صفحه اصلی
صفحه 2 از 2

دوشنبه 13 مهر 1383

چند يادداشت منسجم پراکنده


حميدرضا ايماني (صبا)
با اندکي تلخيص


1. حرفي براي گفتن
ويل دورانت مي گفت: "تمدن رودي است با دو ساحل" و چنين مي انديشيد كه بيشتر تاريخ نگاران تنها به خود رود توجه دارند (كه گاه به دست آنها كه مي كشند و مي دزدند و غوغا مي كنند پر از خون شده است) دورانت امّا تلاش فرهنگي خود را در مجموعه عظيم تاريخ تمدن وقف نوشتن حوادثي كرد كه در دو ساحل رود اتفاق افتاده و مي افتد. جايي كه به قول او "مردمان گمنام خانه مي‌سازند، عشق مي ورزند، كودك مي پرورند، شعر مي گويند، آواز مي خوانند و مجسمه مي سازند."
در باب مسافرت جهادي و زلزله بم سخن فراوان گفته شده است و هنوز نيز حرف براي گفتن بسيار است. ولي آنچه در اين ميان دقت مرا به خود جلب كرده، حوادث و رويداد هايي است كه در طول اين بيست روز، در گوشه كنار شهر و محل اقامت ما اتفاق افتاده است؛ كه از ديد من ساحل اين رود عظيم را تشكيل مي دهند.
در اين سطور سعي كرده ام بر خاك اين ساحل قدم بگذارم. خود را بخشي از آن بدانم و از زبان خويش به توصيف گوشه اي از احساسات، زيبايي ها، آرزوها، اميد و ايمان در اين ساحل پر تلاطم بپردازم.

2. بم شهر بي دفاع
هنوز چند كيلومتري تا شهر مانده. سر و صداي بچه ها و سرعت زياد ماشين تمركزم را براي عكاسي از بين مي برد. سر مي چرخانم به هر طرف، صورت‌هاي بچه ها غرق شادي است. گروهي نزديك من بازي مي كنند و قاه قاه مي خندند و ديگران انتهاي اتوبوس مشغول داد و هوار و شعر خواندنند.
نزديك شهر كه مي شويم چشمم را مي بندم. نمي توانم از اين خيابان‌هاي شهر با تلي از آوار بگذرم و فكر كنم هنوز هم زندگي در آن جريان دارد و هنوز مردمي در آن هستند، اميدوار به آينده.
آرام شدن صداي چرخ‌ها و صداي آدم‌ها كه حالا كمتر حرف مي زنند و بيشتر نگاه مي كنند و صداي آه کشيدن هاي ناشي از بهت و حيرت و افسوسشان كه با دست نقطه‌اي را به هم نشان مي دهند مرا وا مي دارد تا چشمانم را بگشايم.
پياده‌رو با نخل‌هاي قطور خرما در يك طرفش و چادرهاي كوتاه با آرم هلال احمر در طرف ديگرش و مردمي كه تك و توك كنار چادرها نشسته اند و تل آوار خانه‌ها پشت سرشان.
از خيابان بزرگ مي پيچيم در خيابان كوچكي. در دل چادرها حركت مي كنيم. راننده مي گويد اين خيابان قبلا دو طرفه بوده و الان با وجود چادرها ماشين‌ها فقط مي توانند به سمت جنوب حركت كنند.
بوي خاك در شهر پيچيده، ‌بوي ما هم در شهر خواهد پيچيد؛ بوي عطر و ادوكلن بچه‌هاي تهران، از آراميس و هوگو گرفته تا اوپن و آزارو.
بچه ها ديگر اشاره نمي كنند. حرف نمي زنند. آه هم نمي كشند. مات و مبهوت مي نگرند، چرخ‌ها ديگر صدا نمي‌كنند. حالا صداي نفس‌هاي خودم را هم مي شنوم، ‌تندتر و عميق‌تر از هميشه و شايد صداي ضربان قلب مردم شهر را هرچند آرام و ضعيف.

3. ساربان بار من افتاد خدا را مددي
قرار است من و يكي از بچه ها بر كار ساخت اسكان‌ موقت در شهر نظارت داشته باشيم. شنبه براي شروع كار به ستاد معين استان آذربايجان شرقي مي رويم. با هم تركي صحبت مي كنند. ولي جواب‌ ما را به فارسي مي دهند. بعد از كمي معطلي با يك تويوتاي دو كابينه‌ي قرمز بر سر سايت‌هاي كاري (محل ساخت اسكان موقت ) مي رويم تا ديد كلي نسبت به كار پيدا كنيم. بعد از اتمام تا آمدن ماشين، خودمان براي برگشت به اردوگاه، كمي در خيابان‌هاي شهر مي چرخيم و به مردم و چادرها مي نگريم. احساس‌هاي متفاوتي درونم جريان پيدا مي كند. از خشم و عجز تا مهر و صبر، و ترس. اين‌ها احساساتي است كه از چهره هاي‌ مردم به من منتقل مي شود. مردمي كه شايد همه چيزشان زير آوار مانده باشد جز اميدشان. اين را مي شود از نگاه‌هاي مادران به كودكانشان و در برق چشم دخترانشان پيدا كرد.
مردان شهر چهره‌اي سوخته و تيره دارند كه حكايت از سال‌هاي سعي و تلاش در منطقه‌اي خشك و كويري دارد. مرداني كه هنوز عده‌اي شان دست ار تلاش برنداشته آند و گروهي ديگر در زير سايه‌ي چادران دراز كشيده‌ و منتظر كمك‌هاي مردمي هستند و ميهماناني كه چهره نيم سوخته و لباس‌هاي نيمه مرتبشان از تلاشي چند هفته‌اي در اين‌جا و زندگاني راحت‌تري در گذشته در شهر‌هاي بزرگ حكايت مي كند.
و حضور كساني چون ما كه از دل تهران گام در اين سرزمين گذارده‌ايم،‌ شهري ناموزون پديد آورده است.

4. روزگاريست كه دل چهره مقصود نديد
و دختراني كه در بلوار نزديك چادرهاشان راه مي روند موازي با ما و به اين سوي خيابان مي‌نگرند و در گوش هم پچ پچ مي کنند. از نگاه‌هاي خيره‌شان مي شود فهميد به ما مي انديشند. شايد هواي دلبري کرده اند كه قاه قاه شروع مي‌كنند به خنديدن.
در اين ميان يكي بيشتر به من نگاه مي كند. سعي مي كنم كمتر سرم را به سوي او بچرخانم و بيشتر خودم را بي‌توجه نشان دهم. تندتر گام برمي دارم ولي او همچنان مي آيد و مي‌نگرد.
دختري 15 – 16 ساله با سر و وضعي مرتب‌تر از ديگر دختران، ‌شلولر لي، ‌لباس بلند سرمه‌اي كه با روسري هم‌رنگش ست شده‌است، كه همه اين ها خبر از بلوغ فكري و جسمي دختر مي دهد.
از نگاه‌هايش مي ترسم. مرا ياد نگاه‌هاي "عاطفه" مي اندازد. البته او كوچكتر بود، 8 – 9 ساله. هنوز نقاشي‌اش را در خانه زير شيشه ميزم نگاه داشته ام. پارسال تو نمايشگاه فرهنگي زابل وقتي مي خواست برايم قرآن بخواند ديديمش هنوز هر دختر پاك و معصومي را كه مي بينم به ياد او مي افتم.
نمي دانم چه فكرهايي مي‌كند. فكرهايي متفاوت با آن‌چه به ذهن من مي رسد. يا مي خواهد قيافه‌ام را به خاطر بسپارد به عنوان مردي كه قهرمان داستان زندگي‌اش است و مي‌خواهد هر شب با اميد رهايي با دست‌هاي او به خواب برود.
مي‌خواهد خوب بنگرد كه اگر نه در كنار،‌ كه لااقل در خيال او را براي خود حفظ كند.
قدم‌ها را تند‌تر مي‌كنم و فقط افسوس مي‌خورم از ناتواني خود.
و او همچنان مي آيد ...

5. بيست هزار فرسنگ در دل صحرا
پس از سالها كوه نوردي مگر مي شود كوهي در نزديكي خود ببيني و براي حركت به سوي آن لحظه شماري نكني. گويا خيلي هاي ديگر هم مثل من منتظر جرقه اي بودند تا مشتعل شوند و اين جرقه با رسيدن محسن زده مي شود.
دوازده نفر از بچه ها نه براي كوه نوردي كه فقط براي رسيدن به كوهي كه در بيست و چند كيلومتري است در دل كوير شروع به حركت مي كنند.
ساعت هفت شب است و به زودي هوا تاريك مي شود و اين از اراده مان هيچ نمي كاهد. چند نفر كوله اي كوچك به دوش انداخته اند و يكي از بچه ها انبار شهرداري را در كوله اي بزرگ خالي كرده است. چند نفري هم چوب دستي و ديگر وسايل حفاظتي همراه آورده اند. گويا مسيري كه ما امشب طي مي كنيم محل عبور و مرور قاچاقچيان مواد مخدر است.
ماه كم كم در آسمان ظاهر مي شود و به دنبال آن زهره چون ستاره اي پرنور خودنمايي مي كند. زير لب زمزمه مي كنم:
"ماه و زهره را به طرب آرم از خود بي خبرم ز شعف دارم
نغمه اي بر لبها نغمه اي بر لبها
امشب يكسر شوق و شورم از اين عالم گويي دورم"
تا ساعت 11 در كوير به راه ادامه مي دهيم تا در نهايت با تهديد مسؤول مسافرت و ديدن دو منبع نور كه از دل كوه به سمت ما مي‌آيند به سوي اردوگاه بر مي گرديم .
خيلي از ما مي دانيم ديگه كمتر مي توانيم در زندگي تا اين اندازه آزاد و رها باشيم. آزاد از هر قيد و بند و دور از همه تعلقات اين دنيا، درست مثل يک دانه شن در ميان اين بيابان بزرگ. راستي دوست داشتم كفش ها را در بياورم و با پا اين شن ها را لمس كنم و گرماي درونشان را با تمام وجود حس كنم. هميشه دوست دارم فكر كنم اين گرما حاصل از رهايي و سبك بالي آنهاست.


ياعلي

سه شنبه 20 مرداد 1383

همه‌جاي ايران سراي من است ؟

محمدامين احمدزاده


عيد نوروز بم بوديم. مردم هم بودند. بعضي مسئولين هم بودند. زلزله هم گاهي ميامد. گاهي هم نه. عيد هم بود. البته اين را گفته بودم.
بم عيد بود، خرابي هم بود. بهار هم بود. چادر هم بود، صفاي مردم هم بود. کار هم بود، کارمند هم بود.
بعد از عيد طاقت نياوردم. به بهانه اي از تهران فرار کردم و عصر همان روز باز بم بود. اما عيد نبود. کار هم کمتر درحال انجام بود. کارمند هم کمتر در شهر ...
شايد کارمندان در شهر خودشان کار داشتند و رفته بودند. شايد هم خسته شده بودند. اما نه. خسته نشده بودند. راسخ تر هم شده بودند آن ها که هنوز بودند. نمونه اش آقاي ضرابي خودمان. معاونت مناطق محروم کانون پرورش. هر دفعه ما بوديم او را ديديم. و اينکه مي گويم راسخ تر شده اند از اينجاست که هميشه او تنها بود. اما اين دفعه با مسوولين کانون استان ها. دکتر آستانه هم بود؛ استاد دانشگاه برکلي. مسوول تحقيق در مورد برج هاي دوقلو بعد از 11/9. اما همه جا مثل کانون نبود. همه هم مثل دکتر آستانه و حاج آقا ضرابي نبودند.
کنجکاو شدم ببينم خانه هاي پيش ساخته اي که ما هم دستي در برپاييش داشتيم سروساماني گرفته يا نه. اما با مردم که صحبت کردم حدس زدم که احتمالا تغييري نکرده. چون مردم خيال رفتن به شهرک هاي پيش ساخته را ندارند. مردم در زمين خودشان احساس خوش تري دارند تا در خانه هاي سايت زندان که ما بوديم؛ شمال شرق شهرک صنعتي بم؛ جنوب جاده کرمان و روبروي اردوگاه سينا.
ما يک روز بوديم اين بار اما بهشت زهراي بم هنوز هم مثل قبل بود. مثل هر روز. اما نه به شلوغي پنجشنبه هايي که ما ديده بوديم. داغ مردم هنوز تازه بود. مثل روز اول. خيلي چيزهاي ديگر هم همين طور تازه مانده بود. اما آوار نه. چادرها هم نه. وضع اکثريت مردم هم نه. و از همه مهمتر بچه ها هم ...
بچه هاي بم پرکارتر از بزرگتر ها هستند. هيچ وقت يادم نمي رود مردي که قدش از مردان کوتاه تر بود، اما غيرتش ...
صالح کلاس چهارم است. شيرين و خوش زبان. سيم کشي مي کند در ستاد معين استان تهران. قبل از زلزله اما درس مي خواند.
رضا هم بود. با دستاني پر از انگشتر. انگشترهايي که از دست برادرانش درآورده بود و براي هميشه به يادشان دستانش را پر نگاه مي دارند تا احساس تنهايي نکند.
در بم خيلي چيزها ديديم. معجزه هم ديديم. استفاده نکردن از امکانات هم ديديم. خدمت هم ديديم. مسوول هم ديديم. هلال احمري ها را هم بيشتر از همه ي اين ها ديديم. هنوز هم همه ي اين ها هستند.
چادرهايي که دو روزه تمام بيابان را زير بال و پر خود گرفته کمتر از معجزه نيست. دو روز براي هزاران چادر وقت زيادي نيست.
چادري هم ديديم که با 6 کولر 8000 قرار بود خنک شود. با کتابخانه اي که از خيلي از کتابخانه هايي که ديده ايم مجهزتر بود؛ و يک گوشه ي اين چادر عظيم و طويل يک سالن آمفي تأتر هم درست کرده بودند که دو تور واليبال مي شد به موازات هم در آن برپا کرد و مسابقات قهرماني راه انداخت؛ و يک تلويزيون 58 با صفحه ي تخت چيزي بود که در تهران به سادگي نمي بينيم اما در اين سالن برزنتي خودنمايي مي کرد. دور تا دور اين سالن هم کلاس هاي نقاشي و مجسمه سازي و هزار هنر که انتظار انگشتان هنرآموز بمي ها را مي کشيد. و مهمترين نکته اين که اين سالن مجهز وزارت ارشاد به مناسبت نوروز در تعطيلات به سر مي برد و بچه ها ...
هنوز هم بم زلزله زده است. هنوز هم مسوولين مي روند و مي آيند. هنوز هم هلال احمر به مردم بم و به آن هايي که بمي نيستند - و جيره ي رايگان بمي ها را مي بلعند و به شهرشان بازمي گردند- سر مي زند.
هنوز هم بچه ها به چادرهاي کانون مي آيند و از برنامه هايش لذت مي برند.
اما ما ديگر در آن چادر نيستيم که به بچه ها خوش آمد بگوييم و در مورد زلزله اي که هر لحظه در ذهنشان مي آيد و مي رود صحبت کنيم و ترسشان از هر سقفي که در اين دنياست، حتي سقف برزنتي چادر.
هنوز هم ساختمان نيمه ويران مدرسه کنجکاوي مان را تحريک مي کند که در آغوشش برويم و فرياد و گريه ي بچه هاست که منعمان مي کند از رفتن زير سقف مدرسه؛ و شاديشان از بازگشت مان به آغوششان دلگرمي ماست در اين گرماي بم.
هنوز هم دستفروش هاي چترباز! ميدان ارگ انگار بر سر قيمت خون پدرشان بحث مي کنند تا بالاترين قيمت را به مردم اعلام کنند.
مردم هم هنوز هستند و ارگ هم. اما همه زخمي هستند. نه فقط از زلزله. از ما که رفتيم و برگشتيم؛ و پشت سرمان را هم نگاه نکرديم. و التيام مي يابند با توجه بيشتر و با خدمتي که وظيفه ي ماست.
کاش ما هم ذره اي توفيق خدمت داشتيم. کاش بيشتر مي آموختيم از استادان خدمت.
بم يکي از نام هايي است که اگر تمام دنيا فراموشش کنند ما دو نفر نبايد لحظه اي غافل شويم از آن.
من و تويي که نمي شناسمت ...

دوشنبه 25 اسفند 1382

بوشهر 82، گزارشي به مجمع


اين يک گزارش ناقص غير رسمي از سفري رسمي است. شايد شرحي غيرمعمولي از سفري معمولي باشد و شايد... وقتي خوانديد خودتان نظر بدهيد. راستي تا يادم نرفته: اين گزارش لهجه دارد. لهجه اش يزدي است، اصفهاني است، بوشهري يا کرماني است و يا مشهدي و لري، نمي دانم. چيز نيست در جهاني است که خودم هم نمي دانم. فقط مي دانم که لهجه دارد. خواننده محترم حتما به بزرگواري خودش عفو مي نمايد

سفر دو روزه اي به بوشهر، شهري که پيش از اين نيز ديده ام و اين بار به بهانه بازديد از فعاليت شاخه هاي مختلف کميته امداد منطقه و برآورد سفري که تا ماهي ديگر (شايد) خواهيم داشت...
... تنک يو ليديز اند جنتلمنز وي آر اين ... به آسمان بوشهر که مي رسيم روي خاطراتم دنده عقب مي گيرم تا اولين حضورم را در اين شهر بيابم...80... 78... 77... 76... 75... : آخرين روزهاي اسفند 75، اولين مسافرت جهادي من و اتوبوسي که کاروان همراهان را در جاده گم مي کند. قرارمان شام در اردوگاه پويندگان راه امام بوشهر است. اما اتوبوس ما (يعني سال اولي ها) در جاده جا مي ماند و اولين شب اولين جهادي‌مان را شام نخورده در اتوبوس مي خوابيم. ساعت اندکي از نيمه شب گذشته که صداي سوتي کشدار از بيرون و توقف ناگهاني اتوبوس و خاموش شدن صداي خسته کننده موتورش، از خواب ناراحتي که روي صندلي رديف سوم مي ديدم، بيرونم مي کشد. اول از همه شرجي هوا را احساس مي کنم که پيراهن را به تنم چسبانده و بعد بوي نم و سکوتي سنگين و صداي سوت که همچنان گاه و بي گاه حس کنجکاوي را قلقلک مي دهد. با خماري و رخوت چشم باز مي کنم. نور چراغهاي ميدان انقلاب بوشهر داخل اتوبوس را روشن کرده است. بچه ها همه خوابند. حاجي انصاري و راننده پياده شده اند و با دو سربازي که نيمه شب از زور بي کاري براي اتوبوس سوت کشيده اند جر و بحث مي کنند. اتوبوس خفه کرده است و روشن نمي شود. حاجي بالا مي آيد و به من و يکي دو نفر ديگر که تازه بيدار شده اند اشاره مي کند که پايين برويم و اتوبوس را هل بدهيم. خيابان خالي است. وسط ميدان مربع شکل شهر، نخلهايي که انتظار ديدنشان را داشتيم سبز سبزند، نه انگار که زمستان است؛ اينجا مدتهاست که بهار شده. سربازها و ما و حاجي انصاري اتوبوس را چند متري هل مي دهيم و روشن مي شود. راه اردوگاه را نمي دانيم، سربازها هم. حرکت مي کنيم و در کوچه و خيابان به دنبال کسي مي گرديم که راه نشانمان بدهد...
اولين حضورم در بوشهر را اينگونه به خاطر مي آورم به علاوه آن پيرزن دستفروشي که کنار يک ميدانگاهي بزرگ و خالي در آن نيمه شب تاريخي بساط پهن کرده بود و لنگ و ليف و سفيدآب مي فروخت و حتي او هم راه اردوگاه را نمي دانست! و چند خاطره دوره اي ديگر...
... تنک يو ليديز اند جنتلمنز وي آر اين ... راننده کميته با وانت تويوتاي تر و تميزي به استقبالمان آمده است و ما را به اردوگاه مي برد. فردا قرار است از مناطق و شاخه هايي که ممکن است ميزبان مسافرت ما باشند بازديد کنيم.
صبح علي الطلوع به ساختمان مرکزي کميته امداد امام خميني استان بوشهر مي رويم. مهندس موسوي رئيس کميته امداد را از سالهاي پيش به خاطر مي آورم. مرد ميانسال خنده رويي است با قدي متوسط و موهاي کم پشت و سبيلي نازک. کت و شلوار مشکي و پيراهن سفيد درست همان چيزي است که از قديم هم در خاطرم مانده است. تصور او در لباسي ديگر کمي برايم مشکل است. به گرمي از ما استقبال مي کند و با خوشرويي معاونينش را به ما معرفي مي کند. در دفتر مهندس موسوي خيلي سريع صحبت به کار مي کشد. شبانکاره و ديلم و گناوه را سيل زده و روستاهاشان کم و بيش آسيب ديده. طبق معول سنوات خانه سازي کميته امداد در اين مناطق همان کار باب طبع ماست. درباره ديگر فعاليتها که مي پرسيم مهندس سر درد دلش باز مي‌شود. از طرح‌هاي خودکفايي مي گويد و وام‌هايي که به خانواده هاي تحت پوشش جهت راه اندازي کسب و کار و زراعت مي دهند؛ از تجربه شکست خورده شيلات که بيست خانوار را ورشکست کرد و تجربه باور نکردني صيفي جات که چهل ميليون سرمايه گذاري توسط بيست خانوار، دويست و پنجاه ميليون سود و عوايد به همراه داشته؛ از استعدادهاي فراوان و فرصت‌هاي بي نظير شغلي استان، از عسلويه مي گويد که تنها هزينه خورد و خوراک روزانه کارگرانش يک ميليارد تومان است! و مشاغل جانبي اي که مي توان در اطراف و اکناف اين طرح –که تاکنون فقط دو فاز از دوازده فاز آن به بهره برداري رسيده است- به راه انداخت...

1 2>>