حرف حق
نوروز 78
اردوي جهادي سوم دبيرستان
شهرستان كاكي - استان بوشهر
پايين صفحه سمت چپ كارت پستالي
كه به عنوان يادگاري مدرسه به ما داده بود، آقاي اسكندري برايم يك حكايت كوتاه
نوشت. با همان دستخط خاص خودش. نوشته اش برايم تا مدت ها ناخوانا بود. آن زمان
بارها و بارها خواندم تا تمام كلماتش را فهميدم. از آن سال تا حالا خيلي وقت ها پيش
آمده كه بروم سر كشوي اتاقم و اين كارت را پيدا كنم و يادگاريش را باز هم بخوانم.
حالا اين حكايت را مي نويسم براي همه. اما منظورم يك نفر خاص است.
در شهر از مشايخ كسي به دعوي خارج شد و در احتجاج سخت اهتمام داشت تا كسي را زهره انكار نماند. مگر كودكي كه چون گذشت و او را ديد گفت: «اگر حق وراست چرا عذار سرخ دارد؟»
علي آقا مربي
نظرات
کاش یه کم حکایت رو هم توضیح میدادید شاید امثال من هم بهتر و راحت تر بفهمن نه به سختی!
یا حق!
ارسال توسط: نجوا | یکشنبه، 10 آبان 1388، 4:16 بعدازظهر
یه تفسیر و ترجمه لری هم بهش اضافه کنین دیگه!ما که بچه ادبیاتی هستیم نفهمیدیم چه برسه به بقیه!
ارسال توسط: ظریف خالی | دوشنبه، 11 آبان 1388، 5:51 بعدازظهر
سلام
اون آخرش رو که قطعا نفهمیدم ...
علی علی
ارسال توسط: آرام | پنجشنبه، 14 آبان 1388، 2:41 بعدازظهر
ظاهرا فقط قراره همون یه نفر از این نوشته چیزی بفهمه...
ارسال توسط: ماندگار | جمعه، 15 آبان 1388، 3:00 بعدازظهر
اگر می خواستم در مورد اردوی جهادی دوم دبیرستان متنی بنویسم همین را می نوشتم فقط اینجوری شروع می شد:
نوروز 77
اردوي جهادي دوم دبيرستان
شهرستان خورموج - استان بوشهر
البته حکایتش هم فرق داشت.
ارسال توسط: آرش | شنبه، 16 آبان 1388، 9:17 صبح