|
نوشته شده شاعر: رضا اميرخاني
|
|
۱۴ فروردين ۱۳۸۶ |
|
سرشت من مَلَک خَلق آن چنان نسرشت که التماس کنم با خدا: بهشت، بهشت!
به خلق وحشی و دیوانه خو شدم زیرا فرشته حوصله ننمود و رشته رشته نرشت مگو به طعنه چرا این دلت بیابانی است که دانه هیچ کسی در گلِ برشته نکشت مگو به طعنه چرا این دلت کج است مگو مگر به سوی رُخت کج نشد نخستین خشت برای خاک، درون زمین چه توفیر است چه معبد و چه کلیسا، چه مسجد و چه کنشت قدم قدم پی جا پای دوست پیمودم دریغ از دَمِ پاکِ مهی فرشته سرشت هزار تیر بلا بر تنم بیافکندند کسی نگفت چه زیبا، کسی نگفت چه زشت هزار نکته در آوار سینه مدفون شد نگفتم و همه را دست سرنوشت نوشت
|