صفحه اصلی
صفحه 1 از 2

چهارشنبه 31 خرداد 1385

... خدا كند نلرزد

4شنبه، 31 خرداد 85

سعيد نجفي

 

بسمه تعالي

 

 

 

اميرحاجي از سفر هماهنگي اول اومده بود، گفتم خونه‌هايي كه قراره بسازيم سيستمشون چه جوريه؟ گفت يه شناژ افقي با ديوارهاي آجري. گفتم پس كلاف [شناژ] قائم چي؟ گفت مسئولين منطقه ميگن اينجا زلزله خيز نيست. رفتم خونه، يه نگاه به آئين نامه انداختم، ديدم سرخس تو منطقه خطر نسبي زلزله زياد بود. البته اگر هم نبود طبق آئين نامه 2800 بايد اين كلافها اجرا مي‌شد. قضيه رو با امير درميون گذاشتم. گفت ايشالا تو سفر هماهنگي دوم راضيشون ميكنه كه اين كلاف ها رو هم اجرا كنيم. (البته تا اون موقع هيچ ديدي نسبت به منطقه و مسؤولين منطقه نداشتم)
امير حاجي از سفر هماهنگي دوم اومده بود،‌ حرف آخرشون اين بود كه از بالا به ما گفتن اينجوري بسازيد و به همين اندازه هم بودجه در اختيار ما ميذارند، خيلي شاكي شدم، يه نامه نوشتيم كه اونجا بديم به اونا تا اگر قانع نشدند، به اصطلاح مسئوليت حقوقي از ما كه نقش يه پيمانكار رو داشتيم ساقط بشه.
تو قطار مشهد – سرخس بوديم كه نشستيم يه برآوردي از قيمت درآورديم. گفتيم شايد بتونيم اين اضافه هزينه رو يه جورايي جور كنيم. اون موقع، هفت مسافرت گروي هشتش بود. به ازاي هر خونه 400 تومني تقريبا 200 هزار تومن هزينه داشت. يه جورايي از اين راه هم نا اميد شديم.
تو دل خودم گفتم همون نامه رو مي‌ديم و تموم ... .
تو سرخس با آقاي عبدالصالحي رفتيم براي بازديد از خونه ي اونايي كه قرار بود براشون كار كنيم. بعضي خونه ها آنقدر وضعش خراب بود كه آدم وقتي وارد مي‌شد مي‌ترسيد سقف رو سرش خراب شه، بعضي از اتاق ها چنان بوي "نمي" مي‌داد كه اصلاً نمي‌شد وارد شد. يا بايد به همين خونه
هاي 400 تومني قانع مي‌شديم يا ... يا گزينه ديگه اي نداشتيم، چون اون موقع پولي نداشتيم. البته گزينه ديگري هم بود ، گزينه اي كه جرئت فكر كردن به آن را هم نداشتم ...
ديدن وضع اسف بار خانه هاي آنها، آشنايي با آقاي عبدالصالحي ، كسي كه همه وقتش رو صرف كمك به محرومين كرده بود و اينكه بايد (!) سرخس 85 برگزار مي‌شد باعث شد كه همه چيز رو فراموش كنم، هم آئين نامه رو، هم زلزله رو، هم نامه اي رو كه با خودمون آورده بوديم، هم ... هم خيلي چيزهايي را كه نبايد فراموش مي‌كردم.
الآن كه فكر مي‌كنم فقط با خودم مي‌گم : "خدا كند سرخس نلرزد"

 

 


 

سه شنبه 26 اردیبهشت 1385

تعريف جهادي

3شنبه، 26 ارديبهشت 85

حسام الدين چهرآزاد

 

بسمه تعالي

 

 

اردوي جهادي را مي ­شود اينگونه هم تعريف كرد:

 

اين شايد گوياترين تعريف از اردوي جهادي باشه؛

 

توي بسياري از كامنتهايي كه براي بعضي از متنهايي كه در مورد اردوي جهادي نوشته شده بود اغلب از اينكه از اردوي جهادي تعريفي نميشه انتقاد شده بود. و البته اين انتقادها را معمولاً دوستاني كه از غير از مفيد هستند و يا احتمالاً تا به حال موفق به درك اردوي جهادي نشده اند مي كردند. ديشب داشتم عكسهاي اردوي جهادي رو مي ديدم كه به عكسهاي زير برخوردم! يا بهتر بگم با عكسهاي زير تصادف كردم!!! يادم افتاد روزي كه داشتيم از راه آهن سرخس به سمت مشهد حركت ميكرديم صاحبخانه ي يكي از گروههاي كاري اومده بود بدرقه! حركتي كه شايد در طي اين سالها كمتر شاهد اون بوديم. توي راه آهن چندنفري از من پرسيدن كه اون خانم كيه، و من هم مي گفتم صاحبخانه ي يكي از خانه هايي كه تا 15 روز پيش وجود خارجي نداشت ... و الآن مي دانم كه سرپناهي است براي اون خانم. اما در دلم مي گفتم اون تعريف جامعي از اردوي جهاديه كه خيليها دنبالشن. شايدم بهتر بود بجاي اين چند سطر از روش فتوبلاگ استفاده مي كردم...!!! اما اين كارا ماله از ما بهترونه!!!

حسام.12/2/85

 

 

 

 

 

 


پانويس :

 

- راستي يک چيز ديگر: به نظرات نوشته شده براي روز اولي ديگر يک بار ديگر نگاه کنيد ...!

 

علي

سه شنبه 12 اردیبهشت 1385

اردوي جهادي، كار تخصصي

3شنبه، 12 ارديبهشت 85

مقداد رستمخاني

 

 

 

 

اواخر سال 1380 بود.

براي اخذ كمك از سازمان ملي جوانان با پيگيريهايي كه علي آقا آنجام داده بود، با معرفي  رييس وقت سازمان مديريت و برنامه ريزي كشور، دكتر نجفي، رفتيم پيش دكتر ميرباقري رييس سازمان ملي جوانان

بعد از تشريح فعاليت هاي گذشته، كه حالا با آماده شدن گزارش زابل 3 كه زحمتش رو مهدي كريمي كشيده بود، به نحو قابل قبولي ارايه شد، دكتر ميرباقري گفت:

براي اينكه راحت تر بتونيم از طريق سازمان به شما كمك كنيم، بياييد و تو سازمان يه NGO  به ثبت برسونيد.

بعد از تموم شدن مسافرت و با مشكلاتي كه براي برگزاري مسافرت جلومون ديده بوديم، به پيشنهاد حاج احمد حسينمردي جلساتي تشكيل شد كه بعد از حدود 18 ماه به تشكيل رسمي موسسه طنين همت منجر شد.

 

تو اساسنامه طنين اهداف زير به چشم مي خورد:

شناسايي و شناساندن مناطق محروم از طريق حمايت اردوهاي جهادي و انجام امور مطالعاتي در خصوص معضلات و مشكلات مناطق محروم و شناسايي راهكارهاي رفع اين معضلات و كمك به نهادها و ارگانهاي ذيربط در جهت محروميت زدايي

و راهكارهايي براي تحقق اين اهداف به عنوان موضوع فعاليت مطرح شده بود، مثلا:

ايجاد تسهيلات جهت رشد استعدادهاي مناطق محروم، ايجاد پايگاه در جهت حل مشكلات مناطق محروم ،حمايت از برگزاري اردوهاي جهادي و جمع‌آوري و انتقال تجربيات جهت مشاوره به اردوهاي جهادي

 

گذشت و گذشت

براي برگزاري اردوي نوروز 83 با آقا ميثم و صمد رفتيم بوشهر، مهندس موسوي كه سال ها بود بواسطه اردوي جهادي با مفيد و مفيديها آشنا بود، يكي از روزهاي حضور ما تو منطقه ما رو برد به جلسه شوراي كميته استان و هر جوري كه مي تونست خودش و معاوناش به ما فهموندند كه اردوي دو هفته اي ما اونم تو ايام نوروز ، با همه بركاتي كه براي ما و اونا داره، نتايج خيلي حداقلي اي رو داره و ميشه با يه مقدار كار كردن و وقت گذاشتن عمق تاثير و وسعت اين نتايج رو خيلي بيشتر كرد.

 

نوروز 1383 ما رفتيم بم و با بنياد مسكن تو ساخت واحد هاي اسكان موقت همكاري كرديم و يه عده از رفقا هم كار نظارتي رو ساخت و ساز ستادهاي معين انجام دادند.

 

تابستان 83 بود كه از طريق كاظم زارع با بچه هاي جهاد علمي دانشگاه تهران آشنا شدم. همون زمان بود كه سعي داشتيم ستاد حمايت از حركت هاي جهادي رو با حمايت شهرداري تهران راه بندازيم.

تابستان 83 بچه هاي جهاد علمي رفتن سيستان، بروبچ جهاد علمي كارشون به صورت تخصصي برگزاري كلاس هاي آموزشي براي دانش آموزان مناطق محروم بود.

وسطاي اردوي جهاد علمي بود كه با محمدرضا يه سري رفتيم سيستان و اونا رو ديديم.

مي گفتن : اگه مي شد قبل از اومدن ما تو منطقه اين بچه ها يه طبقه بندي و استعداد سنجي بشن خيلي بهتر مي شد كار كرد.

همونجا بود كه به يكي از مسؤولين اردو گفتم: اگه اين كار رو ما انجام بديم حاضريد عيد هم برنامه بياييد اردو؟

با اينكه اكثر اعضاي گروهشون رو بچه هاي شهرستاني تشكيل مي دادند و فقط عيد رو وقت داشتن تا پيش خانواده باشن ولي قول داد كه كار زمين نمونه.

 

آخر تابستان 83 بود كه طرح نوروز 84 طنين آماده شده بود؛

 

- هماهنگي با كميته امداد استان بوشهر

- برگزاري آزمونهاي ادواري آمادگي كنكور براي دانش آموزان تحت پوشش كميته

- شناسايي استعدادها

- برنامه ريزي جهت برگزاري دوره آمادگي كنكور در نوروز 84

- آماده سازي جزوات آموزشي با توجه به سطح علمي دانش آموزان

- برنامه ريزي و دعوت از بچه هاي جهاد علمي جهت برگزاري كلاس هاي آموزشي در ايام نوروز

 

اينها بخش هاي مختلف كار بود كه بايد انجام مي شد.

دو يا سه تا موسسه كه يكي از اونها همگامان مفيد بود رو هماهنگ كرديم تا آزمون هاي ما رو طراحي كنند.

آزمون هاي ما از آذر ماه شروع شد.

با برنامه ريزي كه كرده بوديم كل بچه هاي پيش دانشگاهي تحت پوشش كميته امداد رو، كه حدود 500 نفر مي شدند، براي برگزاري آزمونها از سطح استان جمع مي كردند تو بوشهر و آزمون ها برگزار مي شد.

بعد هم براي همه اونها كارنامه صادر مي كرديم و براشون ارسال مي شد.

 

بعد برگزاري چند تا آزمون، كه زحمت برگزاري اون با محمد رضا رادنوش بود، حدود 120 نفر از اونها رو جهت اردوي عيد انتخاب كرديم.

زابل2( نوروز 79) اردو جهادي مفيد يه گروه آموزشي داشت كه براي دانش آموزان مدرسه دانشگاه زابل اردو علمي برگزار كرد و نتيجه اون انتخاب 2 نفر از اونها به عنوان نفرات اول و سوم منطقه 3 كشوري بود.

مسؤول اون گروه آموزشي علي قجر 17 بود.

رادنوش هم دست گذاشت رو قجر

قرار شد قجر بشه مسؤول اردوي عيد طنين در بوشهر

چند تا جلسه هم با بچه هاي جهاد علمي توي تهران داشتيم.

بالاخره يه تيم 20 نفره براي برگزاري دوره رفتن شهر خورموج، تركيبي از آقايون و خانمها، معلم و دانشجو، حرفه اي و آماتور ...

اردوي جهادي نوروز 84 مفيد هم توي خورموج برگزار شد، بچه هاي مفيد به من مي گفتند: چرا از ما برا كار آموزشي استفاده نكرديد؟

داستان دوره آموزشي طنين تو خورموج خودش يه شاهنامه بلند مي تونه باشه!

 

ولي آخر كار

25 نفر از اون 120 نفري كه تو اردو حاضر شده بودند، توي دانشگاههاي مختلف كشور قبول شدند.

گرچه متاسفانه كميته امداد آمار دقيقي از نتايج سالهاي قبل نداشت تا بشه به صورت دقيق نتايج رو مقايسه كرد، ولي همه از كار راضي بودند.

 

بهمن 84، كميته امداد مركز از طنين دعوت كرد تا برنامه اي مثل بوشهر رو براي كل كشور برنامه ريزي كنه!

اسفند 84، همايش مهرباران سعي داشت با جمع آوري و ايجاد ارتباط بين گروه هاي مختلف جهادي ايجاد هم افزايي كنه!

نوروز 85، گروه آموزشي تو اردوي جهادي مفيد دوباره راه افتاد و قراره تا همكاري آموزشي با آموزش و پرورش سرخس ادامه داشته باشه!

فروردين 85، گروه مشاوران جوان رياست جمهوري دنبال راه اندازي ستاد حمايت از حركت هاي جهاديه!

فروردين 85، آموزش و پرورش سعي داره تجربه اردوي جهادي مدارس مفيد رو در ديگر مدارس توسعه بده!

...

                                                                           تو نماني و بماند اين سبق

 

كار تخصصي تو اردوي جهادي، بيش از تخصص به برنامه ريزي، پشتكار، پيگيري و مديريت نياز داره.

با يك ماه پاي كار ايستادن و وقت گذاشتن، بعيد مي دونم بشه كار تخصصي انجام داد.

 

 

 

 


 

تا چند در اين قافله بي عشق قدم زد

تا کي بتوان بر نفس عقل قلم زد

 

عشق است در اين باديه هم ره بر و هم ره

بايد که جهاني به چنين راز رقم زد

 

- سوال براي جواب دادن: کار مهم تر است يا بازدهي؟ چرا؟

سه شنبه 29 فروردین 1385

روز اولي ديگر . . .

5شنبه، 31 فروردين 85

حسام الدين چهرآزاد

بسمه تعالي

Delvar-01.jpg

 

اين نوشته اي که مي خوانيد خاطرات تقريباً لحظه به لحظه ي من از روز اول اردوي دلوار است... روز اولي متفاوت با آنچه شما تا به حال ديده ايد و تجربه کرده ايد...

مطلب زير مقدمه اي دارد که اميدوارم خودتان بفهميد... آن را نوشته بودم اما در انتشار آن شک کردم. پس فعلاً همين را بخوانيد، شايد خود اين خاطره گوياتر از مقدمه اش باشد... کاش آن کسي که بايد بخواندش هم بخواند...!!!

 

صبح خيلي زود، بيدار شديم. من بودم و محمد اکبري. پيش قراولان دلوار. قرار بود چهار نفر باشيم، اما نشد. صبحانه خورده يا نخورده يادم نيست به آقاي ويسي (رئيس شاخه ي کميته امداد دلوار) گفتم بايد سريعتر راه بيفتيم که تا يکي دو ساعت ديگه بچه ها مي رسن. با پيکان اومديم دلوار و سراغ حسينيه اي که ديروز هماهنگ کرده بوديم. آخه تا ديروز داشتيم با آموزش و پرورش استان سر و کله مي زديم که مدرسه رو به ما بِدن. آخرش که قبول کردن مسئولاي آموزش و پرورش دلوار که طبيعتاً زير مجموعه ي استان مي شن زير بار نرفتن.!!! به خادم گفتم بچه ها دارن مي رسن اگه ميشه چايي رو رديف کنين. گفت امروز اينجا مسابقات قرآن خواهرانه و مسئولاي آموزش و پرورش اجازه ندادن شما بيايين اينجا.

 

ناراحتيم از اين بود که همه ي بوشهريها عادت داشتن همه ي کارها رو دقيقه ي آخر خراب کنن و حقيقت موضوع رو لحظه ي آخر بگن.!!! اينو هم توي کميته امداد بوشهر ديدم و هم توي دلوار...

 

نمي دونم چرا قضيه ي مسابقات قرآن رو همون ديروز که براي هماهنگ کردن حسينيه رفتيم پيشش نگفت.!!! آخرين حرفي که به اون گفتم اين بود که ما مياييم اينجا.! آموزش و پرورش بره يه جاي ديگه.! با اولين اتوبوس تماس گرفتم. حسن بيك گوشي رو داد به حميد. گفتم كجايين؟ گفت داريم مي رسيم دلوار. سوار ماشين شديم. وسط جاده وايسادم و منتظر. تو دلم صحراي كربلا بود. راننده ي اتوبوس چراغ زد و من دوباره سوار پيكان شدم.

وقتي رسيديم جلوي حسينيه مسئولاي آموزش و پرورش وايساده بودن جلوي در و داشتن با هم صحبت مي کردن. بچه ها داشتن وسايل رو پياده مي کردن و من داشتم با اونها سروکله مي زدم. صحبت با مسئولا فقط اعصابم رو بهم ريخت و کار رو به مشاجره با اونها کشوند. ديروز براي در اختيار گذاشتن مدرسه اي که براي اسکان مد نظر داشتيم يک و نيم ميليون تومن پول مي خواستن و امروز جلوي اسکان ما رو توي حسينيه گرفته بودن.

بچه ها بارها رو از اتوبوس پياده كردن ولي چند دقيقه بيشتر روي زمين نموند. جر و بحث با مسئولين به جايي نرسيد. سوار همون پيكان شدم و رفتم حسينيه دوم. حاجي (متولي اداره حسينيه) خيلي وسواسي بود، هيچ رقمه راه نمي داد. 5 دقيقه باهاش صحبت كردم و بهش قول دادم براي ساخت بقيه حسينيه كمكش مي كنيم. کلي ازم تعهد گرفت که يه خال روي ديواراي حسينيه نيفته. گفتم هر اتفاقي بيفته به خرج ما درست ميشه. نمي دونم چي شد که قبول کرد ... برگشتم و به بچه ها گفتم سوارشن بريم حسينيه دوم.

حسينيه دوم يه جايي حدوداً وسط شهر بود و در کنار ساختمان فعلي آن قرار بود سالن ديگه اي ساخته بشه. کاري که ما مي تونستيم انجام بديم اين بود که پيِ ديوارها رو بکنيم.

 

سروكله زدن با راننده كه جاي خود داشت. بحثمون بالا گرفت. بيست دقيقه اي فك زدم ولي فايده نداشت. قرار بود هر سه اتوبوس با هم حرکت کنند و در طول مسير با هم باشند. اما اون زودتر از بقيه اومده بود و پولشو مي خواست. گفتم باش تا مسئولش بياد.

حجم کارهايي که روي سرم ريخته بود به حدي بود که آرزو کردم کاش دلوار همين الان با خاک يکسان مي شد.

از شانس بد من هم مرتضي توي يکي ديگه از اتوبوسا بود و رضا هم بعلت مشکلاتي که داشت اصلاً اردو نيومده بود.

 

ديروز متوجه اولين اشتباهم شدم، اعتماد و اطميناني که به مسئولاي کميته امداد چه در استان و چه در دلوار کرده بودم.!!! فکر مي کردم حرفشون بيشتر از اينها برو داره و ميشه روي حرفا و قولاشون حساب کرد. مخصوصاً وقتي آقاي مهندس موسوي هم پشت جريان اين همه قول و قرار باشه.!!!

زهي خيال باطل...

 

راننده را به حال خودش گذاشتم و با آقاي احمدي (معاون شاخه) و آقاي ويسي رفتيم کميته تا براي فردا ماشينها رو برنامه ريزي کنيم. وقتي رسيديم اونقدر همه چيز بهم ريخته بود که شتر با بارش گم مي شد. کمتر از دو هفته بود که به اين مکان منتقل شده بودن. يکي دو ساعت داشتيم تعداد ماشينها و مسئوليتهاشونو تعيين مي کرديم که آخرش هم جمع نشد. تعداد آدمهايي که در اين مورد نظر مي دادن بيشتر از تعداد ماشينهايي بود که تازه قرار بود امروز بعد از ظهر به شاخه برسن.!! هيچکس بدرستي نمي دونست چندتا ماشين قراره بياد. تازه آماري که يکي از راننده هاي کميته داشت به نظر دقيقتر از آمار مسئول نقليه و رئيس شاخه بود. به اين نتيجه رسيدم که اگه همين امروز صبح براي از صفر شروع کردن ميومدم دلوار با اينکه يکماه قبل ميومدم هيچ فرقي نمي کرد...!!! نزديکاي ظهر توي کميته، پيمانکاري رو که از سه-چهار روز قبل براي انجام کارها باهاش صحبت کرده بوديم رو ديديم.

 

يکي از پارامترهايي که خيلي براي ما مهم بود تمام شدن کارها و به سرانجام رسيدن اونها بعد از رفتن ما از منطقه بود. براي همين بود که با پيشنهاد ما و تأييد آقاي باقري (رئيس اداره مسکن کميته) از اول با يه پيمانکار صحبت کردن. وظيفه ي ما در اين بين مشخص بود: کمک به ساخت همون سرويسهاي بهداشتي در هر زمينه اي (تأسيساتي و ساختماني)...

 

همون چند روز پيش، موقعي که براي قيمت دادن اومده بود کميته با آقاي باقري توي دفتر نشسته بوديم. وقتي آقاي باقري شرايط رو براش شرح داد و قيمتها رو با هم درآوردن و موافقت براي انجام کار گرفته شد توي دلم گفتم خدا بخير بگذرونه. اينقدر قيمتها رو چلوندن که گفتم بيچاره بايد يه چيزي هم از جيب مبارک خرج کنه...!!!

حالا بعد از سه-چهار روز دوباره اومده بود کميته، اينبار نه براي کار، اومده بود خبري رو بهمون بده که از شنيدنش مو به تنم سيخ شد.!!! خيلي خونسرد و راحت گفت آقاي ويسي اين قيمتي که با هم توافق کرديم برام نمي صرفه. و من نمي تونم اين کار رو انجام بدم...!!!

 

گفتم که همه ي بوشهريها عادت داشتن همه ي کارها رو دقيقه ي آخر خراب کنن و حقيقت موضوع رو لحظه ي آخر بگن.!!! ساعت رو نگاه کردم، از ظهر گذشته بود و ديگه آقاي مهندس باقري رو هم نمي شد پيدا کرد. داشتم با خودم فکر مي کردم که اين مشکل با چقدر اضافه تر ممکنه حل بشه که ديدم مسئولاي کميته انگار که اصلاً اتفاقي نيفتاده دارن با هم حرف مي زنن و چايي مي خورن. سؤالم رو بلند ازش پرسيدم: متري چند بگيري برات صرف  مي کنه؟ گفت: کارش خوردست و فقط برام ضرر ميشه. اصلاً انجام ندم بهتره...!!! آب پاکي رو ريخته بود رو دستمون. آقاي احمدي ازش پرسيد پس چرا تا حالا چيزي نگفتي و الآن داري اينو مي گي؟ ...

ديگه به سؤال و جوابها گوش نمي کردم. ديگه اهميتي نداشت که چرا... وقتي گفت برام نمي صرفه، کار خوردست، فهميدم جاي ديگه کار بهتري پيدا کرده. به احمدي گفتم تا شب بايد 15 تا بنا پيدا کنيم. جوابش سريع بود: الآن آخر ساله و همه سر کارن. تا هفته ي بعد هم نمي تونيم 10 تا بنا پيدا کنيم...!!!

 

براي دومين بار آرزو کردم کاش دلوار همين الآن با خاک يکسان بشه...!!! بوشهر با اين اوضاع حالا حالاهامحرومه.!!!

 

حرفي براي گفتن نداشتم. وقتي رسيدم حسينيه تازه مرتضي رو ديدم و جديدترين اخبار رو بهش دادم.! گفتم احتمالاً تا چند روز کار نداريم و بعد هم تا بياييم تدارکات کاري رو فراهم کنيم اردو تموم ميشه.!!!

 

*** نظراتي كه شما دوستان براي اين نوشته مي نويسيد براي من بسيار مهم و محترم است. بنابراين خواهشمندم از نوشتن حتي يك كلمه هم بعنوان نظر خود دريغ نفرماييد...

 

جمله به جمله ي اين متن جاي بسط و شرح بيشتر دارد كه براي جلوگيري از اطاله ي كلام از شرح بيشتر خودداري كردم. بعداً علت مشكلات بوجود آمده را هم در جاي ديگر شرح خواهم داد...

 

ادامه دارد... حسام. 85/1/20

 

 

 

 


ما گوشه نشينان خرابات الستيم

تا بوي ميي هست در اين ميکده مستيم

 

- باز هم دم حسام گرم! چرا؟ چراش را نمي دونم اما مي دونم يه سرباز هم ممکنه بتونه فکر کنه و احياناً هم بنويسه!

 

- هيچ دليلي نداره که اگه مطلب رو مي خونيد نظر نديد اما اگه مطلب رو نخوندين حتماً نظر بدين.

 

- از همه ي کساني که ما رو از نظرات خودشون بي نصيب نذاشتن هم تشکر مي کنم، از ساواش گرفته تا پدران و از آزاد نويسان تا فلاسفه جلاليه!

سه شنبه 15 آذر 1384

حديث مكرر تنهايي و قفس و دل خوش سيري چند...

سه شنبه، 15 آذر 84

ديگه از خستگيام خسته شدم

ديگه از بستگيام بسته شدم

ميزنم تيغ به بند بستگي

مگه آزاد بشم ز خستگي

بسه تنهايي ديگه توي قفس

بسه اين قفس بدون هم نفس

ديگه بسه تشنگي بدون آب

خوردن فريب و نيرنگ سراب

واسه هر کي دل من تنگ ميشه

تا ميفهمه دلش از سنگ ميشه

دوستي از روي زمين پاک ميشه

مردي و مردونگي خاک ميشه

هر کي فکر خودشه تو اين زمون

تو نخ آب يخ و گرمي نون

بايد حرف دلمو گوش کنم

همه دنيا رو فراموش کنم

دستمو بلند کنم به آسمون

خودمو رها کنم از اين و اون

دلمو جدا کنم از آدما

سينمو پر کنم از ياد خدا

ديگه بسه ديگه بسه انتظار

ابر رحمت به سر دنيا ببار

شب تار شب تار شب تار

آسمون! خورشيد و بردار و بيار

Ghafas.jpg

سه شنبه 1 آذر 1384

آق معلم

سه‌شنبه، 1 آذر 84

حسام الدين چهرآزاد

گرچه آق معلم فارغ است از ياد من

از من ايشان را هزاران ياد باد

ساعت نزديك دوازده شب بود كه آقا معلم زنگ زد. آخه يكي بگه معلم حسابي چه وقته زنگ زدن بود!! هيچي ديگه، زنگ زده بود ما رو ببره اسيري!!! بابا فكر بد نكنين، گفتم كه معلمه آقا بود!

طبق معمولِ هر شب پشت ميز ميرزايي نشسته بودم و دفترهاي حساب و كتاب ابوي هم جلوم باز بود و هِدفون هم دُمِ گوشم، داشتم حسابداري مي­كردم خير سُرُم!!!

اون موقع دبير مجمع اردو جهادي بودم و داستاني داشتيم خلاصه!

آق معلم رئيس اردو شده بود و اون هفته يعني در واقع فردا كه پنجشنبه بود قرار بود معاوناش رو معرفي كنه.

ما فكر كرديم مي­خواد براي جلسه­ي فردا هماهنگي كنه نگو مي­خواسته دستمون رو بند كنه.

سلام و احوالپرسي كه تموم شد پيشنهاد شرعي خودش رو داد، معاونت حمل و نقل! قبلاً گفته بودم كه قرار بود طبق چارت پيشنهادي آق معلم تو اردوي زابل04 دو معاونت جداگانه­ي (حمل و نقل) و (ارتباطات) داشته باشيم.

يك ساعتي كَل­كَل كرديم. من مي­گفتم خوشم نمياد تو سيستم باشم، مي­خوام كنار بچه­ها كار كنم. تجربه­ي خوبي هم داشتم زابل03 تو گروه محمود پاليز بودم و كلي با بر و بچ حال كرده بوديم. گروه چوب­بري (داستانش باشه برا بعد). گفتم كسي كه تو سيستم مسافرته ديگه بين بچه­ها نمي­تونه باشه و مجبوره از صبح تا شب دنبال كاراي مسافرت باشه آخرش هم فحش بقيه رو بخوره، مگه آدم مخش معيوبه! اون مي­گفت كار كردن برا اردو هم اجر خودش رو داره و تو بايد امتحان كني تا ببيني چقدر حال مي­ده!

قضيه­ي اين يك مصرع از شاعر معروف اردوست كه ميگه:

تو مو مي­بيني و آق معلم پيچش مو!!!

يه حرفاي ديگه­اي هم بين ما رد و بدل شد كه نمي­گم، به شما ها چه؟!!

آخرش به آق معلم گفتم تا فردا فكر مي­كنم و قبل از مجمع جواب مي­دم.

تا ساعت يك كه تلفني حرف مي­زديم و تا دو و سه هم من داشتم بقيه­ي كارام رو مي­كردم و بعدش هم از فكر خوابم نبرد.

فرداش كه مدرسه رفتم از يكي دو نفر كه با كارهاي اردو دست و پنجه نرم كرده بودن صحبت كردم. يكيشون هم مهندس محسن نَساج بود. اون سال قبل مسئول اردو بود (بوشهر81) و تو زابل03 هم معاون ارتباطات بود. گفتم تا حالا تجربه­ي اين تيپ كار رو نداشتم و ابعاد كار دستم نيست كه چي­كار بايد بكنم. اصلاً از جو سيستم مسافرت خوشم نمياد. اگه از عهده­ي كار بر نيام رفتاري كه جلسه­ي پاياني با آدم مي­كنن آدم رو نا اميد مي­كنه و حالش رو از هرچي اردوه به هم مي­زنه. آخرش گفت كه كاري نداره، بر و بچ هُواتو دارن و تو نگران نباش كار زمين نمي­مونه.

نمي­دونم آخرش رو چه حسابي قبول كردم اما اون موقع با خودم گفتم يه ريسكه، از تجربش بعداً استفاده مي­كنم.

به آق معلم گفتم باشه!

مبتلا گشتم در اين بند و بلا ...

تو جلسه من شدم معاون حمل و نقل. اما تو اردو معاون ارتباطات هم بودم چون علي اميري مقدم از مجمع رأي اعتماد نگرفت.

كار سنگين بود و من طبق حدسي كه زده بودم نتونستم خيلي با بچه­ها باشم.

اما براي هميشه مديون آق معلم مي­مونم.

... كوشش آن حق گذاران ياد باد

هر وقت برا مسافرت كار كردي بهت مي­گم چرا!!!

مهدي رجب مي­گفت مهم اينه كه آدم منصفانه به كار خودش نيگا كنه ببينه چه نمره­اي به خودش مي­ده.

اما آق معلم ما كه ما رو عقدش دعوت نكرد. تازه تهديد هم كرده كه عروسيش هم دعوت نمي‌كنه.

سعيدجان هر جا كه باشي من برات دعا مي­كنم. خدا خيرت بده. ما ترشي نخوريم يه چيزي مي­شيم اما تو ترشي بخوري يا نخوري برات فرقي نمي­كنه، هيچي نمي­شي!!! شوخي كردم خيلي آقايي.

دربست مخلصتم.

گرچه صد رود است از چشمم روان

زنده رود باغ كاران ياد باد

حسام

پي نوشت براي دل‌خوشي رضا!

* شايد خاطرات دبير مجمع سه سال پيش به درد دبير مجمع امسال نخورد.

** شايد هم دبير مجمع امسال به درد مسافرت جهادي نخورد.

*** شايد هم مسافرت جهادي به درد فارغ‌التحصيلان امسال نخورد.

**** طبق معمول: عاقلان دانند؛ و البته: عشق داند.

سه شنبه 8 شهریور 1384

وقتي با خودت فكر مي‌كني...


حسام‌الدين چهرآزاد


يكي بود يكي نبود
زير اين چرخ كبود
غير از خدا هيچ‌كس نبود

مجموعه¬ي «وقتي با خودت فكر مي¬كني كه...» مجموعه¬اي است چند قسمتي كه مي¬خواهم در آن از همه چيز اردو بنويسم. چند كلام نه كاملا جدي!! اما قسمت اول آن كه هم اكنون شما آن را ملاحظه مي¬كنيد فكرهايي است كه بعد از اردوي دلوار در ذهنم نقش بست.
اميدوارم پاينده باشيد و باز هم بتوانم شما را در اردوي جهادي ببينم!!! دعا كنيد خدا اين خير را از ما نگيرد!!


وقتي با خودت فكر مي¬كني كه شايد اين آخرين اردويي باشد كه در آن حاضري، بدنت يخ مي¬كند. يك جور لرزه بر اندامت مي¬افتد كه اي واي تمام شد. بعد با خودت فكر مي¬كني كه تا به حال چند بار اردو شركت كرده¬اي و كدامين سفرها را بوده¬اي. و آن وقت است كه حسرت مي¬خوري كه اي كاش باز هم مي¬آمدم. اصلاً كاشكي يك جوري بود كه هر چند ماه يك بار نوروز مي¬شد و ما اردوي جهادي مي¬رفتيم، فارغ از قيد و بند اين شهر و زندگي مادي آن.
وقتي با خودت فكر مي¬كني كه شايد اين آخرين اردويي باشد كه در آن حاضري، آن وقت است كه مي‌نشيني يك گوشه و با خودت كوله باري را كه از اين اردوها بسته¬اي زير و رو مي¬كني.
مثل يك خانه تكاني مي¬ماند: چطور موقعي كه مي¬خواهي اتاقت را تميز كني همه چيزش را بيرون مي¬ريزي و وقتي اتاق خالي را جارو كردي و گرد گيري، دوباره تمام آن چيزهايي را كه داري در آن مي‌چيني؟ چقدر هم دقت مي¬كني كه تركيبش به هم نخورد!
وقتي روند شركت در اردوهاي جهادي را با خودت مرور مي¬كني، مي¬بيني كه چقدر ساده در دام لذت‌بخش اردو گرفتار شده¬اي و اما اين دام دامي نيست كه تو براي رهايي از آن تلاشي بكني!! بيش‌تر مي¬خواهي در آن بماني تا آزاد باشي. به قول معروف آزادي از اين قيد را دوست نداري!! عجب حكايتي است.
وقتي با خودت فكر مي¬كني كه شايد اين آخرين اردويي باشد كه در آن حاضري، آن وقت است كه افسوس مي¬خوري. همان افسوسي كه وقتي داري به روزهاي پاياني اردو مي¬رسي، مي¬خوري. همان حالت گنگي كه همه‌اش مي¬خواهي چند روز دي