« مردم در برابر مردم | صفحه اصلي | جملات به هم نچسبيده »

با تو هستم، گوش کن

ای که امروز در مقابل من ایستاده ای، میله ای را که نمی دانم از کجا آورده ای دور سر می چرخانی، تجاوز به زن و بچه مردم را حلال می دانی و نمی توانی که ببینی من در خیابان سکوت کرده ام بدان:
اشک امروز من از گاز های که تو به سویم پرتاب می کنی نیست، که ازسرنوشتی است که امروز بر کشورم می رود. از گلوله ای است که بر گلوی برادرم می نشیند و از اشک تلخ مادرانی است که عمری قصه آزادی را در گوش فرزندان خود لالایی کرده اند. قصه ای که همیشه اینگونه آغاز می شود: یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچکی نبود.
سوزش گلوی من از گازی که تو به سویم پرتاب می کنی نیست. که از بغضی است که راه گلویم را بسته است. چگونه می توانم جان دادن دختری در کف خیابانی تماشا کنم که هر روز از آن گذشته ام. دست های دخترک را دیده ای؟ خالی بود.
اگر امروز فریادمی زنم خوشحالم که تا دیروز خاموش بوده ام. در امتحان خاموشی سربلند بوده ام و تو در امتحان تحمل مردود شدی. نه تو که رهبر تو نیز. آنکه امروز دروغگویی را به مصلحت نظام تعبیر می کند و آنقدر توان ندارد تا بتواند خود را از کلاف در هم پیچیده قدرت رها کند.
خوشحالم که تا دیروز تمامی خیابان های این شهر را با همشهریانم با سکوت زیر پا گذاشته ام این رویا را در سر پرورانده ام که انقلابی که پدرانمان برای آن از جان گذشته اند می تواند خود را اصلاح کند. چه رویای شیرینی بود و چه فرجام تلخی داشت.
اگر نمی دانی بدان که من نیز فرزند این کشورم. از همین آب و خاک. خون حالم را به می زند و از آن بیشتر کسی که ریختن خون را مباح می داند. کلافه ام و دائم در این فکر که کجای راه را اشتباه آمده ایم که باید چنین تاوان سنگینی بپردازیم. من و تویی که امروز به وقیحانه ترین شکل در مقابل هم ایستاده ایم.
بدان که در پس غروب در خون نشسته خورشید صبحی خواهد آمد که پرتو نور حقیقت خواهد تابید و من و تو آن روز باید در چشم هم نگاه کنیم. آن روز هر که دستانش رنگین تر باشد سر افکنده تر است.

بازتاب

آدرس بازتاب هاي دريافتي اين نوشته:
http://www.razedel.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/556.

نظرات

دلم به وسعت تاریخ می گرید بر جهل، بر انسان...
چه تکراری است که به جان تاریخ افتاده است، همان محتوای تکراری در فرم مدرن پلشتی دهان کجی میکند...
و امروز اسم ها، تنها اسم نیستند، سلمان، ابوذر، علی، حسین، فاطمه ... آی فاطمه... اسطوره ها زنده تر شده اند. طعم درک لحظه ای از تاریخ زیر دندان درد را پخش میکند در وجود...
این ساعت های این روزهای داغ خرداد تهران تابستان سردی را خبر میدهند، بارانهای گاه و بیگاه در پی غسل دادن خیابانهای شهر است...خدایا!معرفت،تعقل...، نگاهت را از ما مگیر...

شايد مشكل همه ي ما اين است: پشت خيلي از احساسات، فكر و يقين نيست

چند بار آمدم و رفتم اما قلم‏ام یاری نکرد حتی برای نوشتن کلمه‏ای.
و اصلاً چه میتوانم بگویم، جز آنکه با سکوت و اشکم همراهی کنم؟! تو و همه‏ی آنها که ایران را عزیز میداشتند و میدارند.
شاید که دستان‏مان خالی باشد اما این بغض‏ها و خشم‏ها و آن عشق‏مان، روزی، جایی، سر بلند خواهد کرد!
و خورشید از پس تمام این تاریکی‏ها سر خواهد زد.
اللهم عجل لولیک الفرج.

ارسال نظر

راهي به آسمان :

رازهاي نهفته‌ي گفتني : http://www.RazeDel.com/raz