صفحه اصلی
صفحه 1 از 2

چهارشنبه 24 مهر 1387

عمر

چه‌قدر سخت است همه چيزت، دنيايي باشد كه هر لحظه در حال از دست دادن يك لحظه‌اش هستي و در انتظار پايانش به خيال خودت زندگي مي‌كني!

و چقدر لذت بخش است ...

دوشنبه 21 مرداد 1387

غريبه‌اي پر دود

موسيقي‌هاي غربي، هر چقدر هم كه زيبا و دلنشين حرف بزنند، براي من حرف نمي‌زنند، حرف دل من را نمي‌زنند. هر چقدر هم كه سعي كنند خود را آشنا جلوه دهند، باز هم غريبه‌اند و درد دل من را نمي‌دانند.

وقتي انتظامي و سراج و شجريان، با ساده‌ترين كلمات، حرفم را مي‌فهمند و از درد دل من مي‌گويند، غريبه‌هاي غربي چاره‌اي جز پر و بال دادن به ظاهر براي غافل كردن من از محتوا ندارند.

تنهايي يعني خودت را ميان عده‌اي بيابي كه حرف‌شان را نمي‌فهمي؛ شايد حركات‌شان و آداب‌شان به دلت بنشيند، اما اگر فرهنگ‌ت با فرهنگ‌شان يكي نشود يا فرهنگ‌شان را با فرهنگ‌ت جايگزين نكني، باز هم تنهايي. حتي اگر با لبخندي مليح، تحويل‌شان بگيري و تأييدشان كني؛ حتي اگر تظاهر كني كه از بودن‌شان خرسندي؛ حتي اگر توهم كني كه به زبان تو سخن مي‌پراكنند . . .

جمعه 28 تیر 1387

نرم‌افزار

اگر از نرم‌افزار Jet Audio استفاده مي‌كني، حتما از اين صفحه، پوسته‌ي كاملا فارسي اين نرم‌افزار رو بردار و استفاده كن.

سه شنبه 30 آبان 1385

رفع زحمت ...

فكر نمي كنم اين آخرين نوشته ي من توي « راز نهفته » باشه. اما ديگه كمتر از اين كه تا حالا بوده مزاحم امين مي شم. ديگه خيلي لازم نيست مطالبش رو ننويسه و منتظر بمونه كه مطالب من خونده بشه و پايين صفحه نره. ديگه خيلي لازم نيست فحش هايي كه ملت به من ميدن توي وبلاگش تحمل كنه.
سر پيري و معركه گيري . . . دوباره « معراجيان » . . .
آقا امين، ببخشيد زحمت داديم
يا علي - سلمان عبداللهي

سه شنبه 7 شهریور 1385

امروز لبنان کربلاست

لبنان، آتش، خون ... مقاومت.

بيروت، ضاحيه، شياح ... مصطفي چمران.

مارون الراس، بنت جبيل، تل المسعود ... صلاح غندور.

طيبه، رب ثلاثين، عديسه ... علي اشمر.

کفرکلا، بوابه فاطمه، مرجعيون ... حر عاملي.

جبل عامل، صور، صيدا ... امام موسي صدر.

اقليم التفاح، جبل صافي، نبطيه، شيخ راغب حرب.

دره بقاع، بعلبک، نبي شيث ... سيدعباس موسوي.

امام موسي صدر، امام خميني، آيت الله خامنه اي ... سيدحسن نصرالله.

خاک همان خاک است، ولي پنداري خداوند سبحان، گل بعضي ها را از آنجا سرشته است.

چه سري دارد خاک لبنان که تا اين اندازه صهيونيست ها در پي اشغال آنند؟!

صهيون خونريز، پشت سر هم " قانا " مي آفريند.

فانتوم هاي آمريکايي، بمب هاي فرانسوي بر سر روستاها مي پراکنند بلکه تخم کينه نسبت به حزب الله را بيشتر بکارند!

ناوهاي صهيونيستي، آخرين تکنولوژي نظامي بشريت مفسده جو را بر سر کودکان چند روزه و چند ماهه که در خواب ناز خفته اند، مي گسترانند، تا زندگي در نظم نوين جهاني را به خوابشان آورند.

سيدحسن، بر صفحه تلويزيون ظاهر مي شود و خميني گونه، با زبان بي زباني، ندا مي دهد:

"حسينيان، آماده باشيد ... لبنان کربلاست ..."

چقدر بي غيرت شده ايم...

نه ببخشيد. به شما برنخورد.

حاضرم در هر دادگاهي هم ثابت کنم منظورم اين بود که من چقدر بي غيرت شده ام!!!

لبنان کربلاست ...

لبنان کربلاست و ...

من دنبال جلو افتادن سفر عمره ام به گرد خانه خدا!

لبنان کربلاست و ...

من در پي چاپ عکس جوان پسند سيدحسن بر روي تي شرت.

لبنان کربلاست و ...

من در فکر افتتاح سايت اينترنتي اي که قولش را داده ام و حقوقش زير دندانم مزه کرده است.

لبنان کربلاست و ...

من ... بي غيرت و پر رو، آرام و بي هيچ دغدغه اي، کنار همسر خود آرام گرفته ام و کادوي روز پدر را مي گشايم.

لبنان کربلاست و ...

من ... بي حيا و بي تفاوت، با فرزندانم مي خندم و کشتي مي گيرم.

لبنان کربلاست و ...

من ... که سال هاست وجدانم را چوب حراج زده ام، دنبال شغل نان و آب دارتري هستم.

لبنان کربلاست و ...

من ... خونسرد ولي راستش کمي عصباني، در پي توجيه پسرم که حالا ديگر قدش از خودم بلندتر شده، هستم که : عزيزم ريش به قيافه ات بيشتر مي آيد.

لبنان کربلاست و ...

من ... بي خيال و بي توجه، فکر ثبت نام پسر کوچکم در کلاس زبان هستم تا وقتي که بزرگ شد، بهتر بتواند در عرصه نوين حيات، اظهار وجود کند.

لبنان کربلاست و ...

من ... به فکر چراغاني سرکوچه مان به مناسبت نيمه شعبان هستم.

راستي، امسال که لبنان و شيعيان اين گونه در خون غوطه ورند، عيد نيمه شعبان داريم؟!

لبنان کربلاست و ...

من ... با همه توان و عصبانيتم، به حضور در ميدان فلسطين و چند تا شعار مرگ بر اسرائيل قناعت مي کنم. تازه اگر جزو ماموريت اداري ام ثبت شود!

لبنان کربلاست و ...

من ... مثلا هنرمند مسلمان، که ديگر سوژه دفاع مقدس کم آورده ام، دنبال ساخت فيلم عشق هاي مثلثي خودم هستم.

لبنان کربلاست و ...

من ... بي رگ، دنبال چاپ عکس زيباتري از فلان هنرپيشه مطرح سينما هستم تا فروش مجله ام بالاتر برود.

لبنان کربلاست و ...

من ... بچه مسلمان و ... دنبال تيغ کشي بيشتر از بنياد حفظ آثار، بنياد شهيد و همه نهادهاي فرهنگي هستم تا با صرف ده ها ميليون تومان، چهارتا پوستر شهيد و يک کتاب چهل صفحه اي و يک مجله داخلي کودکانه منتشر کنم.

لبنان کربلاست و ...

من ...

لبنان کربلاست و ...

من ...

لبنان کربلاست و ...

من ... احساس مي کنم دهانم تلخ شده. احساس يک فحش رکيک گوشه لپ گير کرده. احساس مي کنم چيزي توي دهانم وول مي خورد. فکر مي کنم چيزي داخل دهانم اضافي است...

لبنان کربلاست و ...

من ... جلوي آينه که مي روم تا موهاي قشنگ و محاسن مشکي و پرپشتم را شانه کنم و خود را عطر آگين سازم، ناخواسته چيزي مثل کف و تف، از دهانم خارج مي شود و بر چهره ام مي پاشد.

نمي دانم چرا صورتم خيس شد!

لبنان کربلاست و ...

من ...

لبنان کربلاست و ...

راستي تو چطوري؟

چه مي کني خوش غيرت!؟

به نقل از « خاطرات جبهه » - حميد داوود آبادي

چهارشنبه 24 خرداد 1385

سنگ و ستاره

با اينکه حجمش کم نيست، دانلود کنيد و ببينيد فاصله ي حرف تا عمل را.


Download: Windows Media Video (2.86 Mb, 02:05 Min. Duration)

یکشنبه 20 فروردین 1385

عبور

كاش مي شد از اين روزها عبور كنيم.

كاش ياد مي گرفتيم از خودمان هم عبور كنيم.

اين روزها كمتر كسي پيدا ميشود كه جرأت بلند شدن و رفتن داشته باشد.

حتي كمتر كسي جرأت ايستادن دارد.

كاش كسي پيدا مي شد و از خود گذشتن را به ما مي آموخت.

كاش كسي به ما مي آموخت كه دين و دينداري فقط به نماز و عبادت نيست.

اين روزها آدم ها دسته بندي شده اند. هر كسي با مشخصه اي شناخته مي شود.

همه چيز كه با برنامه ريزي و هماهنگي پيش نمي رود.

كاش قدري به دنيا فكر مي كرديم. شايد كمتر اسيرش مي شديم.

كاش از خودمان عبور مي كريم. فقط از خودمان.

چهارشنبه 17 اسفند 1384

و منهم من ينتظر

فقط يه جا هست که يقين دارم آدم هاش حرفشون با عملشون يکيه.

فقط يه جا ...

« ما خود را وقف انقلاب و اسلام کرده ايم

و از خداي تبارک و تعالي مي خواهيم

ما را در اين راه ثابت قدم نگهدارد. »

شهيد عاشوري - شهادت: 1374

 

يعني ميشه خدا توفيق بده که حرف و عمل مون يکي بشه؟

چهارشنبه 26 بهمن 1384

کلاس معرفت

در مشک تشنه جرعه ي آبي هنوز هست   - -   اما به خيمه ها برسد با کدام دست؟

  • بهترين هديه اي که مي تونستم از مادر شهيد حلاجيان بگيرم همان جمله بود. «علي آقا هم منتظرتون بود.»
  • عکس شهيد که جلوي در بود کل زاويه ديدم رو پر کرده بود.
  • امروز که رفتم خونه شهيد حلاجيان، علي آقا منتظرم بود. اشک شادي من بهترين پذيرايي بود براي اين مهماني کوتاه.
  • هفته ي شهدا بهترين هفته از هر سال خواهد بود.
  • حالا من منتظر علي آقا مي مونم. تو تمام مراسم ها و نمايشگاه شهدا. منتظر علي آقا و همه ي رفقاي با معرفتش که سالي يک بار توي کلاس معرفت شون شرکت مي کنم تا براي يک هفته هم شده يادم بياد بايد چي باشم.

در مشک تشنه جرعه ي آبي هنوز هست

اما به خيمه ها برسد با کدام دست؟

شنبه 8 بهمن 1384

تصوير آشنا

کار عکس يادآوريه. چند سال بعد که بشيني عکس هاي مسافرت رو ببيني، شايد کسي کنارت باشه که عکس ها براش خنده داره و شروع کنه به خنديدن؛ اونوقت حس مي کني داره بهت توهين ميشه. عکس ها براي تو خاطره ي زمان هاييه که از دست دادي و ديگه نداري و حسرتشو مي خوري، دوستاني که داشتي، روزهاي قشنگي که قدرشو ندونستي و حالا از اون روزا فقط عکس ها برات مونده. اما عکس ها براي کسي که تو مسافرت نبوده ...

توي مسافرت جنوب چند تا عکس ديديم از جنگ، از زندگي مردم با جنگ، از بي رحمي جنگ، از زندگي. از جنگي که خيلي توش نبوديم. به تمام اونايي که يه روزي توي اين عکس ها بودن حق ميدم از بي توجهي ما دلخور بشن.

يه روزي مدرسه مردتر از حالا بوده

ما جنگ رو توي عکسي ديديم که توش نبوديم

چهارشنبه 23 آذر 1384

كاش سيلي گردد اين اشك غمش ...

چهارشنبه 23 آذر 1384

سلام امام رضا؛

تولدتان مبارك؛ چشم پدرتان روشن، مادرتان به سلامت.

خوش آمديد به دنيا؛ با طلوعتان جهان ما را منور فرموديد. قدم روي چشم ما گذاشتيد. قدم ميانِ دلِ ما گذاشتيد.

اي دل، بيا سفر به حريمِ رضا كنيم وز اين طريق، كسبِ رضاي خدا كنيم

همچون كبوترانِ حرم، در فضاي نور خود را از اين كدورتِ دنيا، رها كنيم

سلام امام رضا؛

چقدر دلمان براي مشهدتان تنگ شده است.

چقدر دلمان هواي صحن و سرايتان را دارد:

از دور قدم‌زنان بياييم، چشممان را بدوزيم به گنبد طلايي و گلدسته‌ها و آن گنبدِ آبيِ بزرگ، از دور زيرِ لب ذكر بگوييم. واردِ حرم بِشَويم، دستمان را بگذاريم رويِ سينه، تعظيم كنيم: «السلام عليك يا علي بن موسي الرضا المرتضي و رحمه الله و بركاته»، آرام آرام جلو بياييم، توي آن حوضِ قشنگِ سنگي وضو بگيريم، بوسه‌اي بر در بزنيم، كفش‌ها را بِكَنيم و بر خاك بيافتيم.

شكر خدا كه بر درت آمدم...

سلام امام رضا؛

چقدر دلمان برايتان تنگ شده بود:

ز تار و پود جان فرياد دارم هواي صحنِ گوهرشاد دارم

سلام امام رضا؛

امروز قرار بود اين جا جشن ميلادتان را بگيريم. همه خوشحال باشيم. همه خوشحالي كنيم. مي‌دانيد كه؟ ما به شادي شما شاديم و به ناراحتي‌تان ناراحت.

همه چيز را آماده كرده‌بوديم. داده بوديم جلوي در را چراغاني كنند، در و ديوار را پارچه زده بوديم، كاغذ چسبانده بوديم كه: «روزِ فرخنده‌ي ميلادِ رضاست...» دل توي دلمان نبود كه امروز برسد و عرض ادب كنيم. لباس‌هاي نوي مان را گذاشته بوديم دمِ دست كه امروز بپوشيم. عطر بزنيم و خوش‌بو باشيم. خوشحال باشيم و خوشحالي كنيم. مي‌دانيد كه؟

يك جهان خاطره مي‌آورد احوالِ خزان

جويبار است كه از جورِ خزان مي‌نالد با نوايي كه دلِ كوه، از آن مي‌نالد

مرغِ حق است كه از پرده‌ي جان مي‌نالد اين خزان است كزو چرخ و زمان مي‌نالد

وه چه پُر غُصه بُوَد صحنه‌ي افعالِ خزان

اي دلا همهمه‌ي بادِ وزان مي‌شنوي؟ ضجه و ناله‌ي اوراقِ خزان مي‌شنوي؟

آهِ سودا زده‌ي ناي شبان مي‌شنوي؟ شكوه‌ي بلبلِ ناكامِ جوانمي‌شنوي؟

در عزاي گُلِ نو رسته‌ي پامالِ خزان؟

...

در عزاي گُلِ نو رسته‌ي پامالِ خزان؟

سلام امام رضا؛

دي‌روز خبر آوردند كه «سيد» مان رفت. در خيالمان بود كه به زودي از بسترِ بيماري برمي‌خيزد و حتي شايد اين جشن را دوباره در كنارمان باشد.

دي‌روز خبر آوردند كه «سيد» مان رفت.

فاصله‌ي روزي كه «سيدمحمدحسين» از كلاسمان غايب شد -تا مشقِ درد را روي تخت بيمارستان بنويسد- تا دي‌روزي كه خبرش را آوردند، كوتاه‌تر از آن بود كه به نبودنش عادت كنيم.

حالا مدام جاي خالي‌اش در چشممان مي‌آيد. عين اين است كه امروز يك برادر كمتر داريم. يك دوستِ نازنين كمتر.

شما كه بهتر مي‌دانيد؛ جاي خالي رفيق را هيچ چيزي به سادگي پر نمي‌كند.

سلام امام رضا؛

حالا مانده‌ايم كه مراسم امروزمان جشن باشد يا عزا؟

از يك طرف آن‌قدر خاطرتان برايمان عزيز است كه رويمان نمي‌شود امروز درست و حسابي گريه كنيم.

از آن طرف،‌ به هر سمتي كه نگاه مي‌كنيم انگار «سيدمحمدحسين» است كه نشسته و لبخند مي‌زند؛ ‌دستش را دراز مي‌كند تا دوباره دست بدهيم. قرآن مي‌خواند تا دوباره لذت ببريم. مي‌خندد تا دوباره بخنديم...

گفتيم دردمان را به خودتان بگوييم تا كمي سبك بشويم. شما كه خوب مي‌دانيد:

جز در هواي اشك دلم وا نمي‌شود باران به دامن است هواي گرفتنم

امام رضاي عزيز و دوست‌داشتني؛

«سيد» ما از دي‌روز ديگر درد نمي‌كشد. آمده‌است پيش خودتان، پيش خدا.

با خودمان فكر مي‌كنيم كه حتماً جايش از اتاق آي سي يو بهتر است. كاش به فكر ما هم باشد. آخر ما تا همين دي‌روز با هم رفيق بوديم، دوست بوديم؛ برادر بوديم.

اميدواريم ما را ببخشد، حلال كند.

از شما مي‌خواهيم از طرف ما از او عذرخواهي كنيد كه شايد رفقاي خوبي نبوديم و در حقش بدي كرديم؛ ما كه غير از شما كسي را نداريم.

از خداي بزرگ و توانا مي‌خواهيم كه به حق بزرگي كه قدم‌هاي شما در اين سرزمين دارد، همين حالا او را در بهشت برين جاي دهد و پدرش را و مادرش را و خانواده‌اش را آرامش بخشد.

راستي،

چقدر دلمان براي مشهدتان تنگ شده است.

چقدر دلمان هواي صحن و سرايتان را دارد.

نگاهت اضطرابم كاست آقا! درون سينه‌ام غوغاست آقا!

مرا تهران به خود بلعيده اما... تنم اين‌جا، دلم آن‌جاست آقا!

والسلام عليكم و رحمه الله

23 آذر 1384

11 ذيقعده 1426

شنبه 12 آذر 1384

گر سنگ از اين کلام بنالد عجب مدار ...

شنبه 12 آذر 1384

پدرم، مادرم، سلام؛

خيال نكنيد اگر ديردير به يادتان مي‌افتيم يا گاه‌گاه سري به شما مي‌زنيم، به يادتان نيستيم و دوستتان نداريم.

بالا و پايين‌هاي روزگار، مدام بالا و پايينمان مي‌كند و تمام حواسمان را جمع كرده‌ايم كه در اين دست‌اندازها، خداي ناكرده، چپ نكنيم. موتور ضعيف جانمان، اين روزها جسم را هم به زحمت حركت مي‌دهد، از پرواز روح كه اصلاً صحبت نفرماييد.

شكايتي از عهد و روزگار نيست البته، كه مصيبت در جانمان است. چون «دوست» دشمن است، ‌شكايت كجا بريم؟

پدرم، مادرم؛

خيال نمي‌كنيم برادري رابطه‌اي از جنس هم‌خوني باشد و پدري و مادري لقبي براي والد و والده. چه خوني؟ كدام والد؟ كدام والده؟

مگر خون،‌ جاري حيات در اين عالم نيست؟

مگر مي‌توان براي حيات زميني جسم انسان در دارالفناء، پدر و مادري قايل شد و حيات ابدي او را در دارالقرار، بي‌مادر و پدر دانست؟

مگر نفرمود اميرمان (امير اميران عالم) كه «بسا برادرا كه نزاييده مادرت»؟

شما پسراني داريد كه حيات ظاهري‌شان در اين زمين سال‌هاست كه پايان يافته؛ (هر چند كه حيات باطني‌شان ادامه ‌دارد و از ما زنده‌ترند) اما امروز، همه‌ي پسران اين سرزمين، فرزندان شما هستند كه زندگي‌ ظاهري و باطني امروزشان را، ميراثِ گران‌قدرِ برادرانِ بزرگ‌ترِ خود مي‌دانند.

اگر گاهي فراموشمان مي‌شود، كاملاً طبيعي است: انسان را از نسيان گرفته‌اند.

مي‌دانيم كه شما مي‌دانيد و به دل نمي‌گيريد.

پدرم، مادرم؛

آن روزي كه پسر شما عقيده‌اش را با خطي سرخ امضا مي‌كرد،‌ من و دوستانم در اين دنيا نبوديم. (هر چند كه همين حالا هم خيلي در اين دنيا نيستيم) اما مدام اين فكر آزارمان مي‌دهد كه اگر بر فرض محال در اين دنيا بوديم، با اين حال و روزي كه امروز داريم، برايمان توفيري هم مي‌كرد يا نه؟

يعني واقعاً اگر آن روز من و دوستان در اين دنيا بوديم، امروز مادران و پدران داغدارمان از فرزندان شما اين چنين نامه‌اي را دريافت مي‌كردند؟

نمي‌دانم چقدر از پدر و مادرهاي ما حاضرند امروز جاي شما بودند و فرزند شما برايشان نامه مي‌نوشت. اصلاً خود شما حاضر هستيد؟

حاضر هستيد اين همه سال جدايي و دوري و تنهايي را با لحظه‌اي از خوشي‌هاي اين دنيا عوض كنيد؟ چه مي‌گويم؟! حاضريد يك لحظه از آن همه تنهايي و درد و دوري را با همه‌ي دنياي ما عوض كنيد؟

...

پدرم، مادرم؛

هر سال من و دوستانم (كم و بيش) دور هم جمع مي‌شديم و در مثل اين روزها ضيافتي بر پا مي‌كرديم كه برادرانمان به ميهماني مي‌آمدند. امسال اما...

امسال اما كمي دير مي‌شود. بايد مي‌بخشيد. به خيالمان رسيد كه اين تأخير دوماهه‌ي آذر تا بهمن ممكن است دلتنگتان كند. نه! درست نگفتم: به خيالمان مي‌رسد كه اين تأخير دوماهه‌ي آذر تا بهمن دلتنگمان مي كند. خيلي دل‌تنگمان مي‌كند. گفتيم برايتان بنويسيم تا كمي سبك بشويم.

آخر مي‌دانيد؟ ما اين هفته را خيلي دوست داريم.

نكند به خيالتان ما اين هفته را گرد هم مي‌آييم براي دل‌خوشي شما؟ براي تكريم شما؟ نه! اصلاً كريم چه نيازي به تكريم دارد؟

نكند به خيالتان اين هفته را براي تبيين فلسفه‌ي جنگ و بررسي رابطه‌ي جنگ و صلح و استكبار جهاني و ... دوست داريم؟

نكند به خيالتان براي به‌به و چه‌چه اين و آن و تعريف و تمجيد آن و اين گرد هم مي‌آييم؟ كدام تعريف؟ كدام تمجيد؟

ما شايد -اگر خيلي تلاش كنيم- اين هفته را دور هم جمع مي‌شويم كه كمي دل خودمان خوش باشد كه هنوز راه همان است و مرد بسيار است. شايد سالي يك‌دفعه يادمان بيايد كه هر چند شايد جنگ خاتمه يافته باشد، اما مبارزه هرگز پايان نخواهد يافت و شايد بعد اين تكرار مكرر به يادمان بماند كه باب جهاد اصغر بسته شد، باب جهاد اكبر كه بسته نيست.

ذره‌اي اخلاص اگر در كار باشد البته...

پدرم، مادرم؛

ان‌شاءالله امسال هم، اوخر بهمن ماه، آيين اداي كوچك‌ترين دِين ما به برادرانمان –همچون سال‌هاي گذشته- در دبيرستان برپا خواهد بود. اين مختصر را فقط يك يادآوري كودكانه بدانيد. به زودي به دستبوستان خواهيم رسيد.

در آخر برايتان مي‌نويسيم كه دوستتان داريم و البته خودمان بهتر از هر كس ديگري مي‌دانيم كه در اين روزگار «دوستت دارم» رايج‌ترين دروغي است كه آدم‌ها به هم تحويل مي‌دهند.

مي‌دانيم كه سرافرازمان مي‌كنيد. ما شرمنده‌ي ابدي‌تان هستيم.

فرزندان كوچك شما در گروه شهدا

به نقل از ول شدگان

پنجشنبه 2 تیر 1384

جشن پايان دوره 29

وقتي از خونه به سمت مدرسه حرکت مي‌کنم؛ به تابلوهاي کنار خيابون توجهي نمي‌کنم.
اما اگه بخوام براي يه بار هم که شده، مثل روزنامه، تابلوها رو بخونم ... « بزرگراه بابايي، بزرگراه صدر، بزرگراه مدرس، بزرگراه همت، بزرگراه چمران. »

همه‌ي اين‌ها اسم مرداني بوده که روزي با عشق قدم زدند در اين سرزمين.

شايد اگه سعي کنم يه لحظه به اين اسم‌ها فکرکنم، متوجه مي‌شم که هيچ کدوم رو نمي‌شناسم.

اما نه ... چمران رو مي‌شناسم. شايد کم، اما مي‌شناسم. کم کم يادم مياد. بالاي برنامه امتحانات کارگروهي. روي تابلوهاي مدرسه، سايت مدرسه، همه‌ي اين جاها که گفتم عکس يا نوشته‌اي از شهيد چمران ديده‌ام. عيد امسال هم بود. رفتيم دهلاويه. گفتند اينجا محل شهادت شهيد چمران بوده. نماز را هم همون‌جا خونديم. CD عکس‌هاش رو هم دارم. دهلاويه جاي عجيبي بود. فيلم جالبي هم نشونمون دادن. هويزه هم رفتيم. گفتن شهيد چمران اونجا جنگيده بوده. اما دهلاويه عجيب‌تر بود. ولي نه عجيب‌تر از شلمچه...

تابلوها هم عالمي دارن. اما خود آدم‌ها هستن که باعث مي‌شن اين فکرها به ذهنم برسه.

کاش معلم بيشتر برام از اسم‌هاي روي تابلوها مي‌گفت. کاش بيشتر مي‌پرسيدم.

اما همين که شهيد چمران را بيشتر از يه اسم روي تابلو مي‌شناسم غنيمته.

ولي خيلي مونده تا بتونم درک کنم که چرا اينجا سرزمين عشق است.

سلمان - اردوي جنوب ۸۳

دوشنبه 3 اسفند 1383

چه زود فراموش مي کنيم ...

- آهاي! حزب اللهي!
همون موتور سواره است.
بابا که برمي‌گرده نگاش کنه، منم برمي‌گردونه، آخه هنوز تو بغلشم ديگه.
توي دست اون که عقب نشسته يه تفنگه، يه تفنگ سياه.
اين‌ها نبايد دوست بابا باشن وگرنه اين‌طوري نگاش نمي‌کنن تفنگ رو نمي‌گيرن طرف بابا. ولي چرا بابا کاري نمي‌کنه، واستاده و داره تو چشماي اون تفنگ به دسته نگاه مي‌کنه.
ولي من نبايد بذارم بابامو بکشن. ديگه من بابا نداشته‌باشم؟ من که نمي‌خوام گريه کنم،گريه خودش يه دفعه اومد.
دستامو باز مي‌کنم جلوي بابا، شونه‌هاشو بغل مي‌کنم که هرجاشو خواستند تير بزنن بخوره به من، صورتمو مي‌آرم جلوي صورتش.
- بابا جون! بابا!
يکي از اون‌ها به اون يکي مي‌گه:
- د بجنب ديگه.
بابا منو پرتم مي‌کنه رو زمين، طرف ديوار.
ساک افتاده اون‌طرف، منم اين‌طرف رو زمين. ديوار خوني مي‌شه، دست‌هاي بزرگ بابا روي ديوار نشونه مي‌گذاره، سرخِ سرخ.
مردم شعار مي‌دن، الله اکبر مي‌گن. مرگ بر منافق مي‌گن.
بابا انگار هنوز زنده است. از لاي پاي آدم‌ها دارم مي‌بينمش، بابا داره پرپر مي‌زنه، مثل اون کبوتره که همسايه‌مون با تفنگ زده‌بودش و افتاده‌بود تو خونه‌ي ما، توي باغچه.
کوچه رو خون گرفته، محله رو خون گرفته، تمام دنيا رو خون گرفته.
تو رو خدا نمير باباجون، براي من زوده بي بابا بشم بابا، من هنوز کوچولوام، خودت گفتي من خانوم کوچولوام.
صداي گريه مردم نمي‌گذاره حرفامو بشنوي باباجون، بيا بريم خونه تا بهت بگم‌... اين پيرمرده کيه که داره گريه مي‌کنه و حرف مي‌زنه:
- يه مسلمون اين دختر رو برداره از رو نعش باباش. همه وايستادين دارين زار مي‌زنين که چي؟ الان روحش مي‌پره اين دختر، داره خودشو مي‌کشه، يه کاري بکنين. همه رو داره آتيش مي‌زنه، جگر همه رو مي‌سوزونه، مگه دارين تعزيه قاسم تماشا مي‌کنين. يکي اين رقيه رو برداره از رو نعش حسين.
اگه نمي‌اومدي مي‌گفتم جبهه‌اي، يه روزي مياي، ولي حالا چي‌بگم؟ حالا که جلوي چشماي خودم ...

سانتا ماريا (سيد مهدي شجاعي)
در يادداشت‌هاي سلمان

شنبه 30 خرداد 1383

سلمان ؛ دور از دهلاويه ...

گاهي فکر مي‌کنم فهميده‌ام که چمران مرد بزرگي است. خيلي زياد. اما هميشه اتفاقي هست که به من مي‌فهماند چمران شناختني نيست.
يعني ما بلد نيستيم او را بشناسيم.

چمران کودکي است مهربان؛
چمران مردي است دانشمند؛
دانشمندي است مسلمان
و مسلماني است متخصص؛
چمران معلمي است دلسوز.

معلمي است دلسوز و معلمي است دلسوز ...
معلم با درس دادن معلم نمي‌شود. معلم بايد با شاگردانش زندگي کند. معلم کسي است که آنچه را شاگردان به آن مشرف نيستند ببيند و راه ها و امکان ها را نشانشان دهد.

و من جز چمران معلمان معدودي مي شناسم.

چمران معلمي است دلسوز و متفکري است بي‌نظير. بي‌نظير در جنگ و صلح. بي‌نظير در صلح.
گاهي فکر مي‌کنم چمران و منطق بيگانه‌اند. اما منطق چمران والاتر از منطق است.
و چمران را مي‌يابيم آنگاه که دنبال الگويي هستيم. و او را مي‌يابيم؟!
او تفسير عشق بود و غوطه‌ور در زلال عاشقي. و هست.
و گاهي قياس ممکن نيست. چمران را بايد با چمران قياس کرد تا به بيراهه نرفت ...
تا به حال اينجا عکسي نبوده. خواستم آغاز تصاوير اينجا تصوير يک مرد باشد. مردي با کودکانش. با سربازانش. با دوستانش ...

<< 1 2