يک داستان کوتاه
یکی بود یکی نبود . زیر گنبد کبود ...
از تپه که بالاآمد ادامه راه را با چشم تعقیب کرد . بعد از مسافت کوتاهی ادامه راه
از میان جنگل انبوهی می گذشت. جنگلی با درختانی فشرده و راههایی پیچ در پیچ . عمق
جنگل به حدی بود که حتی از روی تپه هم انتهایش دیده نمی شد . فکر گذشتن از جنگل
آزارش می داد .
همین طور که قدم زنان به سمت جنگل پیش می رفت ، احساس کرد کسی در کنارش ایستاده است
. پیرمردی سپید موی با ریشی بلند و عصایی چوبین . با نگاهی مهربان به پسرک فهماند
که هم مسیر اوست . پسرک در قلبش احساس آرامش کرد . به راهش ادامه داد . هنوز چند
لحظه ای از این سکوت سنگین نگذشته بود که پسرک تصمیم به شکستن آن گرفت . خودش را
معرفی کرد و گفت باید از این جنل تاریک بگذرد . پیرمرد هم از خودش گفت که سالهاست
در این مسیر طی طریق می کند . از میان جنگل می گذرد و اگر کسی برای عبور از آن
احتیاج به کمک داشته باشد ، کمکش می کند . در راه پیرمرد بیشتر صحبت می کرد . از
خاطراتش با انسانهایی که از آنجا گذشته بودند . از سالیان عمرش که باهم سن و سالان
پسرک گذشته بود . هر چه بیشتر می گذشت علاقه پسرک به پیرمرد بیشتر و بیشتر می شد .
احساس می کرد دیگر این حکایت ها را نخواهد شنید . پس سعی می کرد با سکوت خود پیرمرد
را برای بیشتر گفتن همراهی کند . البته پیرمرد غیر از خاطرات شنیدنی های دیگری هم
داشت . چگونگی گذر از جنگل ، پیدا کردن غذا ، پیدا کردن مسیر از آسمان و مهارتهای
دیگر زندگی .
اما پسرک شب نشینی های بعد از شام را دوست داشت . یک شب بعد از شام همین طور که
کنار آتش دراز کشیده بودند پیرمرد دست در خورجینش برد . تصمیم گرفته بود یکی از
قدیمی ترین خاطراتش را مرور کند . کتابی را در آورد که نامش تذکره بود . اما اگر
عطار تذکره الاولیا را برای هفتاد عارف نوشته است ، پیرمرد کتاب تذکره خویش را بر
عارفی هفده ساله نگاشته بود . هنوز یکی دو حکایت بیشتر نخوانده بود که قطرات اشک از
گوشه چشمانش به پایین سر خورد . قبل از آنکه بیتاب تر شود کتابش را بست ، به سینه
فشرد و به دور دست خیره شد . شاید ادامه حکایت را جز او کسی نباید می دانست .
صبح فردا نیز مانند هر روز به راه افتادند .
بعد از چند روزی بالاخره از جنگل خارج شدند . موقع خداحافظی رسیده بود . پسرک در
چشم پیرمرد نگاه کرد . پیرمرد دستش را به سوی پسرک دراز کرد .یک پیشهاد کاملا غیر
منتظره برایش داشت . . از پسرک خواست تا به او کمک کند . یعنی مانند او در مسیر قدم
بزند و اگر کسی قصد عبور از جنگل را داشت کمکش کند . پسرک لحظه ای فکر کرد . کسی
نمیداند چه از ذهنش گذشت که قبول کرد .
پسرک چند سالی را به پیرمرد کمک کرد . اوایل سعی می کرد آنچه را از او یاد گرفته
بود عینا اجرا کند و مرتبا در ذهن خاطراتش را با او مرور می کرد . سالها پشت سر هم
می گذشت و بر تجربیات پسرک افزوده می شد .
بعد از چند سال یک روز که با هم به انتهای مسیر رسیده بودند به سمت هم برگشتند .
باز هم همانند چند سال پیش نگاههایشان در هم گره خورد . یک حس درونی به هردو می گفت
که لحظه جداییست . پسرک نگاه تلخش را از پیرمرد گرفت . برایش دست تکان داد . آرزوی
موفقیت کرد و در ادامه مسیر گم شد .
اما هنوز پسرک از کسانی که از آن راه عبور کرده اند احوال پیرمرد را جویا می شود .
از او می پرسد ، در دل خاطراتش را با او مرور می کند و برایش آرزوی موفقیت می کند
گاهی اوقات پشت درختان پنهان می شود و از دور پیرمرد را در عبور از جنگل تماشا می
کند
نظرات
چيز خاصي از اين داستان دستگيرم نشد
ارسال توسط: كاظم | یکشنبه، 9 مهر 1385، 1:12 صبح
سلام . یه روز بیا مدرسه ما ... بالاخره اگه از مفید هیچی نداشته باشه یه کیالاشکی داره ... حالا دیگه سعید و حامد و علی رو نمی گم
ارسال توسط: آرام | سه شنبه، 11 مهر 1385، 5:08 بعدازظهر