نو روز
قديمتر، بچه كه بوديم؛ كوچه خلوت بود. خيلي زمينها هنوز ساخته نشدهبود و اطراف، خاكي بود. با اين حال، باغچه ها پر رونق بود. بهار كه نزديك ميشد، انواع گل هاي رنگي بود كه كوچه را معطر مي كرد. بيشتر از همه هم تصوير بنفشهها در خاطرم مانده.

امروز اما، كوچه پر است از خانههاي رنگارنگ و آدمهاي زرنگ! بهار هم رسيده و بساطش را پهن كرده، ولي خبري از گلهايي كه جلوي خانهها ظاهر ميشد نيست؛ انگار ديگر كسي مثل قبل، رنگ سبز بهار را دوست ندارد. كسي حاضر نيست وقتي براي كاشتن چند شاخه گل جلوي خانهاش، صرف كند.
آري
من در هويزه رسم آسماني شدن و نگاه كردن به زيبايي و درك طلوع خورشيد و معناي واقعي
پاكي آب را آموختم و در دهلاويه ستارگان و ماه و خورشيد و كهكشانها را لمس كردم و
در آغوش گرفتم و فتح كردم، كاري كه علم به آن نخواهد رسيد و فقط كار جنون و عشق است
و در طلاييه، طمع زيباي زندگي و جوانمردي و روشني و مهرباني و جانفشاني را چشيدم و
در اروندكنار راه مستقيم و جاودانگي و پاكي را در پيش گرفتم و پيوند خون و آب را
ديدم و در مسجد جامع خرمشهر صداي اذان خون و اقامه دلاوري و نماز شهادت را شنيدم و
در نهايت اوج سفر روياييمان در شلمچه در اوج وجود و غروب خورشيد و چشماني اشك بار
و موج خون و تلاطم جنون و با زباني توبه گو و بدني بي وزن، سفيدي را حس كردم و پر
پرواز را در دستانم گرفتم و تك تك اعضاي بدنم پاك شدند.
هيئت دانشآموزي يعني خلوص نيت، يعني پاكي، يعني عشق، يعني شور، يعني آغاز شعور.
حالا
نشستهام روي يكي از صندليهاي خاكستري راهآهن تهران و به مسافراني مينگرم كه فقط
به رفتن فكر مي كنند؛ انگار هيچ تعلقي به اين وادي ندارند. مسافراني كه از سفر
راضياند و گاه شاد؛ و همه بيصبرانه منتظر حركتند و از ماندن بيزار ...
سالها پيش، در
دبيرستاني به نام مفيد، اردويي برگزار شد كه با اردوهاي رايج مدارس، زمين تا آسمان
تفاوت داشت. اردويي بلند مدت كه فقط براي تفريح برگزار نميشد. اردويي كه به اهداف
برگزاري اردو در مدارس بسيار نزديك بود و شرايط آرماني ايجاد محيطي براي شناخت و
يادگيري را فراهم ميكرد. اردويي كه زمينهي آموزشهاي معنوي و تربيت دانشآموزان
را دستيافتني ميكرد. از آن روز تا حال، سالهاي سال، اين اردو به شكلهاي مختلف و
با تغييراتي، برگزار شدهاست. حتي همان دانشآموزان بعد از فارغالتحصيلي از
دبيرستان، به برگزاري اين اردو مشتاق بودهاند. گاهي هم همان فارغالتحصيلان در
محيطهاي دبيرستاني و دانشگاهي ديگر، برگزاري آن را رواج دادهاند.


يادش به خير . . . قديم
تر . . . رفاقت ها خيلي نزديك تر از حالا بود. سال چهارم كه شديم، عيد غدير افتاده
بود وسط تعطيلات عيد نوروز.


جهادي خيلي سوغاتي داشت برامون: نماز اول وقت خوندن، خاکي بودن، رفيق واقعي داشتن،
بيکار نبودن، سحرخيز بودن، خاکي و ساده بودن، گناه نکردن، همدرد مردم بودن، بنز
سوار نشدن، گرما و عطش چشيدن، شوخي کردن بدون آزار دوستان؛ همه ي اين ها و خيلي
چيزاي ديگه با جهادي تموم ميشه؛ اگه جهادي رو فراموش کنيم.