نکته ها

«نماز، نمازگزاران را از اعمال زشت و منكر باز مى‏دارد »

 
حالا كه آمده‌اي چاپ پست الكترونيكي
نوشته شده شاعر: محمدرضا عبدالملكيان   

حالا كه آمده‌اي
چرا اين قطار ايستاده است؟
چرا اين قطار برنمي‌گردد؟


 

حالا كه آمده‌اي
گريه نمي‌كنم
حالا كه آمده‌اي
كيفت را باز كن
دستمالي به من بده

حالا كه آمده‌اي
ديگر نه شاعرم نه عاشق
فقط اين پنجره را ببند
تا دلم نگيرد


حالا كه آمده‌اي
سلام
حالا كه نمي‌روي
خداحافظ
اي همة سوزنبانهاي آن مسير دوردست

حالا كه آمده‌اي
از اين چمدان مي‌ترسم
اين چمدان را برمي‌دارم
اين چمدان را
به درياهاي دور مي‌اندازم

حالا كه آمده‌اي
دلم براي اين ماه و اين ستاره مي‌سوزد
امشب چگونه سر بر بالش خواب مي‌گذارند
با اين همه بيداري!

حالا كه آمده‌اي
آن سوزنبان را بدعادت نكن
بگو كه خيال سفر نداري
بگو كه برنمي‌گردي

حالا كه آمده‌اي
اين همه كبوتر و اين همه گنجشك
چرا به لانه‌هايشان برنمي‌گردند!
تو كه جايي نرفته بودي!

حالا كه آمده‌اي
همة گلدانها خوشحال‌اند
دوباره اين آبپاش زرد
هر روز ساعت هفت‌ِ صبح
به سراغشان خواهد رفت

حالا كه آمده‌اي
گريه نكن
ديگر مشق نمي‌نويسي
همة مدادهايت رنگي است

حالا كه آمده‌اي
همين‌ جا بنشين
و فقط از خدا بپرس
چقدر با هم بودن خوب است

حالا كه آمده‌اي
گريه نمي‌كنم
اين باران
از آسمان ديگري است

حالا كه آمده‌اي
فقط به همين لحظه بينديش
به اين همه شادماني كه آمده‌اند و
براي ديدنت به هم تنه مي‌زنند

حالا كه آمده‌اي
هي دست و دلم را نلرزان و
هي دلواپسم نكن
اگر نمي‌ماني
بيابانهاي بي‌باران
منتظرم هستند

حالا كه آمده‌اي
تو پروانه مي‌شوي و
من هم بي‌دغدغه مرگ
پير مي‌شوم

حالا كه آمده‌اي
همان پيراهنت را بپوش
همان پيراهن آبي گلدار
با همان بهار
كه مرا پانزده سال جوان‌تر مي‌كند

حالا كه آمده‌اي
خداحافظ
اي همة شبهايي كه با هم گريه كرده‌ايم

حالا كه آمده‌اي
همين پرندة بي‌طاقت
كه تو را گم كرده بود
با خيال راحت
دلش را برمي‌دارد و
به جانب جنگلهاي دور مي‌رود

حالا كه آمده‌اي
تازه مي‌فهمم
احساس آن دهقان پير و
مزة دعاي باران را

حالا كه آمده‌اي
توان ايستادن ندارم
بنشين
سر بر زانوانم بگذار

حالا كه آمده‌اي
من هم همين را مي‌گويم
اين تفنگ‌ها اگر نباشد
نان براي همه هست

حالا كه آمده‌اي
بگو
از نخل‌ها بگو
آيا هنوز هم گريه مي‌كنند؟

حالا كه آمده‌اي
خوشحالم
ديگر از كرخه و كارون
سراغت را نمي‌گيرم

حالا كه آمده‌اي
نمي‌دانم كرخه و كارون
با تو چيزي گفته‌اند
از مسافران سبزپوشي كه
شبانه آواز مي‌خواندند و
صبحگاهان در كوچه باغ دريا گم مي‌شدند!

حالا كه آمده‌اي
از خودت مي‌پرسم
آيا قطارهاي جنوب
هنوز هم بوي گريه و گلاب مي‌دهند؟

حالا كه آمده‌اي
خوشحالم
يك طرف اين سفره كوچك
ديگر بي بشقاب نمي ماند

حالا كه آمده‌اي
هي برنگرد و پشت سرت را نگاه نكن
گنجشك هاي آن شهر دوردست
براي خود فكري مي‌كنند

حالا كه آمده‌اي
بوي اسفند در همه‌ي خانه پيچيده است
اما صداي خنده‌ي مادرم را
نمي‌شنوم


 
< قبل
© %۱۳۸۹ Lotus of RazeDel
Joomla! is Free Software released under the GNU/GPL License.