|
نوشته شده شاعر: محمدكاظم كاظمي
|
|
۱۰ فروردين ۱۳۸۶ |
اي به اميد كسان خفته! ز خود ياد آريد تشنهكامان غنيمت! ز احد ياد آريد
سر به سر باديهبازار هياهو شده است سنگ گور شهدا سنگ ترازو شده است
گر چه مرحب سپر انداخته، خيبر باقي است بت مگوييد شكستيم، كه بتگر باقي است
ره دراز است، مگوييد كه منزل ديديم نيست، اين پشت نهنگ است كه ساحل ديديم
ره دراز است، سبكتر بشتابيم، اي قوم! خصم بيدار است، يك چشمه بخوابيم، اي قوم!
نه بنوشيم از اين رود، كه زهرآلوده است غوطه بايد زد و بگذشت كه پل فرسوده است
واي اگر قصه ما عبرت تاريخ شود خيمه قافله را دشنه ما ميخ شود
واي اگر بر در باطل بنشيند حق ما واي اگر پرده تزوير شود بيرق ما
خيمه بگذار و برو، باديه توفانجوش است كوه، آتش به جگر دارد اگر خاموش است
فتنه ميبارد و سنگين، ز در و ديوارش هر كه اينجا خفت، سيلاب كند بيدارش
ميرويم امروز با صاعقه همپاي سفر گردباديم و ز سر تا به قدم، پاي سفر |