| با كاروان نيزه |
| نوشته شده شاعر: عليرضا قزوه | |
|
بند اول ميآيم از رهي كه خطرها در او گم است از لا به لاي آتش و خون جمع كردهام دردي كشيدهام كه دلم داغدار اوست با تشنگان چشمه احلي من العسل اين سرخي غروب كه همرنگ آتش است ياقوت و دُر صيرفيان را رها كنيد هفتاد و دو ستاره غريبانه سوختند باران نيزه بود و سر شهسوارها بند دوم جوشيد خونم از دل و شد ديده باز، تر صبحي دميد از شب عاصي سياهتر بر نيزهها تلاوت خورشيد، ديدنيست قرآن منم چه غم كه شود نيزه، رحل من عشق توام كشاند بدين جا، نه كوفيان قنداق اصغر است مرا تير آخرين با كاروان نيزه شبي را سحر كنيد باران شويد و با همه تن گريه سر كنيد بند سوم فرصت دهيد گريه كند بيصدا، فرات گيرم فرات بگذرد از خاك كربلا با چشم اهل راز نگاهي اگر كنيد چشم فرات در ره او اشك بود و اشك حالي به داغ تازهي خود گريه ميكني از بس كه تير بود و سنان بود و نيزه بود از طفل آب، خجلت بسيار ميكشم بند چهارم بعد از شما به سايهي ما تير ميزدند پيشاني تماميشان داغ سجده داشت اين مردمان غريبه نبودند، اي پدر غوغاي فتنه بود كه با تيغ آبدار ماندند در بطالت اعمال حجشان در پنج نوبتي كه هبا شد نمازشان هم روز و شب به گرد تو بودند سينهزن از حلقهاي تشنه، صداي اذان رسيد بند پنجم كو خيزران كه قافيهاش با دهان كنند از من به كاتبان كتاب خدا بگو بگذار بيشمار بميرم به پاي يار پيداست منظري كه در آن روز انتقام يارب، سپاه نيزه، همه دستشان تهيست با مهر من، غريب نمانند روز مرگ با پاي سر، تمامي شب، راه آمدم بند ششم اي زلف خون فشان توام ليلهالبرات از منظر بلند، ببين صف كشيدهاند خود، جاري وضوست، ولي در نماز عشق طوفان خون وزيده، سر كيست در تنور؟ بين دو نهر، خضر شهادت به جستوجوست ما را حيات لم يزلي، جز رخ تو نيست عشقت نشاند، باز به درياي خون، مرا بند هفتم از دست رفته دين شما، دين بياوريد! دست خداست، اين كه شكستيد بيعتش وقت غروب آمده، سرهاي تشنه را امشب براي خاطر طفل سه سالهام گودال، تيغ كند، سنانهاي بيشمار سرها ورق ورق، همه قرآن سرمديست! خاتم سوي مدينه بگو بينگين برند! بند هشتم خون ميرود هنوز ز چشم تر شما آن زخمهاي شعله فشان، هفت اخترند آن كهكشان شعلهور راه شيري است ديوان كوفه از پي تاراج آمدند از مكه و مدينه، نشان داشت كربلا با زخم خويش، بوسه به محراب ميزديد گاهي به غمزه، ياد ز اصحاب ميكني بند نهم در مشك تشنه، جرعهي آبي هنوز هست برخاست با تلاوت خون، بانگ يا اخا تيري زدند و ساقي مستان ز دست رفت شد شعلههاي العطش تشنگان، بلند تا گوش دل شنيد، صداي (الست) دوست ناگاه بانگ ساقي اول بلند شد باران ميگرفت و سبوها كه پر شدند بند دهم باران مي گرفته، به ساغر چه حاجت است؟ آوازهي شفاعت ما، رستخيز شد كي اعتنا به نيزه و شمشير ميكنيم؟ بيسر دوباره ميگذريم از پل صراط بسيار آمدند و فراوان، نيامدند بنشين به پاي منبر من، نوحهخوان، بخوان! در خلوت نماز، چو تحت الحَنَك كنم بند يازدهم از شرق نيزه، مهر درخشان بر آمدهست موج تنور پيرزني نيست اين خروش اين كاروان تشنه، ز هر جا گذشته است باور نميكني اگر از خيزران بپرس انگشت ما گواه شهادت كه روز مرگ راه حجاز ميگذرد از دل عراق چون شب رسيد، سر به بيابان گذاشتيم بند دوازدهم گودال قتلگاه، پر از بوي سيب بود سرها رسيد از پي هم، مثل سيب سرخ مولا نوشته بود: بيا اي حبيب ما مولا نوشته بود: بيا، دير ميشود مكتوب ميرسيد فراوان، ولي دريغ اما حبيب، رنگ خدا داشت نامهاش يك دشت، سيب سرخ، به چيدن رسيده بود بند سيزدهم تو پيش روي، و پشت سرت آفتاب و ماه جسم تو در عراق و سرت رهسپار شام امشب، شبيست از همه شبها سياهتر با طعن نيزهها به اسيري نميرويم امشب به نوحه خوانيات از هوش رفتهام بگذار شام، جامهي شادي به تن كند بگذار آبي از عطشت نوشد آفتاب بند چهاردهم قربان آن ني يي كه دمندش سحر، مدام قربان آن پري كه رساند تو را به عرش هنگامهي برون شدن از خويش، چون حسين اين خطّي از حكايت مستان كربلاست: تسبيح گريه بود و مصيبت، دو چشم ما اشكم تمام گشت و نشد گريهام خموش با كاروان نيزه به دنبال، ميروم تمام شد در شب دوازدهم محرم سال 1423 هجري |