|
ساقي امشب باده در دف ميكند مستي ما را مضاعف ميكند
چند خواهي بافتن لاطائلات فاعلات فاعلات فاعلات تا به كي ميپرسي از بود و نبود جز ملال انگيختن آخر چه سود؟ چند ميپرسي ز جبر و اختيار؟ اختيار آن به كه باشد دست يار ساقي ما اختيار تام داشت چهارده آيينه در يك جام داشت دست ساقي چون سر خم را گشود جز محمد هيچكس آن جا نبود جام آن آيينه را سيراب كرد وز جمالش خويش را بيتاب كرد موج زلف مصطفي را تاب داد ذوالفقار غيرتش را آب داد آفرينش بر مدار عشق بود مصطفي آيينهدار عشق بود در تجلّي بر سر بازار عشق ميم او شد مركز پرگار عشق تا قلم در حلقهي صادش رسيد شد الم نشرح لك صدرك پديد طا طريق عشق بازي را نوشت فا فروغ سرفرازي را نوشت يا يقين عشقبازان را نگاشت خلق عالم بيش از اين يارا نداشت دست حق تا خشت آدم را نهاد بر دهانش نام خاتم را نهاد نام احمد نام جمله انبياست چون كه صد آمد، نود هم پيش ماست * هزاران راز در من نهفتي ولي در گوش من اين گونه گفتي ز احمد تا احد يك ميم فرق است جهاني اندر اين يك ميم غرق است يقينا! ميم احمد ميم مستي است كه سرمست از جمالش چشم هستي است ز احمد هر دو عالم آبرو يافت دمي خنديد و هستي رنگ و بو يافت اگر احمد نبود آدم كجا بود؟ خدا را! آيهاي محكم كجا بود؟ چه ميپرسند كين احمد كدام است؟ كه ذكرش لذت شرب مدام است همان احمد كه آوازش بهار است دليل خلقت ليل و نهار است همان احمد كه فرزند خليل است قيام بتشكنها را دليل است همان احمد كه ستارالعيوب است دليل راه و علامالغيوب است همان احمد كه جانش جام وحي است به دستش ذوالفقار امر و نهي است همان احمد كه ختم انبيا شد جناب كنت كنزا مخفيا شد همان اول كه اين جا آخر آمد همان باطن كه بر ما ظاهر آمد همان احمد كه سرمستان سرمد بخوانندش ابوالقاسم محمد * محمد ميم و حا و ميم و دال است تدارك بخش عدل و اعتدال است محمد رحمهللعالمين است شرافت بخش صد روحالامين است محمد پاك و شفاف و زلال است كه مرآت جلال ذوالجلال است محمد تا نبوت را برانگيخت ولايت را به كام شيعيان ريخت * چشم ما سرشار آب و آتش است در پي زيبا رخي لولي وش است فاش ميبينم ملايك صف به صف اين غزل خوانند با تنبور و دف عشقبازان شور و حال آمد پديد ميم و حا و ميم و دال آمد پديد شب نشينان ديده را روشن كنيد آن مه فرخنده فال آمد پديد
|