صفحه اصلی

چهارشنبه 21 تیر 1385

جهادي ها

4شنبه، 21 تير 85

 

بسمه تعالي

 

 

 


يکي مي گفت: داشتم در مورد اردوي جهادي صحبت مي کردم که خواهرم پريد وسط حرفم و گفت: "راستي دانشگاه ما هم اردو جهادي مي بره ولي حيف که دخترا را نمي برن، چرا دخترا رو نمي برن؟"

اين سوال تا بحال براي شما پيش نيامده است؟

 


اردوهاي جهادي تابستان امسال خيلي زياد شده ... چندين تا، از دولتي گرفته تا چند دانشگاهي و از شرق ايران گرفته تا غرب آن، اميدوارم که اردوي جهادي آن چيزي که ما مي دانستيم بماند، البته نه ظاهرش، بلکه اصلش.

 


رفيق قافله ي تو اسير فاصله نيست

که با تو دل سفر لامکان تواند کرد

کسي که همسفري با تو عين بودن اوست

چگونه ترک تو و کاروان تواند کرد؟

 

 

چهارشنبه 10 خرداد 1385

راه و رسم زندگي

3شنبه، 16 خرداد ماه 85

بسمه تعالي

 

محروميت زدايي عقيده ، راه و رسم زندگي ماست.(امام خميني(قدس سره))


وقتي در همايش مهرباران براي اولين بار اين جمله حضرت امام را شنيدم، بسيار متاثر شدم كه چرا تا كنون اين جمله را نديده و نشنيده بودم!
آيا ما راه امام را مي‌شناسيم؟
به راستي ما در راه امام ،‌ بنيانگذار كبير جمهوري اسلامي گام برداشته‌ايم؟
آيا خواهيم توانست به آن راه و رسم پايبند بمانيم؟
چه راهي را بايد برويم تا محروميت‌زدايي را به عنوان راه و رسم زندگي خويش انتخاب كنيم؟
ياد اون جمله معروف افتادم كه جنگ آدم هارو چند دسته كرد،
عده اي شهيد شدند و رفتند كه ما نمي فهميم يعني چي.
عده اي زخمي و جانباز شدند و بعد جنگ با مشكلات اون يادگاري ها دارن دسته و پنجه نرم مي‌كنند و هر چند وقت يه بار هم يكي‌شون به اون عده اول مي پيوندند، كه باز هم ما نمي‌فهميم يعني چي.
عده اي گوشه نشيني پيشه كردند و با خاطرات اون ايام سعي كردند حداقل خودشون رو تو اون حال و هوا نگه دارند و انصافا با اين حجم تغييرات جامعه چه كار سختي داشته و دارند.
عده اي همه چيز رو كنار گذاشتن و انگار نه انگار كه جنگي بود. جبر زمونه همه چيز رو از يادشون برد و شدن مثل بقيه اي كه جنگ نرفته بودن و اون فضا رو درك نكرده بودن.
ما كه از اون ايام فقط بمباران و موشك باران تهران و شهر هاي مجاور رو به ياد داريم، حداكثر چيزي كه درك كرديم اينه كه، وقتي يه موشك اسكاد از ۱۰۰ متري بالا سرت رد بشه و ۴۰۰ متر اون طرف تر بخوره زمين فقط صداش با تو چه ميكنه! يا وقتي هواپيماي سوخوي عراقي يه بمب بندازه پايين و تركش هاش بريزن تو خاك گل شده باغچه حيات خونه ، بخار آبي كه از سوراخ هاي توي باغچه بيرون مياد چه منظره زيبايي داره و وقتي مجبور باشي بخاطر فرار از دست تيربارهاي همون هواپيما فرارك ني زير سقف خونه، چه حسرتي مي خوري كه داري صحنه رو از دست ميدي!
بگذريم.

امام به كاري كه يه عده جوون براي روستايي ها انجام بدن خيلي اعتقاد داشتند و تاثير اون حركت و ثواب اون رو غير قابل درك براي ما انسانها مي‌دونستند.
ببينيد:

اين جوانان جهادگردند كه بذر انقلاب را در دل هر روستايي مي كارند.
جهاد شمايل دنياي آزادي و استقلال در عرصه كار و تلاش و پيكار عليه فقر و تنگدستي و رذالت و ذلت است.
فرزندان عزيز جهادي‌ام! به تنها چيزي كه بايد فكر كنيد، به استواري پايه‌هاي اسلام ناب محمدي- صلي الله عليه و آله و سلم- است.
اجر شما (جهادگران) را جز خداوند متعال كسي نمي تواند احصاء كند.
بعد معنوي خدمات نيروهايي مثل جهاد را با هيچ نيرويي نمي‌توان سنجيد.
شما سرّ موفقيت را بدست آورده ايد.

اينها تنها گوشه‌اي از بيانات بنيانگذار كبير جمهوري اسلامي ايران در جمع جهادگران انقلاب بود.

حالا ما بايد ببينيم ما بعد از اين كارهايي كه تا حالا كرديم، كه به قول آقا صمد اگه كاري از ما قبول شده باشه احتمالا اين كارهاست، تا چه وقت مي تونيم تو اين مسير باقي بمونيم؟ البته بايد حواسمون باشه كه تو مسير باقي موندن ما جلوي تو مسير اومدن بقيه رو نگيره.
بركاتي رو توي جهادي ديدم كه اگه خدا بخواد تا آخر عمر از اون بركات بهره‌ مندم.
… و من حيث لا يحتسب
يا علي

 

به قلم مقداد رستمخاني

به نقل از تسنيم

 


من به خال لبت اي دوست گرفتار شدم

چشم بيمار تو را ديدم و بيمار شدم

 

درميخانه گشاييد به رويم شب و روز

که من ازمسجد و از مدرسه بيزار شدم

 


 و اما در مورد مطلب قبلي:


- آقا رضا چون دوستان را خيلي گرامي مي داريم مي خواهيم جايي خيلي خيلي خوب برايشان بسازيم اما ... .

- از معلم عزيزم هم ممنونم : شرمنده اگر بي ادبي شد، ايشالا تکرار نمي شود.

- در مورد آن طنز هم بالاخره يا ياد مي گيريم يا واکسنش را به خودمان مي زنيم، نوشته اي که آدم با دل پر بنويسد خيلي بهتر از اين ها نمي شود.

 

پنجشنبه 30 تیر 1384

بي‌بال پريدن تا... گناباد


«گروه جهادي دانشگاه علم و صنعت ايران» در شهريورماه 83 به مدت 15 روز با حضور در منطقه‌ي پاوه اقدام به برگزاري مسافرتي جهادي كردند.
اين گروه در اولين تجربه‌ي جهادي خود در منطقه‌ي پاوه، موفق به انجام فعاليت‌هايي نظير: ساخت بند خشكه چين، پي‌كني خانه، نقاشي ساختمان و ديوار نويسي، برگزاري كلاس‌هاي رفع اشكال و كنكور، اجراي برنامه‌هاي تفريحي و سرگرم‌كننده براي كودكان و نوجوانان و .... شدند.
اين گروه هم‌اكنون در تدارك برگزاري دومين مسافرت جهادي خود در تابستان 84 مي‌باشد.
نوشته‌ي حاضر، گزارش مختصري از فعاليت‌هاي در دست اجراي مسافرت جهادي 84 است كه پس از انجام سفري ده روزه به مناطق مختلف استان‌هاي خراسان رضوي و جنوبي تهيه و تدوين شده‌است.

استان‌هاي خراسان
استان خراسان در سال 1383 در طي سياست¬هاي تفكيك جغرافيايي كشور به سه استان خراسان شمالي، رضوي و جنوبي تقسيم گرديد.
استان خراسان شمالي به مركزيت شهرستان بجنورد به لحاظ موقعيت آب و هوايي، وضعيت كشاورزي و دامداري در جايگاه مساعدتري به لحاظ معيشت ساكنانش قرار دارد.
استان خراسان جنوبي به مركزيت شهرستان بيرجند پس از طي هفت سال خشكسالي شديد، امسال به رغم بارش مناسب نزولات آسماني در زمستان اخير، دچار سرماي خانمان سوزي گرديد كه اميد يك ساله مردم منطقه را به نااميدي بدل ساخت و محصولات كشاورزي آنها تماماً نابود گشت. در منطقه شمالي خراسان جنوبي كه شامل شهرستان قائن مي¬باشد، منطقه¬اي به نام زيركوه قرار دارد كه شامل روستاهاي زيادي است كه علاوه بر مصيبت¬هاي ذكر شده در سال 76 زلزله¬اي به بزرگي بيش از هفت درجه در مقياس ريشتر در مركز اردكول، تمام منطقه را با خاك يكسان كرد. با تلاش مسئولين زحمتكش منطقه در اين 9 سال، اين منطقه نسبت به ساير مناطق تا حد قابل قبولي آباد شده است.
مناطق جنوبي خراسان رضوي از لحاظ موقعيت آب و هوايي، خشكسالي و پوشش گياهي مانند منطقه خراسان جنوبي محروميت زيادي دارد. علاوه بر خشكسالي هفت ساله، سرمازدگي محصولات در اين منطقه به قدري شديد است كه روستاييان منطقه درختاني را كه سال¬ها براي بارور شدن آنها تلاش كرده و عمر خود را به پاي اين درختان گذاشته بودند با دستان خود از ريشه كندند. اين علاوه بر اينكه وضعيت امرار معاش مردم را دچار مشكل كرده، روحيه كار و اميد به زندگي را نيز از روستاييان سلب و جوانان روستا را به سمت شهرهاي بزرگ¬تر روانه ساخته و خود مشكلات فرهنگي زيادي را در اين مناطق ايجاد نموده‌است.

گناباد
شهرستان گناباد در فاصله 310 كيلومتري شهر مشهد در منطقه جنوبي خراسان رضوي قرار دارد. اين شهرستان از شرق با «بجستان» و «كويرنمك» و از جنوب با «فردوس» و «كاخك» همسايه است. گروه مسافرت جهادي پس از يك هفته بررسي در استان خراسان جنوبي و مناطق جنوبي خراسان رضوي و نيز هماهنگي با شاخه¬هاي كميته امداد امام خميني(ره) و جهاد كشاورزي در مناطق منظور و بازديد از روستاهاي اطراف، بر آن شد تا در شهرستان گناباد و توابع آن به حل مشكلات منطقه و همكاري با كميته امداد امام خميني بپردازد.
وضعيت محروميت منطقه و معيشت مردم در روستاها به شرح زير است:

روستاي کلات نو
روستاي کلات‌نو در 27 کيلومتري گناباد قرار دارد. مردم منطقه به جز دامداري که وضعيت آن به دليل خشکسالي و عدم وجود علوفه نامناسب است، شغل خاصي ندارند. تا آنجا که برخي مردم براي خريد علوفه‌ي مورد نياز، ناچارند حدود نيمي از گوسفندان خود را بفروشند! آب شرب و مصرفي روستا از طريق قناتي در همان محل تأمين مي‌گردد. ولي فشار آب قنات بسيار کم است که اين، تأثير اسفناكي روي بهداشت و نظافت منطقه گذاشته‌است. تنها حمام روستا که مورد‌ استفاده‌ي مردان و زنان روستا قرار مي گيرد، خرابه اي 3*3 و تاريک است. حمام در مسير قنات واقع شده و آب راکد از کف حمام تقريباً قابل دسترسي است. مردم ناچارند به وسيله پريموس، آب را گرم کرده و استحمام نمايند. فاضلاب حمام از طريق همان کانال مجدداً در جريان قنات قرار مي‌گيرد.

به دليل عدم اختصاص اعتبار به روستاي مذكور، گروه مسافرت جهادي در نظر دارد با عنايت به کمک‌هاي نقدي خيرين محترم، حمامي را در اين روستا احداث نمايد که برآورد هزينه‌ي آن در حدود 1.500.000 تومان است.

روستاي محمدآباد
روستاي محمدآباد در 33 کيلومتري شهر گناباد واقع است. آب مصرفي روستا از طريق چشمه‌اي در دور دست تأمين مي‌‌گردد. آب چشمه از طريق لوله‌کشي وارد تانکري 220 ليتري مي‌شود و از آن جا مسيري 200 متري را درون يک لوله طي مي‌كند و در ورود به روستا فشار کمي دارد. تا جايي که دو شير آب موجود در روستا پاسخگوي نياز مردم نيست. تا آنجا که مردم ناچارند آب مصرفي خود را توسط سطل به حمام منتقل نمايند.
گروه مسافرت جهادي در نظر دارد با عنايت به کمک‌هاي نقدي خيرين محترم، حمامي را در اين روستا احداث نمايند که برآورد هزينه آن چيزي در حدود 1.500.000 تومان است. 500.000 تومان از اين هزينه توسط ديگر خيّرين تأمين گشته‌است.

روستاي رزگ
در فاصله 27 كيلومتري گناباد واقع است. اين روستا بر خلاف روستاهاي پيشين فاقد حمام و مسجد است. به حدي كه مردم ناچارند براي استحمام به بخش كاخك در فاصله 24 كيلومتري رزگ رفته و مبلغ 1.500 تومان رفت و1.500 تومان برگشت و 150 تومان هم هزينه حمام را پرداخت نمايند. در حالي كه كل مستمري ايشان از كميته امداد 20 تا 30 هزار تومان بوده كه كفاف زندگي روزمره¬شان را نيز نمي¬دهد. درآمد ديگرشان نيز كه تا پيش از اين از طريق درختان بادام 50 ساله بوده، به دليل خشكسالي و سرمازدگي هفت سال اخير از بين رفته است. همچنين در سال¬هاي قبل كليه پس انداز خانواده‌‌هاي روستا صرف كانال‌كشي براي درختان بادام منطقه گرديده، كه كاملاً بلا استفاده است.
در ضمن خانواده¬اي در اين روستا زندگي مي¬كنند كه صاحب دو دختر معلول هستند و به لحاظ رفت و آمد به شهر جهت استحمام در وضعيت مناسبي به سر نمي‌برند.
گروه مسافرت جهادي در نظر دارد با عنايت خداوند، يك باب مسجد براي روستا و يك واحد حمام براي خانواده مذكور احداث نمايد.

روستاي نجم‌آباد
اين روستا در فاصله بيست كيلومتري جنوب شرق گناباد قرار دارد.
خانواده شوري نژاد - يكي از خانواده¬هاي تحت پوشش كميته امداد در اين روستا- صاحب فرزندي 21 ساله به نام حسن است كه از بيماري¬ كليوي رنج مي¬برد. او هر سه روز يك بار نيز ناچار است براي دياليز شدن به شهر برود. وضعيت اين بيمار به گونه‌اي است كه هر چه سريع‌تر مي‌بايست تحت عمل پيوند كليه قرار گيرد. هزينه اين عمل حدود دو ميليون تومان مي‌باشد و نيز در نظر است براي اين خانواده يك واحد مسكوني 45 متري ساخته شود كه هزينه ساخت اين واحد پنج ميليون تومان برآورد شده است.
با فعاليت‌هاي بچه¬هاي مسافرت جهادي و صرفه جويي¬هايي كه كميته‌امداد انجام مي¬دهد، اين مبلغ به 5/2 تا 3 ميليون تومان تقليل يافته‌است.

محله‌ي جواد الائمه
محله‌اي است بسيار فقيرنشين در حومه شهرستان فردوس. مردم محل به علت دوري از زمين‌هاي حاصلخيز و علوفه‌ي مورد نياز دام، به هيچ شغل خاصي اشتغال ندارند. تا جايي که ناچارند در برخي موارد به کارهاي کاذب و يا کارگري فصلي -که آن هم تأمين‌كننده تنها بخشي از نيازهاي روزانه‌ي همان فصل مي‌باشد- روي آورند.
در اين محله خانواده‌اي زندگي مي‌کنند که به دليل عدم وجود سرپناه، در خانه‌ي مخروبه‌اي که هر آن خطر ويران شدن آن احساس مي گردد مستقر شده‌اند. اين خرابه به گونه‌اي است که داخل تنها اتاق آن از بيرون کاملاً ديده مي‌شود و در فصل سرما و بارندگي، پر از آب و گل مي‌گردد.
سرويس بهداشتي اين منزل که در کنار کوچه قرار دارد، تنها با 5/1 متر آجر به صورتي نامناسب ديوارکشي شده است.
اين خانواده صاحب دو دختر نوجوان هستند.

خان کوک
روستايي است در فاصله‌ي 30 کيلومتري شمال غربي شهرستان فردوس. عمده‌ي خانه‌هاي اين روستا به دليل بافت کاهگلي سنتي‌شان، در زلزله‌ي سال 76 خراب شده و تقريباً غيرقابل استفاده است.
در يکي از اين خانه‌هاي مخروبه، خانمي زندگي مي‌کند که شوهرش، دو زن ديگر نيز دارد و به اين خانم نفقه‌اي نمي‌دهد. دختر اين خانم در کلاس سوم دبستان و پسرشان در كلاس اول دبستان تحصيل مي کند. شوهر اين خانم نيز اصلاً به ايشان سر نمي‌زند و خانه‌اي که اين خانم و فرزندانش اينک در آن زندگي مي کنند ارث پدري ايشان است.
اين خانواده، به دليل جوان بودن سرپرست خانواده، نمي توانند تحت پوشش کميته امداد قرار بگيرند.
گروه مسافرت جهادي دانشگاه علم و صنعت، در تلاش است با عنايت خدا، يک باب واحد مسکوني براي اين خانواده در اين روستا احداث نمايند.

نيان
روستاي نيان در 40 كيلومتري جنوب شرقي بجستان واقع است. به دليل قرار گرفتن روستا در منطقه¬اي وسط كوير لوت، تاكنون توجه كمتري به آن معطوف شده است. تا جايي كه بيشتر خانه¬هاي آن در معرض تخريب است.
در صورت در اختيار قرار دادن گچ و سيمان لازم، خانواده¬هاي اين روستا توانايي ترميم خانه‌هاي خويش را دارند.
همچنين چندين خانواده نياز مبرم به چراغ والور، علاءالدين، پوشاك و ... براي فصل زمستان دارند.

ادامه "بي‌بال پريدن تا... گناباد" »

یکشنبه 11 اردیبهشت 1384

پيام‌برِ بشاگرد!

چون اعتقادم بر اين است كه در هر صورت مطالب نوشته شده در «دل‌شدگان» در تاريخ مسافرت‌هاي جهادي ثبت خواهد شد، بي‌راه نديدم كه اين نوبت به مناسبت درگذشت حاج عبدالله والي، پيام‌بر بشاگرد، مطلبي را از رضا اميرخاني (نويسنده‌اي كه مُرده‌ي سفر است) نقل كنم. هر چند كه متن كامل اين نوشته از مدت‌ها قبل روي شبكه‌ي جهاني وجود داشته است، اما يادآوري آن در اين محل، به نشانه‌ي ادب و احترام ما به مرداني است كه دور از خانه و كاشانه‌ي خود، دائما در مسافرت جهادي به‌سر مي‌برند.
هر چه كردم كه به هنگام نقل، اندكي متن را تلخيص كنم، نتوانستم. درست مثل آن كه چيزي زياد ندارد. تقديم به روح پاك همه‌ي جهادگران مخلص اين مرز و بوم: الفاتحه

به مناسبتِ درگذشتِ به‌هنگامِ حاج عبدالله والي که پيمانه‌ي کمالش لبالب شده بود!
اين نوشته را ارديبهشت 78 نوشته بودم، بعد از يک سفرِ فني براي نصبِ وسيله‌اي که خيال مي‌کرديم زنده‌گي خواهد ساخت و عاقبت جز آهن‌پاره‌اي از آن به جا نماند. يادم نيست سفرِ چندمم بود به بشاگرد. همين‌قدر مي‌دانم که هر زماني که دل‌گير مي‌شدم، راه مي‌افتادم به سمتِ بشاگرد. آخرين بار همين نوروزِ 84 بود که از چابهار زميني رفتم جاسک و بعد هم ميناب تا فقط پنج دقيقه سير ببينمش و شارژ شوم براي يک‌سال کار.
سال‌ها بود که به هر عاشقي نشاني حاج عبدالله والي را مي‌دادم. هر کسي را که به دنبالِ آرمان‌گرايي بود به دست‌بوس او مي‌فرستادم. که زنده بود و در بهشتِ زهرا نبود... و حالا نمي‌دانم کجا بايد رفت؟

پيام‌برِ بشاگرد!

1-
بشاگرد منطقه‌اي است وسيع در عرضِ جغرافيايي 26 درجه و 45 دقيقه و طول جغرافيايي فلان. محصور بينِ استان‌هاي هرمزگان و کرمان و سيستان و بلوچستان. آب و هواي گرم. تپه‌ماهورهاي آب‌رفتي. پوششِ گياهي فقير. بيش از هشتاد هزار نفر جمعيت که در اين منطقه پراکنده شده‌اند. خرما، درختانِ مرکبات...
آينه‌ي خورشيدي وسيله‌اي است براي استفاده از انرژي حرارتي نورِ خورشيد؛ اين وسيله، از اين واقعيتِ ساده سود مي‌برد که شعاع‌هاي موازي محورِ يک سهمي در يک نقطه به نام کانون جمع مي‌شوند. کافي است آينه‌اي سهموي بسازيد، جوري که محورِ کانوني‌اش خورشيد را ببيند. شعاع‌هاي نور، در کانون متمرکز مي‌شوند و لذا نورِ متمرکز -در صورتِ جذب- مي‌تواند انرژي حرارتي قابلِ ملاحظه‌اي را حاصل کند. از اين حرارتِ متمرکز مي‌توان -با توجه به نيازِ منطقه- براي پخت نان استفاده کرد. نظر به اين که هر متر مربع از سطحِ روبه‌رو به نور خورشيد در ظهر تابستان بيش از يک کيلووات انرژي دارد، آينه‌اي با قطر 4 متر، با توجه به بازدهي بالاي 80 درصد بيش از ده کيلووات انرژي دارد. نياز مملکت به انرژي‌هاي تجديدپذير...

2-
اين همه‌ي چيزهاي علمي‌اي است که مي‌توان در موردِ نصبِ يک آينه‌ي خورشيدي در منطقه‌ي بشاگرد نوشت. همين. به همين سردي و بي‌مزه‌گي. خيلي که بخواهيد به آن رنگِ ادبي -بخوانيد مردم‌فريبي- بزنيد مي‌توانيد يک غروب را در آن منطقه توصيف کنيد. گوي سوزانِ سرخ رنگ که در انبانِ کوه‌ها فرو مي‌شد، احساسي غريب را در من مي‌آکند... يا مثلا توصيفِ شقايقي نحيف که در آن دشتِ تفته اشک به چشمِ نويسنده‌ي بااحساس آورد...

3-
اين شکلي نيستم. نه بلدم آن‌سان علمي بنويسم و نه اين‌سان ادبي. اگر بخواهم توصيف کنم، به جاي توصيفِ گل و بلبل، از آفتابه‌اي شروع مي‌کنم در روستاي جکدان؛ اولين تماسِ ما با مردمِ بشاگرد. آفتابه‌اي که سرِ لوله‌ي پلاستيکي‌اش را با حرارتِ پريموس چنان تنگ کرده بودند که آب قطره قطره از آن بيرون مي‌زد. براي پر کردنِ رادياتورِ پاترولِ کميته‌ي امداد مجبور شديم نيم ساعت بايستيم. مگر آبي که به قاعده‌ي چُرِ بزغاله از لوله‌ي تنگِ آفتابه بيرون مي‌شد، مي‌توانست چاهِ ويلِ اتومبيل را سيرآب کند؟ (بي‌ادبي شد؟ مي‌توانستي در همان بندِ اول، ميزانِ بارشِ باران را به ميلي‌متر درج کني. اطلاعات را از ايست‌گاهِ هواشناسي هرمزگان مي‌گرفتي، يک جمله هم در پايانش مي‌زدي که منطقه از نقاطِ کم‌آب کشور است.)
آن چه در بشاگرد ديدم، نوشتني نبود، ديدني هم نبود. چيز ديگري بود. پاره‌اي از اين دنيا نبود که بگويمت قلم از توصيفش قاصر است. بشاگرد قطعه‌اي از دنياي ديگر است که يله در زمين رها شده است. کسي که همه چيز را مي‌داند و مي‌بيند، خواسته تا تکه‌اي از زمين را جورِ ديگري به ما نشان دهد. نه گمان بري که پوششِ گياهي‌اش را تغيير داده يا آسمانش را رنگ ديگري زده است. نه... او تکه‌اي از زمين را خالي کرده است. جوري که هيچ پيرايه‌اي را برنتابد. خالي خالي. و همين خلا پاکي آن را تضمين کرده است. آدم‌هايي نحيف و لاغر اما بسيار دوست‌داشتني، که آن‌سان بي‌چيزند که فقط آدميت‌شان را مي‌بيني. کت و شلوار و مبايل و ساعت و اتومبيل و قرارِ قبلي و ميز و دورانِ گذار و از اين جنس مزخرفات، پاره‌‌اي اوقات به قدري دور و برِ ما را شلوغ مي‌کنند که در آينه خودت را پيدا نمي‌کني. خرت و پرت‌ها گرداگردت را فرا مي‌گيرند و خودت هم مي‌روي لادستِ يکي از آن‌ها. اما مردمانِ بشاگرد را هيچ پيرايه‌اي در آغوش نگرفته است. فقط خودشان هستند. پارچه‌اي به قاعده‌ي ستر عورت و دستاري کوده نام، بر سر... عور در برابر نسيم. بدنِ لاغرشان را که مي‌ديدي، از گوشتِ تنت متنفر مي‌شدي. اگر گوشت نبود، ساده‌تر در معرضِ نسيم مي‌ايستادي و نسيم مي‌توانست همه‌ي وجودت را در آغوش بگيرد. چنان سبک مي‌شدي که نسيم بلندت مي‌کرد؛ آن‌سان که برگي را. چه چيزِ ديگري مي‌تواني بنويسي زماني که هيچ چيزِ ديگري نيست...

4-
صبح نه با طلوع خورشيد، که با صداي اذانِ کپرنشينان آغاز مي‌شود. کنارِ هر کپري مردي را مي‌بيني، کوده به سر پيچيده که ايستاده و دست بر گوش نهاده و اذان مي‌گويد. چشم‌ها را مي‌مالي. کجا ايستاده‌ايم؟ هزاره‌ي سوم کو؟ نتايج انتخابات چه شد؟ ورود اتومبيل‌هاي خارجي... پنداري همان نسيمي را استنشاق مي‌کني که شنيده بودي در صدرِ اسلام مي‌وزيد. و بعد هم کار.

5-
جامعه‌اي که چپ‌ها سال‌ها پزش را به ما داده بودند و ما که تا نوکِ بيني‌مان را به زحمت مي‌ديديم، گمان مي‌کرديم علي‌آباد هم شهري شده است و آرام آرام يا بلند بلند حسرتش را مي‌خورديم. پاره‌اي توي تاريکي براي رسيدنِ به آن سينه مي‌زديم و عده‌اي جلو دسته گريبان چاک مي‌داديم... در جامعه‌ي سوسياليستي بر عهده‌ي هر کسي وظيفه‌اي است. پول نبايد تنها ملاکِ ارج‌مندي کار باشد. کار براي مردم، به اندازه‌ي توان؛ استفاده از مردم، به اندازه‌ي نياز... وه که چه خيال باطلي... ديوارها فرو ريخت. فقر، فساد، بيماري، بي‌عدالتي، کاست‌هاي اجتماعي... فروپاشي را که ديدند تهي بودنِ شعارها -آرمان‌ها- را تا مغز استخوان احساس کردند. يکي نوميد شد و شروع کرد در موردِ خواهر و مادرِ هر چيز سخن‌راني ارائه کردن (همان اميدِ در عين ياس که سال‌ها مرام‌نامه‌هاي حزبي در مغزش چپانده بودند.) ديگري نوميد شد، اما بازانديشي کرد و يک‌هو با خواهر و مادرش شد شهروندِ جامعه‌ي کاپيتاليستيک جهاني! (همان سرمايه‌سالاري زالوصفتانه که مرام‌نامه‌هاي حزبي سال‌ها مجيزش را گفته بودند).
بشاگرد همان چيزي است که سال‌ها به ما پزش را داده بودند. البته ميدانِ سرخ ندارد. اين يکي نه ديوارهاي آهنين دارد، نه کا.گ.ب. نه از کاپيتال مارکس خبري هست، نه از منشورِ برادري، نه از قطع‌نامه‌ي 1917. نه مدعاي کذبي دارد که گوشِ فلک را پاره کند، نه ادعاي کاذبي که خيال کند سقفِ فلک را مي‌شکافد.
در بشاگرد بلندترين چيزي که مي‌بيني، يک مسجد است. مسجد خميني‌شهر. بزرگترين ساخته‌ي بشر در آن ناحيه. (مگر مسجد ساخته‌ي انسان است؟ انسان ساخته‌ي مسجد است...) تنها کتابي که به راحتي پيدا مي‌کني، قرآن است و مفاتيح. (مکتوب ديگري هم مي‌خواهي؟) از ادعا خبري نيست. هيچ کس حرف نمي‌زند. کار مجال نمي‌دهد. انديشه خود را در زنده‌گي ايشان جا انداخته است. اني اعظکم بواحده ان تقوموا لله مثنا و فرادا، ثم تتفکروا... پس با زنده‌گي‌شان مي‌انديشند، با زنده‌گي‌شان حرف مي‌زنند. (مگر تعريفِ زنده‌گي روشن‌فکرانه چيزي جز اين است؟) يکي بيل مي‌زند و ديگري نقشه مي‌کشد. آن يکي براي تو غذا مي‌آورد و ديگري ظرف را مي‌شويد. روحاني به دنبالِ تو مي‌آيد که محلي را پيدا کني که در آن باد نوزد و آينه را نصب کني. مهندسي براي تو آب يخ مي‌آورد و همه در انتظار که نانِ آينه‌ي خورشيدي را ببينند...
او که مي‌ديد و مي‌بيند و خواهد ديد، غربال به دست آمده و سوا کرده است. عرب و عجم، ترک و اصفهاني و لر و... چه مي‌نويسم، غربال کرده است جنسِ انسان را؛ آن‌هايي از غربالِ او گذر کرده‌اند که هيچ پيرايه‌اي به خود نبسته بودند. گزين‌شده‌ها آمده‌اند و بشاگردي شده‌اند. (حالا مي‌فهمم که او که غربال به دست خواهد آمد، چه‌گونه يارانش در دريايي از خون و عرق گزين خواهد کرد.)
اين‌جا نه پولي هست و نه ترفيعي، نه مقامي و نه انعامي، نه ميزي و نه مجيزي، نه تقديرنام‌چه‌اي هست و نه مداليونِ افتخاري. هر چه هست، عشق است. پس همه عاشقند و قيافه‌ي عاشق‌ها را دارند. نه مثلِ ما که چهره‌ي معشوقکان را به خود گرفته‌ايم تا بيايند و نوازش‌مان کنند.
نمي‌دانم تا به حال به دقت به خادمان هيات‌هاي امام حسين نگريسته‌ايد يا نه... نوکرند؛ اما نه نوکرصفت. ايشان خادمانِ ذاتِ ديگري هستند و ميهمان‌هاي او را به واسطه‌ي او، متواضعانه اکرام مي‌کنند. در بشاگرد همه خادمانِ ديگري‌اند. و هر کدام گمان مي‌برد که ديگري -هر که باشد- مخدوم اوست.
پس آن‌جا زنده‌گي نه چونان شعارِ سوسياليست‌ها است که "کار براي مردم، به اندازه‌ي توان؛ استفاده از مردم، به اندازه‌ي نياز... " که کار براي خدا بيش از توان و... همين.

6-
خوانده‌ايد که در رسولِ خدا براي شما اسوه‌اي حسنه است؛ اما هميشه خيال مي‌کنيم که بايد زودتر سلام کنيم و گاهي اوقات به ديگران احسان کنيم و نمازِ اول وقت بخوانيم و... هيچ زماني نفهميديم که اگر قرار باشد پيام‌بر اسوه‌ي حسنه باشد، بايستي پيام‌بري کرد. پيامِ خدا را به بنده‌گان خدا رساند.
و او که آن بالاست براي هر امتي پيام‌رساني فرو فرستاد تا حجت را بر ايشان تمام کند. بشاگرد نيز پيام‌رساني دارد. همو که جاده‌هاي نکشيده را کشيد، سدهاي نساخته را ساخت، درخت‌هاي نکاشته را کاشت و همه‌ي اين‌ها دست‌مايه‌ي کارش نبود. که دست‌مايه‌ي کارِ او انسان بود و او انسان ساخت.
نه انساني از گوشت لخم و پوست و استخوان. که روزگاري عتاب کرد با کسي که کودکانِ مدرسه‌ي بشاگرد را براي دانستنِ ميزان رشد و وضعِ تغذيه، توزين مي‌کرد... که چيز ديگري را به سنجه گذاشته بود او. مسجدِ خميني‌شهر، نمازِ جماعت که بروي، در خواهي يافت...
از روزي که خود را شناخت اين‌گونه تا کرد. روزي که به نفسِ پيرِ مراد از خود و از شهر و از خانمان کند و سر به هجرتي نهاد به بلنداي زمان و مکان. ربعِ قرن را مردانه ايستاد که از او جز اين نيز بر نمي‌آمد. بيست و پنج سال ايستاد. ايستاد آن زماني رفقاي مردش افتادند؛ و مي‌ايستد، اين زماني که نارفيقانِ نامردي قصدِ انداختنش را دارند.
از پيام‌آورِ بشاگرد مي‌گويم... عبدالله والي...

7-
حتماً مي‌پرسيد که کجاست اين بشاگرد. در کدام استان است... هيچ استان‌داري جواب‌تان را نخواهد داد... بشاگرد در دل‌هاي ماست، اگر پاک نگاهش داريم و عاشق.
اما دل‌هاي اين‌گونه به کارِ ابرشهرها نمي‌آيد. پس در راه برگشتن با علي کازروني و هادي صداقت و سينا ستاري که آينه را علم کرده بودند، به منطقه‌ي آزاد رفتيم تا بشاگردِ محروم را فراموش کنيم. چرا که افتخارِ کشور مناطقِ آزاد است و درآمد خالصِ سرانه و ... پس شال‌هاي بشاگردي‌ها را فراموش کرديم و ديديم در ويترينِ مغازه‌ها، شلوارِ کتاني، خاوياري، خاکي، پارچه‌اي، لي، کلاسيک، کارلوس، مقدم، راسته، راه‌راه، مکانيک، اتوباني، مافيا، گاردين، تايتانيک، يو اس آ ...

سه شنبه 21 مهر 1383

رهاترين بسته‌گان


السلام عليک يا اميرالمومنين
خدمت برادران عزيزم؛
گرچه ديدارمان کوتاه بود و گذرا و در کنار هم بودنمان مختصر، اما همين چند صباح آن چنان دل نشين بود که دل کندن از آن حقيقتا دل را مي کند.
ديشب خبر رحلت يکي از دوستان من، کسي که هم سن و سال ما بود و اهل اردوهاي جهادي، به من رسيد که پس از سال ها درد و رنج و بيماري، خود را به وصال رساند و ما را به فراق؛ و مرا ناچار ساخت که شما را ترک نمايم و به ديدار آخر [مان] بشتابم.
هميشه فکر کرده ام که تنها چيزي که ممکن است در کفه ي راست اعمال من در قيامت وزني داشته باشد همين چند اردوي جهادي است و تنها لحظات عمرم که هدر نداده ام به تمام معنا روزهاي جهادي است. قدر لحظه لحظه آن را بدانيم که هر چه در اين ايام حاصل شود، باز در آينده حسرت خواهيم خورد.
مسئولين اردو؛
مي دانيد و مي دانم که اگر ذره اي ريا در کار شما بود، اخلاصتان اين اردو را به پا نمي کرد. خسته نباشيد و مرا ببخشيد که دير آمدم و زود مي روم.
حلالم کنيد و التماس دعا
حسن اديب زاده، محمد شيخلر، 13 رجب


آن چه با هم خوانديم، نامه کوتاه و متأثر کننده اي بود که دو نفر از دوستان ما در اردوي جهادي پاوه، صبح عيد ميلاد اميرالمومنين به بچه هاي فرهنگي اردو دادند و با دنيايي حسرت و ناراحتي ما را ترک کردند.
دوستم حسن اديب از ما خواست متن اين نامه را بزرگ بنويسيم و در تابلوي اردو نصب کنيم. اما متأسفانه به دلايلي انجام اين کار ميسر نشد. مناسب ديدم اداي اين فريضه ي را اين هفته در دلشدگان قضا کنم تا يادي هم از اين دوستان کرده باشيم.
براي اطلاع دوستان فارغ التحصيل عرض مي کنم که حسن اديب زاده و محمد شيخلر از فارغ التحصيلان دبيرستان سروش و دست‌اندرکاران اردوهاي جهادي آن جا هستند که در پاوه همراه ما بودند.

جهادي چيزي است که کم کم در مي يابم خيلي ها را بسته ي خودش کرده است.
بسته‌ي يک واقعه‌ي... يک واقعه‌ي بي نظير.