توضيح داستان پسرك و مرد چاق
ده روزي دور از تهران بودم. از
جمعه قبلي رفتم جهادي تا اين جمعه. از همان جا هم مستقيم رفتم شمال. اردوي خاتم.
پرخاطره ترين سفر عمرم بود. مخصوصا آن شبي كه از لرستان رفتم چابكسر. خودش هفتاد
جلد سفرنامه مي شود.
بگذريم ...
مي خواستم پستي كه آماده كرده بودم را بذارم تو دايره كه لازم ديدم به اطلاع
دوستانم برسانم داستان پسرك و مرد چاق كپي برداري نبوده و چند ساعت از من وقت گرفته
بود تا آماده اش كنم. خوشحالم كه دوستان زيادي خوانده اند و نتيجه نوشتنم هدر
نرفته.
علي آقا مربي
نظرات
داستان پسرک و مرد چاق شما فوق الاده بود
ارسال توسط: الف.غ | شنبه، 16 شهریور 1387، 1:23 بعدازظهر