صفحه اصلی
صفحه 1 از 2

شنبه 28 مهر 1386

نسل ما

« آرش » مي‌گفت پدر بزرگ هاي ما انقلاب كردن، پدرها جنگيدن، ما براي مملكت چي‌كار مي‌كنيم؟
حرف عميقي بود. بي‌راه هم نبود.
توي نظرات « معراجيان » براي مطلب « اطلاعات عمليات »؛ « مقداد » نوشته بود:
« پس شايد اطلاعات عمليات مثل مسئول ... شهدا يا ... جهادي شدنه!؟ »
يه كم كه فكر كردم ديدم اين هم بي‌راه نيست.

 

‌ادامه‌ي مطلب "نسل ما" »

شنبه 29 اردیبهشت 1386

از مرتضي تا ما

متن زير فقط قسمت‌هايي از مطلب « اره كاري يك انديشه » است. تا به حال جوابي از طرف كسي - حتي آقاي ده‌نمكي - براي اين نوشته منتشر نشده است. به قول آقاي معززي‌نيا احتمالا در حال تحقيق در مورد سوء سابقه ايشان هستند! در هر صورت به نظر مي‌رسد در شرايط امروز لازم و واجب است چنين متن‌هايي را بخوانيم و سابقه‌ي اين مسائل را بدانيم. هرچند اگر مجبور شويم متن‌هايي طولاني را بخوانيم!

... از بيستم فروردين‌ ماه امسال، چند مراسم به مناسبت يادبود چهاردهمين سالگرد شهادت سيد مرتضي آويني برگزار شده و چند برنامه‌ي تلويزيوني و گفت‌و‌گوي خبري  به اين مناسبت پخش شده و اخيراً نخستين دوره‌ي اهداي «جايزه‌ي بزرگ شهيد آويني» نيز برگزار شد. مجموعه‌ي افعال و اقوالي که در اين نوع مجالس و محافل صادر مي‌شود و همچنين برخي اظهارنظرها که در ايام جشنواره‌ي فجر سال گذشته طرح شد، وضعيت نگران‌کننده‌اي ايجاد کرده است؛ تا آن حد که نمي‌شود همه چيز را به بي‌دقتي‌ها و سهل‌انگاري‌هاي مرسوم ربط داد و گذشت و سکوت کرد. تا آن حد که ممکن است آدم يک بار ديگر به تئوري توطئه علاقه‌مند شود و فکر کند که شايد عده‌اي دارند سعي مي‌کنند با يک برنامه‌ريزي حساب‌شده، آويني را مصادره به مطلوب کنند و با اميد به اين که بعد از چهارده سال ديگر کسي يادش نمانده که در آن سال‌ها چه گذشته، يک آويني جديد خلق کنند که مورد پسندشان باشد.  ...
 
... يکي از کساني که چند ماهي است در هر محفل و مجلسي که مي‌نشيند، ادامه‌ي حرف‌اش را با مناسبت و بي‌مناسبت به آويني مربوط مي‌کند، مسعود ده‌نمکي است. در اين چند ماه بارها تصميم گرفته‌ام جوابيه‌ي مفصلي بنويسم و بي‌ربط بودن نوع موضع‌گيري‌هاي ده‌نمکي را توضيح دهم، اما هر دفعه از اين بابت نگران شده‌ام که در جامعه‌اي که تصور مي‌شود نوعي نزديکي فکري بين آويني و گروه‌هاي منتسب به امثال ده‌نمکي وجود دارد، نوشتن چنين مطالبي و ذکر اين دو نام در کنار يکديگر ممکن است بيشتر موجب رواج اين توهم شود و کار را سخت‌تر کند. ضمن اين که هنوز نتوانسته‌ام مطمئن شوم ده‌نمکي اين حرف‌ها را از سر سادگي و نابلدي مي‌گويد يا اين که علاقه پيدا کرده با انتساب خودش به شهيد آويني و تکرار کردن نام او، آگاهانه براي خودش نوعي مصونيت و اعتبار دست و پا کند. وگرنه بعيد است که خودش نداند آويني اعتقادي به فعاليت سياسي از نوع ده‌نمکي نداشت، فرهنگ و هنر را آلت دست اهداف سياسي فرض نمي‌کرد، گروه‌هايي را تحريک نمي‌کرد براي آن که به سالن‌هاي سينما و دفتر مجلات حمله کنند و بزنند و بشکنند و بسوزانند، مدام مشغول متهم کردن اين و آن نبود، سينما را وسيله و ابزاري براي برآورده کردن اهداف‌اش فرض نمي‌کرد، شوخي با مقدسات را براي جلب توجه مردم عامي مجاز نمي‌دانست، معتقد نبود براي مقابله با روشنفکري بايد عوام‌گرايي کنيم و از نام و اعتبار شهدا براي حمله به يک جريان سياسي استفاده نمي‌کرد. ...سيد شهيدان اهل قلم سيد مرتضي آويني

... امسال نگران شده‌ام و فکر مي‌کنم ممکن است در اين هياهوي رسانه‌اي و در اين همه بي‌حوصله‌گي که نسل جوان و سياستمداران‌مان به يک اندازه از آن برخوردارند، کسي به سراغ نوشته‌ها و فيلم‌هاي آويني نرود و همين حرف‌هاي کوچه‌بازاري را صحيح فرض کند و در ذهن‌اش خصلت‌هايي را به او منسوب کند که او در تمام عمرش تلاش مي‌کرد دقيقاً همان خصلت‌ها را طرد کند.
 
... اين وضعيت خطرناک است و ممکن است به تدريج آويني جديدي براي نسل امروز خلق کند که حتي ساده‌ترين و اوليه‌ترين شباهت‌هايش را هم در مقايسه با نسخه‌ي اصل از دست داده باشد! ... به نظر مي‌رسد تنديس او را در وسط ميدان نصب کرده‌اند و بعد در گذر ايام، هر رهگذري هر چه در دست داشته به اين تنديس ماليده و آن قدر مدال‌ها و نشان‌ها و يادگاري‌هاي مختلف بر رويش چسبانده‌اند، که ديگر اصل ماجرا  از چشم‌ها پنهان شده و فقط همين افزوده‌ها براي رؤيت باقي مانده‌اند. آن‌قدر بر اين امام‌زاده دخيل بسته‌اند که ديگر کسي يادش نمي‌آيد نام کسي که اين‌جا دفن شده چه بوده!

حسين معززي‌نيا
(به نقل از كتاب نيوز و بازتاب)

یکشنبه 6 اسفند 1385

. . . تقدير

امروز سبك شدم . . . مثل پر كاه . . . حالا با خيال راحت! به روزمرگي بازمي‌گردم . . . شايد عمري بود و باز هم گروه شهدا بود و . . .

دوشنبه 30 بهمن 1385

يك - هيچ

اين قافله‌ي عمر عجب مي‌گذرد

درياب دمي كه با طرب مي‌گذرد

«هفته‌ي شهداي امسال هم تمام شد.» جمله اي كه دوازده بار برايم تكرار شده است اما هر سال پرمعناتر از سال قبل. هفته‌ي شهدا تمام شد و بي تفاوت از كنارش گذشتيم. شايد هم هفته شهدا بي‌تفاوت از كنارمان گذشت و حتي قابل نبوديم نگاه‌مان كند.

هفته‌ي شهدا تمام شد و قدرش ندانستيم. باز هم نفهميديم همين هفته‌ي شهدا چه تأثيرعميقي بر ما گذاشت. تأثيري كه هيچ معلم راهنمايي بر دانش‌آموزان‌ش نمي‌گذارد. باز هم درك نكرديم با هفته‌ي شهدا به گذشته‌ي مدرسه و آينده‌ي خود پيوند خورديم.

باز هم ياد نگرفتيم در همين زندگي روزمره؛ مي توان جور ديگر بود، عاشق بود، ديوانه شد.

اما به هرحال هفته شهدا تمام شد. با تمام سنگ‌هاي ريز و درشتي كه سر راهش بود. هفته شهدا كريم‌تر از اين‌ها است. خيرش به « همه » مي‌رسد؛ حتي اگر خود را از مسيرش خارج كنيم، اگر وانمود كنيم وابسته‌اش نيستيم، اگر خود را از گذشته‌مان بيگانه نشان دهيم؛ يا اگر سرمان را با كلاس و درس گرم كنيم . . .

هفته شهدا هميشه بركت زندگي‌مان بوده است. اين را دانش‌آموزان گروه شهدا ثابت خواهند كرد با نمرات خود. زندگي در گذر است و كسي ضرر خواهد كرد كه از نعمت‌هايش بهره نبرد. شميم بهشتي هفته‌ي شهدا نعمتي است كه هر از گاهي در شهر كوچك ما مي‌وزد . . .

شايد به يكي‌ها بربخورد. اما نمي‌توانم اقرار نكنم به اين‌كه هفته شهداي سه خيلي با اخلاص‌تر بود از هفته شهداهاي پر زرق و برق يك

شنبه 21 بهمن 1385

سعي يا خطا

هفته‌ي بزرگداشت شهدا همين هفته در دبيرستان سه برگزار مي شود.

از 21 تا 26 بهمن ماه.

حتما تشريف بياوريد.

 

اما اصل مطلب:

از جيب خوردن آفت كارهاي تكراري است. هيچ وقت از كارهاي تكراري لذت نبرده‌ام. شايد براي همين هم شده‌ام معلم رايانه. درسي كه مطالبش روز به روز تغيير مي‌كند.

سال‌ها بود هفته‌ي شهدا متهم به كليشه‌اي بودن و قديمي شدن مي‌شد. امروز هفته‌ي شهدا متحول شده‌است. خدا كند روزي نرسد كه در مورد هفته‌ي شهدا هم از جيب بخوريم و به تكرار عادت كنيم. شايد آن‌روز دوباره هفته شهدا را به تكراري بودن متهم كنند و كسي نباشد كه از خويش برون آيد و كاري بكند.

دست آنان كه هنوز، عاقلانه از هفته شهدا دفاع مي‌كنند را مي‌بوسم.

پنجشنبه 9 آذر 1385

فقط يك هفته

بوي گوني هاي نم كشيده ي نمايشگاه شهدا رو فراموش نمي كنم. هيچ وقت . . .

ديروز بعد از جلسه ي جنجالي كه با آقاي ايازي داشتيم، مهدي زنگ زد پايين. دلم هواي هفته شهدا كرد. با اينكه سر درد بدي داشتم و قراري مهم! اما بي خيال همه چي شدم و رفتيم سمت مدرسه.

ديوارهاي نمايشگاه علم شده بود و بچه ها داشتن گوني مي زدن. كف نمايشگاه هم پر گوني سنگري بود. با بچه ها چرخي توي نمايشگاه زديم و كل مسير رو برام توضيح دادن. به قول بچه ها نمايشگاه آب رفته بود! اما اگه خوب كار بشه نمايشگاه بدي نميشه. مهم اينه كه بچه ها براشون مهمه.

نكاتي كه بچه ها مي گفتن خيلي جالب بود. نبودن فارغ التحصيلان خيلي براشون عجيب بود و شاكي بودن كه تنهاشون گذاشتيم! يه كمي هم نااميد بودن و مي گفتن كار نمي رسه. خوبه رضا يه فكري براي محتواي ذهني بچه ها كنه. بچه هاي گروه شهدا رو چه به نااميدي؟!!

دلم براي مدرسه خيلي تنگ شده بود. براي همه ي مدرسه نه. براي بوي گوني هاي نم كشيده ي نمايشگاه شهدا. براي لحظه هاي آخر قبل از مراسم. براي دست هاي يخ كرده و زبر بچه هايي كه توي نمايشگاه كار مي كنن. براي عكس هاي يادگاري توي راهروهاي تاريك نمايشگاه ...

هيچ وقت هم اين چيزا رو فراموش نمي كنم. خيلي هم بهم برمي خوره اگه بچه هاي دوره 30 بهم بگن فراموش شون كردم. درسته كه بايد هفته شهدا بشه كه برم مدرسه. اما من بچه هاي مفيد رو با هفته شهدا به خاطرم مي سپرم. بدون هفته شهدا رنگ آبي برام معني نداره. فقط توي هفته شهدا مدرسه سبز ميشه . . .

بوي گوني هاي نم كشيده ي نمايشگاه شهدا رو فراموش نمي كنم. هيچ وقت . . .

جمعه 3 آذر 1385

بند سوم از ...

مي‌پنداريم كه فرق دبيرستان [...] با ساير هم رديف هاي خود در ميان مدارس اين شهر بي در و پيکر، نه در تست و المپياد و روبوتيک، که در چيزهاي ديگري است که [...]ي جماعت را از هم طرازان خود متمايز مي‌سازد؛ و از اين جمله است اردوي جهادي و هفته‌ي شهدا.

هر چند شايد بعضي هم رديف هاي [...] امروز اردوي جهادي را -که از ما وام گرفته اند- به‌تر از خودمان برگزار مي‌کنند، اما هفته‌ي شهدا منحصراً ريشه در عمق خاک [...] دارد و بايد [...]ي باشي تا هفته‌ي شهدا را بداني. هفته‌ي شهداي [...] چيزي متمايز از هر هفته‌ي بزرگداشت جنگ و دفاع مقدس و از اين قبيل مراسم‌هايي است که همه جا برگزار مي شود. هفته‌ي شهدا سواي همه جهت‌گيري هاي درست و غلط جامعه‌ي امروز، منحصراً براي شهداي ما، هم کلاسي هاي ديروز و اسوه هاي امروزمان، مانده است و تا هميشه خواهد ماند. هفته‌ي شهدا تجديد عهد و پيماني است که هر ساله اهالي [...] با روح و جان خود مي کنند. هر جاي دنيا هم که باشي، اسم هفته‌ي شهدا ناخودآگاه تو را گره مي زند به مجموعه اي از خاطرات و احوال و آرزوها که روزي هر کدام از ما آن را در گوشه اي از نمايشگاه و سالن نمازخانه تجربه کرده ايم. صاحب اين هفته نه تنها دبيرستان، بلکه همه‌ي خانواده هاي شهيدان و همه‌ي خانواده‌ي بزرگ [...] است. از کوچک و بزرگ، همه، وقتي نام هفته‌ي شهدا مي‌آيد مي دانيم در رابطه با چه چيزي حرف مي‌زنيم. گويي هفته‌ي‌شهدا تکه‌ي بزرگي از هويت مشترک ماست و هيچ کس با هيچ نيتي نمي تواند آن را از ما بگيرد. هفته‌ي شهدا، هفته‌ي شهداست.

شنبه 13 اسفند 1384

هر دم از اين باغ ...

پنجشنبه و جمعه بچه هاي فارغ التحصيل مشغول جمع کردن کاردستي شون (نمايشگاه شهدا) بودن.

جالب بود که تو اين هفته شهدا مسوول محترمي حضور داشتن که بعد از آماده شدن نمايشگاه شهدا، از نمايشگاه بازديد هم نکردن. از بچه ها هم انتظار نداشتيم با اين اوصاف، با اشتياق وصف ناپذيري! تو کارها حاضر بشن. کار براي هفته شهدا آرزوي همه ي بچه هاي فارغ التحصيله. اما معقول نيست مدرسه چنين فرصت تربيتي رو به خاطر کم کاري نيروهاش از دست بده و فقط به اجرا شدن مراسم و نمايشگاه توي مدرسه با کمک نيروهاي فارغ التحصيل قانع باشه. اصل مسئله اي که توي هفته شهدا مي تونه اتفاق بيفته رشد بچه ها توي کارهاي اجرايي و برگزاري هفته شهداست.

اگه هر نهاد ديگه اي نيروهايي داشت که حاضر بودن بدون دستمزد، اين همه مدت، شبانه روزي و با جون و دل کار کنن، حتما سعي مي کرد قدرشون رو بدونه. بعد هم سعي مي کرد براي آينده هم از اين نيروها تربيت کنه! اما مدرسه ي ما ...

شهيد عباس يزداني دوره هفت مفيد

بالاخره با تمام اين حرف ها، اکثر سفره ي هفته شهدا جمع شد و فقط قسمت مرکزي نمايشگاه براي استفاده در کارهاي مسافرت جهادي باقي موند. البته شماره همراه به مدرسه داده شده که وقتي کار اين غرفه هم تموم شد زنگ بزنن که فارغ التحصيلان براي جمع کردنش سريع خودشون رو برسونن.

شواهد و مستندات ارائه شده توسط گروه مسافرت جهادي که توي مدرسه نصب شده، نشون ميده که توي مسافرت جهادي هم پيشرفت هايي حاصل شده و بچه ها ديگه بدون فکر و استدلال با مسافرت جهادي برخورد نمي کنن و قبل از هر کاري در اين زمينه خوب فکر مي کنن. اميدوارم پيش بيني ها درست باشه و روزهاي آخر سال، سيل کمک هاي نقدي و غيرنقدي به سوي مدرسه سرازير بشه!

سال ها دل طلب جام جم از ما مي کرد

آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا مي کرد

به هر حال !

جمعه 5 اسفند 1384

تکليف

هنوز هم هستند يزيدياني که مقدسات شيعيان را پايمال مي کنند و اگر من و تو ساکت بمانيم نمي توانيم به کوفيان خرده بگيريم. هفته شهدا و هفته شهداها مي آيند و مي روند تا بدانيم شک کردن براي حضور يا ماندن در خانه، همان شکي است که کوفيان هم داشتند. همان شکي است که شهدا به آن اعتنا نکردند و قدم در راه شهادت گذاشتند.

و اکنون حضور ما حضوري است حسيني.

چه پر محتواست « کل يوم عاشورا و کل ارض کربلا »

چهارشنبه 26 بهمن 1384

کلاس معرفت

در مشک تشنه جرعه ي آبي هنوز هست   - -   اما به خيمه ها برسد با کدام دست؟

  • بهترين هديه اي که مي تونستم از مادر شهيد حلاجيان بگيرم همان جمله بود. «علي آقا هم منتظرتون بود.»
  • عکس شهيد که جلوي در بود کل زاويه ديدم رو پر کرده بود.
  • امروز که رفتم خونه شهيد حلاجيان، علي آقا منتظرم بود. اشک شادي من بهترين پذيرايي بود براي اين مهماني کوتاه.
  • هفته ي شهدا بهترين هفته از هر سال خواهد بود.
  • حالا من منتظر علي آقا مي مونم. تو تمام مراسم ها و نمايشگاه شهدا. منتظر علي آقا و همه ي رفقاي با معرفتش که سالي يک بار توي کلاس معرفت شون شرکت مي کنم تا براي يک هفته هم شده يادم بياد بايد چي باشم.

در مشک تشنه جرعه ي آبي هنوز هست

اما به خيمه ها برسد با کدام دست؟

شنبه 12 آذر 1384

گر سنگ از اين کلام بنالد عجب مدار ...

شنبه 12 آذر 1384

پدرم، مادرم، سلام؛

خيال نكنيد اگر ديردير به يادتان مي‌افتيم يا گاه‌گاه سري به شما مي‌زنيم، به يادتان نيستيم و دوستتان نداريم.

بالا و پايين‌هاي روزگار، مدام بالا و پايينمان مي‌كند و تمام حواسمان را جمع كرده‌ايم كه در اين دست‌اندازها، خداي ناكرده، چپ نكنيم. موتور ضعيف جانمان، اين روزها جسم را هم به زحمت حركت مي‌دهد، از پرواز روح كه اصلاً صحبت نفرماييد.

شكايتي از عهد و روزگار نيست البته، كه مصيبت در جانمان است. چون «دوست» دشمن است، ‌شكايت كجا بريم؟

پدرم، مادرم؛

خيال نمي‌كنيم برادري رابطه‌اي از جنس هم‌خوني باشد و پدري و مادري لقبي براي والد و والده. چه خوني؟ كدام والد؟ كدام والده؟

مگر خون،‌ جاري حيات در اين عالم نيست؟

مگر مي‌توان براي حيات زميني جسم انسان در دارالفناء، پدر و مادري قايل شد و حيات ابدي او را در دارالقرار، بي‌مادر و پدر دانست؟

مگر نفرمود اميرمان (امير اميران عالم) كه «بسا برادرا كه نزاييده مادرت»؟

شما پسراني داريد كه حيات ظاهري‌شان در اين زمين سال‌هاست كه پايان يافته؛ (هر چند كه حيات باطني‌شان ادامه ‌دارد و از ما زنده‌ترند) اما امروز، همه‌ي پسران اين سرزمين، فرزندان شما هستند كه زندگي‌ ظاهري و باطني امروزشان را، ميراثِ گران‌قدرِ برادرانِ بزرگ‌ترِ خود مي‌دانند.

اگر گاهي فراموشمان مي‌شود، كاملاً طبيعي است: انسان را از نسيان گرفته‌اند.

مي‌دانيم كه شما مي‌دانيد و به دل نمي‌گيريد.

پدرم، مادرم؛

آن روزي كه پسر شما عقيده‌اش را با خطي سرخ امضا مي‌كرد،‌ من و دوستانم در اين دنيا نبوديم. (هر چند كه همين حالا هم خيلي در اين دنيا نيستيم) اما مدام اين فكر آزارمان مي‌دهد كه اگر بر فرض محال در اين دنيا بوديم، با اين حال و روزي كه امروز داريم، برايمان توفيري هم مي‌كرد يا نه؟

يعني واقعاً اگر آن روز من و دوستان در اين دنيا بوديم، امروز مادران و پدران داغدارمان از فرزندان شما اين چنين نامه‌اي را دريافت مي‌كردند؟

نمي‌دانم چقدر از پدر و مادرهاي ما حاضرند امروز جاي شما بودند و فرزند شما برايشان نامه مي‌نوشت. اصلاً خود شما حاضر هستيد؟

حاضر هستيد اين همه سال جدايي و دوري و تنهايي را با لحظه‌اي از خوشي‌هاي اين دنيا عوض كنيد؟ چه مي‌گويم؟! حاضريد يك لحظه از آن همه تنهايي و درد و دوري را با همه‌ي دنياي ما عوض كنيد؟

...

پدرم، مادرم؛

هر سال من و دوستانم (كم و بيش) دور هم جمع مي‌شديم و در مثل اين روزها ضيافتي بر پا مي‌كرديم كه برادرانمان به ميهماني مي‌آمدند. امسال اما...

امسال اما كمي دير مي‌شود. بايد مي‌بخشيد. به خيالمان رسيد كه اين تأخير دوماهه‌ي آذر تا بهمن ممكن است دلتنگتان كند. نه! درست نگفتم: به خيالمان مي‌رسد كه اين تأخير دوماهه‌ي آذر تا بهمن دلتنگمان مي كند. خيلي دل‌تنگمان مي‌كند. گفتيم برايتان بنويسيم تا كمي سبك بشويم.

آخر مي‌دانيد؟ ما اين هفته را خيلي دوست داريم.

نكند به خيالتان ما اين هفته را گرد هم مي‌آييم براي دل‌خوشي شما؟ براي تكريم شما؟ نه! اصلاً كريم چه نيازي به تكريم دارد؟

نكند به خيالتان اين هفته را براي تبيين فلسفه‌ي جنگ و بررسي رابطه‌ي جنگ و صلح و استكبار جهاني و ... دوست داريم؟

نكند به خيالتان براي به‌به و چه‌چه اين و آن و تعريف و تمجيد آن و اين گرد هم مي‌آييم؟ كدام تعريف؟ كدام تمجيد؟

ما شايد -اگر خيلي تلاش كنيم- اين هفته را دور هم جمع مي‌شويم كه كمي دل خودمان خوش باشد كه هنوز راه همان است و مرد بسيار است. شايد سالي يك‌دفعه يادمان بيايد كه هر چند شايد جنگ خاتمه يافته باشد، اما مبارزه هرگز پايان نخواهد يافت و شايد بعد اين تكرار مكرر به يادمان بماند كه باب جهاد اصغر بسته شد، باب جهاد اكبر كه بسته نيست.

ذره‌اي اخلاص اگر در كار باشد البته...

پدرم، مادرم؛

ان‌شاءالله امسال هم، اوخر بهمن ماه، آيين اداي كوچك‌ترين دِين ما به برادرانمان –همچون سال‌هاي گذشته- در دبيرستان برپا خواهد بود. اين مختصر را فقط يك يادآوري كودكانه بدانيد. به زودي به دستبوستان خواهيم رسيد.

در آخر برايتان مي‌نويسيم كه دوستتان داريم و البته خودمان بهتر از هر كس ديگري مي‌دانيم كه در اين روزگار «دوستت دارم» رايج‌ترين دروغي است كه آدم‌ها به هم تحويل مي‌دهند.

مي‌دانيم كه سرافرازمان مي‌كنيد. ما شرمنده‌ي ابدي‌تان هستيم.

فرزندان كوچك شما در گروه شهدا

به نقل از ول شدگان

سه شنبه 17 آبان 1384

گردي در افق

سه شنبه 17 آبان 1384

امروز توي دبيرستان مفيد يک با امير جلسه داشتيم. پارسال همين موقع ها بود که داشتيم کارهاي هفته شهدا رو انجام مي داديم؛ همون موقع ها هم حرف اين بود که هرچي داريم و بلديم، داريم رو مي کنيم. يکي از اهداف شخصي من هم اين بود که هفته شهدايي به بچه ها نشون بديم که بعدها از اعتراض فارغ التحصيلان به نمايشگاه سال 82 و امثالهم شاکي نشن!

امروز توي جلسه، تنها سند مکتوب شخصي که از زمان عضويتم توي گروه شهدا نگه داشتم باز کردم و به امير نشون دادم و در موردش بحث کرديم. وقتي داشتيم درباره هفته شهداي امسال صحبت مي کرديم، حس کردم هنوز هم خيلي چيزها براي گفتن داريم و هنوز تموم نشديم. هميشه و هرسال همين طوره؛ بوي هفته شهدا که مياد و غرقمون مي کنه، انگار يه نيرويي غير از توان خودمون مياد کمک مون. بگذريم. اين چيزا فقط بايد احساس بشه، گفتني نيست. از کساني که حتي يک روز هم کار هفته شهدا انجام دادن اگه بپرسي مي تونن از اين حس برات بگن.

خلاصه هر چقدر به هفته شهدا نزديک مي شيم، مستي مون بيشتر ميشه. مستي هفته شهدا را هم بايد تجربه کني تا بفهمي. گفتني نيست ...

يا علي

جمعه 25 شهریور 1384

هسته هاي آلبالو

آقاي پدر سلام،

اميدوارم حال شما خوب باشد و از كارهاي بد من ناراحت نباشيد. (خودم مي‌دانم كه مامان منصوره هميشه چُغليم را مي‌كند) ديروز خانم معلممان گفت: عليرضا گريه نكن بابايت بر مي‌گردد. ولي آخر من كه براي شما گريه نمي‌كردم، همه‌اش تقصير اين سيدمحمد است. هسته ‌هاي آلبالو خشكه‌اش را فوت مي‌كند به من، دفتر مشقم را هم كثيف شد، از همه بدتر آلبالو خشكه‌ها بود كه لو رفتند، فردا قرار است خانوم ناظم بازرس بفرستد جهت تفحص، خدا كند بفرستندمان شوراي امنيت. به هر حال انشاالله بياييد.

پسرتان عليرضا

آقاي پدر سلام،

اگر خانم ناظم نفرين هم مي‌كرد آلبالوها را پيدا نمي‌كرد. ديروز همه‌اش را با سيد محمد خورديم. حتي هسته‌هايش را، شما نگران نباشيد. مامان منصوره هم خوب است، سلام مي‌رساند و مي‌گويد كي مرخصي مي‌گيرد بياييد، عمليات كه تمام شده حداقل نامه بدهيد 20 تومان هم در پاكت مي‌گذارم تا تمبر و پاكت بخريد، پول توجيبي‌هايم است كه جمع كرده‌ام، نگران نباشيد از كيف مامان بر نداشته‌ام.

پسرتان عليرضا

آقاي پدر سلام؛

اميدوارم حال شما خوب باشيد، ديروز خانم معلممان گفت: عليرضا گريه نكن، باز سيد محمد هسته‌اي شده؟ ولي من كاري به هسته‌هاي آلبالو خشكه نداشتم من براي شما گريه مي‌كردم، اگر شما مي‌آمديد خانم ناظم و خانم مدير از شما مي‌ترسيدند و مرا به خاطر الكي دعوا نمي‌كردند. اصلاً مگر سعيد كه پسر خانم ترابي كه ناظم است آلبالو خشكه نمي‌خورد، من ديدم كه آلبالو خشكه خورد آن هم چهار تا. تازه هسته‌هايش را هم انداخت توي جيبش تا هيچ كس نبيند. پس كي مي‌آييد؟

پسرتان عليرضا

آقاي پدر سلام؛

حال شما كه خوب است خدا را شكر، فردا امتحان املا داريم، مامان نمي‌تواند براي من املا بگويد چون از آن قدر كه با چشمهايش خياطي مي‌كند نمي‌تواند نوشته‌ها را درست بخواند. دلم مي‌خواست يك املا هم شما براي من بخوانيد. ماجراي آلبالوها و هسته‌هايش را هم فراموش كنيد. اين صدام نمي‌خواهد برود تا شما بياييد. باباي همه بچه‌ها آمده‌اند فقط شما نيامده‌ايد. پس كي مي‌آييد؟

پسرتان عليرضا

آقاي پدر سلام؛

اگر نمي‌خواهيد جواب نامه‌هايم را بدهيد، اقلش 20 تومان پولم را پس بدهيد.

پسرتان عليرضا

آقاي پدر سلام؛

خانم معلممان هم ديروز با من گريه مي‌كرد. او هميشه مي‌گويد نگران نباش بابايت مي‌آيد. خيلي كيف داشت تا حالا گريه‌اش را نديده بودم.

پسرتان عليرضا

آقاي پدر سلام؛

از امروز ديگر برايم مهم نيست كه جواب نامه‌هايم را ندهيد. 20 تومان را هم مال خودتان. از كيف مامان برداشتم فقط كاشكي يادتان باشد عليرضايي هست كه پسرتان است، مامان مي‌‌گويد ديگر بزرگ شده‌اي تو هم بايد بروي جنگ. ولي اگر من بيايم پيش شما مامان خيلي تنها مي‌شود.

پسرتان عليرضا

آقاي پدر سلام،

شما در جنگ تلويزيون نداريد؟ خانم معلم گفته نداريد، خيلي حيف است كه كارتون پلنگ صورتي را نمي‌بينيد، مقش‌هايم را هم نوشته‌ام و تلويزيون مي‌بينم نگران نباشيد.

آقاي پدر سلام؛

خانم معلم اين دفعه گريه نكرد، گفت گريه‌هايم الكي است بايد مقش‌هايم را مي‌نوشتم نه اينكه پلنگ صورتي ببينم. مامان هم تلويزيون را خاموش كرده، خوش به حالتان كه تلويزيون نداريد.

پسرتان عليرضا

آقاي پدر سلام؛

ديگر حتما بايد بياييد، تلويزيون نشان داد كه صدام را گرفته بودند تازه كلي ريش داشت اگر نياييد حتماً... اصلاً يادم نبود كه شما تلويزيون نداريد. به هر حال ديگر بايد بياييد.

پسرتان عليرضا

آقاي پدر سلام؛

لابد مامان دارد كور مي‌شود املا كه برايم مي‌خواند همين طور غلط غلوط مي‌خواند، وسطش هم گريه مي‌كرد. لابد براي چشمهايش، اين درس شهيد هم چقدر سخت است، كاش خودت برايم مي‌خواندي

آقاي پدر سلام؛

خيلي بدي، چراديشب كه آمده بودي توي خواب مامان منصوره توي خواب من نيامدي؟ مگر من پسرت نبودم؟ مامان منصوره مي‌گفت: گفته اي هر وقت او بيايد تو هم مي‌آيي جنگ اصلي هنوز نيامده

بابا سلام؛

خانم معلم امروز هم گريه كرد. همه‌ي بچه‌ها هم گريه‌شان آمد، خانم معلم گفت: مطمئن باشيد او مي‌آيد كاش او بيايد.

پسرتان عليرضا

به نقل از دل‌شدگان

پنجشنبه 22 بهمن 1383

اين فصل ها ...

اين فصل را با من بخوان باقي فسانه است

اين فصل را با من بخوان باقي فسانه است

اين فصل را بسيار خواندم عاشقانه است

هفته شهدا تنها هفته‌ي مدرسه است که درس‌هايش باور کردني نيست يا لااقل باور کردن مطالبش سخت است. اما وقتي مي‌بينم اين ماجراها خيلي از من دور نيست سعي مي‌کنم باورشان کنم. نمي‌شود مين‌هاي خنثي نشده‌ي مناطق جنگي را باور نکرد يا جنازه‌هايي را که سنگيني تانکي را تحمل کرده يا ...

اگر اجازه بدهيد مطالب هفته شهدا را سلمان بنويسد. مرا چه به نوشتن از ...

همين

دوشنبه 19 بهمن 1383

شور ...

نوشتن از هفته شهدا خيلي سخته، طولش يک هفته است اما به اندازه ي يک سال فکر آدم رو مشغول مي کنه. صحبت ها، اتفاقات، سختي ها، شيريني‌ها و اشک ها ... همه شون خاطرات هفته شهدا رو تشکيل ميدن. يادش به خير چهارشنبه ي هفته شهداي امسال يکي از سخت ترين و قشنگ ترين روزهاي مراسم بود.

سخنران چهارشنبه آقاي داوودآبادي بود. همه اش نگران بودم مشکلي تو اجراي مراسم پيش نياد.

قرار بود برم روايت فتح و از اونجا برم دنبال آقاي داوودآبادي. روايت فتح رفتيم اما کارمون اينقدر طول کشيد که مجبور شدم تنها برم دنبال سخنران و دوستم بمونه بقيه کارها رو رديف کنه.

من سريع رفتم ساختمون فکه و از اونجا هم رفتيم مدرسه. تو مدرسه که رسيديم. براي اينکه سخنران با فضاي مراسم آشنا بشه رفتيم نمايشگاه. وسط هاي نمايشگاه بوديم که آقاي داوودآبادي شروع به صحبت کرد و شروع کرد به تعريف از نمايشگاه. يکي از نکاتي که اشاره کرد اين بود که بنياد شهيد و اين جور جاها اگر از استعداد بچه هاي مدرسه استفاده کنن ...

اين مطلب رو آقاي کاظمي (نويسنده ي کتاب بمو) هم گفتن که تو حوزه هنري کلي از اين نمايشگاه ها و شب شعر و خاطره برگزار مي شه، اما هيچ کدوم زنده بودن هفته شهدا و نمايشگاه و مراسم هاي مفيد رو نداره. ايشون هم معتقد بودن اين سازمان ها بايد بيشتر از جوون هايي مثل بچه هاي مفيد استفاده کنن تا بتونن کليشه ها رو بشکنن.

همين صحبت ها بود که منو به فکر فرو برد که مگه کار بچه هاي مفيد تو هفته شهدا چه خصوصياتي داره که اين شادابي رو به مراسم ها و نمايشگاه ميده؟ شما نظري نداريد؟

<< 1 2