« خط زندگي | صفحه اصلي | بشاگرديه (قسمت اول) »

چهره

من چهره ای دیدم که هزار رو داشت، و چهره ای که یک رو بیشتر نداشت،گویی در قالبی ریخته باشند.

من چهره ای دیده ام که از ورای تابش ِ رویَش زشتی زیرش را شناخته ام. و چهره ای که باید تابش ِ رویَش را برمیداشتم تا زیبایی زیرش را دریابم.

من چهره ی پیری دیدم پوشیده از خط ِهیچ، و چهره ی صافی که همه چیز بر آن حک شده بود.

من چهره ها را می شناسم، زیرا که از ورای پارچه ای که چشمان ِ خودم می بافند می بینم و به حقیقت زیرین می رسم.

برگرفته از کتاب پیامبر و دیوانه نوشته جبران خلیل جبران

بازتاب

آدرس بازتاب هاي دريافتي اين نوشته:
http://www.razedel.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/201.

نظرات

اشغالي كه. رسيدم زنگ زدم!

و اما بهترين چهره چيست؟

لينكت رو هم توي دلشدگان گذاشتم ...

ارسال نظر

راهي به آسمان :

دنياي شيرين معلمي : http://www.RazeDel.com/o