صفحه اصلی
صفحه 1 از 3

یکشنبه 11 فروردین 1387

نو روز

قديم‌تر، بچه كه بوديم؛ كوچه خلوت بود. خيلي زمين‌ها هنوز ساخته نشده‌بود و اطراف، خاكي بود. با اين حال، باغچه ها پر رونق بود. بهار كه نزديك مي‌شد، انواع گل هاي رنگي بود كه كوچه را معطر مي كرد. بيشتر از همه هم تصوير بنفشه‌ها در خاطرم مانده.

روز اول فروردين - خور عليا، طبس

امروز اما، كوچه پر است از خانه‌هاي رنگارنگ و آدم‌هاي زرنگ! بهار هم رسيده و بساطش را پهن كرده، ولي خبري از گل‌هايي كه جلوي خانه‌ها ظاهر مي‌شد نيست؛ انگار ديگر كسي مثل قبل، رنگ سبز بهار را دوست ندارد. كسي حاضر نيست وقتي براي كاشتن چند شاخه گل جلوي خانه‌اش، صرف كند.

شنبه 4 اسفند 1386

سلام زندگي

من در اين اردو بسيار آموختم؛ جاودانگي و مردانگي و ايثار و دلاوري را آموختم و زماني كه بر سر مزار شهيد علم الهدي بودم و زماني كه ايشان را براي لحظه‌اي حس كردم و زماني كه ايشان در همان لحظه دعاي من را بر آورده كردند و خود را واسطه قرار دادند ، ايمان پيدا كردم كه شهدا زنده‌اند و جاودانند و هنگامي كه شنيدم چهل جوان يك ارتش عراقي را شكست دادند، در عظمت و لطف و بخشش پروردگار ماندم، آخر مگر در جهان مادي ما چنين چيزي ممكن است؟

اردوي مناطق دوره 32آري من در هويزه رسم آسماني شدن و نگاه كردن به زيبايي و درك طلوع خورشيد و معناي واقعي پاكي آب را آموختم و در دهلاويه ستارگان و ماه و خورشيد و كهكشان‌ها را لمس كردم و در آغوش گرفتم و فتح كردم، كاري كه علم به آن نخواهد رسيد و فقط كار جنون و عشق است و در طلاييه، طمع زيباي زندگي و جوانمردي و روشني و مهرباني و جانفشاني را چشيدم و در اروندكنار راه مستقيم و جاودانگي و پاكي را در پيش گرفتم و پيوند خون و آب را ديدم و در مسجد جامع خرمشهر صداي اذان خون و اقامه دلاوري و نماز شهادت را شنيدم و در نهايت اوج سفر رويايي‌مان در شلمچه در اوج وجود و غروب خورشيد و چشماني اشك بار و موج خون و تلاطم جنون و با زباني توبه گو و بدني بي وزن، سفيدي را حس كردم و پر پرواز را در دستانم گرفتم و تك تك اعضاي بدنم پاك شدند.

به بهشت و كربلاي وطنم در نزديكي حرم شش گوشه رفتم و به زانو در آمدم و به زمين افتادم و ديگر توان بلند شدن نداشتم و با خاكش پاك شدم و اميدوارم كه از اين پس هم پاك و خاكي باشم. الهي آمين.

‌ادامه‌ي مطلب "سلام زندگي" »

دوشنبه 1 بهمن 1386

قاسميون

هيئت قاسميون مدرسه راهنمايي خاتم هيئت دانش‌آموزي يعني خلوص نيت، يعني پاكي، يعني عشق، يعني شور، يعني آغاز شعور.

يعني تمام صفا و معنويتي كه بچه‌ها دارند و سر به هوايي كودكانه مانع مي‌شود قدرش را بدانند.

يعني تمام صفا و معنويتي كه بزرگ‌ترها حسرت از دست دادنش را مي‌خورند.

 هيئت دانش‌آموزي يعني كلاسي كه بزرگ‌ترها بايد از بچه‌ها بياموزند؛ يعني تجربه‌ي دوباره‌ي معنويت ناب و خدايي.

يعني چند روز با مردان خدا، با بندگان خوب خدا؛ يعني يك هفته با هم‌مرامان شهدا، يك هفته با شهدا ...


و « قاسميون » هيئتي است دانش‌آموزي.

سه شنبه 4 دی 1386

محرم در پيش

1- امسال سال عجيبي است براي من. امسال اصلا قصد كار نداشتم؛ در طول تابستان هم تمام پيشنهادات را رد كرده‌بودم. اما دهم مهر، يك تلفن، تمام معادلات را به هم ريخت و شدم شاغل. همان روز هم اشتباه ديگري كردم. از آن اشتباه‌هايي كه خيلي‌ها از آن فراري اند و من عاشقش. دوباره شدم معلم؛ اين بار خاتم و قيل و قالش ... امسال اولين سالي است كه نمازخانه ي خاتم را در حالات ديگري غير از هيئت قاسميون مي‌بينم. به شدت منتظر تغيير ظاهر نمازخانه‌ام.

هيئت قاسميون مدرسه راهنمايي خاتم - محرم 85

2- محرم نزديك است و بازار مداح جماعت، حسابي داغ. (« بازار » را با تأكيد بخوانيد) اگر جايي سراغ داريد كه هنوز مداحش، « مداح اهل بيت » است، ما را هم راهنمايي كنيد.

3- « لوتوس » هم دارد براي محرم آماده مي‌شود. حدود يك سالي مي‌شود كه « لوتوس » مخفي بود؛ حالا علني شده. +

4- . . .

جمعه 23 آذر 1386

انا اليه راجعون

چند روز بود در فكر سالگرد خودمان بوديم. چه مي دانستم صبحي، بدون هيچ مقدمه، خبري خواهم شنيد كه « حسين متولي از دنيا رفت »؟!

حالا نشسته‌ام روي يكي از صندلي‌هاي خاكستري راه‌آهن تهران و به مسافراني مي‌نگرم كه فقط به رفتن فكر مي كنند؛ انگار هيچ تعلقي به اين وادي ندارند. مسافراني كه از سفر راضي‌اند و گاه شاد؛ و همه بي‌صبرانه منتظر حركتند و از ماندن بيزار ...

... و مدام لحظه لحظه‌ي دي ماه سال گذشته در ذهنم جاري است كه تا آخرين لحظات سفر ابدي رفتيم و از سفر بازمانديم. بعد از آن مرگ ناتمام، تا مدت‌ها نمي‌دانستيم اهل كدامين دياريم. از مرز مرگ، بازگشتن ...

و امروز ...

حسين رفت و بچه‌هاي دوره بيست و سه، يك‌بار ديگر صاحب عزا بودن را تجربه مي‌كنند.

حسين رفت و ما باز هم فراموش خواهيم كرد كه حسين ها رفته‌اند و ما هم خواهيم رفت. مگر همين روزها دومين سالگرد عروج حسيني ديگر از دوره سي نيست؟

تا لحظاتي ديگر تا پاي قطار خواهم رفت. اما باز هم توفيق سفر نصيبم نخواهد شد. باز هم بايد از مرز بازگردم ...

... ايام عزاداري سالار شهيدان نزديك است.

شنبه 3 شهریور 1386

لذتِ هجرت

بعدازظهري ابري در روستاي بلبل‌آباد بشاگرد

شايد قفس توانايي نگهداشتن پرنده را داشته باشد. اما انسان در قفس ماندني نيست. حتي اگر قفسي بزرگ به نام « شهر » او را دربرگيرد.

نوشتن از رهايي و آسايشِ دو ماه زندگي و تدريس در روستايي دورمانده فايده‌اي ندارد. آزادي گفتني نيست؛ شنيدن‌اش هم دردي دوا نمي‌كند. بايد آزادي را لمس كني تا از زندگي تكراري و پرتجمل شهر فراري شوي. براي همين است كه در اين شش ماهي كه مسافر بشاگرديم، هيچ مطلبي از « ديار مؤمنان خدايي » ننوشته‌ام.

باز هم ننويسم بهتر است . . . بعضي مفاهيم را بايد بي‌مقدمه و بي‌واسطه تجربه كرد. تجربه‌اش هزينه‌اي ندارد؛ فقط بايد دل بكني و قصد هجرت كني. هجرت از خود به ديار خدا . . .

شنبه 9 تیر 1386

جهادي، جهاد، جهادگر

پاياني نيك براي جهاديسال‌ها پيش، در دبيرستاني به نام مفيد، اردويي برگزار شد كه با اردوهاي رايج مدارس، زمين تا آسمان تفاوت داشت. اردويي بلند مدت كه فقط براي تفريح برگزار نمي‌شد. اردويي كه به اهداف برگزاري اردو در مدارس بسيار نزديك بود و شرايط آرماني ايجاد محيطي براي شناخت و يادگيري را فراهم مي‌كرد. اردويي كه زمينه‌ي آموزش‌هاي معنوي و تربيت دانش‌آموزان را دست‌يافتني مي‌كرد. از آن روز تا حال، سال‌هاي سال، اين اردو به شكل‌هاي مختلف و با تغييراتي، برگزار شده‌است. حتي همان دانش‌آموزان بعد از فارغ‌التحصيلي از دبيرستان، به برگزاري اين اردو مشتاق بوده‌اند. گاهي هم همان فارغ‌التحصيلان در محيط‌هاي دبيرستاني و دانشگاهي ديگر، برگزاري آن را رواج داده‌اند.

‌ادامه‌ي مطلب "جهادي، جهاد، جهادگر" »

شنبه 8 اردیبهشت 1386

انرژي × كودكي

بچه‌ها نه ترس دارند، نه ملاحظه، نه آينده‌نگري، نه ...

درعوض به‌مقدار نامحدودي انرژي دارند. فقط مي‌دوند و شيطنت مي‌كنند و از در و ديوار بالامي‌روند ...

كم كم با گذر زمان، اين انرژي به چيزهاي غريبي تبديل مي‌شود.

تبديل مي‌شود به دوز و كلك، به ريا، به مال مردم خوردن، به ...

كاش كودكي‌مان را گم نمي‌كرديم.

شنبه 11 فروردین 1386

شهر اخلاق

كوير لوت

سلام اي شهر دودآلود و آلودگي. سلام اي مركز تصميمات. سلام اي صاحب مردم تحصيل‌كرده. سلام اي شهر اخلاق. من روستايي هستم در دل كوير. كوير لوت. مي‌دانم كه مي‌داني كجاي اين سرزمين هستم. دانش‌آموزان تو نام كوير لوت را در كتاب‌هاي درسي‌شان ديده‌اند.

كوير مركزي ايران.

‌ادامه‌ي مطلب "شهر اخلاق" »

دوشنبه 30 بهمن 1385

يك - هيچ

اين قافله‌ي عمر عجب مي‌گذرد

درياب دمي كه با طرب مي‌گذرد

«هفته‌ي شهداي امسال هم تمام شد.» جمله اي كه دوازده بار برايم تكرار شده است اما هر سال پرمعناتر از سال قبل. هفته‌ي شهدا تمام شد و بي تفاوت از كنارش گذشتيم. شايد هم هفته شهدا بي‌تفاوت از كنارمان گذشت و حتي قابل نبوديم نگاه‌مان كند.

هفته‌ي شهدا تمام شد و قدرش ندانستيم. باز هم نفهميديم همين هفته‌ي شهدا چه تأثيرعميقي بر ما گذاشت. تأثيري كه هيچ معلم راهنمايي بر دانش‌آموزان‌ش نمي‌گذارد. باز هم درك نكرديم با هفته‌ي شهدا به گذشته‌ي مدرسه و آينده‌ي خود پيوند خورديم.

باز هم ياد نگرفتيم در همين زندگي روزمره؛ مي توان جور ديگر بود، عاشق بود، ديوانه شد.

اما به هرحال هفته شهدا تمام شد. با تمام سنگ‌هاي ريز و درشتي كه سر راهش بود. هفته شهدا كريم‌تر از اين‌ها است. خيرش به « همه » مي‌رسد؛ حتي اگر خود را از مسيرش خارج كنيم، اگر وانمود كنيم وابسته‌اش نيستيم، اگر خود را از گذشته‌مان بيگانه نشان دهيم؛ يا اگر سرمان را با كلاس و درس گرم كنيم . . .

هفته شهدا هميشه بركت زندگي‌مان بوده است. اين را دانش‌آموزان گروه شهدا ثابت خواهند كرد با نمرات خود. زندگي در گذر است و كسي ضرر خواهد كرد كه از نعمت‌هايش بهره نبرد. شميم بهشتي هفته‌ي شهدا نعمتي است كه هر از گاهي در شهر كوچك ما مي‌وزد . . .

شايد به يكي‌ها بربخورد. اما نمي‌توانم اقرار نكنم به اين‌كه هفته شهداي سه خيلي با اخلاص‌تر بود از هفته شهداهاي پر زرق و برق يك

دوشنبه 18 دی 1385

گرد هم آيي

سالگرد برادري مان . . .يادش به خير . . . قديم تر . . . رفاقت ها خيلي نزديك تر از حالا بود. سال چهارم كه شديم، عيد غدير افتاده بود وسط تعطيلات عيد نوروز.

رامسر بوديم. اردوي علمي. تير ماه كنكور داشتيم و قرار بود تعطيلات نوروز و اردو علمي سكوي پرتاب ما باشه به دانشگاه.

اما كنار اين برنامه هاي درسي، يه خبر ديگه هم بود. ما توي اون اردو با هم برادر شديم. رفاقت‌هامون تبديل شد به برادري.

‌ادامه‌ي مطلب "گرد هم آيي" »

پنجشنبه 23 آذر 1385

. . . و يك سال گذشت

بعضي تصويرها هميشه در ذهن باقي مي ماند. فقط بعضي تصوير ها. انگار مغز براي لحظه اي هيچ کاري نکند و فقط به ثبت يک لحظه از زندگي مشغول باشد. از آن لحظه فقط و فقط يک تصوير مي ماند و بس. نه صداهاي اطراف، نه سرما و گرماي محيط. هيچ نمي ماند الا يک تصوير ثابت و ماندگار.

درست يک سال پيش بود که تصويري شفاف برايم ثبت شد و « سيد » رفت. اگر نقاش خوبي هم بودم، اين تصوير را به کاغذ نمي سپردم.

تصوير يک اتاق شيشه اي، با چند تخت خالي و در انتهاي اتاق، يک تخت تنها که شاهد دردهاي « سيد » بود. آخرين تصوير من از « سيد » همين جا ثبت شد. لبخندي پر از درد و . . . خداحافظي آخر.

هميشه ساكت بود و آرام. مثل همين حالا که به ديدارش مي رويم. همانطور است که پارسال بود. سر حال و خندان . . .

سيد محمد حسين ميرمحمدي - دوره 30

دوشنبه 8 آبان 1385

عيد سعيد فطر

مسافرت مشهد - عيد فطر 85

جمعه 31 شهریور 1385

بي ستاره

اگر در زندگي ستاره اي داشته باشيم، قطعا ستاره ي من در « تهران بزرگ » نيست.

تهران حتي به اندازه ي بازاري هايش هم ستاره ندارد.

در تهران به خيلي ها مثل من ستاره اي نمي رسد.

ستاره ي من جايي است كه اگر دست بلند كني، دستت آغشته به آسمان مي شود.

تهران؛ شهري بي ستاره

سه شنبه 7 شهریور 1385

والبُزن 32 !

جهادي تموم شد.
با جهادي خيلي چيزهاي خوب تموم شد؛ خيلي چيزهايي که بايد يک سال صبر کنيم تا شايد دوباره بريم جهادي و دوباره ازشون لذت ببريم. مگر اينکه سعي کنيم « جهادگر » بمونيم و به ياد « جهادي » باشيم.
حسينيه بُزن آباد - جهادي قائن 85جهادي خيلي سوغاتي داشت برامون: نماز اول وقت خوندن، خاکي بودن، رفيق واقعي داشتن، بيکار نبودن، سحرخيز بودن، خاکي و ساده بودن، گناه نکردن، همدرد مردم بودن، بنز سوار نشدن، گرما و عطش چشيدن، شوخي کردن بدون آزار دوستان؛ همه ي اين ها و خيلي چيزاي ديگه با جهادي تموم ميشه؛ اگه جهادي رو فراموش کنيم.
ديگه توي تهران سخته آدم حسابي باشيم. سخته توي صحبت مون غيبت نکنيم. سخته طوري شوخي کنيم که کسي ناراحت نشه. سخته همديگه رو با لقب صدا نکنيم. سخته به بزرگ تر از خودمون احترام بذاريم. سخته کساني رو که زيردستمون هستن به اندازه رييس مون تحويل بگيريم. سخته به هموطن مون خدمت کنيم. سخته اگه کاري زمين مونده بدون اينکه بهمون بگن انجامش بديم. سخته به جاي اينکه پاي تلويزيون بشينيم، کتاب بخونيم. سخته به جاي اينکه توي اينترنت وقت تلف کنيم، با دوستان مون باشيم.
خيلي چيزا توي تهران سخته. اما ديديم که غير ممکن نيست. فقط سخته. فقط همين. جهادي هم لذت بخشه چون سخته. پس همه ي اين کارهاي سخت مي تونه برامون لذت بخش باشه. فقط اراده مي خواد. فقط همين.

جهادي تموم شد. اما خيلي چيزا برامون گذاشت. خدا کنه مولا عنايت کنه و لذت جهادي ديرتر از زير زبونمون بره. بيا هر شب قبل از خواب بگيم « مولاي، اني ببابک » تا يادمون نره چه روزهاي خوبي داشتيم . . .

<< 1 2 3