<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>سحر</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.razedel.com/sahar/" />
    <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.razedel.com/sahar/atom.xml" />
   <id>tag:www.razedel.com,2008:/sahar/5</id>
    <link rel="service.post" type="application/atom+xml" href="http://www.razedel.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=5" title="سحر" />
    <updated>2008-09-07T12:33:52Z</updated>
    
    <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.2</generator>
 
<entry>
    <title>محمد</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.razedel.com/sahar/2008/09/post_68.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.razedel.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=5/entry_id=691" title="محمد" />
    <id>tag:www.razedel.com,2008:/sahar//5.691</id>
    
    <published>2008-09-07T12:21:14Z</published>
    <updated>2008-09-07T12:33:52Z</updated>
    
    <summary>حاجی هم رفت. مثل دیگرانی که برای تحصیل پرواز می کنند. من و حاجی از دبیرستان همگروه درسی بودیم. برای من حاجی بمب روحیه است. یک مکالمه کوتاه تلفنی کافی بود تا حال و هوای آدم به کلی عوض شود....</summary>
    <author>
        <name>آرش</name>
        <uri>http://www.razedel.com/raz</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.razedel.com/sahar/">
        <![CDATA[<p>حاجی هم رفت. <br />
مثل دیگرانی که برای تحصیل پرواز می کنند.<br />
من و حاجی از دبیرستان همگروه درسی بودیم. برای من حاجی بمب روحیه است.<br />
یک مکالمه کوتاه تلفنی کافی بود تا حال و هوای آدم به کلی عوض شود.<br />
افطارهای ماه رمضان که من عاشقش بودم.<br />
حاجی ما ساده است و دوستداشتنی.<br />
از امروز دوران جدید تحصیلش را در ینگه دنیا شروع می کند.<br />
من اعصابم به هم ریخته است. عصبانی ام. اما نمیدانم از دست کی... </p>

<p><br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>مسکو، نگاه اول</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.razedel.com/sahar/2008/08/post_66.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.razedel.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=5/entry_id=688" title="مسکو، نگاه اول" />
    <id>tag:www.razedel.com,2008:/sahar//5.688</id>
    
    <published>2008-08-30T09:11:37Z</published>
    <updated>2008-08-30T09:14:27Z</updated>
    
    <summary>گفته بودم که سفری به روسیه در راه است. سه روز مسکو و چهار روز سنپترزبورگ . سفری تفریحی با خانواده و البته با تور. به هر کس هم که می خواهد توریستی به روسیه برود تور را پیشنهاد می...</summary>
    <author>
        <name>آرش</name>
        <uri>http://www.razedel.com/raz</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.razedel.com/sahar/">
        <![CDATA[<p>گفته بودم که سفری به روسیه در راه است. سه روز مسکو و چهار روز سنپترزبورگ . سفری تفریحی با خانواده و البته با تور. به هر کس هم که می خواهد توریستی به روسیه برود تور را پیشنهاد می کنم . چون کلا انگلیسی بلد نیستند. حتی در ایستگاه های مترو هم تابلو به زبان انگلیسی ندارند. البته با یاد گرفتن حروف روسی در چند روز اول تحمل این مشکل کمی راحت تر شد.<br />
این دو شهر واقعا دیدنی هستند . مسکو از نظر بافت شهری شبیه تهران است . اما بسیار پیشرفته تر. مترو بسیار بزرگ و پیچیده و انواع و اقسام حمل و نقل عمومی که البته از ترافیک سنگین شهر کم نکرده است. ترافیک مسکو بسیار بدتر از ترافیک تهران است. اما میدان سرخ و کاخ کرملین که در کنار آن قرار گرفته واقعا دیدنی است. <br />
آنچا در نگاه اول از مردم مسکو بدست می آید تصویر مردمانی تنومند است که بشدت سیگار و مشروب مصرف می کنند. اما نکته جالب تفکیک کار و تفریح در زندگی مردم این شهر و احتمالا کلااروپاست. ساعت کاری 9 صبح تا 5 عصر است و بعد این ساعت می توانی جمعیت زیادی از مردم شهر را در رستورانها کافه ها بارها و... پیدا کنی که بیخیال از اینکه فردا چه خواهد شد از زندگی به سبک خودشان لذت می برند.<br />
نکته جالب دیگر احترامی است که به تاریخ گذشته خود و سران دوران کمونیزم خود می گذارند. آثار این دوران به شدت حفظ می شود و به عنوان قسمتی از تاریخ روسیه مورد احترامند. به عنوان مثال دیدن مومیایی لنین برای بازدیدکنندگان آزاد است و برایشان بسیار مورد احترام.<br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>خارج رفتگی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.razedel.com/sahar/2008/08/post_67.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.razedel.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=5/entry_id=682" title="خارج رفتگی" />
    <id>tag:www.razedel.com,2008:/sahar//5.682</id>
    
    <published>2008-08-18T08:00:38Z</published>
    <updated>2008-08-18T08:02:59Z</updated>
    
    <summary>برای سومین بار در طول این ربع قرن عمری که کرده ایم در حال خروج از مرز های مملکت عزیز هستم که البته بر خلاف دو بار قبلی نه به قصد زیارت که در پی سیاحت ام. قرعه به نام...</summary>
    <author>
        <name>آرش</name>
        <uri>http://www.razedel.com/raz</uri>
    </author>
            <category term="سفر" />
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.razedel.com/sahar/">
        <![CDATA[<p>برای سومین بار در طول این ربع قرن عمری که کرده ایم در حال خروج از مرز های مملکت عزیز هستم که البته بر خلاف دو بار قبلی نه به قصد زیارت که در پی سیاحت ام. قرعه به نام مسکو افتاده است و از تعاریفی که شنیده ام دیدنی است. به هر حال این هم تجربه  ای است و آشنایی با دیگر کشور ها باید جالب باشد. البته خوشبختانه بین روسیه و گرجستان هم صلح امضاشده است و اوضاع هم کمی آرام شده است. چیزی که احتمالا کار را برای ما سخت می کند عدم تسلط مسکونشینان به زبان انگلیسی است که امیدوارم مشکل حادی نباشد. این هم پیش بینی هوا در ایامی که ما در این شهر هستیم که باعث شده حتما لباس گرم با خودمان ببریم:<img alt="moscow weather.JPG" src="http://www.razedel.com/sahar/picture/moscow%20weather.JPG" width="384" height="288" /><br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>کونگ فو پاندا</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.razedel.com/sahar/2008/08/post_65.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.razedel.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=5/entry_id=679" title="کونگ فو پاندا" />
    <id>tag:www.razedel.com,2008:/sahar//5.679</id>
    
    <published>2008-08-10T06:39:09Z</published>
    <updated>2008-08-10T06:49:14Z</updated>
    
    <summary> جدیدا این فیلم کارتونی را دیدم که ازش خوشم آمد. جدا از احساس شباهت فیزیکی که بین خودم این پاندای تپل احساس میکنم، به نظرم یکی از نکات خوب فیلم عدم وجود بویی از عشق و عاشقی بین دو...</summary>
    <author>
        <name>آرش</name>
        <uri>http://www.razedel.com/raz</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.razedel.com/sahar/">
        <![CDATA[<p><img alt="Kung_fu_panda_poster.jpg" src="http://www.razedel.com/sahar/pic/Kung_fu_panda_poster.jpg" width="300" height="445" /><br />
جدیدا این فیلم کارتونی را  دیدم که ازش خوشم آمد. جدا از احساس شباهت فیزیکی که  بین خودم این پاندای تپل احساس میکنم، به نظرم یکی از نکات خوب فیلم عدم وجود بویی از عشق و عاشقی بین دو جنس مخالف در کل ماجراست. البته عشق به مردم و سنتها در کل فیلم مشهود است. اما به دلیل فرهنگ شرقی فیلم هیچ نوعی از I love you در فیلم مشاهده نمی شود.<br />
اما بهترین جمله فیلم:<br />
The secret ingredient of my "secret ingredient soup" is nothing<br />
دیدن فیلم را توصیه می کنم. البته به زبان اصلی</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>طرح فراغت 87</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.razedel.com/sahar/2008/08/_87.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.razedel.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=5/entry_id=674" title="طرح فراغت 87" />
    <id>tag:www.razedel.com,2008:/sahar//5.674</id>
    
    <published>2008-08-03T07:06:47Z</published>
    <updated>2008-08-03T07:13:01Z</updated>
    
    <summary>اکنون که این سطرها را می نویسم کمتر از یک روز است که به تهران رسیده ام. از سفری یک هفته ای که امروز برایم به خواب شیرینی می ماند که هرگاه به یادش می افتم می توانم تپش قلبم...</summary>
    <author>
        <name>آرش</name>
        <uri>http://www.razedel.com/raz</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.razedel.com/sahar/">
        <![CDATA[<p>اکنون که این سطرها را می نویسم کمتر از یک روز است که به تهران رسیده ام. از سفری یک هفته ای که امروز برایم به خواب شیرینی می ماند که هرگاه به یادش می افتم می توانم تپش قلبم را حس کنم. سفر به بشاگرد مانند تانکی است که از روی زندگی و دنیای پر زرق و برق که خود را ندانسته در آن انداخته ایم می گذرد و آن را برای مدتی با خاک یکسان می کند. یاد صفای بچه های گافر، در کنار سادگی و صمیمیت اهالی منطقه کیمیایی است که برای بدست آوردن آن نه تنها باید از این به ظاهر زندگی عبور کنی، که می باید رنج سفر سی ساعته را نیز برخود آسان کنی و چندین سختی دیگر که همه اینها در مقابل آنچه بدست می آوری و می توانی توشه زندگی قرار دهی هیچ است. <br />
</p>]]>
        <![CDATA[<p>چه کنیم که هر بار سهم ما از این خوان گسترده شده محدود به هفته ای است و باز این دام خود گسترده شهر ما را در خود می کشد. پس برای ما چیزی نمی ماند جز آرزوی خواب شیرین دیگری که در آن فارغ از تمامی گرفتاری ها بر قطار بندر سوار شویم و با تکان های قطار خود را از مشغولیت های فکری برهانیم. حاج محمود والی می گفت خاک بشاگرد چسب دارد، اما به گمان من لطف خداوند است که دلهایی را به این خاک می چسباند. اگر این گونه شدی هر بار که باز می گردی قطعه دیگری از قلب خود را در آنجا جای می گذاری و هر بار به یاد این گوشه قلبت می افتی ناخود گاه گوشه چشمی تر می کنی.<br />
کسانی که در این چند ساعت مرا دیده اند، چهره گرفته مرا به حساب خستگی های سفر گذارده اند، غافل از اینکه تنیدن مجدد دام های هر روزه زندگی به دور خود و قرار گرفتن در پیله عافیت طلبی به چند روزی زمان نیاز دارد. کسانی که در این یکساله با هم ازاین خاک برگشته ایم حرف مرا درک می کنند.<br />
از اینکه از کلمات زیر احساسی درشما ایجاد نمی شود عذر می خواهم اما هر چه باشد گوشه ای از نوشته را نیز باید برای دل خود نوشت.<br />
تهران-مترو-تاخیر-بلیط-عجله-جاماندن-صمد-رفقا-کوپه خواهران-نماز-بندر-گرما- رطوبت-مینی بوس هایوندای-ناهار- تهوع-بلبل آباد-خیرمقدم- بچه ها – افتتاحیه-سردار-شهدادی-شروع-باران-سیل-خواهران-موتور-مخابرات همیشه خراب-نیسان-کولرگازی-کامپیوتر-فوتبال-کلپک-دردوک-هوای دم کرده-پونز-جکدان-موبایل-مجید-نسکافه-موسعی-محمدی-مسابقات ورزشی-دعای کمیل-مسابقات قرآن-دندان درد-کندجام-یا کریم-دکتر کیا-مصاحبه-دهنسورآب-چخون-اهون-درجک-نیما پیشوایی -حسین قانعی-فرهاد علیپور- فرهاد علیپور- فرهاد علیپور-عباس زارعی-عیسی طیب شاهی-احمد محمدی-علی مرادی-محمد عبدالهی-سید-موسی-جهادگران منتظر-محمود والی-هواپیما-تهران و دهها نام و کلمه دیگر که مرتب در ذهن من بالا و پایین می روند. <br />
تمام آنچه برایم مانده است دل تنگی است به همراه چند عکس که آن هم در دوربین مجید جامانده است. همانجایی که به آن تعلق داشت.<br />
</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>غربرفتگی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.razedel.com/sahar/2008/07/post_64.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.razedel.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=5/entry_id=670" title="غربرفتگی" />
    <id>tag:www.razedel.com,2008:/sahar//5.670</id>
    
    <published>2008-07-21T10:31:38Z</published>
    <updated>2008-07-21T10:47:02Z</updated>
    
    <summary>فرصتی دست داد در ایام تعطیلات عازم غرب شدیم. البته احتمالا غربی ترین نقطه ای که می توان بدون پاسپورت و ویزا رفت. کرمانشاه، اسلام آباد غرب، سرپل ذهاب، قصر شیرین، پاوه، اورامانات، مریوان، سنندج قروه و بالاخره تهران. به...</summary>
    <author>
        <name>آرش</name>
        <uri>http://www.razedel.com/raz</uri>
    </author>
            <category term="سفر" />
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.razedel.com/sahar/">
        <![CDATA[<p>فرصتی دست داد در ایام تعطیلات عازم غرب شدیم. البته احتمالا غربی ترین نقطه ای که می توان بدون پاسپورت و ویزا رفت. کرمانشاه، اسلام آباد غرب، سرپل ذهاب، قصر شیرین، پاوه، اورامانات، مریوان، سنندج قروه و بالاخره تهران. به رغم فرصت کم و ماشین سواری زیاد خوش گذشت و از اون مهمتر مناطقی رو که خیلی دلم می خواست ببینم دیدم. هوا هم البته روز ها خیلی گرم بود ولی در کل چسبید. همه مسافرت یک طرف، جاده پاوه به مریوان یک طرف دیگر. باید رفته باشی تا بفهمی چی می گم.<br />
این روز ها  افکارم واقعا پراکنده است. کارهای موازی باعت تقسیم قوا شده که نتیجه آن نرسیدن به هیچ کدام از کارهای واجب این یکی دوهفته شده است. شانه خالی کردن دوستان هم که مزید بر علت است.</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>همرهان</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.razedel.com/sahar/2008/07/post_63.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.razedel.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=5/entry_id=666" title="همرهان" />
    <id>tag:www.razedel.com,2008:/sahar//5.666</id>
    
    <published>2008-07-12T13:20:43Z</published>
    <updated>2008-07-12T13:29:30Z</updated>
    
    <summary>چند روزه دلم می خواست اینجا بنویسم: زین همرهان سست عناصر دلم گرفت ... اما به دلائلی امروز نوشتم....</summary>
    <author>
        <name>آرش</name>
        <uri>http://www.razedel.com/raz</uri>
    </author>
            <category term="دلتنگی" />
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.razedel.com/sahar/">
        <![CDATA[<p>چند روزه دلم می خواست اینجا بنویسم:<br />
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت ...</p>

<p>اما به دلائلی امروز نوشتم.</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>میهن</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.razedel.com/sahar/2008/07/post_60.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.razedel.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=5/entry_id=662" title="میهن" />
    <id>tag:www.razedel.com,2008:/sahar//5.662</id>
    
    <published>2008-07-06T11:57:45Z</published>
    <updated>2008-07-06T11:59:01Z</updated>
    
    <summary> پاساژ تیراژه - تهران...</summary>
    <author>
        <name>آرش</name>
        <uri>http://www.razedel.com/raz</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.razedel.com/sahar/">
        <![CDATA[<p><img alt="Image(777).jpg" src="http://www.razedel.com/sahar/Image%28777%29.jpg" width="346" height="461" /><br />
پاساژ تیراژه - تهران</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>یورو 2008 - قسمت دوم</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.razedel.com/sahar/2008/06/_2008_1.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.razedel.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=5/entry_id=660" title="یورو 2008 - قسمت دوم" />
    <id>tag:www.razedel.com,2008:/sahar//5.660</id>
    
    <published>2008-06-23T13:13:38Z</published>
    <updated>2008-06-23T13:24:09Z</updated>
    
    <summary>به نظر من یورو 2008 تا اینجا نکات جالبی داشته: 1. فانتزی باز ها بیرون! هر چه تیم ها کارگری تر بودن، بیشتر دویدن و محکم تر بازی کردن توی جام موندن و بقیه حذف شدن. 2. فیلم برداری در...</summary>
    <author>
        <name>آرش</name>
        <uri>http://www.razedel.com/raz</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.razedel.com/sahar/">
        <![CDATA[<p>به نظر من یورو 2008 تا اینجا نکات جالبی داشته:<br />
<strong>1. فانتزی باز ها بیرون!</strong><br />
 هر چه تیم ها کارگری تر بودن، بیشتر دویدن و محکم تر بازی کردن توی جام موندن و بقیه حذف شدن.<br />
<strong>2. فیلم برداری در حد بنز!</strong><br />
 شکر خدا امسال اولین سالی است که توفیق دیدن فوتبال های اروپایی از طریقی غیر از شبکه سوم سیما نصیب ما شده. هم از تحلیل های اعصاب خوردکن گوینده ها در امانیم. هم از فوتبال، تماشاچی ها و صحنه های قبل و بعد  از بازی لذت می بریم. امسال فیلم برداری های جام در حد بسیار بالایی است. دوربین های متحرک که با چهار رشته سیم از آسمان آویزانند تصاویری دینامیک و زنده می دهند. به قول یکی از دوستان، قبلا تلاش می کردند بازی های کامپیوتری را از روی فوتبال عادی بسازند. الان سعی می کنند فوتبال را مثل بازی های کامپیوتری کنند. (برای درک این جمله حتما باید یکبار FIFA بازی کرده باشید!)<br />
<strong>3. فوتبال برای تفریح !</strong><br />
 فوتبال در اروپا مایه لذت است برای برنده ، بازنده، تماشاچیان و حتی داور مسابقه. معدود تماشاگر نمای بعد مسابقه را فاکتور بگیرید.<br />
<strong>4. حضور نسوان در استادیوم!</strong><br />
 کسانی که مرا می شناسند از عقاید به اصطلاح متحجرانه من نسبت به بانوان محترم با خبرند. اما به عقیده من لذت از فوتبال برای همه است، اشک شادی هایش برای همه است. چرا این حق حضور را از نیمی از خودمان سلب می کنیم؟</p>

<p> <br />
<img alt="11452_673.jpg" src="http://www.razedel.com/sahar/picture/11452_673.jpg" width="500" height="279" /><br />
عکس از تابناک</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>يورو 2008</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.razedel.com/sahar/2008/06/_2008.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.razedel.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=5/entry_id=657" title="يورو 2008" />
    <id>tag:www.razedel.com,2008:/sahar//5.657</id>
    
    <published>2008-06-14T12:03:44Z</published>
    <updated>2008-06-20T15:22:02Z</updated>
    
    <summary>اين روز ها فوتبال اروپا به اوج رسيده و قسمت زيادي از مردم اروپا در حال لذت بردن از اين رويداد اجتماعي ورزشي اند. اگر بازي شب قبل فرانسه و هلند را ديده باشيد حتما منظور من را از لذت...</summary>
    <author>
        <name>آرش</name>
        <uri>http://www.razedel.com/raz</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.razedel.com/sahar/">
        <![CDATA[<p>اين روز ها فوتبال اروپا به اوج رسيده و قسمت زيادي از مردم اروپا در حال لذت بردن از اين رويداد اجتماعي ورزشي اند. اگر بازي شب قبل فرانسه و هلند را ديده باشيد حتما منظور من را از لذت بردن درک مي کنيد. تماشاچيان تيم ها (تيم برنده يا بازنده ) در کنارهم مي نشينند و از يک بازي خوب لذت مي برند. انتهاي بازي هم خوشحال يا ناراحت راهي منازل خود مي شوند. البته اگر برنده باشند قطعا شب خوشي را هم در خيابان هاسپري مي کنند.<br />
اما اگر چند دقيقه بعد از بازي کانال تلويزيون خود را به کانال دو تغيير داده باشيد، صحنه هايي از بازي فولاد و ابومسلم را ديده ايد که قطعا از يادآوري آنها ناراحت خواهيد شد. بازي کناني که وحشيانه به هم حمله مي کنند و از آن بدتر مربي که روزي يکي از بازکنان محبوب ايران بوده است بايقه چاک خورده وسط زمين نفس کش مي طلبد. ...<br />
هنوز تا رسيدن به مدنيت مدرن فاصله زيادي داريم. زياد...</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>رسانه</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.razedel.com/sahar/2008/06/post_62.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.razedel.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=5/entry_id=653" title="رسانه" />
    <id>tag:www.razedel.com,2008:/sahar//5.653</id>
    
    <published>2008-06-10T05:27:51Z</published>
    <updated>2008-06-20T15:22:02Z</updated>
    
    <summary>راديو و تلويزيون و تبليغات و در مفهوم کلي تر رسانه ها اغلب ما را متوجه آن چه نداريم مي کنند. شايد رمز آرامش در اين اوضاع و احوال شلوغ، اين باشد که ببينيم چه داريم....</summary>
    <author>
        <name>آرش</name>
        <uri>http://www.razedel.com/raz</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.razedel.com/sahar/">
        <![CDATA[<p>راديو و تلويزيون و تبليغات و در مفهوم کلي تر رسانه ها اغلب ما را متوجه آن چه نداريم مي کنند.<br />
شايد رمز آرامش در اين اوضاع و احوال شلوغ، اين باشد که ببينيم چه داريم.</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>بسم الله الرحمن الرحيم</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.razedel.com/sahar/2008/06/post_61.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.razedel.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=5/entry_id=645" title="بسم الله الرحمن الرحيم" />
    <id>tag:www.razedel.com,2008:/sahar//5.645</id>
    
    <published>2008-06-01T11:39:14Z</published>
    <updated>2008-06-20T15:22:02Z</updated>
    
    <summary></summary>
    <author>
        <name>آرش</name>
        <uri>http://www.razedel.com/raz</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.razedel.com/sahar/">
        
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>محرم</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.razedel.com/sahar/2008/01/post_59.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.razedel.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=5/entry_id=596" title="محرم" />
    <id>tag:www.razedel.com,2008:/sahar//5.596</id>
    
    <published>2008-01-15T15:00:34Z</published>
    <updated>2008-01-15T15:01:10Z</updated>
    
    <summary>صبح که از خواب ب&amp;#1740;دار م&amp;#1740; ش&amp;#1740; برف همه جا را پوشانده است . سف&amp;#1740;د&amp;#1740; ز&amp;#1740;با&amp;#1740;ش همه س&amp;#1740;اه&amp;#1740; شهر را تحت تاث&amp;#1740;ر قرار م&amp;#1740; دهد. زشت&amp;#1740; شهر ز&amp;#1740;ر ز&amp;#1740;با&amp;#1740;ش پوشانده م&amp;#1740; شود. آ&amp;#1740; چه م&amp;#1740; کن&amp;#1740;د ؟ چه عجله ا&amp;#1740;...</summary>
    <author>
        <name>آرش</name>
        <uri>http://www.razedel.com/raz</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.razedel.com/sahar/">
        <![CDATA[<p dir="rtl"><font face="Tahoma" size="2">صبح که از خواب ب&#1740;دار م&#1740; ش&#1740; برف همه جا 
را پوشانده است . سف&#1740;د&#1740; ز&#1740;با&#1740;ش همه س&#1740;اه&#1740; شهر را تحت تاث&#1740;ر قرار م&#1740; دهد. زشت&#1740; شهر 
ز&#1740;ر ز&#1740;با&#1740;ش پوشانده م&#1740; شود. آ&#1740; چه م&#1740; کن&#1740;د ؟ چه عجله ا&#1740; دار&#1740;د؟ برف ها را کنار م&#1740; 
زن&#1740;د؟ تا دو روز د&#1740;گر برف ها آب م&#1740; شود و زشت&#1740; زندگ&#1740; من و شا&#1740;د شما بار د&#1740;گر آشکار 
م&#1740; شود. و ناگهان محرم از راه م&#1740; رسد.</font></p>
<p dir="rtl"><font face="Tahoma" size="2">برا&#1740; استفاده هرچه ب&#1740;شتر از محرم ، شاد&#1740; 
قلب امام زمان ، قبول&#1740; طاعات و عزادار&#1740; ها در ا&#1740;ن ماه، خواهش م&#1740; کنم به امام و 
&#1740;ارانشان توه&#1740;ن نکن&#1740;د.</font></p>
]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>يک روايت دست کاري شده</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.razedel.com/sahar/2007/12/post_58.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.razedel.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=5/entry_id=573" title="يک روايت دست کاري شده" />
    <id>tag:www.razedel.com,2007:/sahar//5.573</id>
    
    <published>2007-12-26T14:03:41Z</published>
    <updated>2008-06-20T15:22:00Z</updated>
    
    <summary><![CDATA[صبح با صدا&#1740; sms از خواب ب&#1740;دار م&#1740; شو&#1740; . &quot; از ا&#1740;نکه خدا تو را در سر راه من قرار داد تا بد&#1740;ن وس&#1740;له تاوان گناهانم را بپردازم خدا را شکر م&#1740; کنم .&quot; رضاست . از بچه ها&#1740;...]]></summary>
    <author>
        <name>آرش</name>
        <uri>http://www.razedel.com/raz</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.razedel.com/sahar/">
        <![CDATA[<p dir="rtl"><font face="Tahoma" size="2"><span lang="fa">صبح با صدا&#1740; </span>sms<span lang="fa"> 
از خواب ب&#1740;دار م&#1740; شو&#1740; . &quot; از ا&#1740;نکه خدا تو را در سر راه من قرار داد تا بد&#1740;ن وس&#1740;له 
تاوان گناهانم را بپردازم خدا را شکر م&#1740; کنم .&quot; رضاست . از بچه ها&#1740; دانشگاه . گوش&#1740; 
را پرت م&#1740; کن&#1740; ، لحاف را تا ز&#1740;ر چشم ها&#1740;ت بالا م&#1740; کش&#1740; ...</span></font></p>
]]>
        <![CDATA[<p dir="rtl"><font face="Tahoma" size="2"><span lang="fa">سر صبحانه مجر&#1740; برنامه 
&quot; سلام مردم ا&#1740;ران&quot; درباره زلزله بم صحبت م&#1740; کند تصاو&#1740;ر حادثه از جلو&#1740; چشمانت رژه 
م&#1740; رود و چ&#1740;ز&#1740; در ذهنت هم&#1740;شه در کنار زلزله بم وجود داشته است که به خاطرش نم&#1740; آور&#1740; 
. از جلو دکه روزنامه فروش&#1740; که رد م&#1740; شو&#1740; عکس درخت آذ&#1740;ن بند&#1740; شده کر&#1740;سمس بر رو&#1740; جلد 
روزنامه هاست . آه همان است . تقارن کر&#1740;سمس و زلزله بم . اما نه حتما چ&#1740;ز د&#1740;گر&#1740; هم 
هست . شا&#1740;د چ&#1740;ز&#1740; مربوط به خودم . چقدر فراموشکار شده ام . </span></font></p>
<p dir="rtl"><font face="Tahoma" size="2"><span lang="fa">سر کار م&#1740; فهم&#1740; که 
امروز م&#1740; تواند روز خوب&#1740; برا&#1740; تو باشد . رئ&#1740;س سر حال است و خوشحال . از برنامه شب 
قبل تلو&#1740;ز&#1740;ون صحبت م&#1740; کند . از پروژه که کم کم جمع م&#1740; شود و از برنامه زمانبند&#1740; عقب 
ن&#1740;ست . اما همه ا&#1740;ن مسائل چ&#1740;ز&#1740; کم دارد . کاش صبح از مادر م&#1740; پرس&#1740;د&#1740; چ&#1740;ز&#1740; فراموش 
نکرده ا&#1740; ؟</span></font></p>
<p dir="rtl"><font face="Tahoma" size="2"><span lang="fa">&#1740;ک ساعت&#1740; از اذان ظهر 
گذشته است که </span>م<span lang="fa">&#1740; رس&#1740; دانشگاه . اطلاع&#1740;ه مسابقه کتابخوان&#1740; 
رو&#1740; درب اتومات&#1740;ک ورود&#1740; به چشمت م&#1740; خورد . سه روز تا ع&#1740;دغد&#1740;ر فاصله است ع&#1740;د&#1740; که 
هم&#1740;شه برا&#1740;ت عز&#1740;ز بوده است و دوست داشتن&#1740; . اما ع&#1740;د غد&#1740;ر با&#1740;د چ&#1740;ز د&#1740;گر&#1740; را در ذهنت 
زنده کند . &quot;عج&#1740;ب است چه خاک&#1740; گرفته است ا&#1740;ن ذهن من ؟!&quot; بعد از طهر امروز با دوستان 
جلسه دار&#1740; . حس&#1740; م&#1740; گو&#1740;د با&#1740;د برا&#1740; جلسه ش&#1740;ر&#1740;ن&#1740; بگ&#1740;ر&#1740; . اما چرا ش&#1740;ر&#1740;ن&#1740; ؟ کار جلسه 
ها هم&#1740;شه با پفک و چ&#1740;پس و تنقلات هم راه م&#1740; افتد . ش&#1740;ر&#1740;ن&#1740; شا&#1740;د به خاطر ع&#1740;د غد&#1740;ر&nbsp; 
&#1740;ا شا&#1740;د ....</span></font></p>
<p dir="rtl"><font face="Tahoma" size="2"><span lang="fa">سررس&#1740;د را بر م&#1740; دار&#1740; 
تا درباره جلسه فکر کن&#1740; . ورق م&#1740; زن&#1740; تا به تار&#1740;خ امروز م&#1740; رس&#1740; . گوشه پا&#1740;&#1740;ن صفحه 
عکس &#1740;ک ک&#1740;ک کوپک با شمع&#1740; روشن رو&#1740; آن .</span></font></p>
<p dir="rtl"><font face="Tahoma" size="2"><span lang="fa">و ز&#1740;ر آن به خط&#1740; آشنا 
نوشته شده &quot;تولدت مبارک&quot;</span></font></p>
]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>ستاره هاي کوير</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.razedel.com/sahar/2007/12/post_57.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.razedel.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=5/entry_id=566" title="ستاره هاي کوير" />
    <id>tag:www.razedel.com,2007:/sahar//5.566</id>
    
    <published>2007-12-19T21:10:58Z</published>
    <updated>2008-06-20T15:22:00Z</updated>
    
    <summary>امروز رس&amp;#1740;دم تهران ، بعد از حدود 12 ساعت معطل&amp;#1740; در فرودگاه بندرعباس . ساعت حدود 4 صبح بود که رس&amp;#1740;دم خانه . وداع با حس&amp;#1740;ن برا&amp;#1740; من خ&amp;#1740;ل&amp;#1740; سخت بود ، که حت&amp;#1740; توف&amp;#1740;ق د&amp;#1740;دار آخر هم از من...</summary>
    <author>
        <name>آرش</name>
        <uri>http://www.razedel.com/raz</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.razedel.com/sahar/">
        <![CDATA[<p dir="rtl"><font face="Tahoma" size="2">امروز رس&#1740;دم تهران ، بعد از حدود 12 
ساعت معطل&#1740; در فرودگاه بندرعباس . ساعت حدود 4 صبح بود که رس&#1740;دم خانه .</font></p>
<p dir="rtl"><font face="Tahoma" size="2">وداع با حس&#1740;ن برا&#1740; من خ&#1740;ل&#1740; سخت بود ، که 
حت&#1740; توف&#1740;ق د&#1740;دار آخر هم از من گرفته شده بود . من بهت زده با قطار&#1740; که آرام آرام در 
دل کو&#1740;ر م&#1740; خز&#1740;د با&#1740;د همراه و همسفر&nbsp; م&#1740; شدم . سفر حس&#1740;ن باعث شده بود &#1740;اد 
عل&#1740;رضا در دل من زنده شود .</font></p>
<p dir="rtl"><font face="Tahoma" size="2">خ&#1740;ل&#1740; وقت بود سختي جدا شدن از &#1740;ک مجموعه 
جهاد&#1740; را فراموش کرده بودم . د&#1740;روز که از بچه ها جدا شدم د&#1740;دم که دلم آنجا ماند . 
مثل مسافرت زابل ، مثل جهاد&#1740; بم&nbsp; ...</font></p>]]>
        <![CDATA[<p dir="rtl"><font face="Tahoma" size="2">از من پرس&#1740;د: &quot;تا به حال از اردو&#1740; جهاد&#1740; 
حاجت گرفته ا&#1740; ؟&quot; و من به &#1740;اد روز اول&#1740; افتادم که با نگاه به ظاهرش فکر کردم تا روز 
آخر سفر طاقت نخواهد آورد . و ن&#1740;ز به &#1740;اد &quot;مجمع اردو&#1740; جهاد&#1740; فارغ التحص&#1740;لان 
دب&#1740;رستان مف&#1740;د 1 &quot;</font></p>
<p dir="rtl"><font face="Tahoma" size="2">با گروه&#1740; همسفر شدم که ساعت&#1740; را در 
تهران با هم گذرانده بود&#1740;م و حت&#1740; اسم هم را درست و حساب&#1740; نم&#1740; دانست&#1740;م . مهمتر&#1740;ن 
دغدغه ام داشتن مشترکات فکر&#1740; و کلام&#1740; بود و ا&#1740;نکه چقدر ذهنمان به هم نزد&#1740;ک است .اما 
وقت&#1740; ن&#1740;مه شب بر رو&#1740; جاده ا&#1740; در قلب بشاگرد رو به آسمان دراز کش&#1740;ده بودم و ستاره ها 
&#1740;ک&#1740; &#1740;ک&#1740; از آسمان فرو م&#1740; افتادند فهم&#1740;دم که هنوز هستند کسان&#1740; که سع&#1740; م&#1740; کنند به 
ندا&#1740; قلبشان زندگ&#1740; کنند .</font></p>
<p dir="rtl"><font face="Tahoma" size="2">با مجتب&#1740; که صحبت م&#1740; کردم فهم&#1740;دم اخلاقش 
در دانشگاه مثل خودم است ، مهرداد همان ه&#1740;ات ها&#1740;&#1740; را م&#1740; رود که من چند سال پ&#1740;ش م&#1740; 
رفتم ، سامان مثل من به زبان انگل&#1740;س&#1740; و امتحان زبان فکر م&#1740; کند و حامد که جد&#1740;تش در 
کار برا&#1740;م تحس&#1740;ن برانگ&#1740;ز بود . گو&#1740;&#1740; روح من چهار تکه شده بود و من هر چهار تکه را 
در آنجا جا گذاشتم تا به تهران بازگردم .</font></p>
]]>
    </content>
</entry>

</feed> 

