چهره
من چهره ای دیدم که هزار رو داشت، و چهره ای که یک رو بیشتر نداشت،گویی در قالبی ریخته باشند.
من چهره ای دیده ام که از ورای تابش ِ رویَش زشتی زیرش را شناخته ام. و چهره ای که باید تابش ِ رویَش را برمیداشتم تا زیبایی زیرش را دریابم.
من چهره ی پیری دیدم پوشیده از خط ِهیچ، و چهره ی صافی که همه چیز بر آن حک شده بود.
من چهره ها را می شناسم، زیرا که از ورای پارچه ای که چشمان ِ خودم می بافند می بینم و به حقیقت زیرین می رسم.
برگرفته از کتاب پیامبر و دیوانه نوشته جبران خلیل جبران
نظرات
اشغالي كه. رسيدم زنگ زدم!
ارسال توسط: محمد امين | دوشنبه، 3 اردیبهشت 1386، 11:11 بعدازظهر
و اما بهترين چهره چيست؟
لينكت رو هم توي دلشدگان گذاشتم ...
ارسال توسط: علي | شنبه، 8 اردیبهشت 1386، 6:33 بعدازظهر