|
1. خيلي کوچک بود. هنوز دستش به شير آب نمي رسيد. بابابزرگش آمد وضو بگيرد. گفت: «بابابزرگ، شيرآب رو باز نذار. آب هدر مي ره» 2. بچه بود. چارپايه اي، صندلي اي چيزي پيدا مي کرد، مي گذاشت وسط اتاق، مي رفت بالا. مي گفت: "من روضه مي خوانم، شما گريه کنيد."
3. شايد هنوز مدرسه نمي رفت. يک روز سر سفره، غذا نخورد. پدرش هم گفت: "اگه نخوري تا شب ديگه نبايد چيزي بخوري." نخورد. عصري که پدرش رفت بيرون گفتم: "علي! مادر جان! بيا يک چيزي بخور." گفت: "اگه بابا نيست، خدا که هست." 4. روزهاي قبل از انقلاب بود. توي راهپيمايي ها خوراکي هايش را با گاردي ها تقسيم مي کرد تا به مردم تيراندازي نکنند. 5. 17 شهريور همراه پدرش ميدان ژاله بود. با شروع تيراندازي از پدر جدا شد. فردا که برگشت فهميديم توي يک جوي آب قايم شده بوده تا آبها از آسياب بيفتد. 6. ظهر آمد خانه، يک ياکريم توي دستش بود. پاش شکسته بود. پاي ياکريم را بست، خوب که شد، ولش کرد. 7. پرسيدم: "با داداشش دعوا هم مي کرد؟" جواب داد: "آره، ولي دعواشون سر حفظ قرآن و تفسير و از اين چيزها بود. با هم مسابقهمي گذاشتن، بعد هم دعواشون مي شد." 8. از بچگي خيلي به مسايل دينی حساس بود. چون آن وقت ها دبستان پسرانه دخترانه با هم بود، محمد هر روز دمغ مي آمد خانه. هم معلم هابي حجاب بودند، هم دخترها. اعتراض مي کرد که چرا فرستاديم اش اين مدرسه؟ مدرسهاش را عوض کرديم. خيلي خوشحال بود. چون هم مدرسه پسرانه بود، هم خانم معلمشان آدمی مذهبي بود. 9. كنار خيابان راه مي رفتيم. پسر عمويش را ديد. دويد وسط خيابان. يک هو يک ماشين زد بهش. علي رفت زير ماشين و چند متري کشيده شد. گفتم: "يا ابوالفضل" و دويدم طرفش. صحيح و سالم بود. باورم نمي شد. قرار نبود بميرد. 10. دوازده سالش بود. هر روز صبح، وقت اذان، تو بالکن اذان مي گفت. از ترس اينکه بيفتد بهش گفتم: "اذانت باعث اذيت مردم ميشه، اونها خودشون براي نماز بيدار مي شن." ديگه نگفت تا يکي از همسايه ها ازش پرسيده بود: "آقا حميد چرا اذان نمي گي؟" گفته بود: "من فکر کردم مزاحم شمام." او هم گفته بود: "مزاحمت چيه؟ بازم بگو ..." باز هم مي گفت. 11. سال دوم بوديم. نمي خواست اردو بيايد. بهانه هاي الکی مي آورد. آن قدر بهش پيله کردم تا گفت: "مي خوام 22 بهمن برم راهپيمايي." هر چي اصرار کردم فايده نداشت. آخر هم نيامد. 12. بچه ها را کلافه کرده بود، از بس که بهشان احترام مي گذاشت. 13. خواهرزادهي ميرحسين موسويِ نخست وزير بود. من تا سال سوم نمي دانستم. مثلا رفيق صميمي اش بودم. 14. خيلي به ما احترام مي گذاشت، خيلي. مادرش که از در مي آمد تو، جلوي پايش بلند مي شد و مي ايستاد. حتي اگر چند بار هم مادرش مي رفت و بر ميگشت، باز هم هر دفعه ادب مي کرد و روي دو تا پايش مي ايستاد. 15. امتحان ورزش داشت. طناب زني. هر روز صبح بلند مي شد، يک ربع طناب مي زد... اول شد. 16. تشويقم مي کرد قرآن حفظ کنم. جزء سي را که حفظ کردم، من را برد مشهد. 17. 13 سالش بود. سخنراني داشت: "تبيين خطوط سياسي و فکري دولت موقت" سخنراني اش که تمام شد ملت کف کرده بودند. مي گفتند: "حتما بهش گفته اند حفظ کرده" ولي همه اش نظرات شخصي خودش بود. 18. وقت هفت سنگ سرش دعوا بود... با هر تيمي می افتاد، همان تيم مي برد. از صد متري صاف مي زد وسط هدف. 19. با هم دعوا کرده بوديم. توي چارچوب در ايستاده بود. سرم را انداختنم پايين، خواستم از کنارش رد شوم. کنار نرفت. سرم را آوردم بالا. چشم توي چشم نگاهم کرد. مي خنديد. يک کتاب بهم داد. آشتي کرديم. 20. آبشارهايش خيلي محکم بود. به قول خودش مثل بقيه، نون قدش را نمي خورد. اول مسابقه هاي مدرسه، بچه هاي تيم را دور هم جمع مي کرد و با صداي بلند مي گفت: «قو علي خدمتک جوارحي»
|