معلم جماعت
معلم بودن خيلي وقتها چشمت را به روي خيلي وقايع ميبندد.
وقتي به عنوان معلم ميروي سر كلاس و گوش مردم را به كار ميگيري، شايد يادت برود كه مسؤوليت سنگيني در قبال وقت و عمر دانشآموزان بر دوشت افتاده؛ شايد يادت برود كه اگر بعد از كلاس با قبل از آن تفاوت نكردهباشند، عمرشان را تلف كردهاي.
وقتي به عنوان معلم به مدرسه ميروي و در جمع دانشآموزان قرار ميگيري، شايد يادت برود صحبتهايت ميتواند آبروي كسي را در جمع رفقايش بريزد و امان از آبروي رفته . . .
وقتي به عنوان معلم در دفتر دبيران مينشيني و راجع به اوضاع و احوال بچهها با حرارت و جديت قضاوت ميكني، شايد يادت برود كه الغيبَتُ اَشَدُ مِن كارهاي بد بد !
. . . و شايد يادت برود كه هر كس ممكن است گاهي اشتباه كند و اگر قرار بود كسي با يك اشتباه از آدميزاد بودن خلع شود، خودمان اولين اين افراد هستيم.
معلم بودن و مسلمان بودن از هم دور نيست؛ فقط حواس جمع ميخواهد و خواب سبك و صبر و بخشش.
خدايا . . . بزرگي و خطاپوش
آري
من در هويزه رسم آسماني شدن و نگاه كردن به زيبايي و درك طلوع خورشيد و معناي واقعي
پاكي آب را آموختم و در دهلاويه ستارگان و ماه و خورشيد و كهكشانها را لمس كردم و
در آغوش گرفتم و فتح كردم، كاري كه علم به آن نخواهد رسيد و فقط كار جنون و عشق است
و در طلاييه، طمع زيباي زندگي و جوانمردي و روشني و مهرباني و جانفشاني را چشيدم و
در اروندكنار راه مستقيم و جاودانگي و پاكي را در پيش گرفتم و پيوند خون و آب را
ديدم و در مسجد جامع خرمشهر صداي اذان خون و اقامه دلاوري و نماز شهادت را شنيدم و
در نهايت اوج سفر روياييمان در شلمچه در اوج وجود و غروب خورشيد و چشماني اشك بار
و موج خون و تلاطم جنون و با زباني توبه گو و بدني بي وزن، سفيدي را حس كردم و پر
پرواز را در دستانم گرفتم و تك تك اعضاي بدنم پاك شدند.