كاش سيلي گردد اين اشك غمش ...
چهارشنبه 23 آذر 1384
سلام امام رضا؛
تولدتان مبارك؛ چشم پدرتان روشن، مادرتان به سلامت.
خوش آمديد به دنيا؛ با طلوعتان جهان ما را منور فرموديد. قدم روي چشم ما گذاشتيد. قدم ميانِ دلِ ما گذاشتيد.
اي دل، بيا سفر به حريمِ رضا كنيم وز اين طريق، كسبِ رضاي خدا كنيم
همچون كبوترانِ حرم، در فضاي نور خود را از اين كدورتِ دنيا، رها كنيم
سلام امام رضا؛
چقدر دلمان براي مشهدتان تنگ شده است.
چقدر دلمان هواي صحن و سرايتان را دارد:
از دور قدمزنان بياييم، چشممان را بدوزيم به گنبد طلايي و گلدستهها و آن گنبدِ آبيِ بزرگ، از دور زيرِ لب ذكر بگوييم. واردِ حرم بِشَويم، دستمان را بگذاريم رويِ سينه، تعظيم كنيم: «السلام عليك يا علي بن موسي الرضا المرتضي و رحمه الله و بركاته»، آرام آرام جلو بياييم، توي آن حوضِ قشنگِ سنگي وضو بگيريم، بوسهاي بر در بزنيم، كفشها را بِكَنيم و بر خاك بيافتيم.
شكر خدا كه بر درت آمدم...
سلام امام رضا؛
چقدر دلمان برايتان تنگ شده بود:
ز تار و پود جان فرياد دارم هواي صحنِ گوهرشاد دارم
سلام امام رضا؛
امروز قرار بود اين جا جشن ميلادتان را بگيريم. همه خوشحال باشيم. همه خوشحالي كنيم. ميدانيد كه؟ ما به شادي شما شاديم و به ناراحتيتان ناراحت.
همه چيز را آماده كردهبوديم. داده بوديم جلوي در را چراغاني كنند، در و ديوار را پارچه زده بوديم، كاغذ چسبانده بوديم كه: «روزِ فرخندهي ميلادِ رضاست...» دل توي دلمان نبود كه امروز برسد و عرض ادب كنيم. لباسهاي نوي مان را گذاشته بوديم دمِ دست كه امروز بپوشيم. عطر بزنيم و خوشبو باشيم. خوشحال باشيم و خوشحالي كنيم. ميدانيد كه؟
يك جهان خاطره ميآورد احوالِ خزان
جويبار است كه از جورِ خزان مينالد با نوايي كه دلِ كوه، از آن مينالد
مرغِ حق است كه از پردهي جان مينالد اين خزان است كزو چرخ و زمان مينالد
وه چه پُر غُصه بُوَد صحنهي افعالِ خزان
اي دلا همهمهي بادِ وزان ميشنوي؟ ضجه و نالهي اوراقِ خزان ميشنوي؟
آهِ سودا زدهي ناي شبان ميشنوي؟ شكوهي بلبلِ ناكامِ جوانميشنوي؟
در عزاي گُلِ نو رستهي پامالِ خزان؟
...
در عزاي گُلِ نو رستهي پامالِ خزان؟
سلام امام رضا؛
ديروز خبر آوردند كه «سيد» مان رفت. در خيالمان بود كه به زودي از بسترِ بيماري برميخيزد و حتي شايد اين جشن را دوباره در كنارمان باشد.
ديروز خبر آوردند كه «سيد» مان رفت.
فاصلهي روزي كه «سيدمحمدحسين» از كلاسمان غايب شد -تا مشقِ درد را روي تخت بيمارستان بنويسد- تا ديروزي كه خبرش را آوردند، كوتاهتر از آن بود كه به نبودنش عادت كنيم.
حالا مدام جاي خالياش در چشممان ميآيد. عين اين است كه امروز يك برادر كمتر داريم. يك دوستِ نازنين كمتر.
شما كه بهتر ميدانيد؛ جاي خالي رفيق را هيچ چيزي به سادگي پر نميكند.
سلام امام رضا؛
حالا ماندهايم كه مراسم امروزمان جشن باشد يا عزا؟
از يك طرف آنقدر خاطرتان برايمان عزيز است كه رويمان نميشود امروز درست و حسابي گريه كنيم.
از آن طرف، به هر سمتي كه نگاه ميكنيم انگار «سيدمحمدحسين» است كه نشسته و لبخند ميزند؛ دستش را دراز ميكند تا دوباره دست بدهيم. قرآن ميخواند تا دوباره لذت ببريم. ميخندد تا دوباره بخنديم...
گفتيم دردمان را به خودتان بگوييم تا كمي سبك بشويم. شما كه خوب ميدانيد:
جز در هواي اشك دلم وا نميشود باران به دامن است هواي گرفتنم
امام رضاي عزيز و دوستداشتني؛
«سيد» ما از ديروز ديگر درد نميكشد. آمدهاست پيش خودتان، پيش خدا.
با خودمان فكر ميكنيم كه حتماً جايش از اتاق آي سي يو بهتر است. كاش به فكر ما هم باشد. آخر ما تا همين ديروز با هم رفيق بوديم، دوست بوديم؛ برادر بوديم.
اميدواريم ما را ببخشد، حلال كند.
از شما ميخواهيم از طرف ما از او عذرخواهي كنيد كه شايد رفقاي خوبي نبوديم و در حقش بدي كرديم؛ ما كه غير از شما كسي را نداريم.
از خداي بزرگ و توانا ميخواهيم كه به حق بزرگي كه قدمهاي شما در اين سرزمين دارد، همين حالا او را در بهشت برين جاي دهد و پدرش را و مادرش را و خانوادهاش را آرامش بخشد.
راستي،
چقدر دلمان براي مشهدتان تنگ شده است.
چقدر دلمان هواي صحن و سرايتان را دارد.
نگاهت اضطرابم كاست آقا! درون سينهام غوغاست آقا!
مرا تهران به خود بلعيده اما... تنم اينجا، دلم آنجاست آقا!
والسلام عليكم و رحمه الله
23 آذر 1384
11 ذيقعده 1426
نظرات
به نامش وبه ياريش
السلام عليك يا علي بن موسي الرضا المرتضي
20اي ها ميفهمند، 22اي ها ميفهمند، 23اي ها ميفهمند و 28اي ها هم ميفهمند داغ برادر چشيدن يعني چه و جاي خالي دوست را در كنار ديدن چه حالي دارد. ما را نيز شريك بدانيد، ان شاءالله نزد آقا امام رضا مهمان باشد
يا علي
ارسال توسط: مهدي پورقربان(22) | چهارشنبه، 23 آذر 1384، 1:01 صبح
چه بد کاري کردم سر زدم اينجا حالم به هم ريخت
ارسال توسط: صالح | چهارشنبه، 23 آذر 1384، 2:04 صبح
مشت ميكوبم بر در
پنجه ميسايم بر پنجرهها...
من دچار خفقانم ... خفقان...
من به تنگ آمدهام از همه چيز ....
بگذاريد هواري بزنم...
هااااا ااا ااااااا ااااا.....
ارسال توسط: رضا | چهارشنبه، 23 آذر 1384، 6:36 صبح
تنم اينجا دلم آنجاست آقا ....
چقدر دلتنگ شدم وقتي خوندم .. با اينكه نميدانم كيستي ... اما امشب شب بدي است براي تو .. نميدانم شادي است يا غم ... اما به خوبي و به نهايت ميفههم كه بسيار دلت ميخواست در حرم امام رضا ميبودي ... براي همه دعا ميكنيم . براي آرامش دل شما ... كه هر چند خداوند انشالله صبرش را به همه دوستان خواهد داد .
ارسال توسط: pooneh | چهارشنبه، 23 آذر 1384، 9:38 صبح
از ته قلب درد و سختي نكشيده اما با تمام احساساتم تسليت مي گم....دلم بدجوري ياد سيد محسن خودمون كرده
لطفا تسليت من .... رو هم قبول كنيد
ارسال توسط: ققنوس | چهارشنبه، 23 آذر 1384، 10:28 صبح
خدا همه ي رفتگان و زندگان را بيامرزد
ارسال توسط: صبا | چهارشنبه، 23 آذر 1384، 0:28 بعدازظهر
سلام. از صميم جان تسليت مي گويم... ديگر چه بگويم؟
ارسال توسط: سید علی ثاقب | شنبه، 26 آذر 1384، 9:55 صبح