سيد محسن
سال تحصيلي 82-81 من معلم رياضي
بچه هاي دوم راهنمايي بودم و همين طور كمك معلم راهنمايشان. مجتبي بختياري هم معلم
راهنمايشان بود. همان بچه هايي كه چند هفته پيش كنكور دادند و من هم يك شب در اردوي مشهد فارغ التحصيليشان شركت كردم.
آن سال مجتبي يك طرحي داده بود كه بچه ها كسب درآمد كنند و با درآمدهايشان يك انجمن
خيريه راه اندازي كنند. در همين راستا من يكي از بچه ها را كه در درس رياضي خيلي مخ
بود و بچه گوشه گير و آرامي هم بود را به عنوان دستيار انتخاب كردم تا برخي كارهايم
را انجام دهد و من هم از حقوق خودم، ماهيانه دو هزار تومان به او دستمزد مي دادم.
از قضا پدرش استاد دانشگاهمان بود و برادرش همدانشگاهي مان.
اواسط تابستان همان سال، يك روز صبح آمدم مدرسه تا بروم سر كلاس پايگاه تابستاني كه
ديدم اعلاميه ترحيم محسن را زده اند روي در مدرسه. محسن از كوه پرت شده بود پايين.
داستان اين بود كه سيد محسن با
بسيج مسجد محله شان مي رود كوه نوردي. وقتي محسن اولين نفر و با عجله از ميني بوس
پياده مي شود، نمي تواند لبه كوه خودش را كنترل كند و مي رود ته دره و سرش مي خورد
به سنگ.
اين اتفاق بدترين خاطره معلمي من و شايد بدترين اتفاق زندگي من بوده. از تابستان 82
تا الان امكان نداشته كه بهشت زهرا بروم و سر مزار سيد محسن فاتحه اي نخوانده باشم.

اردوي خاتم - مسير پلنگ چال از دركه
- تير 87
هنوز خيلي خوب در خاطرم هست كه مادر سيد محسن، دم در خانه شان جلوي مرا گرفته بود و قسمم مي داد كه ديگر بچه ها را اردو نبريم.

اردوي خاتم - آبشار جوزك - تير 87
از آن سال تا حالا بارها و بارها
با بچه هاي مختلف اردوي كوه نوردي رفته ام ولي خدا مي داند كه هميشه چهره محسن جلوي
چشمم بوده و حرف هاي مادرش از درون به سرم فشار مي آورد.
بارها و بارها با خودم تصميم گرفته ام كه ديگر بچه ها را اردوي هاي اين چنيني نبرم
يا اگر هم مدرسه مي برد، من شركت نكنم. ولي از طرفي شوق بچه ها و لذتي كه آن ها مي
برند را مي بينم و نمي توانم پا روي احساساتم بگذارم. خيلي از پدر و مادرها تفريحات
اين چنيني فرزندشان را از سر خودشان باز كرده اند و انداخته اند گردن مدرسه. حالا
همين بچه هايي كه در اين اردوها اينقدر هيجان دارند و لذت مي برند ... اگر خداي
نكرده اتفاق محسن تكرار شود ... اتفاق پارك شهر تهران ... خدا خودش شاهد است كه بچه
ها را اگر اردوي كوه مي بريم به خاطر لذت بردن خودشان است. اگر به من باشد ترجيح مي
دهم از صبح تا شب آن ها را ببرم سالن فوتبال بازي كنند. نمي دانم اگر زبانم لال
روزي اتفاقي بيفتد پدر و مادرهايشان اين را مي فهمند؟
علي آقا مربي
نظرات
شاید بهتر باشد جمله ای در این متن اصلاح شود.
ارسال توسط: آرش | دوشنبه، 31 تیر 1387، 1:58 بعدازظهر
سلام . علي آقا خيلي تعجب كردم ... ؟!
ارسال توسط: علي فرخي | دوشنبه، 31 تیر 1387، 3:08 بعدازظهر
سلام،
صدقه فراموش نشود.
مرگ بغته (خوانده می شود بغتتن) می آید. یعنی یکهو
فرموده اند شتر را محکم ببند پس از آن توکل کن. گرچه اتفاقات ناگوار در سراسر دنیا رخ می دهد، به علت رعایت نکات ایمنی صدمات آن بسیار کمتر از کشور ماست. نمونه بارزش تصادفات رانندگی.
ارسال توسط: مجتبی | سه شنبه، 1 مرداد 1387، 8:13 بعدازظهر
شايد بهتر باشد جملهاي به اين متن اضافه شود.
ارسال توسط: محمد امين | چهارشنبه، 2 مرداد 1387، 1:05 بعدازظهر
من هم يادم هست. با اينكه دوره قبلي ما بود بازم تلخي اش رو حس ميكنم. ديگه چه برسه به شما و همدوره اي هاش
اميد - يكي از شاگرداي قديم شما
ارسال توسط: اميد | شنبه، 12 مرداد 1387، 10:35 صبح