صفحه اصلی
صفحه 1 از 2

چهارشنبه 31 خرداد 1385

... خدا كند نلرزد

4شنبه، 31 خرداد 85

سعيد نجفي

 

بسمه تعالي

 

 

 

اميرحاجي از سفر هماهنگي اول اومده بود، گفتم خونه‌هايي كه قراره بسازيم سيستمشون چه جوريه؟ گفت يه شناژ افقي با ديوارهاي آجري. گفتم پس كلاف [شناژ] قائم چي؟ گفت مسئولين منطقه ميگن اينجا زلزله خيز نيست. رفتم خونه، يه نگاه به آئين نامه انداختم، ديدم سرخس تو منطقه خطر نسبي زلزله زياد بود. البته اگر هم نبود طبق آئين نامه 2800 بايد اين كلافها اجرا مي‌شد. قضيه رو با امير درميون گذاشتم. گفت ايشالا تو سفر هماهنگي دوم راضيشون ميكنه كه اين كلاف ها رو هم اجرا كنيم. (البته تا اون موقع هيچ ديدي نسبت به منطقه و مسؤولين منطقه نداشتم)
امير حاجي از سفر هماهنگي دوم اومده بود،‌ حرف آخرشون اين بود كه از بالا به ما گفتن اينجوري بسازيد و به همين اندازه هم بودجه در اختيار ما ميذارند، خيلي شاكي شدم، يه نامه نوشتيم كه اونجا بديم به اونا تا اگر قانع نشدند، به اصطلاح مسئوليت حقوقي از ما كه نقش يه پيمانكار رو داشتيم ساقط بشه.
تو قطار مشهد – سرخس بوديم كه نشستيم يه برآوردي از قيمت درآورديم. گفتيم شايد بتونيم اين اضافه هزينه رو يه جورايي جور كنيم. اون موقع، هفت مسافرت گروي هشتش بود. به ازاي هر خونه 400 تومني تقريبا 200 هزار تومن هزينه داشت. يه جورايي از اين راه هم نا اميد شديم.
تو دل خودم گفتم همون نامه رو مي‌ديم و تموم ... .
تو سرخس با آقاي عبدالصالحي رفتيم براي بازديد از خونه ي اونايي كه قرار بود براشون كار كنيم. بعضي خونه ها آنقدر وضعش خراب بود كه آدم وقتي وارد مي‌شد مي‌ترسيد سقف رو سرش خراب شه، بعضي از اتاق ها چنان بوي "نمي" مي‌داد كه اصلاً نمي‌شد وارد شد. يا بايد به همين خونه
هاي 400 تومني قانع مي‌شديم يا ... يا گزينه ديگه اي نداشتيم، چون اون موقع پولي نداشتيم. البته گزينه ديگري هم بود ، گزينه اي كه جرئت فكر كردن به آن را هم نداشتم ...
ديدن وضع اسف بار خانه هاي آنها، آشنايي با آقاي عبدالصالحي ، كسي كه همه وقتش رو صرف كمك به محرومين كرده بود و اينكه بايد (!) سرخس 85 برگزار مي‌شد باعث شد كه همه چيز رو فراموش كنم، هم آئين نامه رو، هم زلزله رو، هم نامه اي رو كه با خودمون آورده بوديم، هم ... هم خيلي چيزهايي را كه نبايد فراموش مي‌كردم.
الآن كه فكر مي‌كنم فقط با خودم مي‌گم : "خدا كند سرخس نلرزد"

 

 


 

سه شنبه 26 اردیبهشت 1385

تعريف جهادي

3شنبه، 26 ارديبهشت 85

حسام الدين چهرآزاد

 

بسمه تعالي

 

 

اردوي جهادي را مي ­شود اينگونه هم تعريف كرد:

 

اين شايد گوياترين تعريف از اردوي جهادي باشه؛

 

توي بسياري از كامنتهايي كه براي بعضي از متنهايي كه در مورد اردوي جهادي نوشته شده بود اغلب از اينكه از اردوي جهادي تعريفي نميشه انتقاد شده بود. و البته اين انتقادها را معمولاً دوستاني كه از غير از مفيد هستند و يا احتمالاً تا به حال موفق به درك اردوي جهادي نشده اند مي كردند. ديشب داشتم عكسهاي اردوي جهادي رو مي ديدم كه به عكسهاي زير برخوردم! يا بهتر بگم با عكسهاي زير تصادف كردم!!! يادم افتاد روزي كه داشتيم از راه آهن سرخس به سمت مشهد حركت ميكرديم صاحبخانه ي يكي از گروههاي كاري اومده بود بدرقه! حركتي كه شايد در طي اين سالها كمتر شاهد اون بوديم. توي راه آهن چندنفري از من پرسيدن كه اون خانم كيه، و من هم مي گفتم صاحبخانه ي يكي از خانه هايي كه تا 15 روز پيش وجود خارجي نداشت ... و الآن مي دانم كه سرپناهي است براي اون خانم. اما در دلم مي گفتم اون تعريف جامعي از اردوي جهاديه كه خيليها دنبالشن. شايدم بهتر بود بجاي اين چند سطر از روش فتوبلاگ استفاده مي كردم...!!! اما اين كارا ماله از ما بهترونه!!!

حسام.12/2/85

 

 

 

 

 

 


پانويس :

 

- راستي يک چيز ديگر: به نظرات نوشته شده براي روز اولي ديگر يک بار ديگر نگاه کنيد ...!

 

علي

سه شنبه 12 اردیبهشت 1385

اردوي جهادي، كار تخصصي

3شنبه، 12 ارديبهشت 85

مقداد رستمخاني

 

 

 

 

اواخر سال 1380 بود.

براي اخذ كمك از سازمان ملي جوانان با پيگيريهايي كه علي آقا آنجام داده بود، با معرفي  رييس وقت سازمان مديريت و برنامه ريزي كشور، دكتر نجفي، رفتيم پيش دكتر ميرباقري رييس سازمان ملي جوانان

بعد از تشريح فعاليت هاي گذشته، كه حالا با آماده شدن گزارش زابل 3 كه زحمتش رو مهدي كريمي كشيده بود، به نحو قابل قبولي ارايه شد، دكتر ميرباقري گفت:

براي اينكه راحت تر بتونيم از طريق سازمان به شما كمك كنيم، بياييد و تو سازمان يه NGO  به ثبت برسونيد.

بعد از تموم شدن مسافرت و با مشكلاتي كه براي برگزاري مسافرت جلومون ديده بوديم، به پيشنهاد حاج احمد حسينمردي جلساتي تشكيل شد كه بعد از حدود 18 ماه به تشكيل رسمي موسسه طنين همت منجر شد.

 

تو اساسنامه طنين اهداف زير به چشم مي خورد:

شناسايي و شناساندن مناطق محروم از طريق حمايت اردوهاي جهادي و انجام امور مطالعاتي در خصوص معضلات و مشكلات مناطق محروم و شناسايي راهكارهاي رفع اين معضلات و كمك به نهادها و ارگانهاي ذيربط در جهت محروميت زدايي

و راهكارهايي براي تحقق اين اهداف به عنوان موضوع فعاليت مطرح شده بود، مثلا:

ايجاد تسهيلات جهت رشد استعدادهاي مناطق محروم، ايجاد پايگاه در جهت حل مشكلات مناطق محروم ،حمايت از برگزاري اردوهاي جهادي و جمع‌آوري و انتقال تجربيات جهت مشاوره به اردوهاي جهادي

 

گذشت و گذشت

براي برگزاري اردوي نوروز 83 با آقا ميثم و صمد رفتيم بوشهر، مهندس موسوي كه سال ها بود بواسطه اردوي جهادي با مفيد و مفيديها آشنا بود، يكي از روزهاي حضور ما تو منطقه ما رو برد به جلسه شوراي كميته استان و هر جوري كه مي تونست خودش و معاوناش به ما فهموندند كه اردوي دو هفته اي ما اونم تو ايام نوروز ، با همه بركاتي كه براي ما و اونا داره، نتايج خيلي حداقلي اي رو داره و ميشه با يه مقدار كار كردن و وقت گذاشتن عمق تاثير و وسعت اين نتايج رو خيلي بيشتر كرد.

 

نوروز 1383 ما رفتيم بم و با بنياد مسكن تو ساخت واحد هاي اسكان موقت همكاري كرديم و يه عده از رفقا هم كار نظارتي رو ساخت و ساز ستادهاي معين انجام دادند.

 

تابستان 83 بود كه از طريق كاظم زارع با بچه هاي جهاد علمي دانشگاه تهران آشنا شدم. همون زمان بود كه سعي داشتيم ستاد حمايت از حركت هاي جهادي رو با حمايت شهرداري تهران راه بندازيم.

تابستان 83 بچه هاي جهاد علمي رفتن سيستان، بروبچ جهاد علمي كارشون به صورت تخصصي برگزاري كلاس هاي آموزشي براي دانش آموزان مناطق محروم بود.

وسطاي اردوي جهاد علمي بود كه با محمدرضا يه سري رفتيم سيستان و اونا رو ديديم.

مي گفتن : اگه مي شد قبل از اومدن ما تو منطقه اين بچه ها يه طبقه بندي و استعداد سنجي بشن خيلي بهتر مي شد كار كرد.

همونجا بود كه به يكي از مسؤولين اردو گفتم: اگه اين كار رو ما انجام بديم حاضريد عيد هم برنامه بياييد اردو؟

با اينكه اكثر اعضاي گروهشون رو بچه هاي شهرستاني تشكيل مي دادند و فقط عيد رو وقت داشتن تا پيش خانواده باشن ولي قول داد كه كار زمين نمونه.

 

آخر تابستان 83 بود كه طرح نوروز 84 طنين آماده شده بود؛

 

- هماهنگي با كميته امداد استان بوشهر

- برگزاري آزمونهاي ادواري آمادگي كنكور براي دانش آموزان تحت پوشش كميته

- شناسايي استعدادها

- برنامه ريزي جهت برگزاري دوره آمادگي كنكور در نوروز 84

- آماده سازي جزوات آموزشي با توجه به سطح علمي دانش آموزان

- برنامه ريزي و دعوت از بچه هاي جهاد علمي جهت برگزاري كلاس هاي آموزشي در ايام نوروز

 

اينها بخش هاي مختلف كار بود كه بايد انجام مي شد.

دو يا سه تا موسسه كه يكي از اونها همگامان مفيد بود رو هماهنگ كرديم تا آزمون هاي ما رو طراحي كنند.

آزمون هاي ما از آذر ماه شروع شد.

با برنامه ريزي كه كرده بوديم كل بچه هاي پيش دانشگاهي تحت پوشش كميته امداد رو، كه حدود 500 نفر مي شدند، براي برگزاري آزمونها از سطح استان جمع مي كردند تو بوشهر و آزمون ها برگزار مي شد.

بعد هم براي همه اونها كارنامه صادر مي كرديم و براشون ارسال مي شد.

 

بعد برگزاري چند تا آزمون، كه زحمت برگزاري اون با محمد رضا رادنوش بود، حدود 120 نفر از اونها رو جهت اردوي عيد انتخاب كرديم.

زابل2( نوروز 79) اردو جهادي مفيد يه گروه آموزشي داشت كه براي دانش آموزان مدرسه دانشگاه زابل اردو علمي برگزار كرد و نتيجه اون انتخاب 2 نفر از اونها به عنوان نفرات اول و سوم منطقه 3 كشوري بود.

مسؤول اون گروه آموزشي علي قجر 17 بود.

رادنوش هم دست گذاشت رو قجر

قرار شد قجر بشه مسؤول اردوي عيد طنين در بوشهر

چند تا جلسه هم با بچه هاي جهاد علمي توي تهران داشتيم.

بالاخره يه تيم 20 نفره براي برگزاري دوره رفتن شهر خورموج، تركيبي از آقايون و خانمها، معلم و دانشجو، حرفه اي و آماتور ...

اردوي جهادي نوروز 84 مفيد هم توي خورموج برگزار شد، بچه هاي مفيد به من مي گفتند: چرا از ما برا كار آموزشي استفاده نكرديد؟

داستان دوره آموزشي طنين تو خورموج خودش يه شاهنامه بلند مي تونه باشه!

 

ولي آخر كار

25 نفر از اون 120 نفري كه تو اردو حاضر شده بودند، توي دانشگاههاي مختلف كشور قبول شدند.

گرچه متاسفانه كميته امداد آمار دقيقي از نتايج سالهاي قبل نداشت تا بشه به صورت دقيق نتايج رو مقايسه كرد، ولي همه از كار راضي بودند.

 

بهمن 84، كميته امداد مركز از طنين دعوت كرد تا برنامه اي مثل بوشهر رو براي كل كشور برنامه ريزي كنه!

اسفند 84، همايش مهرباران سعي داشت با جمع آوري و ايجاد ارتباط بين گروه هاي مختلف جهادي ايجاد هم افزايي كنه!

نوروز 85، گروه آموزشي تو اردوي جهادي مفيد دوباره راه افتاد و قراره تا همكاري آموزشي با آموزش و پرورش سرخس ادامه داشته باشه!

فروردين 85، گروه مشاوران جوان رياست جمهوري دنبال راه اندازي ستاد حمايت از حركت هاي جهاديه!

فروردين 85، آموزش و پرورش سعي داره تجربه اردوي جهادي مدارس مفيد رو در ديگر مدارس توسعه بده!

...

                                                                           تو نماني و بماند اين سبق

 

كار تخصصي تو اردوي جهادي، بيش از تخصص به برنامه ريزي، پشتكار، پيگيري و مديريت نياز داره.

با يك ماه پاي كار ايستادن و وقت گذاشتن، بعيد مي دونم بشه كار تخصصي انجام داد.

 

 

 

 


 

تا چند در اين قافله بي عشق قدم زد

تا کي بتوان بر نفس عقل قلم زد

 

عشق است در اين باديه هم ره بر و هم ره

بايد که جهاني به چنين راز رقم زد

 

- سوال براي جواب دادن: کار مهم تر است يا بازدهي؟ چرا؟

سه شنبه 29 فروردین 1385

روز اولي ديگر . . .

5شنبه، 31 فروردين 85

حسام الدين چهرآزاد

بسمه تعالي

Delvar-01.jpg

 

اين نوشته اي که مي خوانيد خاطرات تقريباً لحظه به لحظه ي من از روز اول اردوي دلوار است... روز اولي متفاوت با آنچه شما تا به حال ديده ايد و تجربه کرده ايد...

مطلب زير مقدمه اي دارد که اميدوارم خودتان بفهميد... آن را نوشته بودم اما در انتشار آن شک کردم. پس فعلاً همين را بخوانيد، شايد خود اين خاطره گوياتر از مقدمه اش باشد... کاش آن کسي که بايد بخواندش هم بخواند...!!!

 

صبح خيلي زود، بيدار شديم. من بودم و محمد اکبري. پيش قراولان دلوار. قرار بود چهار نفر باشيم، اما نشد. صبحانه خورده يا نخورده يادم نيست به آقاي ويسي (رئيس شاخه ي کميته امداد دلوار) گفتم بايد سريعتر راه بيفتيم که تا يکي دو ساعت ديگه بچه ها مي رسن. با پيکان اومديم دلوار و سراغ حسينيه اي که ديروز هماهنگ کرده بوديم. آخه تا ديروز داشتيم با آموزش و پرورش استان سر و کله مي زديم که مدرسه رو به ما بِدن. آخرش که قبول کردن مسئولاي آموزش و پرورش دلوار که طبيعتاً زير مجموعه ي استان مي شن زير بار نرفتن.!!! به خادم گفتم بچه ها دارن مي رسن اگه ميشه چايي رو رديف کنين. گفت امروز اينجا مسابقات قرآن خواهرانه و مسئولاي آموزش و پرورش اجازه ندادن شما بيايين اينجا.

 

ناراحتيم از اين بود که همه ي بوشهريها عادت داشتن همه ي کارها رو دقيقه ي آخر خراب کنن و حقيقت موضوع رو لحظه ي آخر بگن.!!! اينو هم توي کميته امداد بوشهر ديدم و هم توي دلوار...

 

نمي دونم چرا قضيه ي مسابقات قرآن رو همون ديروز که براي هماهنگ کردن حسينيه رفتيم پيشش نگفت.!!! آخرين حرفي که به اون گفتم اين بود که ما مياييم اينجا.! آموزش و پرورش بره يه جاي ديگه.! با اولين اتوبوس تماس گرفتم. حسن بيك گوشي رو داد به حميد. گفتم كجايين؟ گفت داريم مي رسيم دلوار. سوار ماشين شديم. وسط جاده وايسادم و منتظر. تو دلم صحراي كربلا بود. راننده ي اتوبوس چراغ زد و من دوباره سوار پيكان شدم.

وقتي رسيديم جلوي حسينيه مسئولاي آموزش و پرورش وايساده بودن جلوي در و داشتن با هم صحبت مي کردن. بچه ها داشتن وسايل رو پياده مي کردن و من داشتم با اونها سروکله مي زدم. صحبت با مسئولا فقط اعصابم رو بهم ريخت و کار رو به مشاجره با اونها کشوند. ديروز براي در اختيار گذاشتن مدرسه اي که براي اسکان مد نظر داشتيم يک و نيم ميليون تومن پول مي خواستن و امروز جلوي اسکان ما رو توي حسينيه گرفته بودن.

بچه ها بارها رو از اتوبوس پياده كردن ولي چند دقيقه بيشتر روي زمين نموند. جر و بحث با مسئولين به جايي نرسيد. سوار همون پيكان شدم و رفتم حسينيه دوم. حاجي (متولي اداره حسينيه) خيلي وسواسي بود، هيچ رقمه راه نمي داد. 5 دقيقه باهاش صحبت كردم و بهش قول دادم براي ساخت بقيه حسينيه كمكش مي كنيم. کلي ازم تعهد گرفت که يه خال روي ديواراي حسينيه نيفته. گفتم هر اتفاقي بيفته به خرج ما درست ميشه. نمي دونم چي شد که قبول کرد ... برگشتم و به بچه ها گفتم سوارشن بريم حسينيه دوم.

حسينيه دوم يه جايي حدوداً وسط شهر بود و در کنار ساختمان فعلي آن قرار بود سالن ديگه اي ساخته بشه. کاري که ما مي تونستيم انجام بديم اين بود که پيِ ديوارها رو بکنيم.

 

سروكله زدن با راننده كه جاي خود داشت. بحثمون بالا گرفت. بيست دقيقه اي فك زدم ولي فايده نداشت. قرار بود هر سه اتوبوس با هم حرکت کنند و در طول مسير با هم باشند. اما اون زودتر از بقيه اومده بود و پولشو مي خواست. گفتم باش تا مسئولش بياد.

حجم کارهايي که روي سرم ريخته بود به حدي بود که آرزو کردم کاش دلوار همين الان با خاک يکسان مي شد.

از شانس بد من هم مرتضي توي يکي ديگه از اتوبوسا بود و رضا هم بعلت مشکلاتي که داشت اصلاً اردو نيومده بود.

 

ديروز متوجه اولين اشتباهم شدم، اعتماد و اطميناني که به مسئولاي کميته امداد چه در استان و چه در دلوار کرده بودم.!!! فکر مي کردم حرفشون بيشتر از اينها برو داره و ميشه روي حرفا و قولاشون حساب کرد. مخصوصاً وقتي آقاي مهندس موسوي هم پشت جريان اين همه قول و قرار باشه.!!!

زهي خيال باطل...

 

راننده را به حال خودش گذاشتم و با آقاي احمدي (معاون شاخه) و آقاي ويسي رفتيم کميته تا براي فردا ماشينها رو برنامه ريزي کنيم. وقتي رسيديم اونقدر همه چيز بهم ريخته بود که شتر با بارش گم مي شد. کمتر از دو هفته بود که به اين مکان منتقل شده بودن. يکي دو ساعت داشتيم تعداد ماشينها و مسئوليتهاشونو تعيين مي کرديم که آخرش هم جمع نشد. تعداد آدمهايي که در اين مورد نظر مي دادن بيشتر از تعداد ماشينهايي بود که تازه قرار بود امروز بعد از ظهر به شاخه برسن.!! هيچکس بدرستي نمي دونست چندتا ماشين قراره بياد. تازه آماري که يکي از راننده هاي کميته داشت به نظر دقيقتر از آمار مسئول نقليه و رئيس شاخه بود. به اين نتيجه رسيدم که اگه همين امروز صبح براي از صفر شروع کردن ميومدم دلوار با اينکه يکماه قبل ميومدم هيچ فرقي نمي کرد...!!! نزديکاي ظهر توي کميته، پيمانکاري رو که از سه-چهار روز قبل براي انجام کارها باهاش صحبت کرده بوديم رو ديديم.

 

يکي از پارامترهايي که خيلي براي ما مهم بود تمام شدن کارها و به سرانجام رسيدن اونها بعد از رفتن ما از منطقه بود. براي همين بود که با پيشنهاد ما و تأييد آقاي باقري (رئيس اداره مسکن کميته) از اول با يه پيمانکار صحبت کردن. وظيفه ي ما در اين بين مشخص بود: کمک به ساخت همون سرويسهاي بهداشتي در هر زمينه اي (تأسيساتي و ساختماني)...

 

همون چند روز پيش، موقعي که براي قيمت دادن اومده بود کميته با آقاي باقري توي دفتر نشسته بوديم. وقتي آقاي باقري شرايط رو براش شرح داد و قيمتها رو با هم درآوردن و موافقت براي انجام کار گرفته شد توي دلم گفتم خدا بخير بگذرونه. اينقدر قيمتها رو چلوندن که گفتم بيچاره بايد يه چيزي هم از جيب مبارک خرج کنه...!!!

حالا بعد از سه-چهار روز دوباره اومده بود کميته، اينبار نه براي کار، اومده بود خبري رو بهمون بده که از شنيدنش مو به تنم سيخ شد.!!! خيلي خونسرد و راحت گفت آقاي ويسي اين قيمتي که با هم توافق کرديم برام نمي صرفه. و من نمي تونم اين کار رو انجام بدم...!!!

 

گفتم که همه ي بوشهريها عادت داشتن همه ي کارها رو دقيقه ي آخر خراب کنن و حقيقت موضوع رو لحظه ي آخر بگن.!!! ساعت رو نگاه کردم، از ظهر گذشته بود و ديگه آقاي مهندس باقري رو هم نمي شد پيدا کرد. داشتم با خودم فکر مي کردم که اين مشکل با چقدر اضافه تر ممکنه حل بشه که ديدم مسئولاي کميته انگار که اصلاً اتفاقي نيفتاده دارن با هم حرف مي زنن و چايي مي خورن. سؤالم رو بلند ازش پرسيدم: متري چند بگيري برات صرف  مي کنه؟ گفت: کارش خوردست و فقط برام ضرر ميشه. اصلاً انجام ندم بهتره...!!! آب پاکي رو ريخته بود رو دستمون. آقاي احمدي ازش پرسيد پس چرا تا حالا چيزي نگفتي و الآن داري اينو مي گي؟ ...

ديگه به سؤال و جوابها گوش نمي کردم. ديگه اهميتي نداشت که چرا... وقتي گفت برام نمي صرفه، کار خوردست، فهميدم جاي ديگه کار بهتري پيدا کرده. به احمدي گفتم تا شب بايد 15 تا بنا پيدا کنيم. جوابش سريع بود: الآن آخر ساله و همه سر کارن. تا هفته ي بعد هم نمي تونيم 10 تا بنا پيدا کنيم...!!!

 

براي دومين بار آرزو کردم کاش دلوار همين الآن با خاک يکسان بشه...!!! بوشهر با اين اوضاع حالا حالاهامحرومه.!!!

 

حرفي براي گفتن نداشتم. وقتي رسيدم حسينيه تازه مرتضي رو ديدم و جديدترين اخبار رو بهش دادم.! گفتم احتمالاً تا چند روز کار نداريم و بعد هم تا بياييم تدارکات کاري رو فراهم کنيم اردو تموم ميشه.!!!

 

*** نظراتي كه شما دوستان براي اين نوشته مي نويسيد براي من بسيار مهم و محترم است. بنابراين خواهشمندم از نوشتن حتي يك كلمه هم بعنوان نظر خود دريغ نفرماييد...

 

جمله به جمله ي اين متن جاي بسط و شرح بيشتر دارد كه براي جلوگيري از اطاله ي كلام از شرح بيشتر خودداري كردم. بعداً علت مشكلات بوجود آمده را هم در جاي ديگر شرح خواهم داد...

 

ادامه دارد... حسام. 85/1/20

 

 

 

 


ما گوشه نشينان خرابات الستيم

تا بوي ميي هست در اين ميکده مستيم

 

- باز هم دم حسام گرم! چرا؟ چراش را نمي دونم اما مي دونم يه سرباز هم ممکنه بتونه فکر کنه و احياناً هم بنويسه!

 

- هيچ دليلي نداره که اگه مطلب رو مي خونيد نظر نديد اما اگه مطلب رو نخوندين حتماً نظر بدين.

 

- از همه ي کساني که ما رو از نظرات خودشون بي نصيب نذاشتن هم تشکر مي کنم، از ساواش گرفته تا پدران و از آزاد نويسان تا فلاسفه جلاليه!

سه شنبه 15 آذر 1384

حديث مكرر تنهايي و قفس و دل خوش سيري چند...

سه شنبه، 15 آذر 84

ديگه از خستگيام خسته شدم

ديگه از بستگيام بسته شدم

ميزنم تيغ به بند بستگي

مگه آزاد بشم ز خستگي

بسه تنهايي ديگه توي قفس

بسه اين قفس بدون هم نفس

ديگه بسه تشنگي بدون آب

خوردن فريب و نيرنگ سراب

واسه هر کي دل من تنگ ميشه

تا ميفهمه دلش از سنگ ميشه

دوستي از روي زمين پاک ميشه

مردي و مردونگي خاک ميشه

هر کي فکر خودشه تو اين زمون

تو نخ آب يخ و گرمي نون

بايد حرف دلمو گوش کنم

همه دنيا رو فراموش کنم

دستمو بلند کنم به آسمون

خودمو رها کنم از اين و اون

دلمو جدا کنم از آدما

سينمو پر کنم از ياد خدا

ديگه بسه ديگه بسه انتظار

ابر رحمت به سر دنيا ببار

شب تار شب تار شب تار

آسمون! خورشيد و بردار و بيار

Ghafas.jpg

سه شنبه 1 آذر 1384

آق معلم

سه‌شنبه، 1 آذر 84

حسام الدين چهرآزاد

گرچه آق معلم فارغ است از ياد من

از من ايشان را هزاران ياد باد

ساعت نزديك دوازده شب بود كه آقا معلم زنگ زد. آخه يكي بگه معلم حسابي چه وقته زنگ زدن بود!! هيچي ديگه، زنگ زده بود ما رو ببره اسيري!!! بابا فكر بد نكنين، گفتم كه معلمه آقا بود!

طبق معمولِ هر شب پشت ميز ميرزايي نشسته بودم و دفترهاي حساب و كتاب ابوي هم جلوم باز بود و هِدفون هم دُمِ گوشم، داشتم حسابداري مي­كردم خير سُرُم!!!

اون موقع دبير مجمع اردو جهادي بودم و داستاني داشتيم خلاصه!

آق معلم رئيس اردو شده بود و اون هفته يعني در واقع فردا كه پنجشنبه بود قرار بود معاوناش رو معرفي كنه.

ما فكر كرديم مي­خواد براي جلسه­ي فردا هماهنگي كنه نگو مي­خواسته دستمون رو بند كنه.

سلام و احوالپرسي كه تموم شد پيشنهاد شرعي خودش رو داد، معاونت حمل و نقل! قبلاً گفته بودم كه قرار بود طبق چارت پيشنهادي آق معلم تو اردوي زابل04 دو معاونت جداگانه­ي (حمل و نقل) و (ارتباطات) داشته باشيم.

يك ساعتي كَل­كَل كرديم. من مي­گفتم خوشم نمياد تو سيستم باشم، مي­خوام كنار بچه­ها كار كنم. تجربه­ي خوبي هم داشتم زابل03 تو گروه محمود پاليز بودم و كلي با بر و بچ حال كرده بوديم. گروه چوب­بري (داستانش باشه برا بعد). گفتم كسي كه تو سيستم مسافرته ديگه بين بچه­ها نمي­تونه باشه و مجبوره از صبح تا شب دنبال كاراي مسافرت باشه آخرش هم فحش بقيه رو بخوره، مگه آدم مخش معيوبه! اون مي­گفت كار كردن برا اردو هم اجر خودش رو داره و تو بايد امتحان كني تا ببيني چقدر حال مي­ده!

قضيه­ي اين يك مصرع از شاعر معروف اردوست كه ميگه:

تو مو مي­بيني و آق معلم پيچش مو!!!

يه حرفاي ديگه­اي هم بين ما رد و بدل شد كه نمي­گم، به شما ها چه؟!!

آخرش به آق معلم گفتم تا فردا فكر مي­كنم و قبل از مجمع جواب مي­دم.

تا ساعت يك كه تلفني حرف مي­زديم و تا دو و سه هم من داشتم بقيه­ي كارام رو مي­كردم و بعدش هم از فكر خوابم نبرد.

فرداش كه مدرسه رفتم از يكي دو نفر كه با كارهاي اردو دست و پنجه نرم كرده بودن صحبت كردم. يكيشون هم مهندس محسن نَساج بود. اون سال قبل مسئول اردو بود (بوشهر81) و تو زابل03 هم معاون ارتباطات بود. گفتم تا حالا تجربه­ي اين تيپ كار رو نداشتم و ابعاد كار دستم نيست كه چي­كار بايد بكنم. اصلاً از جو سيستم مسافرت خوشم نمياد. اگه از عهده­ي كار بر نيام رفتاري كه جلسه­ي پاياني با آدم مي­كنن آدم رو نا اميد مي­كنه و حالش رو از هرچي اردوه به هم مي­زنه. آخرش گفت كه كاري نداره، بر و بچ هُواتو دارن و تو نگران نباش كار زمين نمي­مونه.

نمي­دونم آخرش رو چه حسابي قبول كردم اما اون موقع با خودم گفتم يه ريسكه، از تجربش بعداً استفاده مي­كنم.

به آق معلم گفتم باشه!

مبتلا گشتم در اين بند و بلا ...

تو جلسه من شدم معاون حمل و نقل. اما تو اردو معاون ارتباطات هم بودم چون علي اميري مقدم از مجمع رأي اعتماد نگرفت.

كار سنگين بود و من طبق حدسي كه زده بودم نتونستم خيلي با بچه­ها باشم.

اما براي هميشه مديون آق معلم مي­مونم.

... كوشش آن حق گذاران ياد باد

هر وقت برا مسافرت كار كردي بهت مي­گم چرا!!!

مهدي رجب مي­گفت مهم اينه كه آدم منصفانه به كار خودش نيگا كنه ببينه چه نمره­اي به خودش مي­ده.

اما آق معلم ما كه ما رو عقدش دعوت نكرد. تازه تهديد هم كرده كه عروسيش هم دعوت نمي‌كنه.

سعيدجان هر جا كه باشي من برات دعا مي­كنم. خدا خيرت بده. ما ترشي نخوريم يه چيزي مي­شيم اما تو ترشي بخوري يا نخوري برات فرقي نمي­كنه، هيچي نمي­شي!!! شوخي كردم خيلي آقايي.

دربست مخلصتم.

گرچه صد رود است از چشمم روان

زنده رود باغ كاران ياد باد

حسام

پي نوشت براي دل‌خوشي رضا!

* شايد خاطرات دبير مجمع سه سال پيش به درد دبير مجمع امسال نخورد.

** شايد هم دبير مجمع امسال به درد مسافرت جهادي نخورد.

*** شايد هم مسافرت جهادي به درد فارغ‌التحصيلان امسال نخورد.

**** طبق معمول: عاقلان دانند؛ و البته: عشق داند.

سه شنبه 8 شهریور 1384

وقتي با خودت فكر مي‌كني...


حسام‌الدين چهرآزاد


يكي بود يكي نبود
زير اين چرخ كبود
غير از خدا هيچ‌كس نبود

مجموعه¬ي «وقتي با خودت فكر مي¬كني كه...» مجموعه¬اي است چند قسمتي كه مي¬خواهم در آن از همه چيز اردو بنويسم. چند كلام نه كاملا جدي!! اما قسمت اول آن كه هم اكنون شما آن را ملاحظه مي¬كنيد فكرهايي است كه بعد از اردوي دلوار در ذهنم نقش بست.
اميدوارم پاينده باشيد و باز هم بتوانم شما را در اردوي جهادي ببينم!!! دعا كنيد خدا اين خير را از ما نگيرد!!


وقتي با خودت فكر مي¬كني كه شايد اين آخرين اردويي باشد كه در آن حاضري، بدنت يخ مي¬كند. يك جور لرزه بر اندامت مي¬افتد كه اي واي تمام شد. بعد با خودت فكر مي¬كني كه تا به حال چند بار اردو شركت كرده¬اي و كدامين سفرها را بوده¬اي. و آن وقت است كه حسرت مي¬خوري كه اي كاش باز هم مي¬آمدم. اصلاً كاشكي يك جوري بود كه هر چند ماه يك بار نوروز مي¬شد و ما اردوي جهادي مي¬رفتيم، فارغ از قيد و بند اين شهر و زندگي مادي آن.
وقتي با خودت فكر مي¬كني كه شايد اين آخرين اردويي باشد كه در آن حاضري، آن وقت است كه مي‌نشيني يك گوشه و با خودت كوله باري را كه از اين اردوها بسته¬اي زير و رو مي¬كني.
مثل يك خانه تكاني مي¬ماند: چطور موقعي كه مي¬خواهي اتاقت را تميز كني همه چيزش را بيرون مي¬ريزي و وقتي اتاق خالي را جارو كردي و گرد گيري، دوباره تمام آن چيزهايي را كه داري در آن مي‌چيني؟ چقدر هم دقت مي¬كني كه تركيبش به هم نخورد!
وقتي روند شركت در اردوهاي جهادي را با خودت مرور مي¬كني، مي¬بيني كه چقدر ساده در دام لذت‌بخش اردو گرفتار شده¬اي و اما اين دام دامي نيست كه تو براي رهايي از آن تلاشي بكني!! بيش‌تر مي¬خواهي در آن بماني تا آزاد باشي. به قول معروف آزادي از اين قيد را دوست نداري!! عجب حكايتي است.
وقتي با خودت فكر مي¬كني كه شايد اين آخرين اردويي باشد كه در آن حاضري، آن وقت است كه افسوس مي¬خوري. همان افسوسي كه وقتي داري به روزهاي پاياني اردو مي¬رسي، مي¬خوري. همان حالت گنگي كه همه‌اش مي¬خواهي چند روز ديگر به بازه اردو اضافه شود. يا اينكه اصلاً روزها و ساعت‌ها نگذرند. يا اينكه چه مي¬دانم يك جوري زمان ثابت باشد و فقط ما باشيم و روياي خوش در كنار هم بودنمان. مثل موج‌هاي خروشان دريا كه وقتي به ساحل ماسه¬اي مي¬رسند از آن غرور و هيبتشان چيزي نمي¬ماند و با همه هياهوشان در ماسه نرم فرو مي¬روند و خاموش مي¬شوند، انگار كه اصلا نبوده¬اند!!
دست نوشته¬ي مقداد رستم¬خاني كه در بم نوشته بود را خوانده¬¬اي؟! اردوي جهادي¬اش را از زابل2 شروع كرده بود. از همان موقعي كه آمده بود اردو مسئول شده بود يا بهتر بگويم از همان موقعي كه مسئول شده بود آمده بود اردو!! يعني از همان موقع نبود!! مي¬گويم چرا: نوشته بود تا بم كه آخرين مسئوليتش بوده هميشه به سبب مسئوليتي كه داشته بالاسري يك‌سري دوستان محسوب مي¬شده اما حالا مي¬خواست در كنار آنها باشد. ببيند اردوي جهادي در كنار دوستان چه كيفي دارد!! فكر كنم كيفش را چشيده. نمي¬دانم اگر الان ازش بپرسي كه اگر باز هم به عقب برگردي كدام گزينه را انتخاب مي¬كني: مسئوليت يا در كنار بچه¬ها بودن را؟، چه جوابي بدهد. شايد بگويد مسئوليت را چون تجربه¬ي گرانبهايي‌ است. بي‌اغراق راست مي¬گويد. اما يك شرط دارد. شرط آن نبودن است!! يعني وقتي مسئول شدي ديگر در اردو نيستي!! با بچه¬ها نيستي. آن حالِ با حال را نداري!! مي¬داني چرا؟ براي اين‌كه به خاطر مسئوليتي كه داري مجبوري از كله صبح تا بوق شب از اين طرف به آن طرف بروي. هر دقيقه با يك بحران روبرو شوي، اعصابت از دست ناهماهنگي¬هاي به وجود آمده خُرد شود، تيكه بشنوي و سكوت كني!!
آن وقت است كه اگر كم بياوري تمام كارهايي را كه كرده¬اي به باد مي¬رود. يك جا فنا مي¬شوي و همه‌ي داشته¬هايت را در يك لحظه مي¬بازي. خيلي اراده قوي مي¬خواهد كه در بازي جهادي نبازي!!
پشتكار زيادي هم مي¬خواهد كه بتواني سرِ پا بماني. در اين بازي شطرنج چندبار كيش مي¬شوي، اما هيچ وقت نبايد مات شوي!!!

گرفتي مطلبو يا اُردنگ لازمه؟!!!

ادامه "وقتي با خودت فكر مي‌كني..." »

سه شنبه 1 شهریور 1384

دست‌نوشته‌هاي هم‌سفران


ياخچي‌آباد (خ بهمن‌يار)، خ آموزگار، جنب هنرستان يارجاني، شيرخوارگاه حضرت رقيه
من الان مثلا معاون فرهنگي مسافرتم و حدوداً كم‌تر از بيست و چهار ساعت تا آخر اين رياست عظمي (!) وقت باقي است و لابد حالا كه دارم چهارمين يادگاري نوشتنم در چهارمين سال فارغ‌التحصيلي و چهارمين مسافرت جهادي دانشجويي را تجربه مي‌كنم، بايد از زحماتي كه كشيده ‌ام تشكر كنم و از همكاري رفقا و دوستانم سپاس‌گزاري!
الان در جلسه‌ي پايان مسافرت نشسته‌ام و بر خلاف سال‌هاي گذشته در انتهاي اين سفر خسته نيستم و اصلاً خسته نيستم.
شرابي خوشگوارم هست و ياري چون نگارم مست
ندارد هيچ‌كس، باري، چنين كاري كه من دارم
رفته بودم براي كنترل سفارش پلاك‌ها منيريه؛ هفدهم يا هجدهم اسفندماه. پسر جواني كه كار را به او سپرده بوديم و بار اول ملاقاتمان هم با او گرم گرفته بوديم؛ با چهره‌اي برافروخته و عصباني گوشي تلفن را چسبانده بود به دهانش و بد و بيراه مي‌گفت. چند دقيقه‌اي منتظر ايستادم تا دعوايش تمام شود. طرف مقابل ظاهراً مكالمه را نا‌تمام قطع كرد و جنگ مغلوبه شد! جوان گوشي را گذاشت، دستي به كمر گرفت و نفسي بيرون داد. سلام كرد؛ سري تكان داد و گفت:
«عيال‌واريم ديگه... آقا من چهل و پنج تا بچه دارم... وقت سر خاراندن هم ندارم... حالا اين فلاني مي‌خواد به من درس بچه‌داري بده... خيال كرده!»
خنده‌ام گرفته بود. اصلا به قيافه‌اش نمي‌آمد كه زن گرفته ياشد، چه برسد به اين‌كه چهل و پنج تا هم بچه داشته‌‌باشد!
همان روز اول هم به نظرم آدم جالبي آمده بود. يك مغازه‌ي كوچك در طبقه‌ي دوم يك پاساژ ورزشي در منيريه، شركت تبليغاتي الغدير، علي مُطَلِّبي، پدر چهل و پنج تا كودك بي‌سرپرست در شيرخوارگاه حضرت رقيه. صحبتمان گل كرد و برايم گفت كه روزهاي اول زلزله‌ي بم، از كودكان مصدوم و آسيب ديده دو نفر را به فرزندي پذيرفته است. از علاقه‌اش به بچه‌ها گفت و اين‌كه اگر همين حالا كه سفارش پلاك‌هاي ما را پذيرفته‌است و كارش عقب است و ممكن است پلاك ها به دست ما نرسد، از شيرخوارگاه تماس بگيرند كه از بيني يكي از بچه‌ها خون آمده است، كار ما را زمين مي‌گذارد و به سراغ بچه‌ها مي‌رود!
دعوتمان كرد به بچه‌هايش سر بزنيم. گفت شما كه اهل كار خير هستيد، وقتي به تهران بر‌مي‌گرديد ياد ديگران هم باشيد. دكتر نجفي هم گفته بود كه اصل كار جهادي در تهران است.
حالا كه بيش از چند ساعتي از مسافرت جهادي امسال باقي نمانده است، يا به قولي ديگر: چند ساعتي به شروع مسافرت جهادي 83 باقي مانده‌است، به تنها چيزي كه فكر مي‌كنم ياخچي‌آباد است و شيرخوارگاه حضرت رقيه...

10/1/83
بم، ساعت 23، بعد از جلسه‌ي پاياني

ادامه "دست‌نوشته‌هاي هم‌سفران" »

سه شنبه 14 تیر 1384

اولين پلاك


مقداد رستمخاني

بهمن ماه سال 1378 بود. سرم تو كار خودم بود و تقريبا هيچ رابطه‌اي با عموم فارغ‌التحصيلان مفيد نداشتم. يه هم دوره‌اي دارم به نام مهدي حبيبي (اگه يادتون باشه امسال اومده بود دلوار). يه چهارشنبه شب بود، به من زنگ زد و گفت كه فردا بيا مدرسه يه صحبتي باهات دارم، البته يه سرخط‌هايي از بحث اردو جهادي داد.
فردا بعد از ظهر رفتم مدرسه. با هم از مدرسه زديم بيرون و پياده شروع كرديم به راه رفتن و صحبت كردن از اردوي جهادي و فعاليت هاي فارغ التحصيلي. البته نه اين‌كه كه بگم من هيچي نمي دونستم، حداقلش آقا مصطفاي ما جزو قديمي هاي اردو جهادي بود و هيچي كه نديده باشم عكس‌هاي زيادي از اردوهاي جهادي رو تو آلبومش ديدم - آدم اهل عكس انداختنيه. يادم مياد گزارش اردوي 68-69 آبادان رو كه داشت آماده مي كرد از توي گل آقا يك سري كاريكاتور برداشت و تو گزارش مسافرت استفاده كرد- بگذريم....
گفت كه امسال قراره تو مسافرت از هر كدوم از دوره‌ها يك نفر مسئوليت داشته باشه و بچه هاي دوره‌ي ما روي من نظر دارن و منو معرفي كردن. من اصلاً تا حالا با فارغ التحصيلان اردو جهادي نرفته بودم. در حالي كه عده‌اي از بچه هاي ما علاوه بر اين‌كه نوروز 78 با فارغ التحصيلان رفته بودن اردو جهادي زابل (زابل 1)، قبل از اون هم خودشون توي تابستون 77 بعد از كنكور و قبل از اعلام نتايج كنكور يك اردوي جهادي راه انداخته بودن و رفته بودن كرمانشاه. بماند....
فكر نمي كنم بيش از سه ربع ساعت با هم صحبت كرديم. بعد با هم اومديم تو مدرسه و يه راست رفتيم اتاق 27. قشنگ به ياد دارم كه رضا فرهمند (دوره 15) كه اون سال مسئول اردو شده بود و راي هم از مجمع گرفته بودكجا نشسته بود و با اومدن ما بلند شد و ايستاد و به گرمي از ما استقبال كرد.
هيچ وقت فكر نمي كردم اين اولين گام من در مسيري باشه كه بيش‌ترين و بهترين ساعات عمر من رو در بيش از 6 سال گذشته مصروف خودش بكنه: حركت در مسير اردوي جهادي،مفيد،فارغ التحصيلان مفيد و.....
يادم نمياد كيا تو جلسه بودن. ولي قطعاً حضور دوره 17اي‌ها و 15اي‌ها زياد بوده، 19 اي‌ها هم اولين سالشون بود. بچه هاي خودمون هم از همون اول كه من اومدم كم بودن (دليلش رو بعدا تو يه مطلب ديگه مي‌گم). صحبت‌هايي شد. بعد از جلسه هم با آقاي فرهمند پياده حركت كرديم به سمت منزل. فكر كنم محسن عزيزي (دوره 17) هم بود. مي خواستن مسئوليت معاونت تازه تاسيس شهرداري اردوي جهادي زابل 2 رو به يك دوره 18 اي بسپرن كه اولين بارش بود تو اردوي جهادي فارغ التحصيلان مي‌خواست شركت كنه.
جلسه بعدي مجمع به صورت فوق العاده روز سه شنبه بود. قرار شد تا سه شنبه فكرامو بكنم، اگر پايه بودم روز سه شنبه در جلسه مجمع حاضر بشم و از طرف سرپرست اردو به عنوان معاون شهرداري اردوي زابل 2 معرفي بشم و از مجمع راي اعتماد بگيرم.
سه شنبه اومدم و تو مجمع حاضر شدم و مجمع اردو بهم اعتماد كرد و مسئوليت تازه تاسيس معاونت شهرداري رو بهم سپرد.
بعد از جلسه‌ي مجمع يه جورايي جلسه به جلسه‌ي شوراي مسافرت تبديل شد. به من گفتن يه مشكلي كه بايد بهش فكر كنم، اينه كه بچه ها اونجا (يعني تو اردوگاه چاه نيمه) تو يه محيط خيلي درندشت هستن كه با مرز افغانستان (البته افغانستان زمان طالبان) فاصله مستقيمش كمتر از 10 كيلومتره. يه جوري بايد مطلع باشيم كه كيا هستن و كيا نيستن تا خداي نكرده اگر براي كسي مشكلي پيش اومد زود متوجه بشيم. منم رفتم تو فكر و تو همون جلسه پيشنهاد دادم به هركدوم از بچه ها يه گردن بند بديم كه وقتي داشتن از مجموعه خارج مي شدن اونو همراهشون ببرن و هر وقت تو مجموعه بودن اونو يه جاي معين بزارن. اين‌طوري ميشه هميشه از بودن و نبودن همه اطلاع پيدا كرد. (طرح خوبيه، نه؟ ساده بوديم ديگه! هنوز مفيدي هارو نشناخته بودم! البته هنوزم نمي شناسم)
بعدم پيشنهاد دادم كه اردو يادواره‌ي يكي از شهدا باشه و همون موقع خودم شهيد همت رو پيشنهاد كردم. نمي دونم چرا با همه‌ي پيشنهادات من موافقت مي شد!
اون سال به هركس يه گردن بند دادن كه روي اون اسم شهيد همت با يك شماره‌ي اختصاصي خورده بود و يك اسمي هم از زابل 2 كنارش بود (اون سال كلاً 113 نفر بوديم و اما شماره‌ي 144...). البته فقط به عنوان يادگاري و نه ابزاري براي حفظ امنيت حاضران در اردو و اين نوع يادگاري دادن تا جايي كه يادم مياد توي دو يا سه مسافرت بعدي هم تكرار شد و حالا اونايي كه اردو اومدن به تعداد گردن بندايي كه دارن افتخار مي كنن.

سه شنبه 17 خرداد 1384

مفرد مذكر اصلح


اگر غم لشكر انگيزد كه خون عاشقان ريزد
من و ساقي به هم سازيم و بنيادش براندازيم
...
زندگي آدم مثل سيبي است كه بالا انداخته باشي. مي‌رود توي آسمان و چرخ مي زند و چرخ مي زند و چرخ مي زند و مي‌آيد محكم مي خورد توي سرت. امروز هفدهم خرداد بود. از صبح كار خاصي نداشتم تا عصر كه جلسه‌ي طنين باشد. حسابش را بكن درست يك سال پيش همين لحظات و ساعات، آخرين دقايق دانشجويي من بود. افتضاح ترين هفدهم خرداد همه‌ي عمرم را يك سال پيش از اين تجربه كردم. ارائه‌ي نرم‌افزار وي بي و برنامه نويسي آزمايشي چند پروژه‌ي كوچك. وقتي كامپيوتر سايت دانشگاه ديسكت پروژه را باز نكرد و جلوي آن همه دانشجوي وق زده به صفحه‌ي مانيتور ضايع شدم؛ استاد كه سعي مي‌كرد خودش را توي آن گرماي طاقت فرساي كوير مركزي ايران با شوت بازي‌هاي من خونسرد نشان بدهد و هم‌گروهي عزيزي كه ... بماند.
يك‌سال پيش كه آخرين كلاسم را رفتم خيال نمي‌كردم كلاس نرفتنم پايدار نباشد و چهار ماه بعدش مجبور شوم دوباره پا به كلاس درس بگذارم. اما سيب قصه‌ي ما كه چرخ زدنش در بينابين توي سر ما خوردنش هم‌چنان ادامه دارد، پايم را به كلاس مدرسه باز كرد و از ره‌آورد اين اتفاق، كم از يك‌سالي است كه معلمم.
تصور كنيد آدم براي بچه‌هايي زبان فارسي مي‌گويد كه رفيق شفيقتان، علي نعمت، هم برايشان رياضي مي‌ورزد. عين آمار زندگي يك هفته‌ي‌تان، يكي دو ساعت قبل از كلاس، روي پيشخوان مدرسه است. بارها شده است كه در ورود به كلاس با سيل سؤالات مشتاقانه (بخوانيد فضولانه) بچه ها روبرو مي‌شوم:
«آقا كوه خوش گذشت؟ كدوم سينما رفتيد؟ شما گوشي‌تونو عوض نمي‌كنيد؟ هفته‌ي ديگه نيستيد كه؟! چرا شما نميريد تبريز؟!! آقا پايان‌نامه‌تون درباره‌ي چيه؟! آقا شمام ميرين بوشهر؟ آقا دلوار خوش گذشت؟ شما هم چيپس با سس تند خريدين؟!! ...»
برايم قطعيت يافته‌است كه از امتيازات يك معلم نمونه آن است كه حتماً چيز بي‌ربطي با موضوع كلاس براي گفتن داشته باشد و عجيب است كه جماعت دانش‌آموز اين‌همه استعداد در به خاطر سپاري همه‌ي مطالب خارج از درس داشته باشد.
از جهادي كه آمديم علي چيزهايي از آن جا برايشان گفته بود و بي‌چاره‌ام كردند كه من هم چيزكي بگويم. حواله دادم به آخر زنگ و در تمام مدت كلاس، فكرم اين بود كه چه بگويم به اين‌ها كه نه فقر و بدبختي را چشيده‌اند و نه با خُلق و خُوي جهاد و جهادي ميانه‌اي دارند. مرض اصلي نسل امروز چاقي است و ما چه مي‌دانيم چاقي چيست؟
...
از شبي برايشان گفتم كه با مسئولين كميته‌ي امداد براي سر زدن به منزل ايتام رفته بوديم. (به خيالم رسيد كه يتيم را مي‌فهمند كه يعني چه) چند دسته شديم و دسته‌ي ما كه من بودم و صدرا و مجتبي و روح‌الله و به گمانم يكي دو نفر ديگر، به خانه‌ي بيوه‌زني رفتيم كه دو پسر و يك دختر داشت و مردش سال‌ها پيش از اين قرباني دريا شده بود. زن اصالتاً اهل خورموج بود و دور از خانه و كاشانه‌ي خود در موطن شويش، محمد‌عامري دلوار، سكنا گزيده بود. پسرها كه هر دو بزرگ‌تر بودند از دختر، با يكي دو سال اختلاف 16-17 ساله بودند و دخترك تازه دوم راهنمايي را مي‌خواند. پسرها ترك تحصيل كرده و دختر چشم و چراغ مادر.
خانه‌ي دو اتاقه‌ي طرح تيپ كميته‌ي امداد با ديوارهاي سيمان سفيد مالي شده و در و پنجره‌ي سبز رنگ. توي اتاق به غير از موكت و ميز كوچك تلويزيون و يك چهارده اينچ پارس و عكس‌هاي چي‌چي‌كاپورها روي ديوار، حجم بزرگ يخچالي ده، دوازده فوتي توي چشم مي‌زد كه هنوز از جعبه بيرون نيامده بود.
با زبان بي‌زباني –كه عمده زبان محاوره‌ي رايج ما با اهل منطقه بود- گفتگو و حال و احوال را شروع كرديم. پيرزن چهره‌اي منقبض و سوخته داشت و هوش سرشاري نياز نبود تا بفهمي كه زجركشيده است. از خانه‌اش گفت كه بالاخره بعد از سال‌ها انتظار ساخته شده است و پسرهايش كه درس نمي‌خوانند و مادر را اذيت مي‌كنند. پسرها درس را رها كرده بودند كه نان آور خانه باشند و حالا تن به كار نمي‌دادند. كمي هم با آن ها صحبت كرديم كه قدر مادر را بدانيد و چه و چه. واقعاً نمي‌دانم چقدر تأثيرگذار باشد.
از سقف اتاقي كه در آن بوديم تك لامپ شصت واتي آويزان بود و پيرزن عذر خواست كه چراغ ديگري نمي‌تواند روشن كند. علت را كه پرسيديم به عمق فاجعه پي برديم. روستاي محمدعامري تلفن دارد. آب لوله‌كشي هم در ساعاتي از روز جاري است. برق هم دارد. اما براي استفاده از برق بايد هزينه‌ي انشعاب آن را به شركت برق بپردازي. چيزي در حدود دويست هزار تومان با پول كنتر و سيم‌كشي تا داخل خانه. خانه‌ي پيرزن سيم‌كشي داخلي شده بود. اما نه او و نه كميته‌ي امداد نتوانسته بودند هزينه‌ي انشعاب را تأمين كنند. به ناچار يك رشته سيم از خانه‌ي همسايه كشيده بودند تا اموراتشان بگذرد. اما همسايه‌ي ناجوان‌مرد،كه از اعيان و اشراف روستا هم محسوب مي‌شود، ماه اول كه يخچال روشن بوده و پسرها گاهي اوقات تلويزيون هم نگاه مي‌كرده‌اند، چهار هزار تومان بابت برق مصرفي از آن ها طلب كرده است. (البته رقم چهار هزار تومان را سرِ كلاس نگفتم كه فكر نمي‌كردم دانش‌آموزي كه همين قدر خرجِ اَتَيناي دو سه روزش مي‌شود، چيزي از آن بفهمد) پيرزن يخچال را داخل جعبه مي‌گذارد و پسرها كم‌تر تلويزيون نگاه مي‌كنند تا همسايه بهانه‌اي براي گرفتن پول زياد از آن ها نداشته باشد و دخترك بتواند شب‌ها در حداقل نور درس بخواند.
مردم كه دلشان براي هم نسوزد از دولت‌مرد چه انتظاري داريد؟
از گرما و شرجي هواي بندر دلوار كه خبر داريد؟ برايتان روزها بدون آب خنك قابل تصور است؟ امروز حتماً هوا خيلي گرم‌تر شده؛ آيا پيرزن مي‌تواند كولر - داشته باشد يا نه- روشن كند؟
...
زنگ خورد و بچه‌ها شايد از اصرارشان براي نقل خاطره پشيمان شده‌باشند. آدم اين چيزها را كه به خاطر مي‌آورد به كفر گفتن مي‌افتد. شما حساب كنيد كه دم انتخابات هم باشد.
يكي از رفقا گفته بود كه جهادي نبايد تا ظهور ادامه پيداكند. اين حرف كاملي نيست. جهادي اگر به معناي مبارزه با نفس و جهاد اكبر و گذر از خود براي رسيدن به خدا باشد، اصلاً از مقدمات ظهور است. جهادي به اين معني بايد آن قدر ادامه و گسترش بيابد تا جهان پذيراي قدوم موعود گردد. اما ادامه‌ي جهادي اگر به معناي بقاي چهره‌ي كريه فقر و فساد و تبعيض باشد، لاوالله، كه امروز بايد تبارش منقطع گردد.
اهل جهادي (به هر كدام از دو معنا) در انتخابات دست و دلشان بيش‌تر مي‌لرزد. چاقي مفرط بعضي آقايان براي مستضعفين نفرت‌انگيز است. آن‌هايي كه رفاه و توسعه و پيش‌رفت را براي جيب خود و جمعيت چاق جامعه مي‌خواهند و پيش از اين نيز ثابت كرده‌اند كه دايرمدار قدرتند و مبدأ ميلشان نه خدمت، كه ثروت است. دموكراسي و حقوق بشر و حقوق زنان (گويي زنان از بشر نيستند!) هم نان سر سفره‌ي كسي نمي‌گذارد. كما اين كه تا به حال هم نگذاشته است.
با اداي احترام به نظر همه‌ي دوستان و شخصيت همه‌ي آقايان كانديداها، شخصاً به جوان‌مردي رأي مي‌دهم كه جهادي را بشناسد و اهل جهاد باشد. كسي كه زندگي خوب را برازنده‌ي همه‌ي ايرانيان بداند و اهل برآورده كردن اين مدعا نيز باشد. اين انتخاب خطاپذير است. اما به گمانم بديل‌پذير نباشد.

والامر اليكم

سه شنبه 20 اردیبهشت 1384

18 وقايع اتفاقيه!

0.
الـــمـــعــــص

1.
برايتان متأسفم. چون در حال حاضر خوشمز‌گي من گل كرده است و مجبوريد تا آخر اين نوشته با آن مدارا كنيد.

2.
برادر هنرمندمان آقاي نجفي، بعد از حدود يك سال پايگاه اينترنتي‌شان را از بلاتكليفي در آوردند و ضمن تغيير آدرس، قالب جديدي را سوار كرده‌اند. البته محتواي سايت به جز چند تا عكس دسته‌جمعي (كه يحتمل بنده و جناب‌عالي هم در آن هستيم) و لينك به صفحه‌ي بعضي دوستان (از جمله همين جا) چيز به درد بخور ديگري ندارد!
البته قابل توجه مدير فني پايگاه محترم رازدل! ما به اندازه‌ي آقا سعيد صبر و حوصله نداريم. ياللا دست بجنبون پسر!

3.
ان شاء الله آقا سعيد (جلال به قربونش) در اولين فرصت دستي به سر و گوش سايت هيئت هم خواهند كشيد. (قربونت يه دستي هم به سر اين مدير فني ما بكش)

4.
دي‌شب آقاي ميم طي تماس تلفني كَل انداخت كه: عمراً فردا صبح بتوني دل‌شدگان رو به‌روز كني.

5.
كتاب «قورباغه‌ات را قورت بده» حاوي 21 نكته براي درمان بيماري «كار امروز را به فردا انداختن» البته مدت‌هاست كه منتشر شده. اما علي‌رغم همه‌ي پي‌گيري‌هاي صورت گرفته، آقاي مدير فني رازدل به علت علاقه‌ي شديد به قورباغه ها، تاكنون هيچ‌گونه تمايلي به قورت دادن اين موجودات از خود نشان نداده‌اند. بعضي از ناظرانِ آگاه معتقدند كه علت اين امر، به تعداد نكته‌هاي مطرح‌شده در اين كتاب مربوط است.

6.
شنيده‌ها حاكي از آن است كه در صورت به سرانجام نرسيدن فوري طراحي قالب پايگاه و وبلاگ‌ها، احتمال دارد «رازدل» مستقلاً با پيمان‌كار ديگري قرارداد بيع متقابل امضا كند. پيشنهاد اين قرارد داد از سوي طرف مقابل ارائه شده و سهام‌داران اصلي رازدل هنوز در اين‌باره هيچ‌گونه اظهار نظر رسمي نكرده‌اند.
گفته مي‌شود اين قرارداد (كه جزئيات احتمالي آن هنوز فاش نشده است) درآستانه‌ي انتخابات رياست جمهوري ممكن است رازدل را در زمره‌ي پايگاه‌هاي ضدصهيونيستي قرار دهد.
برادر شزه! تا كار «بيخ» پيدا نكرده خودت يه كاري بكن!

7.
در پي انتشار نصفه-نيمه‌ي نامه‌ي سرگشاده‌ي كذا، هنوز حال همه‌ي ما خوب است و حاجي هم سلام مي‌رساند.

8.
متأسفانه با خبر شديم حاجيِ مذكور براي ورود به عرصه‌ي وبلاگ‌نويسي و مقابله با تهاجم رسانه‌اي يك‌سويه‌ي دل‌شدگان، با «سيد» وارد مذاكره شده است. در اين مورد اطلاعات بيش‌تري در دسترس نيست.

9.
يه آقايي به اسم «مسيح» از مفيدِ بالا تماس گرفتند و تقاضاي آهنگ درخواستي داشتند؛ كه وصل كرديم با عمو پورنگ صحبت كنند.

10.
هنوز جوابي به نامه‌ي آقاي محسني دريافت نكرده‌ايم. چند حالت وجود دارد:
يا آقايان اصلاً اين‌جا را نمي‌خوانند؛ كه هيچ.
يا مي‌خوانند و حال و وقت و فرصت جواب دادن ندارند؛ كه هيچ.
يا مي‌خوانند و جوابي ندارند و جوابي ندارد؛ كه هيچ.
يا مي‌خوانند و ارزش جواب دادن و به سبيل گرفتن ندارد؛ كه هيچ.
يا مي‌خوانند و تقصير اين پسره است كه آستين كُت ما را كند براي هيچ و پوچ؛ كه هيچ.
اصلاً كلاً هيچي به هيچي.

11.
آقاي عين در كمال خونسردي در جلساتي كه براي سياست‌گذاري آينده‌ي دل‌شدگان برگزار شد، حضور يافتند!
در ضمن مطالب اين هفته رو اين‌جوري نوشتم كه ثابت كنم ما هم مي‌تونيم وبلاگي بنويسيم. اما هيچ لطف و فايده‌اي در اين كار نمي بينيم. لهذا از اين به بعد اگه دوست داريد اين‌جوري بنويسيد خودتون زحمتش رو بكشين.

12.
البته آقاي عين ايراداتي هم به روند فعلي فعاليت دل‌شدگان وارد كردند كه ما هم وارد دانستيم. ان‌شاءالله جبران مي‌كنيم.

13.
دوست دارم «دل‌شدگان» به اصل جهادي بپردازد. اين علاقه‌ي شخصي من است. تا دوستان چقدر همكاري كنند...

14.
در راستاي بالا گرفتن مجدد تب وبلاگ‌نويسي در ميان فارغ‌التحصيلان، مطلع شديم آقاي ... هم دچار حيراني شده‌اند. «دل‌شدگان» هر گونه اطلاع و رابطه‌اي را ارج مي‌گذارد!

15.
يه آدم [...] اي هم وبلاگ راه انداخته كه مثلاً جاي خالي شهداي مفيد رو تو اينترنت پر كنه. يكي نيست بگه آخه عمو! برو جاي خالي اين بندگان خدا رو تو مدرسه پر كن كه خربزه آبه! «دل‌شدگان» اين حركت را تكذيب و محكوم مي‌كند.
به علت عصبانيت زياد از رفتار نابخردانه و نامعلوم و مشكوك اين فرد از لينك دادن معذوريم. (اگه خيلي دلتون مي‌خواد بگردين پيداش كنين)

16.
مطالبي كه عده‌اي از دوستان داده‌اند، تايپ شده است كه در اولين فرصت استفاده خواهيم كرد. هر چند كه بقيه هم مي‌توانند از اين قافله عقب نمانند، اما به زودي فهرستي از موضوعات متناسب با اين صفحه را منتشر مي‌كنيم تا دوستان اهل قلم راحت‌تر دل به كار بدهند.

17.
دي‌شب يكي از هم‌دوره‌اي هاي عزيز بعد از مدت‌ها تماس گرفته بود و در لابلاي صحبت، سؤال كرد كه آيا در جشن‌واره‌ي وبلاگ همدان شركت كردي يا نه؟ جواب دادم كه ما اهل كار سياسي نيستيم. هر چند كه بعدش مجبور شدم اثبات كنم كه به چه دليلي معتقدم «جشن‌واره‌ي صنفي وبلاگ نويسان دانشجو» سياسي است. اما در هر صورت «دل‌شدگان» سياسي نيست و اصلاً و ابداً از وبلاگ‌هاي برترِ اين جشن‌واره وبلاگ‌تر نيست كه ادعاي رقابت با آن‌ها را داشته باشد.
اين‌جا خانه‌اي است كه چراغش براي هدف ديگري روشن است و مخاطبين اندك و خاصّ خودش را با يك دنيا عوض نمي‌كند.

18.
به كوري چشم و عينك آقاي ميم، به هر جان‌كندني هم كه شده، هر سه‌شنبه اين‌جا را به روز مي‌كنيم. اما نه اين‌جوري.

زت زياد
ياعلي

جمعه 2 اردیبهشت 1384

خداحافظي و سلام

حميدرضا ايماني (صبا)

جانا ز فراق تو اين محنت جان تا كي؟
دل بر غم عشق تو رسواي جهان تا كي

خداحافظ!
خداحافظ آقاي مسافرت جهادي!
خداحافظ مهدي رجب!
خداحافظ محمود صفر!
خداحافظ مرتضي قصاب!
خداحافظ علي نعمت!
خداحافظ هادي فري!
خداحافظ حامد جون!
خداحافظ به همه بچه هاي اردو جهادي؛ چه آن‌هايي كه زود آمدن چه دير، چه آن‌هايي كه زود رفتن چه آن‌هايي كه هنوز ثابت قدم تا حالا هستن.
خدا حافظ آقاي موسوي!
خداحافظ آقاي ويسي، احمدي، كريمي!
خداحافظ به همه مسئولين كميته امداد كه هر روز از كله سحر تا نيمه شب اذيتشان كرديم.
خداحافظ آقاي آَشپز كه هر روز غذات كم و زياد مي شد.
خداحافظ به همه اوستا بناها به خصوص آن اوستا بنايي كه با چشم‌هاش ديوار رو تراز مي كرد.
خداحافظ به همه بيل ها و كلنگ‌ها، به همه سپتيك‌ها و چاه‌ها، همه شن‌ها و ماسه‌ها.
خداحافظ به همه مردم دلوار و بوشهر و ... .
خداحافظ به همه آن‌هايي كه فكر مي كنند مسافرت جهادي در حال تمام شدن است.

و سلام به همه آنهايي كه مثل من و برادرم صمد و خيلي هاي ديگه فكر مي كنند مسافرت جهادي فقط همين پانزده روز سال و يك نقطه از بوشهر و بم و زابل نيست.
سلام به همه آن‌هايي كه مسافرت برايشان از تهران گرفته تا نمي دانم كجاي آلمان و در تمام طول سال ادامه دارد.

به مژگان سيه كردي هزاران رخنه در دينم
بيا كز چشم بيمارت هزاران درد بر چينم
الا اي همنشين دل كه يارانت برفت از ياد
مرا روزي مباد آن دم كه بي ياد تو بنشينم

پنجشنبه 1 اردیبهشت 1384

به بهانه‌ي خداحافظي

1.
28/12/82 ساعت يك بعدازظهر فرودگاه بم، زلزله و ويراني و بازسازي... آقا ميثم و آقا مقداد و اردوي جهادي. راستي براي كدام يك آمده بودم؟ شهرك صنعتي، بنياد بتن... سوله‌ي دست‌ساز! و چادر تداركات و خيمه‌ي فرهنگي.
جمع هشتاد نفره و كارگاه زندان و لباس كار... حلقه‌ي دوستان و جمع صميمي و خنده‌هاي مستانه.
شب و گزارش كار و هماهنگي ستادي... شب و سكوت و زمزمه‌ي يا رب يا رب.
بهشت زهرا سلام الله عليها (شب جمعه‌ي آخر سال)، شانه‌هاي لرزان، هق‌هق حنجره‌هاي زخمي، صورت‌هاي تمام پهنا خيس، نگاه بهت‌زده‌ي كودكان چمبره‌زده روي قبرها... سبزه و آب و سنگ قبرهاي تازه‌ شسته شده.

2.
29/12/82 شهر: بم و ويراني و مرگ... ستاد معين استان تهران و چند دكه برپا دور ميدان شهر و بيمارستان صليب سرخ، نگاه‌هاي خسته و آشفته و نامهربان... دست هاي خالي و اميدوار و ياري‌جو. شهر: محروم از بهداشت و درمان شايسته... برخوردار [محروم] از حداقل تمهيدات بهداشتي و درماني. نبودن! ... يا بودن [؟] مسئله اين است.

3.
يك سال گذشت و گذر عمر و... حاصل؟! ... اوقات خوشي با دوستان و تقربي و توسلي و سجده‌اي... آن‌گاه: 1/1/83 به همين سادگي گذشت كه گذشت و هرگز برنخواهد گشت و در اين تمام مرثيه ناچارم: روز و روزگار، نوروز و هر روز، تبريك باد و پيروز. افسوس و حسرت و دريغ... اميد و آرزو و تلاش. باشد كه: وقتي ديگر... فردايي بهتر.
گردش در شهر طاعون زده، شهر نخل‌هاي از كمر تا شده، شهر ارگ از نفس افتاده... باز هم اميد و اميد و اميد: بم را خواهيم ساخت. بازار شهر و تل خاكي به نشانه‌ي يك خانه، دفتر مشق پاره و عروسك بي‌دست و سر، جوانان مو سپيد... آرايشگاه پر مشتري و خريد مختصر عيد و لباس سياه نو! اردوگاه و چادر اهدايي و غذاي صدقاتي ... خانه‌هاي نيمه‌ويران و چينه‌هاي غرحرفه‌اي و آلونكي از خود.
زندگي ادامه دارد.
زلزله‌ي بم تمام ايران را لرزاند و ايران به وسعت تمام شهرهايش براي بم مويه كرد و گريست و به ياري شتافت.
بمي‌ها خود فرو ريخته‌اند. زلزله و مصيبت پيروزمندانه حريف مي‌طلبد: شانه‌اي كه فرو نيافتاده باشد، كمري كه نشكسته باشد، موي سياه... روي سپيد، مردِ مرد.

4.
2/1/83 تكليف معلوم است. كارگل و غبار سيمان و ... «ديدي ملات در رفت» ... چاشت و رخوت لذت‌بخش عضلات و شهيدان زنده: كار ايثاري بعدازظهر.
وقتي بيل مي‌زني حرف حافظ را به‌تر مي‌فهمي: من كه امروزم بهشت نقد حاصل مي شود / وعده‌ي فرداي زاهد را چرا باور كنم؟
چه‌قدر و كجا و چند تا مهم نيست، چرا و چگونه و براي مهم است. حواست باشد توي قالب جانموني اوستا.
اصلاً يه چيزي: زلزله كه براي زمين نيست، خدا را چه ديدي؟ شايد روزي همه‌ي گسل‌ها بتن‌ريزي شد! و زمين نلرزيد؛
دلت هم مي‌خواهد نلرزد؟

5.
3/1/83 يادت باشد:
مفيد باش مفيد؟! ... هم باش
بيل بزن بنا و عمله؟!
كار جهادي كار زيادي
كر درست كار درشت
كار فرهنگي دو رو، دو رنگي
يادم باشد.

6.
4/1/83 بودن ... يا نبودن؟
تا شقايق هست...
اردوي جهادي
اصلش تهران است.
يادم باشد. يادت باشد. آدم بايد...

نوشته‌ي بالا، از دكتر مهدي نجفي، هم‌سفر بزرگ و بزرگ‌وار ما در جهادي بم بود. توضيح ديگري نمي‌خواهد. ما و همه‌ي عزيزان كوچك‌تر حالا حالاها بايد از روي مرام امثال دكتر نجفي مشق بنويسيم.
بگذريم...

پنجشنبه 29 بهمن 1383

كدام مَحرم دل ره در اين حرم دارد؟


سيد علي زنگ زد. گفت تهران است و اگر نبود همين بهانه‌ي دوباره، هرگز به اين زودي ها قصد نوشتن نداشتم و حالا هم كه قصد كرده ام -در بي خيالي جهادي- دو سه چيزي هست كه به نظرم جا مانده باشد و لازم است قضاي آن را ادا كنم:

يكم:
سوگ فقدان معلم مهربان و نازنيني است كه پايه‌ي هر چه از زبان انگليسي مي دانم را او گذاشته؛‌ هر چند در مقايسه با دوستانم تقريباً هيچ نمي دانم، اما همين اندك هم ثمره‌ي لذتي است كه در كار كلاسي درس او برده ام و غير آن، زبان همواره برايم غيرقابل تحمل بوده است.
بازي كردن نقش شاگرد تنبل كلاس هم در كلاس دكتر زواريان كار لذت‌بخشي بود. هر چيز كه باعث مي شد در ساعت درس بيشتر به تو نگاه كند،‌ حسادت ديگران را بر مي انگيخت، حتي بي سوادي‌ات!
امتحان ثلث سوم زبان دوم راهنمايي را كاملا به خاطر مي آورم كه نيمي كتبي و نيم ديگر شفاهي بود. كتبي را به مدد تلاش‌هاي او بد نشدم و ترسم همه از شفاهي بود. كتاب را گشود و معناي چند كلمه را از من پرسيد كه درست و غلط گفتم آن چه مي‌دانستم و خواست كه بنويسم «آي» و نوشتم «eye» و گفت: «معني؟» و گفتم: «چشم!» و گفت: «چشمت بي بلا! بنشين!»
و سال تمام شد و دفتر كوچكي را كه يادبود مسابقات قرآن مدرسه بود برايش بردم تا به رسم دوست داشتني آن زمان هاي مدرسه، چون ديگر معلمان، برايم جمله اي به يادگار بنويسد. نوشت: «يو شود لايك آدر تو. 2-3-74» و در مقابل چشمان به تحيّر گِرد من كه از خواندن –چه برسد به معناي- جمله‌ي ساده‌اش درمانده بودند، گفت: «يعني بايد ديگران را هم دوست داشته‌باشي»
و سال ها مي گذرد و من در حكمت نوشتن جمله‌ي ساده‌اش در صفحه‌ي اول آن دفتر يادداشت كوچك مانده‌ام... و امروز مي‌پندارم گويي رمز موفقيت خودش را در كار و زندگي برايم نوشته است: بايد ديگران را هم دوست داشته باشي. بايد!
«دكتر حميدرضا زواريان» آدم متفاوتي بود و اين تفاوت را بعد از ده سال كه خبرش را مي آورند در چهره‌ي تك تك شاگردانش به خوبي حس مي كني.
يادش زنده و راهش پر ره رو باد. آمين.


دوم:
سوگ فقدان مديري توانمند و دلسوز كه سال ها از او شنيده بودم و دورادور مي دانستم خيرات و بركات نظام فشل آموزشي ما، هر چه كم و ناقص و مبهم، باز از تلاش مرداني چون او رو به رشد است و اين آخر هم كه نيم سالي، غير مستقيم، زير دستش، در مجموعه‌ي آموزشي هوشمند شهيد آقايي (آقاي ذوقي‌پور و دوستان) مشغول بودم و از نزديك با ايده پردازي هاي فرازماني و فرامكاني اش آشنا شدم، بيشتر دانستم كه آدم متفاوتي است.
جداي از اين ها «حسين علاقمندان» را از دوران دبيرستان، به خاطر مسابقات قرآن، كاملا به خاطر دارم و در اين چند جهادي متوالي بيشتر با او محشور بوده ام و البته خيلي نامَردَم اگر نگويم كه در بم هر چه در توان داشت (از خط و صدا و مرام) خرج مسافرت كرد و چقدر بي ريا.
در هر صورت پدر رفيق آدم در حكم پدر آدم است. در بحبوحه‌ي درگيري‌هاي افتضاح هفته‌ي هاي پيش،‌ هيچ نشد كه شخصاً به مجلسش بروم يا تسليتي بگويم. قضاي ديگري كه بايد ادا كنم، همين است:
سعديا مرد نكونام نميرد هرگز / مرده آن است كه نامش به نكويي نبرند
«مهندس علاقمندان» از ميان همه‌ي مديران بيست ساله‌ي اين مملكت آدم متفاوتي بود و اين را هر رهگذر ساده‌اي از تشييع باشكوه پيكرش مي فهمد.
از شمار دو چشم يك تن كم / وز شمار خِرد هزاران بيش
يادش زنده و راهش پر ره رو باد. آمين.

سوم:
سوگ فقدان مادر خوبي كه يك شهر هنوز در بهت حادثه‌اي است كه او و جمع عزادار عاشقي را كربلايي كرد.
گذشته از اين كه دو تا برادر مفيدي با سه سال اختلاف سن، يكي دانش‌آموز و ديگري فارغ التحصيل به نام هاي محمدرضا و عليرضا كه يك جورهايي به اردبيل هم مربوط باشند من را به ياد چه چيز ديگري مي اندازد،‌ اما مصيبت عظمايي است فقدان مادر براي اين دو برادر كه خوب مي دانيم.
محمدرضا را گمانم از جهادي دبيرستان مي شناسم و در سال هاي يزد، دورادور و با واسطه (و خب لابد معلوم است كه از كدام واسطه!) از حال و احوالش با خبر بودم و البته ماجراهايي مربوط به مهرآب و اين ها كه بماند. به گمانم اهل تحمل اين اتفاق باشد.
دلي كه غيب نماي است و جام جم دارد / ز خاتمي كه دمي گم شود چه غم دارد؟
و عليرضا البته از معدود كنكوري هاي دبيرستان بود كه هفته‌ي شهداي امسال يكي دو شب دربست همه چيز را ول كرد و به كار دل پيوست. شب پنجشنبه‌ي آخر كه با هم رفتيم تا شيريني زيارت عاشوراي صبح فردا را بياوريم، درست يادم است كه نَقلي شد و برايش از قصه‌هاي قرآن گفتم و اين كه خدا قصه كه مي‌گويد پي حكمت است و نه سرگرمي... و امروز هم -اگر اين جا را مي خوانَد- همان را مي گويم كه خدا در زندگي ما آدم ها قصه درست مي كند تا نسبت غصه هاي دلمان را به شرايط روزگار محك بزند و ببيند كه چند مرده حلاجيم.
نه هر درخت تحمل كند جفاي خزان / غلام همت سروم كه اين قدم دارد
«محمدرضا سرشار» بعد از واقعه‌ي زلزله، جايي خطاب به بچه‌هاي بم گفته بود كه همه‌ي بزرگان دنيا،‌ كه عالم يك جوري تغيير و تحولاتش را به آن ها مديون است، در دوران كودكي و نوجواني نقصاني در پدر و مادر داشتند. از حضرت موسي و عيسي و پيامبر خودمان بگير تا هيتلر و نصف بيشتر دانشمندان و حضرت روح الله الي آخر. گفته بود شايد اين حادثه براي اين بوده که خداوند خواسته درهاي رشد و تعالي را به روي شما باز کند.
حرف قشنگي است: في تقلب الاحوال، ‌علم جواهر الرجال.
آدم قصه هاي زندگي خودش را خودش درست نمي كند. اما حكمت هاي اين قصه ها را بايد خودش دريابد. در وجود هر كدام از ما جهاني است و هر جهان آيت الله است و قرآني بزرگ. اهل فهم در قرائت قصه‌هاي قرآن نمي مانند و به تفسير مي انديشند.
ما را نيز در غم خود شريك بدانيد و زياده بخوانيد: لا يوم كيومك يا اباعبدالله.
ز جيب خرقه‌ي حافظ چه طرف بتوان بست؟ / كه ما صمد طلبيديم و او صنم دارد

*
حالا به تنها چيزي كه نمي توانم فكر كنم «چهارم» است.


فعلاً

سه شنبه 6 بهمن 1383

هزار جهد بكردم...


خلجي يك چيزي نوشته بود درباره‌ي سيستم پيشنهادي‌اش براي مسافرت كه به مرتضي بدهد. قرار گذاشت براي دلشدگان هم بفرستد. دي‌شب تماس گرفتم كه پس چه شد مرد مؤمن؟ گفت نرسيده‌است و سرش شلوغ بوده و كذا و كذا.
زنگ زدم حميد كه او هم قرار بود چند خطي -رحيم گفتني- خط خطي كند براي دلش و دلشدگان، كه او هم خب سرش شلوغ است اين روزها –يك تنه مرد خانه است در غياب والدين- و دستش به كاغذ و قلم نرسيده‌بود از صبح.
مانده بودم كه چه سر مگويي را اين هفته بر ملا كنم در محضر دوستان كه ناغافل سيدعلي زنگ زد: رفيق شفيق سال‌هاي دور از خانه، هم خانه‌اي مشهدي من در يزد كه از ما زرنگ تر بود در درس و مشق و نان را هنرمندانه چسباند همان موقعي كه تنور هنوز گرم بود و حالا ترم اول فوق ليسانس مكانيكش را در همان مشهدالرضاي خودشان تمام كرده است.
صداي يك آشناي قديمي را كه مي شنوي -كه از صبح به فكرش بوده‌اي و نمي دانستي چرا- يك چيزي ميان سينه‌ات مي لرزد و فرو مي افتد. نرم: مثل قطره‌ي آب روي شيشه‌ي پنجره در صبح زمستان.
عادت خانوادگي ما اين است كه در موقع حرف زدن با تلفن دور تا دور خانه راه مي رويم، بلا استثنا، پدر و مادر و برادر؛ و وقتي كسي در ميان مكالمه‌ي تلفني مي نشيند يعني خبرهاي آن طرف گوشي از جنس ديگري است. و نشستم، ناخودآگاه، ميان صداي سيدعلي و حرف‌هاي هميشه معمولي اش و يادي كه از خانه‌مان كرد و دوچرخه‌اي كه تَركي نداشت تا كَسي سوار آن شود؛ و گفت كه حسين (رفيق شيرازي ديگرمان) كم از ماهي است كه در همان يزد دستش را بند كرده به يكي ديگر كه او هم يزدي نيست...
حكايت غريبي دارد قصه‌ي سال‌هاي دور از خانه‌ي من كه زياده از هفت مجلدِ قطور مي شود اگر به همين سادگي و همين قدر گذرا بخواهم روايت كنم.
سيدعلي خوب مي‌داند كه من چه قدر تعارفي هستم و زنگ زده بود كه ببيند هنوز تهرانم و يا به رسم هر ساله تعطيلات بين دو ترم را با بچه‌هاي دانشگاه به مشهد رفته‌ام. رسم انجمن دانشگاه اين بود كه ميان دو ترم اردوي مشهد داشت براي سال اولي‌ها و من همه‌ي سال‌هاي يزد را -البته بجز سال اول!- در اين روزها همسفر كاروان «كبوتر حرم» انجمن اسلامي بودم. و نكرد يكي از اين رفقاي خوش انصاف يزدي‌مان خبري بدهد يا دعوتي بكند كه ما هم خادم كاروان كوچك‌ترهاي هم‌دانشگاهي باشيم لااقل.
سيدعلي با خنده و ته لهجه‌اي كه اين بار غليظ تر به نظر مي آيد مي گويد: «از دل برود هر آن كه از ديده برفت آقا جان!» و نمي‌دانم چطور است كه هنوز نه سيدعلي و نه امام رضا از دلم بيرون نرفته‌اند و حال آن كه مدت‌هاست در ديده‌ام نيستند و چگونه كسي در دلم نمي‌ماند و حال آن كه هر روز جلوي ديده‌ام است.

آخر حرف‌هامان كه مي شود، همان حرف‌هاي معموليِ هميشگي، چشمانم خيس خيس است. اگر توي فيلم‌ها بود الان -همين‌طور كه گوشي دستم است- بايد روي صداي سيدعلي صداي نقاره‌ها ديزالو مي شد و يواش يواش قاب تصوير روي صورتم تنگ مي شد و كلوزآپ از تلألو خيسي چشم‌هايم محو مي‌شد در گنبدي طلايي و كبوترهايي كه در آسمان دور حريم منورش در طوافند. اما آدم توي خانه‌ي خودش كه نمي‌تواند فيلم باشد.
نشسته‌ام و كلمات آخرم را با سيدعلي مثل هميشه بغض كرده‌ام.

اگر فهميديد دعا كنيد.
اگر نفهميديد هم دعا كنيد.

...دعا كنيد.

پ.ن:
ربط اين ماجرا به وبلاگي براي مسافرت جهادي فارغ‌التحصيلان مفيد1 بماند تا بعد.


ياعلي

<< 1 2