|
نوشته شده شاعر: سيدحسن حسيني
|
|
۱۰ فروردين ۱۳۸۶ |
|
هرچند كه از آينه بيرنگتر است از خاطر غنچهها دلم تنگتر است بشكن دل بينواي ما را اي عشق! اين ساز شكستهاش خوشآهنگتر است
در پرده سوز و ساز هم ميخنديم با داغ درونگداز هم ميخنديم چون لاله نوشكفتهاي در باران از گريه پُريم و باز هم ميخنديم بيخون تو گل رنگ بهاران نگرفت اين باديه بوي سبزهزاران نگرفت كي نغمهگر زمانه در پرده داغ از تشنگي تو خواند و باران نگرفت ميِ خون تو فارغ از رزان است نسيم عشق با يادت وزان است ندارد برگريزي باغ داغت بهار خون عاشق بيخزان است ديروزت اگر رو به قتال آورديم در پاسخ تو زبان لال آورديم امروز به خيمهگاه آن دعوت ناب صد علقمه لبيك زلال آورديم اي ياد تو سازنده دلهاي بزرگ اي عشق نوازنده دلهاي بزرگ من منتظرم تو را كه تشريف غمت داغي است برازنده دلهاي بزرگ اگر چشمت سرودي سر نميكرد كسي خورشيد را باور نميكرد قيامت تا ابد ميشد فراموش اگر خون شما محشر نميكرد |