« چند سال پيش | صفحه اصلي | کاش »

شايد من

.... ماشه ها را می کشند انگار. هفت، هشت گلوله پشت سر هم صدا می کنند. می خورد به پیشانی ام، به شکمم، به چانه ام، سوراخ سوراخ می شوم. خون می زند بیرون از هر هفت هشت سوراخ خون می آید. تنم ول می شود. سرم می افتد پایین، روی سینه ام می افتد، تنم زمین نمی افتد، طناب تنم را نگه داشته، آن سه نفر ایستاده اند، نه حرکتی می کنند، نه حرفی می زنند، فقط نگاه می کنند، شر شر خون می آید، هر سه می آیند طرف من. مرد چاق چند قدمی می ایستد، دو نفر دیگر می آیند نزدیک تر، یکی چاقویی از جیبش در می آورد، طناب را می برد، طول می کشد تا بریده شود، یا طناب سفت است یا چاقو خوب تیز نیست. چند دقیقه ای مرا می کشند، از پاهایم می گیرند و می کشند، چند متری که می کشند می ایستند، پاهایم را ول می کنند، نفس نفس می زنند، هر دو دستشان خونی شده، خسته شده اند، من که خیلی سنگین نبودم ....
انصافا من هم خیلی راحت مردم. حتی جان هم ندادم، یکهو مردم و خلاص. هشت تا گلوله خوردم، ولی اصلا نفهمیدم. هیچ جایم هم درد نگرفت. شاید هم تا درد آمد رفتم من....
... خیلی وقت می شد که سیگار نکشیده بودم. بدجوری هوس سیگار کردم. نمی دانشتم مرده ها هم هوس سیگار می کنند. کاش یک نخ هم به من می دادند. حیف نون....
نه کفنم کردند و نه غسل دادند. مثل سگ کشتند و چال کردند. شاید اصلا آداب کفن و دفن هم نمی دانستند. نباید هم می دانستند...

به نقل از کتاب "مردی که گورش گم شد"، نوشته حافظ خیاوی

بازتاب

آدرس بازتاب هاي دريافتي اين نوشته:
http://www.razedel.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/577.

ارسال نظر

راهي به آسمان :

خرده فرمايشات دو « ول‌شده » : http://www.RazeDel.com/vel