرشي نظام مند و مجموعه اي از آموزش‌هاي پايه به آن ها و همچنين فراهم كردن زمينه‌ي ارتباط و انتقال تجارب و تعامل آن ها با يكديگر و با مسؤلان و سازمان هاي دولتي، يكي از ضروري ترين نيازهاي جامعه‌ي امروز ماست كه به عنوان هدف اساسي سازمان دانشجويان در برگزاري اين همايش مورد توجه قرار مي گيرد.
 

 اولين همايش دانشجويي حمايت از محرومان "مهر باران" در سال گذشته برگزار گرديد. به دنبال اثرات مثبت اولين همايش، امسال نيز در راستاي تقويت روحيه ي عدالت خواهي و رفع تبعيض و همچنين گسترش فرهنگ محروميت زدايي دربين دانشجويان و جامعه دومين همايش دانشجويي حمايت ازمحرومان برگزار مي گردد.
 

مهلت ارسال آثار به دبيرخانه تا ۲ ارديبهشت ۱۳۸۶ تمديد شده است اگر مي خواهيد عکسي، شعري، مقاله يا خاطره اي براي شرکت در مسابقه بفرستيد هنوز هم فرصت داريد.


اگر چند وقتي است که نيستيم، يا به عبارت بهتر نيستيد فقط گردن عوامل فني نياندازيم، کمي هم تقصير خودمان است؛ پس يک سوزن هم به خودمان بزنيم، اگر نيم دوجين جوالدوز به ديگران زديم!


 

و امسال،

خوسف 86،

يا علي آباد 86،

يا قلعه زري 86،

يا ... 86؛

داريم مي رويم،

انشاء الله هفته ي ديگر

اين هم قسمتي از فرم ثبت نام :


اطلاعات زير توسط مجمع مسافرت جهادي نوروز 86 تصويب شده است و شامل موارد لازم جهت ثبت نام در مسافرت جهادي مي باشد.

مکان مسافرت:
دهستان قلعه زري در فاصله‌ي 90 کيلومتري شهرستان خوسف از توابع شهر بيرجند مرکز استان خراسان جنوبي در حاشيه کوير قرار دارد. در هشت سال گذشته‌ خشکسالي سختي گريبان‌گير مردم منطقه و به خصوص کشاورزان و دامداران بوده است، تا آنجا که عده‌اي از کشاورزان و دامداران زمين‌هاي زراعي و دام خود را از دست داده‌اند و براي تأمين هزينه‌هاي اندک زندگي خود نيز دچار مشکلات فراوان شده‌اند.
آب و هواي منطقه گرم و خشک کويري است و در طول روز وزش باد به همراه شن در منطقه وجود دارد، لازم به ذکر است که امکان صحبت با موبايل در اين منطقه تا شعاع 30 کيلومتري وجود ندارد.

کارهاي احتمالي مسافرت:
- ساخت ده واحد مسکوني براي خانواده هاي تحت پوشش کميته امداد
- ساخت سه کارگاه تجميع قالي بافي
- راه اندازي سيستم آبرساني به صورت کانال و به طول 3000 متر
- انجام کارهاي فرهنگي و آموزشي مانند سال هاي گذشته
 

....
...
..
.

 

 

جمعه 12 آبان 1385

همايش ديدار

جمعه، 12 آبان 85

 

 

 

باسمه تعالي

 

به کوي ميکده هر سالکي که ره دانست

دري دگر زدن انديشه ي تبه دانست

بر آستانه ميخانه هر که راهي يافت

ز فيض جام مي اسرار خانقه دانست

 

 

شايد اين روزها نتوانيم زندگي را به بازي بگيريم؛
 امّا کنج آسودگي را چه؟!...

 

شرکت کنندگان محترم مسافرت هاي جهادي فارغ التحصيلان مفيد1؛

دوستان همايشي را تدارك ديده اند به نام ديدار؛ فضايي براي تجديد ديدار دوستان قديمي اردوي جهادي و در كنار آن بستري براي انتقال تجربيات و البته فوايد بيشتر ديگر نيز هم.

زمانش دوشنبه 15 آبان ماه است.

اگر شما هم تابحال به جهادي آمده ايد جاي خوبي براي يادآوري است و اگر تابحال نيامده ايد محفلي است براي آشنايي.

چهارشنبه 7 تیر 1385

كاملاً بي مقدمه

4شنبه، 7 خرداد 85

صمد غفاري

 

بسمه تعالي

 

 

از نظر من جهادي سه مرحله دارد:

1- جهادي دانش‌آموزي

2- جهادي دانش‌جويي (به قول رفقا: فارغ‌التحصيلي)

3- جهادي ديگر

 

به طور خلاصه در اين باره نكاتي را متذكر مي شوم:

 

الف) جهادي دانش‌آموزي مرحله‌ي اوليه‌ي آشنايي با جهادي است كه (همان‌طور كه مي‌دانيم) دو مرحله دارد. اول: در آن ثبت‌نام مي كنيم و دوم: در آن شركت مي كنيم. جهادگر دغدغه‌اي در مورد نحوه‌ي برگزاري اردو ندارد و كار اصلي در اردو صرفاً بيل زدن به معناي اتم و اخص آن است و ساير هدف‌هاي تربيتي دبيرستاني با نظارت مربيان پيگيري مي‌شود.

 

ب) پس از فارغ‌التحصيل شدن از دبيرستان و در دوران دانش‌جويي نوع دوم جهادي شكل مي‌گيرد كه محيطي بازتر دارد و كارهايي متنوع تر در آن انجام مي شود. جهادگران علاوه بر شركت در جهادي، ضمن درگير شدن با نحوه‌ي برگزاري اردو، به لايه‌هاي زيرين و عميق‌تر مشكلات در مناطق محروم و دستگاه‌ها و سازمان‌هاي مرتبط پي مي‌برند.

 

ج) «جهادي ديگر» همان جهادي متأهلي نيست. آن چه برخي از دوستان جهادي متأهلي مي‌نامند،‌ به زعم بنده واژه‌ي بي معنايي است و اصولاً از لحاظ اهداف، شيوه‌ي برگزاري، شركت‌كنندگان و ... فرقي با جهادي دانش‌جويي ندارد.

 

د) پس از فارغ‌التحصيل شدن از دانشگاه، تقريباً بايد از جهادي دانش‌جويي نيز فارغ‌التحصيل شد. (خودتان مي‌دانيد كه هر قاعده استثنايي هم دارد. به شرط آن كه در حد همان استثنا باقي بماند. وگر نه كه ...) اين آن چيزي است كه نبايد از آن ترسيد و براي روبرو شدن با آن بايد آمادگي كسب كرد.

 

ه) اگر در حين دو مرحله‌ي اول جهادي، مسير درست و راه صواب را در پيش گرفته باشيم، خود به خود به مرحله‌ي سوم جهادي يعني «جهادي ديگر» منتقل مي‌شويم. جهادي ديگر از لحاظ شكل و فرم و حتي محتوي با دو مرحله‌ي قبلي تفاوت فراواني دارد. آن چه در اين مرحله براي جهادگر باقي مي‌ماند، روحيه‌‌ي جهادگري و ظلم ستيزي است. در اين مرحله، منش جهادگري عمدتاً در محيطي شبيه اردوهاي جهادي امكان ظهور نمي يابد. بلكه در قدم به قدم و لحظه‌ لحظه‌ي مسير زندگي بايد عملي شود.

«جهادي ديگر» سخت‌ترين مرحله‌ي جهادي و ورود به آن،‌ نشان قبولي در دو مرحله‌ي پيشين است. دشمنْ فرضي، كارْ مبهم و هم‌راهانْ كم و اندكند.

 

و) نشناختن حيطه‌ي هر كدام از اين مراحل سه گانه، به خود افراد و همين‌طور جريان حركت اردوهاي جهادي آسيب جدي مي‌رساند.

 

ز) افرادي كه دو مرحله‌ي اول را رد كرده‌اند، اما نمي‌خواهند به مرحله‌ي سوم پا بگذارند، توسط گذر زمان لاجرم از جهادي دانش‌جويي به بيرون پرت خواهند شد. (كمثل علي دايي)

يادمان باشد اگر در مرحله‌ي دوم نتوانيم خوي جهادگري را در خود نهادينه كنيم، جاي جبراني وجود ندارد و تا آخر عمر يك عقب مانده‌ي جهادي تلقي خواهيم شد. مثل كسي كه مدام در كلاس پنج دبستان رفوزه شود. (با نوستالژي شكم كسي سير نمي‌شود.)

 

ح) اين كه فردي از لحاظ سني و شخصيتي در مرحله‌ي دوم يا سوم جهادي باشد، مانع از حضور او در مراحل قبل نمي گردد. (به شرط درك جايگاه خود و پذيرش شرايط و اهداف آن مرحله‌)

 

ط) در اين مباحث نظري، تقريباً همه چيز نسبي است.

 

ي) كليّت اين حرف‌ها را خيلي ها قبول ندارند. فعلاً براي من مهم نيست. خودشان يك وقتي مي‌فهمند.

 

ك) كليّت اين حرف‌ها را خيلي ها قبول دارند. پس به بقيه هم گوشزد كنند.

 

ل) وارد جزئيّات هم نمي‌شوم.

 

م) نوشته‌ي زير به قلم دانش‌آموزي است كه هنوز به اردوي جهادي نرفته و در آستانه‌ي اين حركت و ورود به مرحله‌ي اول، اخلاص خود را به ساده‌ترين صورت نشان داده‌است.

اگر من قبل از وارد شدن به مرحله‌ي اول چنين يادداشتي را براي خودم نوشته بودم، يقيناً امروز حسرت آن دوران را مي‌خوردم. حسرت روزي كه نگران بودم كه در جهادي مزاحم ديگران باشم:

«وقتي حرف از اردوي جهادي مي شود، به فکر فرو مي روم. از هر کس مي پرسم مي گويد: خوب است. مي گويند: براي آزادي از اين دود و دم ها لازم است و مي گويند: انسان را پاک مي کند؛ ولي چطور؟ اين را که مي پرسي جوابي ندارند. راستش از سويي مي خواهم بروم و به مردم محروم کمک کنم و از طرف ديگر مي ترسم. البته نه از گرما و سرما. بلکه از اين مي ترسم که نتوانم کار مفيدي انجام دهم و مزاحم ديگران شوم.

چه کساني به اردو مي روند؟ مي گويند: مرد مي خواهد. ولي خودشان هم نمي دانند مرد کيست. من هم نمي دانم. شايد اگر اين را مي دانستم مشکلاتم حل شده بودند. به هر حال فکر مي کنم اين بار را بايد بروم، نه فقط به خاطر کمک به محرومان، بلکه به خاطر خودم. تا خودم را بشناسم. مرد را بشناسم و پاکي را لمس کنم. و شايد هم براي اين که حال ديگري پيدا کنم و تغيير کنم. البته تغيير مثبت. اميدوارم همان طور باشد که گفته بودند و تنها کار کردن نباشد و بعد از سفر هم  فقط خستگي بعد از سفر برايم نماند و اين سفر ارمغان هاي ديگري هم برايم داشته باشد.»

 

 

والسلام

صمد غفاري

31 خرداد 85

 

 


 

سه شنبه 27 دی 1384

خاكريز

سه‌شنبه، 26 دي ماه 84

محمد اميري طيبي

"كربلا- كربلا- محمد..."

"كربلا- كربلا- محمد..."

كربلا به گوشي...؟

كربلا فركانستونو گم كرديم! ديگه فركانستون راحت پيدا نمي شه!!

كربلا ممدم به گوشي...؟

كربلا اوضاع قرارگاه خوب نيست! به گوشي...؟! مي گم اوضاع قرارگاه مفيد خوب نيست!!

بچه هاي لشگر، كار گروه شهدا رو گذاشتن كنار. دارن كار فيلم و موسيقي و سفالگري و چه مي دونم از اين جور كارا مي كنن!!

كربلا بچه ها شكايت دارن شيركاكائوهاي صبحشون دير شده!! ما كه نمي فهميم چي ميگن!!

كربلا به گوشي يا نه...؟!

كربلا عمليات جهادي هم طبق نقشه حاج حسين پيش نمي ره! بروبچه هاي گردان فارغ التحصيل ديگه شاكي شدن!! چرا اين مسئول گردان معلوم نمي شه پس...!!!

كربلا بچه ها مي گن مسئول گردانشون بايد شجاع باشه... مي گن بايد مواظب جون بچه ها باشه... مي گن بايد تيز و با هوش باشه...! راستي ميگن بايد يكي باشه كه بچه ها بتونن كنارش بجنگن...!!

كربلا هنوز بگوشي...؟!

كربلا از حاج عباس خواهش كن بياد پشت اسب و چند تا نخود به اين گراها بريزه!

دو تا بده سمت غرور يكي سمت خودخواهي! ثبتش كن به نام شهيد بلورچي...! الله اكبر...!!!

يكي بكش سمت قدرت طلبي چهار تا سمت شهرت طلبي! بذارش شهيد ملكان...! الله اكبر...!!!

دو تا بده سمت تفرقه سه تا سمت بد گويي! ثبتش كن به نام حميد صالحي...! الله اكبر...!!!

به گوشي يا نه...؟!

كربلا راستي ما كه تو پرونده هامون تشويقي ثبت نشده! به حاج علي اصغر بگو پيش حاج حسين شفاعت كنه ما هم بريم روي ماهشو ببينيم!!!

كربلا فكر كنم داريم شنود مي‌شيم!! برو روي رمز...! ولي ما كه نمي فهميم...

سه شنبه 20 دی 1384

زوج يا فرد؟!!!

سه شنبه، 20 دي ماه 84

حسام الدين چهرآزاد

چند وقت پيش وقتي سريال شبهاي برره پخش شد و در آن زوج و فرد كردن رو هم سوژه كرده بودن و بخشدارها رو با شماره­ي شناسنامه­شون تقسيم كردن، ياد اردو جهاديه خودمون افتادم و همون فكريو كردم كه شما الان داريد مي­كنيد.

چي ميشه اگه رياست اردو جهادي ما هم زوج و فرد بشه؟ كانديداي فارغ­التحصيل دوره­هاي فرد، روزاي فرد و كانديداي فارغ­الحصيل دوره­هاي زوج، روزهاي زوج به ترتيب رئيس اردو باشن. بالتبع معاونتها هم همينطور. مثلاً روزهاي زوج معاونتها از دوره­هاي زوج باشن و روزهاي فرد از دوره­هاي فرد.!

تازه روزهاي زوج دوره­هاي زوج كار بكنن و روزهاي فرد دوره­هاي فرد. يا اينكه روزاي زوج سرگروها از دوره­هاي زوج باشن و روزاي فرد از دوره­هاي فرد.

اصلاً ميشه يه كار ديگه كرد، مثلاً سالهايي كه فرد هستن (مثل امثال!!! ...) رئيس از دوره­­ي فرد باشه و سالهايي كه زوج هستن، رئيس از دوره­ي زوج باشه.!

اگه دبير مجمع رو هم زوج و فرد كنيم بد نيستا.!! تنوع ميشه. يه هفته مجمع رو بندازيم روز زوج و دبيرش هم از دوره­ي زوج بذاريم و هفته­ي بعد مجمع رو بندازيم روز فرد و دبيرش رو هم از دوره­ي فرد انتخاب كنيم.

يه كار ديگه هم ميشه كرد، هفته­هايي كه مجمع زوج تشكيل ميشه فارغ­الحصيلاي زوج شركت كنند و روزهاي فرد فارغ­التحصيلاي فرد.

مفيد نيوس پارسال تو شماره­ي 25ديماه (3 ذي­الحجه) عكسي از مرتضي توي صفحه­ي اولش انداخت و نوشت: او در بم، انتخاب شده بود ...، امثال كي در دلوار انتخاب شده خدا مي­دونه!!! امثال دولت الكترونيك خواهيم داشت يا با فرغون مي­ريم اردو، خدا مي­داند و بس.

نتيجه­ي آوردگاه اتاق نمايش دبيرستان مفيد1 در 22/10/84 چه خواهد بود؟...

اين نيز بگذرد ... خودافص ....

حسام-17/10/84

سه شنبه 13 دی 1384

شهامت

سه‌شنبه، 13 دي‌ماه 84

1.

جهان در آستانه‌ي عصر نور است و آن كه دلش با حق است آثار اين نزديكي را در همه جا باز خواهد يافت.

2.

انفجار اطلاعات! نمي دانم چرا من از اين تعبير آنچنان که بايد نمي ترسم و حتي چه بسا مثل کسي که ديگر صبرش تمام شده است از فکر اينکه جهان به سرنوشت محتوم اين عصر نزديک تر مي شود خوشحال مي شوم. نيچه خطاب به فيلسوفان مي گويد: «خانه هايتان را در دامنه هاي کوه آتشفشان بنا کنيد» و من همه کساني را که در جست و جوي حقيقتند مخاطب اين سخن مي يابم. «گريختن» مطلوب طبع کساني است که فقط به عافيت مي انديشند و اگر نه، مرگ يک بار، زاري هم يک بار.

دهکده جهاني واقعيت پيدا خواهد کرد، چه بخواهيم و چه نخواهيم. اين حقيقت تنها ما را که شهروندان مطيعي براي اين دهکده بزرگ نيستيم مضطرب نمي دارد و بلکه غرب را هم چه بسا بيش تر از ما به اضطراب مي اندازد. ما شهروندان مطيعي براي دهکده جهاني نيستيم؛ اين سخن نياز به کمي توضيح دارد.

شهروندِ مطيع کسي است که وجود فردي اش مستحيل در جامعه اي است که پيرامون او وجود دارد. اعتراضي ندارد. استدلال هاي رسمي را مي پذيرد و در صدق گفتار سياستمداران ترديد روا نمي دارد. تا آنجا تسليم قوانين محلي است که عدالت را نه قبله قانون، که تابع آن مي بيند. به آنچه فرا مي خوانندش روي مي آورد و از آنچه باز مي دارندش پرهيز مي کند.

...دهکده جهاني هم براي آنکه سر پا بماند به شهروندان مطيعي نياز دارد که سرشان در آخور خودشان باشد...

دهکده جهاني واقعيت پيدا کرده است، چه بخواهيم و چه نخواهيم...

...اين همان دهکده اي است که در آن مردمان را به يک صورتِ واحد قالب مي زنند و هيچ کس نمي تواند از قبول مقتضيات تمدن تکنولوژيک سر باز زند. اين همان دهکده اي است که بر سر ساکنانش آنتن هايي روييده است که يکصد و پنجاه کانال ماهواره ها را مستقيماً دريافت مي کنند. اين همان دهکده اي است که در آن روبوت ها عاشق يکديگر مي شوند. اين همان دهکده اي است که در آن « ترميناتور دو » به سي سال قبل باز مي گردد و خودش را از بين مي برد. اين همان دهکده اي است که در آن «بَت من» و «ژوکر» با هم مبارزه مي کنند. اين همان دهکده اي است که در تلويزيون هايش دختران شش ساله را آموزش جنسي مي دهند، همان دهکده اي که در آن گوسفندهايي با سر انسان و انسان هايي با سر خوک به دنيا مي آيند. اين همان دهکده اي است که در آن تابلوي «مسيح از وراي ادرار» ماه ها توجهات همه رسانه هاي گروهي را به خود جلب مي کند. اين همان دهکده اي است که در آن دويست و چهل و شش نوع تجاوز جنسي رواج دارد... اما عجيب اينجاست که باز هم اين همان دهکده اي است که در زير آسمانش بسيجيان در رَمل هاي فکه زيسته اند، همان دهکده جهاني که در نيمه شب هايش ماه، هم بر کازينوهاي «لاس وِگاس» تابيده است و هم بر حسينيه «دوکوهه» و گورهايي که در آن بسيجيان از خوف خدا و عشق او مي گريسته اند. دنياي عجيبي است، نه؟

...

و اما درباره خودمان. نبايد بترسيم. حصارها تا هنگامي مفيد فايده اي هستند که دزدان شب رو، بر زمين مي زيند، اما آن گاه که دزدان از آسمان فرود مي آيند، چگونه مي توان به حصارها اطمينان کرد؟ پس بايد از اين انديشه که حصارهايي بتوانند ما را از شرّ ماهواره ها محفوظ دارند، بيرون شد و «خانه را در دامنه آتشفشان بنا کرد.» بايد در رو به رو شدن با واقعيت، به اندازه کافي جرأت و شجاعت داشت. غرب چنين است که در عين ضعف، بيش تر از هميشه رجز مي خواند تا خود را در پناه وهم حفظ کند...

3.

نرم افزار مووبل تايپ كه براي مديريت وبلاگ هاي رازدل استفاده مي كنيم قابليت جالبي دارد و آن، ثبت آي پي هاي افراد نظر دهنده است.

اگر لازم شد روزي خواهم گفت خيلي از اين نظراتي كه در طول اين چند هفته در دل‌شدگان و ول‌شدگان گذاشته شده توسط چند نفر و از چه مكان‌هايي بوده تا همگان بدانند آن كه چاه مي‌كَنَد همواره ته چاه است.

4.

به قول فلاني: سكوم از رضايت نيست / دلم اهل شكايت نيست!

5.

بنده از سال 81 كه دانشجوي تنهايي در كوير مركزي ايران بودم تا حالا، آن قدر وبلاگ هاي مختلف و با موضوعات گوناگون نوشته ام كه امروز به جرأت مي‌توانم ادعا كنم كه: «وبلاگ نويسي برايم كهنه شده و كلاً فاقد جذابيت‌هاي اوليه است.»

اما در همه‌ي اين وبلاگ ها چيزي كه هيچ وقت استفاده نكرده‌ام اسم مستعار بوده است و گاهي اگر مطالبم به نام ديگري منتشر شده، در قالب هويتي مجازي و كاملاً مجزاي از وجودم بوده و نفع دوسويه‌اش را برده‌ام. (توضيح بيش‌تري نمي‌دهم)

از اين منافع هرگز در حيطه‌ي آشنايان حقيقي سوءاستفاده نكرده‌ام و مطابق با منشور تجديد عهد هنر كه به آن معتقدم، هرگز استفاده نخواهم كرد.

فرق هست ميان هويت مجازي و اسم مستعار.

6.

فكر مي‌كردم عقلتان توان تحليل و هضم برخي شگردهاي ساده را داشته باشد. اما بعد از اين همه مدت، ‌يك بار براي هميشه به طور شفاف توضيح مي‌دهم:

اسم حقيقي نگارنده‌ي اين سطور برخلاف تصور شما، آن چيزي نيست كه در دنياي حقيقي (خانه و مدرسه و دانشگاه) صدايم مي‌كنند و لذا تمايلي به استفاده از آن در جايي كه اختيارش با خودم است ندارم و تنها به جايگزين سر راست و ساده‌ي «صاد» اكتفا مي‌كنم. مطالبي كه در دل‌شدگان بدون نام آوردن از شخص ديگري منتشر مي‌شود را همين شخص مي‌نويسد.

مگر آن كه نام ثبت شده‌ي خودكار در زير نوشته چيز ديگري باشد كه خيلي واضح است.

وبلاگ ول‌شدگان هم متعلق به دو هويت مجازي با نام‌هاي سيد و حاجي است. هر يك از اين هويت‌ها -كه در جاي خودشان تعريف شده‌اند- مي‌توانند انتقال دهنده‌ي نظرات و حرف‌هاي افراد زيادي باشند. (برخلاف اسم مستعار كه اجباراً متعلق به يك نفر است تا اشتراك لفظي منجر به مغالطه نگردد)

افراد ديگري هم كه نظر مي‌گذارند و به هر نامي كه دوست دارند امضا مي‌كنند به خودشان مربوط است: مردي و مرگي و قبري!

7.

جهان در آستانه‌ي عصر نور است و آن كه دلش با حق است آثار اين نزديكي را در همه جا باز خواهد يافت.

<< 1 2 3