|
آه پاييز جدائي جان گرفت خون چكانيهاي گل پايان گرفت
باز ما مانديم و يادي از بهار زخمي پاييزهاي انتظار
باز ما و باز ما و باز ما خسته و لب بستة آواز ما شعر مثل زخم روي شانه هات ميرود با غربت افسانه هات مثل ببري كه غرورش شل شود مثل سنجاني كه بيجنگل شود شيشة لبريز حسرتخوارگي زخم و شبنم شرجي و آوارگي روز زير خوابها پنهان شدن شب پر از مهتاب، سرگردان شدن خواهر لبخندها اخمت كند دست مرهم بخشگل زخمت كند دشمنان فرصتنشين كينهات دوستان نامحرم آيينهات تو پر از تبخالة تب ميشوي با غروبي در درون شب ميشوي باز در باران دويدن تشنه لب باز غربت در خيابانهاي شب تو تغافل ميكني زخمت كمست تو تعارف ميكني: شب مرهمست ميفتد بر سنگفرش هوش تو نعش صدها كودك آغوش تو ليك گلهاي شهادت خفتهاند رودها زخم زمين را رفتهاند پس كدامين گل گلوي زخم ماست پس چه شولائي به روي زخم ماست پس شعار آتش و شبنم چه شد پس روابط با گل مريم چه شد آن درختان سايهبان بودند واي آن شقايقها جوان بودند واي تشنهلب تا سايه و شن ميرويم روز روشن كور باطن ميرويم گول افيون گول ساغر ميخوريم گول رندان حناگر ميخوريم ميرمد آيينه از پهلوي ما گرد صورت مينشيند روي ما از چه ميترسيم غربت بود بود از چه ميترسيم آتش مُرد زود ما نواي سرخ خون را نائيايم از چه ميترسيم عاشورائيايم شيعيان سرباز ارغون نيستند سربداران اخته از خون نيستند داغدار لالههاي دور شد من بميرم پير ما منصور شد پير ما دوشينه شوق مل نداشت پير ما امشب هواي گل نداشت زهر مينوشد كه لبخندي زنند منكرن در خون او قدي زنند عارفان پالودة دل ميخورند زهر را پيران كامل ميخورند مردم از زهر خوش جام تو پير مردم از مظلومي نام تو پير صلح قسط و قاسط و ناس است اين قطعنامة دست عباس است اين اي زگلزار شهيدان ناز تو داغم از گمنامي آواز تو داغ دست لاله لرزان توام داغ چشم شبنم افشان توام اي غرور گريهها آغاز شو اي جراحتهاي ديرين باز شو دشت خون راهي هي و هورا گرفت پير ما را بغض عاشورا گرفت اي رياضتكش رگ تفسيرها صلح بايد كرد با شمشيرها امشب از ني خون حكايت ميكند ذوالفقار امشب شكايت ميكند چيست فرمان پير ما تا خون كنيم خواب را از خاك خود بيرون كنيم ما همه فرمانبر عشق توئيم در طريقت كافر عشق توئيم ما ز ابروي تو فتوا ميبريم ما به خال تو تولا ميبريم عارف در نور ربني شده! سالك از خوشتن فاني شده! پير زيبا. پير شاعر، پير عشق پير صد آيينة تصوير عشق رهبر ما از بهاران تاكنون پير ما از سربداران تاكنون عارف در خلسه مولانا شده! «بودي» در بركهها دانا شده! ناجي ما از سكندر تاكنون راعي ما از ابوذر تاكنون يا خميني تيغ تيز لا توئي يا خميني خرقة الا توئي يا خميني مُنكِر تو مُنكَر است يا خميي نفس تو اوليتر است پس مُحّب خال تو خون ميخورد عارف عشق تو افيون ميخورد پس شهيد عمزة تو محرمست كافر عشق تو مهدورالدمست ناز كن تا ليلهالاسرا شويم غمزه كن تا مرجعهالعذرا شويم يوسف ما نفخة پيراهنت جان فداي يك دو ركعت دامنت ما زشرح سوز آهت عاجزيم ما ز تفسير نگاهت عاجزيم رهبر شمشير و خون و هيبتي رهبر دوران سخت غيبتي در غدير سرخ اين صحراي سرخ ديدمت در عرش رؤياهاي سرخ چشم تو نور ولي را ميرساند هم محمد هم علي را ميرساند جوزيان باشتين روزگار با تو گرديدند هر شب سريدار عشق تو خون، ديدن تو جرم بود در ملاء بوسيدن تو جرم بود اي شريك عاشقان در شهد وصل! نينواي خستة ... رجعت ب اصل! رهبر تصنيف سوز و ساز ما پير آيينيترين آواز ما عشق تو دشت شقايق پرورست پير آيينيتين آواز ما عشق تو دشت شقايقپرورست خانة تو هفده شهريورست بهر تو رنج قرون برديم ما پانزده خرداد خون خورديم ما چون غم تو مرجع تقليد شد پس عدالت در نجف تبعيد شد سايهبان دجله و زمزم توئي وارث خون وارث آدم توئي اي حسيني مرد صحراي قيام زينبي رفتار كن با اين پيام وه چه زهري شهد مطلوب شماست وه چه يحيائي در ايوب شماست باز كن اي دُرد نوشمست پير از سر نو بادة سرخ غدير زهر مينوشيم ما هم چون تو را ما مريدان توئيم اي سربدار زخميان با جنبش حق همرهند زهرنوشان حقيقت آگهند لاله آمد غيب را غلغل كند لاله آمد تا حقيقت گل كند لاله زخم سرخ ما را زاد و رفت لاله ما را لا و الا داد و رفت لاله مشعل ميگذارد داغ را لاله محشر ميكند اين باغ را لالههاي سرزمينهاي غروب لالههاي خاكي اهل جنوب رنگ ميريزد زدست پيرمن خاك بر فرق من و تصوير من گرچه نبض آب در چنگ منست خون تو زيباتر از رنگ منست ابله رنگم چه ميدانم چهاي؟ من گل سنگم چه ميدانم چهاي؟ عشق تو زخم صراحت خورده است قلب سرخ تو جراحت خورده است ما ميان خلسة تو پياشيديم خون تو جوشيد تا ما واشديم ما مقيم سايهسار سوسنيم ما گياه هرزة اين گلشنيم اين دواي زخم شبگرد تو بود اين وصيتنامة درد تو بود |