« باشگاه امپراطوري | صفحه اصلي | حامد »

يک داستان کوتاه

یکی بود یکی نبود . زیر گنبد کبود ...


از تپه که بالاآمد ادامه راه را با چشم تعقیب کرد . بعد از مسافت کوتاهی ادامه راه از میان جنگل انبوهی می گذشت. جنگلی با درختانی فشرده و راههایی پیچ در پیچ . عمق جنگل به حدی بود که حتی از روی تپه هم انتهایش دیده نمی شد . فکر گذشتن از جنگل آزارش می داد .

همین طور که قدم زنان به سمت جنگل پیش می رفت ، احساس کرد کسی در کنارش ایستاده است . پیرمردی سپید موی با ریشی بلند و عصایی چوبین . با نگاهی مهربان به پسرک فهماند که هم مسیر اوست . پسرک در قلبش احساس آرامش کرد . به راهش ادامه داد . هنوز چند لحظه ای از این سکوت سنگین نگذشته بود که پسرک تصمیم به شکستن آن گرفت . خودش را معرفی کرد و گفت باید از این جنل تاریک بگذرد . پیرمرد هم از خودش گفت که سالهاست در این مسیر طی طریق می کند . از میان جنگل می گذرد و اگر کسی برای عبور از آن احتیاج به کمک داشته باشد ، کمکش می کند . در راه پیرمرد بیشتر صحبت می کرد . از خاطراتش با انسانهایی که از آنجا گذشته بودند . از سالیان عمرش که باهم سن و سالان پسرک گذشته بود . هر چه بیشتر می گذشت علاقه پسرک به پیرمرد بیشتر و بیشتر می شد . احساس می کرد دیگر این حکایت ها را نخواهد شنید . پس سعی می کرد با سکوت خود پیرمرد را برای بیشتر گفتن همراهی کند . البته پیرمرد غیر از خاطرات شنیدنی های دیگری هم داشت . چگونگی گذر از جنگل ، پیدا کردن غذا ، پیدا کردن مسیر از آسمان و مهارتهای دیگر زندگی .

اما پسرک شب نشینی های بعد از شام را دوست داشت . یک شب بعد از شام همین طور که کنار آتش دراز کشیده بودند پیرمرد دست در خورجینش برد . تصمیم گرفته بود یکی از قدیمی ترین خاطراتش را مرور کند . کتابی را در آورد که نامش تذکره بود . اما اگر عطار تذکره الاولیا را برای هفتاد عارف نوشته است ، پیرمرد کتاب تذکره خویش را بر عارفی هفده ساله نگاشته بود . هنوز یکی دو حکایت بیشتر نخوانده بود که قطرات اشک از گوشه چشمانش به پایین سر خورد . قبل از آنکه بیتاب تر شود کتابش را بست ، به سینه فشرد و به دور دست خیره شد . شاید ادامه حکایت را جز او کسی نباید می دانست .

صبح فردا نیز مانند هر روز به راه افتادند .

بعد از چند روزی بالاخره از جنگل خارج شدند . موقع خداحافظی رسیده بود . پسرک در چشم پیرمرد نگاه کرد . پیرمرد دستش را به سوی پسرک دراز کرد .یک پیشهاد کاملا غیر منتظره برایش داشت . . از پسرک خواست تا به او کمک کند . یعنی مانند او در مسیر قدم بزند و اگر کسی قصد عبور از جنگل را داشت کمکش کند . پسرک لحظه ای فکر کرد . کسی نمیداند چه از ذهنش گذشت که قبول کرد .

پسرک چند سالی را به پیرمرد کمک کرد . اوایل سعی می کرد آنچه را از او یاد گرفته بود عینا اجرا کند و مرتبا در ذهن خاطراتش را با او مرور می کرد . سالها پشت سر هم می گذشت و بر تجربیات پسرک افزوده می شد .

بعد از چند سال یک روز که با هم به انتهای مسیر رسیده بودند به سمت هم برگشتند . باز هم همانند چند سال پیش نگاههایشان در هم گره خورد . یک حس درونی به هردو می گفت که لحظه جداییست . پسرک نگاه تلخش را از پیرمرد گرفت . برایش دست تکان داد . آرزوی موفقیت کرد و در ادامه مسیر گم شد .

اما هنوز پسرک از کسانی که از آن راه عبور کرده اند احوال پیرمرد را جویا می شود . از او می پرسد ، در دل خاطراتش را با او مرور می کند و برایش آرزوی موفقیت می کند

گاهی اوقات پشت درختان پنهان می شود و از دور پیرمرد را در عبور از جنگل تماشا می کند
 

بازتاب

آدرس بازتاب هاي دريافتي اين نوشته:
http://www.razedel.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/55.

نظرات

چيز خاصي از اين داستان دستگيرم نشد

سلام . یه روز بیا مدرسه ما ... بالاخره اگه از مفید هیچی نداشته باشه یه کیالاشکی داره ... حالا دیگه سعید و حامد و علی رو نمی گم

ارسال نظر

راهي به آسمان :

« لوتوس » رازدل : http://www.RazeDel.com/lotus