صفحه اصلی
صفحه 1 از 5

پنجشنبه 14 آذر 1387

معلم جماعت

معلم بودن خيلي وقت‌ها چشمت را به روي خيلي وقايع مي‌بندد.

وقتي به عنوان معلم مي‌روي سر كلاس و گوش مردم را به كار مي‌گيري، شايد يادت برود كه مسؤوليت سنگيني در قبال وقت و عمر دانش‌آموزان بر دوشت افتاده؛ شايد يادت برود كه اگر بعد از كلاس با قبل از آن تفاوت نكرده‌باشند، عمرشان را تلف كرده‌اي.

وقتي به عنوان معلم به مدرسه مي‌روي و در جمع دانش‌آموزان قرار مي‌گيري، شايد يادت برود صحبت‌هايت مي‌تواند آبروي كسي را در جمع رفقايش بريزد و امان از آبروي رفته . . .

وقتي به عنوان معلم در دفتر دبيران مي‌نشيني و راجع به اوضاع و احوال بچه‌ها با حرارت و جديت قضاوت مي‌كني، شايد يادت برود كه الغيبَتُ اَشَدُ مِن كارهاي بد بد !

. . . و شايد يادت برود كه هر كس ممكن است گاهي اشتباه كند و اگر قرار بود كسي با يك اشتباه از آدميزاد بودن خلع شود، خودمان اولين اين افراد هستيم.

معلم بودن و مسلمان بودن از هم دور نيست؛ فقط حواس جمع مي‌خواهد و خواب سبك و صبر و بخشش.

خدايا . . . بزرگي و خطاپوش

شنبه 31 فروردین 1387

يك فاجعه‌ي ساده

اتفاقي كه نبايد مي‌افتاد، افتاد. . . ما هم فقط تماشا كرديم و بس. در مدرسه همه بايد با هم همكاري كنند تا كار خوبي انجام شود يا اتفاق بدي نيفتد. وقتي مشكلي را همه مي‌دانند و مي‌بينند و كسي كاري نمي‌كند، چه بايد كرد؟

وقتي بود و نبود ما فرقي با هم ندارد؛ بودن بهتر است يا نبودن ؟!

شنبه 24 فروردین 1387

وقتي معلمان به سرود آيند ...

معلم مهر پاك آسماني

معلم اي فروغ جاوداني

بهار بي‌خزان آفرينش

ز تو روشن چراغ علم و دانش

شكفته مهر تو در سينه‌ي من شب تاريك قلبم از تو روشن
نگاهت نور ناب جاوداني كلامت آيه‌هاي مهرباني
نشان از طرح لبخند تو دارد گلي تا زين گلستان سر برآرد
پيامت جملگي پند است و اندرز ندارد علم تو اندازه و مرز
تو باراني به كام خشك صحرا تو خورشيدي كه مي‌تابي به دل‌ها
معلم اي فروغ جاوداني يگانه رهنماي زندگاني
نگردم تا ز راه راست گمراه بمان با من هميشه يار و همراه

پنجشنبه 9 اسفند 1386

تنبلي؛ حتي در رويش

عادت كرده‌ايم به تنبلي در تمام زندگي، حتي وقتي كه آب هست، خاك هم هست؛ تا مجبور نشويم،جوانه نخواهيم زد!

‌ادامه‌ي مطلب "تنبلي؛ حتي در رويش" »

شنبه 4 اسفند 1386

سلام زندگي

من در اين اردو بسيار آموختم؛ جاودانگي و مردانگي و ايثار و دلاوري را آموختم و زماني كه بر سر مزار شهيد علم الهدي بودم و زماني كه ايشان را براي لحظه‌اي حس كردم و زماني كه ايشان در همان لحظه دعاي من را بر آورده كردند و خود را واسطه قرار دادند ، ايمان پيدا كردم كه شهدا زنده‌اند و جاودانند و هنگامي كه شنيدم چهل جوان يك ارتش عراقي را شكست دادند، در عظمت و لطف و بخشش پروردگار ماندم، آخر مگر در جهان مادي ما چنين چيزي ممكن است؟

اردوي مناطق دوره 32آري من در هويزه رسم آسماني شدن و نگاه كردن به زيبايي و درك طلوع خورشيد و معناي واقعي پاكي آب را آموختم و در دهلاويه ستارگان و ماه و خورشيد و كهكشان‌ها را لمس كردم و در آغوش گرفتم و فتح كردم، كاري كه علم به آن نخواهد رسيد و فقط كار جنون و عشق است و در طلاييه، طمع زيباي زندگي و جوانمردي و روشني و مهرباني و جانفشاني را چشيدم و در اروندكنار راه مستقيم و جاودانگي و پاكي را در پيش گرفتم و پيوند خون و آب را ديدم و در مسجد جامع خرمشهر صداي اذان خون و اقامه دلاوري و نماز شهادت را شنيدم و در نهايت اوج سفر رويايي‌مان در شلمچه در اوج وجود و غروب خورشيد و چشماني اشك بار و موج خون و تلاطم جنون و با زباني توبه گو و بدني بي وزن، سفيدي را حس كردم و پر پرواز را در دستانم گرفتم و تك تك اعضاي بدنم پاك شدند.

به بهشت و كربلاي وطنم در نزديكي حرم شش گوشه رفتم و به زانو در آمدم و به زمين افتادم و ديگر توان بلند شدن نداشتم و با خاكش پاك شدم و اميدوارم كه از اين پس هم پاك و خاكي باشم. الهي آمين.

‌ادامه‌ي مطلب "سلام زندگي" »

چهارشنبه 17 بهمن 1386

رهروان 86

اگر خدا بخواهد، بيست و دوم بهمن ماه امسال، خرمشهريم؛

همسفر بچه‌هاي دوره 32 راهنمايي.

شراب تلخ مي‌خواهم كه مرد افكن بود زورش
كه تا يك دم بياسايم ز دنيا و شر و شورش

سه شنبه 16 بهمن 1386

ارزش معلم

اگر معلم مجبور باشد نمرات امتحاني را با نظر مسؤولان مدرسه تغيير دهد؛ امتحان گرفتن و كلاس برگزار‌كردن و حتي درس‌دادن چه فايده‌اي دارد؟!

احتمالا اگر امتحاني برگزار نشود، احترام معلم بيشتر حفظ خواهد شد.

براي ترم بعد، به اين قضيه به طور جدي فكر مي‌كنم.

دوشنبه 5 آذر 1386

ظرفيت متناهي

هر ظرفي را ظرفيتي است متناهي. اگر قصد كني بيش از ظرفيت انباشته‌اش كني؛ بايد منتظر لبريز شدنش باشي.

كمال هر ظرف، « به قدر ظرفيت » پرشدن است.

اگر ديدي ظرفي خواهان ظرفيت بيشتري است، بيشتر از قبل انباشته‌اش كن؛ تا جايي كه يقين داري باز هم لبريز نخواهد شد ...

سه شنبه 22 آبان 1386

قربون كبوتراي حرمت امام رضا

1- عذر مرا در تأخير در به روز رساني بپذيريد. چند روز بود بخش مديريت مجموعه وبلاگ‌هاي رازدل از كار افتاده بود. امروز هم خود به خود درست شد!

2- هميشه از اداهاي قبل از پرواز مهمانداران هواپيما خنده‌ام مي‌گيره. ياد هادي فرقاني مي‌افتم و آنتونوف‌هاي دربستيِ جهاديِ بم. براي اينكه بتونم برم مشهد و سر كار هم غيبت نداشته باشم، مجبور شدم ديرتر برم و با هواپيما. آخر پرواز، خلبان از مسافران كابين جلو خواست كه آخر پياده بشن تا تعادل هواپيما حفظ بشه! باز هم ياد هواپيماهاي گوسفندي خودمون افتادم كه التماس مي‌كردن يه گوشه‌ي هواپيما تجمع نكنيم. ما هم كه مفيدي ...

3- ساعت 24 رسيدم اردوگاه. حوصله‌ي خوابيدن هم ندارم. كاش نزديك بوديم به حرم. دلم خيلي تنگ شده. آقاي سيفي با صداي من و علي كه صحبت مي‌كرديم بيدار شد. اولين چيزي كه پرسيد اين بود كه شام خوردم يا نه!

4- چه آرامشي داره نصف شب‌هاي اردو. بچه‌هايي كه تا چند ساعت پيش از در و ديوار بالا مي‌رفتن، حالا آروم خوابيدن و هيچ غمي ندارن. هر از چند گاهي يكي از بچه‌ها توي خواب حرف مي‌زنه، يكي خروپف مي‌كنه، يكي بلند ميشه و خواب‌آلود مي‌خوره به در و ديوار! يكي گرمشه نمي‌تونه بخوابه، يكي دمپاييش گم شده توي تاريكي، يكي از سرما جمع شده توي خودش، يكي تشنه‌اس، يكي فكر مي‌كنه سر درد داره! دنيايي دارن بچه‌ها ...

5- همه‌اش غصه‌ام گرفته بود كه فقط يه روز مهمون آقا هستم ... بليط گيرم نيومد برگردم، سه روز موندم ...

قربون كبوتراي حرمت امام رضا
قربون اين‌همه لطف و كرمت امام رضا

دوشنبه 4 تیر 1386

هول حليم

... زماني بود كه هركس مي‌توانست آزمايش كند، همه‌چيز را به‌هم بريزد و از نو بسازد. وقتي حجم بازديد‌كننده بالارود و مخاطبان به پختگي مي‌رسند، بايد دست به نوآوري زد، اما بايد مواظب بود؛ چون اگر همه‌چيز به شدت تغيير كند، آن‌گاه 7/5 ميليون نفر دل‌زده خواهند شد ...

ترجمه‌ي بخشي از گفتگوي سردبير سايت خبري گاردين

 

توضيح:  بي‌ارتباط با « مدرسه‌ي ما » نيست !

شنبه 19 خرداد 1386

توديع

امشب كه جلوي ورودي خانه، دست به جيب بردم و كليد را برداشتم؛

از سبك بودن دسته‌كليد، احساس كردم سبك شده‌ام.

ديگر كليدهاي 3، در جيبم سنگيني نمي‌كند.

شنبه 5 خرداد 1386

فرهنگ نوين

اول بار كه در مدرسه با رييس بحث كردم، ماجراي فوق‌برنامه و هفته‌شهداي مدرسه بود. رييس معتقد بود بچه‌ها تغيير كرده‌اند و بايد بعضي مطالب و ارزش‌هاي قديمي را تغيير داد. من اما، معتقد بودم - و هستم - بچه‌ها هر چقدر هم تغيير كرده‌باشند - كه نكرده‌بودند - ما نبايد ارزش‌هاي‌مان را تغيير دهيم. بايد نحوه ارائه تغيير كند نه اصول. در آن جلسه‌ي كذا كه چهار ساعت طول كشيد و حاضران جلسه در دل هرچه نفرين مي‌دانستند نثارم مي‌كردند كه چرا جلسه‌ي دو ساعته را به درازا كشانده‌ام با روده‌درازي، هيچ كدام از طرفين دعوا نتوانست ديگري را از معركه به‌در كند. اما رييس چون رييس بود، « حق وتو » هم داشت مسلماً ...

آخر همان راه و روش در مدرسه ريشه دواند و رسيد به اينجا كه هست و نمي‌دانم آينده‌اش چيست. زماني برايم مهم بود. امروز اما ...

همان روزها هم به اين فكر مي‌كردم كه اگر بچه‌ها عوض شده‌اند و كار و اعتقاد ما هم درست است و از قضا معلم هم هستيم - خير سرمان - پس تغيير بچه‌ها نبايد ما را بترساند. معلمي يعني شناخت و هدايت و تغيير در مسير زندگي كساني كه بايد به بهترين هدف برسانيم‌شان. اگر بچه‌هايي كه به ما سپرده شده‌اند راه ديگري رفته‌اند، معلمي بايد مهم تر شده‌باشد؛ نه اينكه باعث عقب‌نشيني و تعطيلي معلمي شود. همان زمان بود كه به فكرم رسيد كه رييس و امثالش به اين فكر مي‌كنند كه با اين تغيير اگر بخواهيم بچه‌هاي مردم را به همان اهداف مهم رهنمون شويم، انرژي بيش از پيش مي‌طلبد و تغيير كلي در اهداف كم زحمت‌تر است. حتي اگر در مورد اهداف جديد ترديد داشته‌باشيم.

پس فوق برنامه حذف شد و زحمت‌ش به دوش معلماني گذارده شد كه از ابتدا معلوم بود مهارت و اولويتي براي كار « كاتر و قيچي » ندارند. اين بود كه اين شد.

‌ادامه‌ي مطلب "فرهنگ نوين" »

شنبه 15 اردیبهشت 1386

تواضع در تعليم

صبح كه وارد مدرسه شدم، سرايدار مدرسه بر خلاف هميشه بي حال و خسته گوشه‌ي دفتر دبيران نشسته بود. سلام و عليكي كردم و كارم را شروع كردم.
ظهر كه وقت شد براي ناهار به دفتر بروم، باز هم سرايدار مدرسه را ديدم كه خسته‌تر از صبح كار مي‌كرد و گاهي مي‌نشست.
از بقيه دبيران پرس‌وجو كردم؛ اما كسي متوجه اين قضيه هم نشده‌بود.
بالاخره معلوم شد ايشان بعد از چند روز بستري بودن در بيمارستان و عمل جراحي، به محض برگشتن به مدرسه مشغول كار شده‌اند.
خيلي ناراحت شدم كه در هفته‌ي معلم با چنين ماجرايي مواجه مي‌شوم. مگر سرايدار مدرسه عضوي از مدرسه نيست؟
اگر يكي از ما معلم‌ها هم عمل جراحي داشتيم، مجبور مي‌شديم پس از مرخص شدن، قبل از بهبود كامل سر كلاس برويم؟
بايد در سلسله مراتبي كه براي اعضاي مدرسه قائل مي‌شويم كمي تجديد نظر كنيم. معلمي كاري انساني است. بايد كمي انساني فكر كنيم. بايد مدرسه با كارخانه و كارگاه كه با جامدات سر و كار دارند تفاوت داشته باشد.

شنبه 30 دی 1385

روز از نو . . .

زمين بر باغبان خون گريه مي كرد
زمان هم بي امان خون گريه مي كرد
چو ديدم اسب او بي صاحب آمد
تمام آسمان خون گريه مي كرد

1- ديروز از يزد برگشتيم. اردوي جالبي بود. سخت و شيرين و گاهي تلخ. بي حالي و سر درد خيلي اذيتم كرد. تنهايي در اردو برام تازگي نداشت. ديگه دارم براي اين تنهايي كار كردن ها پير مي شوم. شفافيت رفتار بچه هاي سه گنجي است كه هيچ وقت در مفيد يك پيدا نخواهد شد.
2- رواج تكنولوژي بدون فرهنگ استفاده، به دانش آموزان بيشتر از هر قشري سرايت كرده است. رفاه زدگي بدون آداب زندگي هم به تلخي اين مسئله اضافه شده. خانواده ها هم اينقدر از تربيت فرزندان غافلند كه نمي تونيم براي حل اين مشكل به كمك‌شون اميد داشته باشيم. مثال هاش تكراري است. بحث طولاني مي شه.

3- محرم شد دوباره . . . متن مجيد طولاني شده اما تمام نكات را گفته. با روايت عليرضا از ماجرا مي شه يك گزارش كامل وقايع آن مرگ ناتمام!

یکشنبه 24 دی 1385

آنتروپي

دارم ميرم يزد اردو. خيلي بالا و پايين داشت هماهنگي هاي اين مسافرت. بالاخره جور شد.
توي - حداكثر - شش سال و يازده ماه و بيست روز آينده! بايد با اعتبار شغلي كمتر زندگي كنم.
وقتي دو تا اردو رو با اعتبار و سابقه آشنايي شخصي جور كني و مدرسه هر دو تا رو بعد از كلي هماهنگي بخواد منتفي كنه . . .
اشتباه كردم كه فراموش كردم « روي نظم مدرسه نميشه حساب كرد. »

آنتروپي معني‌ش چي بود ؟!!

وصله ي ناجور :
به زبان شيرين فارسي « اس ام اس » نزنيد!

<< 1 2 3 4 5