نکته ها

آن که دیگری را به کار نیک وا دارد، همچون انجام دهنده کار نیک است.

پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلم
 
صفحه اصلي arrow فرهنگ و ادب arrow در محضر خون خدا arrow عاشوراي ظاهر و عاشوراي باطن
عاشوراي ظاهر و عاشوراي باطن چاپ پست الكترونيكي
نوشته شده نويسنده: رضا اميرخاني   
۰۲ بهمن ۱۳۸۶

سرلوحه‌ي سي و پنجم‎:‎

عاشوراي ظاهر و عاشوراي باطن‎ ‎
رضا‎ ‎اميرخاني

همين فردا كه عاشورا باشد (و گفته‌اند البته‎ ‎كل يوم عاشورا) در فيفث اونيو‎ Fifth Ave ‎در قلبِ منهتنِ نيويورك ‏پاكستاني‌ها دسته‎ ‎راه مي‌اندازند و زنجير مي‌زنند. چنان مراسم پرشوري دارند كه نگو و نپرس. همه با‏‎ ‎لباس‌هاي بلندِ ‏محلي و شلوارهاي سپيد. نه گمان ببري كه سنتِ تازه‌اي است؛ كه هر‎ ‎سال روزِ عاشورا همين برنامه هست. دسته راه ‏مي‌افتد و سينه مي‌زند و ان-واي- پي-دي‎ NYPD (New York Police Dep.) ‎هم با اسب و تفنگ و كلي ‏تشكيلات از اين دسته مراقبت‎ ‎مي‌كند‎. ‎
مي‌توان به قطع و يقين نوشت كه همين جماعت در‎ ‎مجالسِ خصوصي در نيويورك (مثلِ بعضي از مجالسِ ما) قمه ‏مي‌زنند و در مصيبتِ‎ ‎اباعبدالله اشك مي‌ريزند. اين يعني ظاهرِ عاشورا‎. ‎
همه‌ي اين جماعت شهروندانِ مطيعي هستند براي‎ ‎دولتِ ايالاتِ متحده. سرِ سال به لطف يا به قهر، ماليات‌شان را به ‏خزانه‌داري‎ ‎مي‌پردازند و خزانه‌داري هم سرِ صبر سهمِ اسرائيل و تفنگ‌دارانِ عراق و حتا‎ ‎منافقانِ ما را سوا مي‌كند و البته ‏درصدي را نيزِ صرفِ عمرانِ كشورش مي‌كند. همه‌ي‎ ‎اين جماعت رجاء واثق دارند كه ماليات‌شان صرفِ عمران ‏شود... همه‌ي اين عزاداران كه‎ ‎امروز از سينه‌هاشان خون مي‌چكد، فردا سرِ كار مي‌روند و چرخِ ملتِ ملت‌ها را‎ ‎مي‌چرخانند تا خونِ ملت‌ها را در شيشه كند‎...‎
اين ظاهرِ عاشورا است... اين ظاهر هيچ كسي را‎ ‎انديش‌ناك نمي‌كند. براي همين است كه “نيويورك پليس دپارتمنت” ‏هم از آن حمايت‎ ‎مي‌كند‎.‎
اگر نمي‌دانيد بدانيد: نمازِ جمعه‌ي اهلِ سنت در‎ ‎هر ايالتي برپا مي‌شود و گوشتِ حلال، آسان يا سخت گير مي‌آيد و ‏سايتِ قرآن هم روي‎ ‎اينترنت زياد است. از همه مهم‌تر چند سالي است كه پاكستاني‌ها و عرب‌هاي پول‌دار،‎ ‎رنگِ چراغِ ‏نوكِ امپاير استيت را خريده‌اند و ماه‌رمضان‌ها، سبز رنگ، روشنش مي‌كنند‎ ‎كه بعد از قضاياي اذان گفتنِ آن ابنِ ‏شيخكِ مايه‌دار بر فرازِكره‌ي ماه،‎ ‎بلندبالاترين دست‌آوردِ جهانِ اسلام است و به حول و قوه‌ي الهي كنارِ هر ديسكويي ‏كه‎ ‎بايستي نورِ سبزِ اين چراغ توي چشمت مي‌زند. و چه ديده بود آن پيرمردِ روشن‌بين كه‎ ‎ده سال پايش را از دهِ ‏جماران بيرون نگذاشت اما فهميد كه اسلام را بايستي به دو‎ ‎شعبه تقسيم كرد... شعبه‌ي ظاهر و شعبه‌ي باطن. حضرتش ‏چيزِ ديگري مي‌گفت، اسلامِ‎ ‎امريكايي و اسلامِ نابِ محمدي‎...‎
‎***‎


بم كه مي‌رفتيم قرار گذاشتيم كه كم نياوريم‎. ‎گفتيم يل برويم و شل برگرديم اما يول برنگرديم. خدا توفيق داد و همه ‏كار كرديم. از‎ ‎گچ گرفتن تا بيل زدن... برگشتنا با سي-صد و سي رفتيم كرمان و قرار شد از آن‌جا‎ ‎برگرديم به تهران. ‏توي فرودگاه دنبالِ هواپيما بوديم كه ناگهان از داخلِ يك ايرباس‎ ‎صدامان زدند كه امدادگر كم داريم. سه تايي ‏دويديم. از پله‌ها بالا رفتيم. واردِ‎ ‎هواپيما كه شديم ناخودآگاه ايستاديم. پساپس رفتيم. باوركردني نبود. تمامِ صندلي‌هاي‎ ‎رديفِ وسط و چپِ هواپيما را باز كرده بودند. با باندهاي پانسمان طناب‌هايي نزديك به‎ ‎سقف كشيده بودند. قفسه‌ها‌ي ‏بارِ بالاي صندلي‌ها را باز گذاشته بودند و اين طناب‌ها‎ ‎را به كشي كه براي نگه‌داري چمدان‌ها در هر قفسه وجود دارد، ‏گره زده بودند. باندهاي‎ ‎پانسمان مثلِ خط‌خطي كردنِ كودكي بازي‌گوش فضاي بالاي هواپيما را پر كرده بودند. به‎ ‎هر ‏باند چندين باندِ ديگر متصل بود و همين كه كمي نگاهت را پايين مي‌آوردي متوجه‎ ‎سرم‌هايي مي‌شدي كه به اين باندها ‏آويزان بود. صحنه‌اي غريب و باورنكردني كه در هيچ‎ ‎سينمايي مشابهش را نشان نداده‌اند. صد و پنجاه مجروح روي ‏كفِ بدونِ صندليِ هواپيما‎ ‎دراز كشيده بودند و ناله مي‌كردند‎...‎
از قطعِ نخاعي تا مجروحِ عادي. سرم‌ها آويزان‎ ‎بودند و با حركتِ هواپيما به سببِ اتصال‌شان به كشِ قفسه‌ي بار، در ‏حركتي عجيب‎ ‎موزون نيم متر بالا و پايين مي‌رفتند. وضعيتِ ناجوري بود. دو پزشكِ ايران‌اير و‎ ‎پرستاري كه با آن‌ها ‏هم‌كاري مي‌كرد، ما را صدا كردند و نيامده يكي يك آمپول مسكن‎ ‎دست‌مان دادند كه در سرمِ آن‌هايي كه زياد فرياد ‏مي‌كشيدند، تزريق كنيم. هواپيما از‎ ‎روي زمين بلند شد. ايرباسِ آ-300 ششصد كه مخصوصِ پروازهاي خارجي بود، با ‏خدمه‌ي‎ ‎مرتب كه سال‌هاي سال آموزش ديده بودند تا سينيِ فنجانِ قهوه را چه‌گونه بايستي‎ ‎يك‌دستي تعارف كرد‎...‎
سرمهمان‌دار كامل‌مردي بود. همان ابتداي كار‎ ‎دكمه‌ي يقه‌اش را باز كرد و اساميِ ما را پرسيد. بعد فرياد كشيد‎:‎
‎- ‎هادي‎! ‎سرمِ فيزيولوژي را‎ ‎پرت مي‌كنم، روي هوا بگير‎...‎
و راست مي‌گفت، تكان‌هاي هواپيما اجازه نمي‌داد كه‎ ‎به راحتي از بينِ مجروحان عبور كنيم. هر لحظه امكان داشت ‏بيافتيم روي مجروحان. با‎ ‎هر تكانِ هواپيما يكي داد مي‌كشيد و يكي نعره مي‌زد‎...‎
وظيفه‌ي ما تعويضِ‎ ‎سرم‌هايي بود كه خالي مي‌شدند و هواگيري از سرم‌هايي كه به دليلِ تكان‌هاي هواپيما‎ ‎و وضعيتِ ‏خوابيدنِ مجروحان، قطع مي‌شدند. خدمه‌ي پرواز با نگاهي حسرت‌بار به‎ ‎هواپيماشان نگاه مي‌كردند كه به چه روزي ‏افتاده بود. قوطي‌هاي خاليِ سرم،‎ ‎پانسمان‌هاي خون‌آلود، سرنگ‌هاي مصرف شده... خدمه چيزي را مي‌ديدند كه در ‏هيچ‎ ‎استانداردي نمي‌گنجيد. هواپيماهاي حملِ مجروح در دنيا كلي ملزومات دارند... آرام‎ ‎آرام خدمه هم شروع كرده ‏بودند به كمك كردن‎.‎
‎- ‎آقا مهدي‎! ‎اين مريض‎ ‎خيلي ناله مي‌كند‎...‎
و شايد صدها برابرِ طولِ اين دالانِ دراز را پيموديم تا دو‎ ‎پزشك بتوانند به راحتي به همه‌ي بيماران رسيده‌گي كنند. ‏سرمهمان‌دار سرِ يكي از‎ ‎دخترخانم‌ها داد كشيد‎:‎
‎- ‎چرا بي‌كاري؟ لااقل برو با يكي از اين دختربچه‌ها حرف‎ ‎بزن، شايد بتواني آرامش كني... اين كار كه از دستت بر ‏مي‌آيد‎.‎


همه مي‌دويديم و‎ ‎كار مي‌كرديم. يكي دو نفر خيلي بدحال بودند. يكي مشكلِ تنفسي داشت كه مجبور شديم از‎ ‎مخزنِ ‏اكسيژنِ اضطراريِ داخلِ هواپيما برايش ماسك بزنيم. همان ماسك‌هايي كه خدمه‎ ‎هميشه اولِ پرواز نحوه‌ي استفاده‌اش ‏را آموزش مي‌دادند و حالا همه گاوگيجه گرفته‎ ‎بودند كه چه‌گونه راه مي‌افتد‎!‎
نمي‌دانم چه‌قدر وقت گذشته بود. هواپيما‎ ‎چرخ‌هايش را باز كرد و آماده شد براي نشستن. باز هم مشغول بوديم. ‏ثانيه‌هاي آخر،‎ ‎سرمهمان‌دار داد كشيد كه اقلا جايي را محكم نگه داريد كه نيافتيد... هواپيما نشست‎. ‎تازه فهميديم كه ‏به اصفهان رسيده‌ايم و مانده بوديم حالا چه‌جور نصفِ شب برگرديم‎ ‎تهران‎!‎
مجروحان را پياده كرديم. با مقواهاي كارتنِ سرم‎ ‎براي قطعِ نخاعي‌ها و آن‌هايي كه كمر و لگن‌شان آسيب ديده بود، ‏بك‌برد درست كرديم‎ ‎و‎... ‎
آرام آرام هواپيما تبديل شد به يك سالنِ خالي... مهمان‌دار به ما گفت كه‎ ‎مي‌رويم به تهران، شما هم هم‌سفريد با ما. ‏نشستيم كفِ سالنِ هواپيماي ايرباس. با دو‎ ‎پزشك و خانمِ پرستار و خدمه... همه خسته بودند. لباس‌هاي جينِ ما و ‏روپوش‌هاي سفيدِ‎ ‎پزشك‌ها، خيسِ خون و عرق بود، نمي‌دانم چرا. اما يادِ دورِ هم نشستن بچه‌هاي هيات‎ ‎خدمت‌گزاران ‏افتاده بودم. آخرِ شب‌هايي كه دعاخوان و آش‌پز و ميان‌دار و سينه‌زن و‎ ‎شاعر دورِ هم مي‌نشستيم و در دل‌مان به خونِ ‏خدا مي‌گفتيم و لاجعله الله آخر العهد‎ ‎مني لزيارتكم... هواپيما روي باند سرعت گرفت، كاپيتان با لحني غيرمتعارف، به ‏عوضِ‎ ‎آرزو براي ديدار در پروازهاي بعديِ هما، گفت‎:‎
‏- همه‌گي خسته نباشيد، هيچ‌كسي به‎ ‎فكر ما نبود. بعد از اين كه خودتان چاي خورديد براي ما هم بياوريد‏‎...‎‏ ‏
يكي از‎ ‎خانم‌هاي مهمان‌دار بلند شد. اما سرمهمان‌دار جلوش را گرفت. رفت و براي همه چاي‎ ‎آورد. توي يك سيني ‏بزرگ. نه با قوري و دنگ و فنگ‌هاي مرسوم... تلوتلوخوران سيني را‎ ‎جلو آورد و گذاشت بينِ ما كه روي زمين نشسته ‏بوديم. به جاي بفرماييد و هي‌ير يو آر‎ ‎گفت‎:‎
‎- ‎اجرِ همه‌تان با امام حسين‎!‎
دريافتم كه كل يوم عاشورا و كل ارض كربلا‎ ‎يعني چه. حتي اگر يوم شب باشد و ارض، ارتفاعِ سي هزارپايي‎...‎

 
< قبل   بعد >
© %۱۳۸۹ Lotus of RazeDel
Joomla! is Free Software released under the GNU/GPL License.