<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>سحر</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.razedel.com/sahar/" />
    <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.razedel.com/sahar/atom.xml" />
   <id>tag:www.razedel.com,2010:/sahar/5</id>
    <link rel="service.post" type="application/atom+xml" href="http://www.razedel.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=5" title="سحر" />
    <updated>2010-03-03T18:33:29Z</updated>
    
    <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.2</generator>
 
<entry>
    <title>نمره ما: 15 از 20</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.razedel.com/sahar/2010/03/_15_20.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.razedel.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=5/entry_id=845" title="نمره ما: 15 از 20" />
    <id>tag:www.razedel.com,2010:/sahar//5.845</id>
    
    <published>2010-03-03T18:21:22Z</published>
    <updated>2010-03-03T18:33:29Z</updated>
    
    <summary>هفته پیش با استادم و یکی از استاد های دانشکده صنایع که تازه هم جذب شده و بسیار جوانه جلسه ای داشتیم. قرار بود راجع به کار پژوهشی مشترک صحبت کنیم. ابتدای صحبت گفت که من از خودم بگم که...</summary>
    <author>
        <name>آرش</name>
        <uri>http://www.razedel.com/raz</uri>
    </author>
            <category term="eteraz" />
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.razedel.com/sahar/">
        <![CDATA[<p>هفته پیش با استادم و یکی از استاد های دانشکده صنایع که تازه هم جذب شده و بسیار جوانه جلسه ای داشتیم. قرار بود راجع به کار پژوهشی مشترک صحبت کنیم. ابتدای صحبت گفت که من از خودم بگم که از کجا اومدم، چه رشته ای خوندم و رو چه موضوعاتی کار کردم. تا فهمید من از ایران اومدم پرسید "تو این کشور شما چه خبره؟" گفتم "چطور؟" گفت من برای سال دیگه 20 تا متقاضی برای PhD دارم. از این 20 تا 15 تاشون ایرانی هستن. !!!<br />
چیزی نداشتم برای گفتن. با استادم (که آمربکاییه) شروع کردند صحبت راجع به اینکه چرا اینجوریه و چرا اینقدر ایرانی ها عاشق ادامه تحصیل شدن!</p>

<p><em>پی نوشت: سر در دانشکده مهندسی می خواهیم یه تابلو بزنیم "خوش آمدید"</em></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>معنای واقعی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.razedel.com/sahar/2010/02/post_111.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.razedel.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=5/entry_id=843" title="معنای واقعی" />
    <id>tag:www.razedel.com,2010:/sahar//5.843</id>
    
    <published>2010-02-25T15:47:58Z</published>
    <updated>2010-02-25T16:20:34Z</updated>
    
    <summary>می نویسم تا روزی یادم نره و عادت کنم. چند تا چیز هست که تا آدم شخصا شرایطش رو تجربه نکنه معنی واقعیش رو درک نمی کنه. خیلی گنگ گفتم؟ حالا توضیح می دم. 1. زمان: معنای واقعی وقت و...</summary>
    <author>
        <name>آرش</name>
        <uri>http://www.razedel.com/raz</uri>
    </author>
            <category term="roozmarre" />
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.razedel.com/sahar/">
        <![CDATA[<p>می نویسم تا روزی یادم نره و عادت کنم.</p>

<p>چند تا چیز هست که تا آدم شخصا شرایطش رو تجربه نکنه معنی واقعیش رو درک نمی کنه. خیلی گنگ گفتم؟ حالا توضیح می دم.</p>

<p>1. زمان: معنای واقعی وقت و زمان رو الان دارم درک می کنم. اینجا و در جامعه ای که من توش قرار گرفتم، زمان معنی داره. به طور مثال اتوبوس ها هم ساعت دارند و شما می تونید جوری از خونه بیرون بیاید که حداقل زمان ممکن رو منتظر بیاستید.<br />
وقتی از یک قرار یا واقعه ای اسم برده میشه و براش زمان معلوم میشه منظور دقیقا همون زمانه. مثلا اگه گفته میشه جلسه ساعت 11، یعنی ساعت 11 نه حدود ساعت 11! یعنی اگه 11:05 بیای دیر اومدی و باید با سرافکندگی وارد بشی و عذر خواهی کنی، فرق هم نمی کنه دانشجو باشی، استاد باشی و .... که البته این موضوع برای من خوشایند و البته کمی هم سخته که کم کم عادت می کنم. </p>

<p>2. اینترنت: تو ایران من و خیلی از هم سن و سال های من عادت کردیم تا اسم سایتی میومد یا خبری رو باید از سایتی می خوندیم اولین چیزی که به ذهنمون می رسید این بود که آیا سایتش ف.ی.ل.ت.ره یا نه (که 90درصد مواقع بود!) و اینکه برای باز کردنش از چه چیزشکنی استفاده کنیم. طوری که اینجا هم بعضی وقت ها که پشت دستگاه می شینم ناخودآگاه تو ذهنم مرور می کنم که این سایتی که می خوام برم توش ف.ی.ل.ت.ره یا نه.<br />
اما نکته دوم در باب اینترنت بحث سرعته. سرعت اینترنت در دانشگاه به غایت بالاست. یعنی شما از تمام امکانات اینترنت مثل دیدن فیلم و گوش دادن موسیقی و خلاصه همه چیزهایی که تو ایران استفاده ازش توهم محسوب میشه می تونی استفاده کنی. ناگفته نماند این باعث شده اینجا هم من هم به رسم سابق روزی یک ساعت اخبار رو (نه به شکل خوندن خبر که به شکل دیدن تلویزیون از روی سایت) پیگیری کنم. اینجاست که شما لذت واقعی استفاده از اینترنت رو درک می کنید.<br />
البته این داستان وجه دیگری هم داره. کلی از کارها فقط با اینترنت راه میوفته. اگر مسیری رو بلد نیستی، آدرس جایی رو میخوای، آخرین حراج های مغازه ها و کلی چیز های دیگه. ایمیلت رو هم که اگه تمام روز جلوت باز نباشه باید حداقل روزی 5 6 بار چک کنی. اینجا اینترنت یک واقعیت پذیرفته شده است و اصولا فرض بر اینه که همه میتونند و باید ازش استفاده کنند.</p>

<p>این نکات برای کسانی که مدتی اینجا زندگی کنند عادی است ولی خوب چه کنم که برای من جدیده تازگی داره شاید هم دلم نمی خواد عادی بشه.</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>سوز می آید بدجور</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.razedel.com/sahar/2010/02/post_110.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.razedel.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=5/entry_id=842" title="سوز می آید بدجور" />
    <id>tag:www.razedel.com,2010:/sahar//5.842</id>
    
    <published>2010-02-19T23:16:06Z</published>
    <updated>2010-02-19T23:49:38Z</updated>
    
    <summary>مادر دلتنگ است، خواهرک بغضش را فرو می خورد تا نشان دهد همه چیز رو به راه است. اما صفحه چروک خورده جی میل حکایت از قطره هایی می کند که بر آن چکیده است. تلاش می کنیم از پس...</summary>
    <author>
        <name>آرش</name>
        <uri>http://www.razedel.com/raz</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.razedel.com/sahar/">
        <![CDATA[<p>مادر دلتنگ است، خواهرک بغضش را فرو می خورد تا نشان دهد همه چیز رو به راه است. اما صفحه چروک خورده جی میل حکایت از قطره هایی می کند که بر آن چکیده است. تلاش می کنیم از پس سیم ها و شیشه ها گرما را عبور دهیم، فصل سرما با تگرگ هایش تازیانه می زند. و من اینجا همه چیز را بو می کنم.</p>

<p><a href="http://www.razedel.com/o/2010/02/post_151.html#comments">علی</a> که عازم سفری است که اگر تهران بودم و امکانش بود جایی گوشه ساکش می نشستم، خصوصا که دعوتم هم کرده بود، که این سفر خودش دعوت می خواهد، این یکی را خودم شهود کرده ام. حیف که آخرش گفت هیچ!<br />
<a href="http://www.raavy.ir/weblog/hossein_ghaffari/000304.php">حسین</a> هم که زندگی نامه ای برایم نوشته، کتابی که هرگاه خودم یادم رفت کی ام، گرچه ناقص است، حتما می خوانمش.</p>

<p>اما شمایی که از من یادی می کنید یا نمی کنید بدانید<br />
من اینجا هر شب خواب می بینم که با هم کوه می رویم، صحبت می کنیم، چای می خوریم و... <br />
با عکس هایم اینجا هر چند شب یکبار با شما جهادی می روم، کف می زنیم، کیف می کنیم، آجر ها را بر هم می چینیم<br />
سوار قطار تهران بشاگرد می شوم، ریه ام را از هوای شرجی بندر پر می کنم<br />
گاهی هم  آش نذری خانه مادربزرگ را هم می زنم و یواشکی ازش می چشم.<br />
و من اینجا همه چیز را بو می کنم</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>کلید &quot;Hate&quot;</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.razedel.com/sahar/2010/02/_hate.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.razedel.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=5/entry_id=840" title="کلید &quot;Hate&quot;" />
    <id>tag:www.razedel.com,2010:/sahar//5.840</id>
    
    <published>2010-02-17T16:55:22Z</published>
    <updated>2010-02-17T16:56:39Z</updated>
    
    <summary>اگه طراحان فیس بوک و گوگل ریدر میدونِستن ما قراره اینجا بشینیم و اخبار ایران رو بخونیم، برای سلامتی من و شما هم که شده یه کلید &quot;Hate&quot; طراحی می کردند....</summary>
    <author>
        <name>آرش</name>
        <uri>http://www.razedel.com/raz</uri>
    </author>
            <category term="B rabt" />
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.razedel.com/sahar/">
        <![CDATA[<p>اگه طراحان فیس بوک و گوگل ریدر میدونِستن ما قراره اینجا بشینیم و اخبار ایران رو بخونیم، برای سلامتی من و شما هم که شده یه کلید "Hate" طراحی می کردند.</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>برایت دعا می کنم</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.razedel.com/sahar/2010/02/post_109.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.razedel.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=5/entry_id=833" title="برایت دعا می کنم" />
    <id>tag:www.razedel.com,2010:/sahar//5.833</id>
    
    <published>2010-02-10T18:53:20Z</published>
    <updated>2010-02-10T19:10:11Z</updated>
    
    <summary>برو، دست خدا به همراهت برایت دعا می کنم تا به سلامت برگردی با اشک دیده همراهیت می کنم تا بغض مرا فریاد بزنی از خدا می خواهم تا دلت گرم باشد در لحظه ای دستت را به نشانه پیروزی...</summary>
    <author>
        <name>آرش</name>
        <uri>http://www.razedel.com/raz</uri>
    </author>
            <category term="deltangi" />
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.razedel.com/sahar/">
        <![CDATA[<p>برو، دست خدا به همراهت<br />
برایت دعا می کنم تا به سلامت برگردی<br />
با اشک دیده همراهیت می کنم تا بغض مرا فریاد بزنی<br />
از خدا می خواهم تا دلت گرم باشد در لحظه ای دستت را به نشانه پیروزی بالا می بری</p>

<p>بدان که من هم با تو گام بر می دارم، با تو نفس می کشم، <br />
با تو بغض می کنم و با تو اشکم را فرو می خورم. <br />
بدان که فردا مال توست که امروز اراده ات را فریاد می کنی، مال اوست که امروز قلبش از پشت میله ها نگران سلامتی توست<br />
مال ماست که هر کداممان در گوشه ای محبوس است، دل هایمان با هم متحد.</p>

<p>امیدوارم انتظارم زیاد طول نکشد، بازگردیم و با رنج کشیدگان شیرینی پیروزی را دور بگردانیم</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>اولین نوشته فارسی، یک متن تلخ</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.razedel.com/sahar/2010/02/post_108.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.razedel.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=5/entry_id=830" title="اولین نوشته فارسی، یک متن تلخ" />
    <id>tag:www.razedel.com,2010:/sahar//5.830</id>
    
    <published>2010-02-07T01:50:43Z</published>
    <updated>2010-02-07T01:59:29Z</updated>
    
    <summary>این اولین نوشته فارسی توی سحر از بلاد کفر است. باشد که آخریش هم نباشد، باشد که این قدر هم تلخ نباشد. انگار همین دیروز بود، یک هفته به رفتن، باز هم جلسات سه تفنگدار که من عاشقشم، اما اینبار...</summary>
    <author>
        <name>آرش</name>
        <uri>http://www.razedel.com/raz</uri>
    </author>
            <category term="eteraz" />
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.razedel.com/sahar/">
        <![CDATA[<p>این اولین نوشته فارسی توی سحر از بلاد کفر است. باشد که آخریش هم نباشد، باشد که این قدر هم تلخ نباشد.</p>

<p>انگار همین دیروز بود، یک هفته به رفتن، باز هم جلسات سه تفنگدار که من عاشقشم، اما اینبار به مناسبت ورودی جدید و رفتن<br />
باز هم بحث سیاسی، باز هم تحلیل های فنی غیر فنی، باز هم شام خوشمزه و اینبار طعم تلخ دوری</p>

<p>"زندگی در کنار هم<br />
     در سرزمینی آزاد<br />
         برایتان شادی به همراه بیاورد<br />
            بازگردید و شادیتان را با ما که دوستتان داریم تقسیم کنید."</p>

<p>و امروز خبر دستگیری، حتی باورش هم برایم مشکل است. <br />
اه این ساعت لعنی هم نمی گذرد، زودتر صبح شود تا از تهران خبری بگیرم</p>

<p>دوستانمان را آزاد کنید، آزاد کنید ...</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>US</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.razedel.com/sahar/2010/01/us.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.razedel.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=5/entry_id=828" title="US" />
    <id>tag:www.razedel.com,2010:/sahar//5.828</id>
    
    <published>2010-01-28T18:21:56Z</published>
    <updated>2010-01-28T18:22:54Z</updated>
    
    <summary>man injam! to US, jaii ke tasavoresh ham baram sakht bood farsi ham nadarm...</summary>
    <author>
        <name>آرش</name>
        <uri>http://www.razedel.com/raz</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.razedel.com/sahar/">
        <![CDATA[<p>man injam! to US, jaii ke tasavoresh ham baram sakht bood</p>

<p>farsi ham nadarm</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>شمارش معکوس</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.razedel.com/sahar/2009/11/post_107.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.razedel.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=5/entry_id=816" title="شمارش معکوس" />
    <id>tag:www.razedel.com,2009:/sahar//5.816</id>
    
    <published>2009-11-22T12:07:49Z</published>
    <updated>2009-11-22T14:37:41Z</updated>
    
    <summary>شمارش معکوس شروع شده، البته از چندین روز پیش. و من حتی وقت نکردم این رو بنویسم اینجا. روز هایی که در ایران هستم به سرعت رو به پایانند. من ماندم آرزوهایی که برای این روز ها داشتم....</summary>
    <author>
        <name>آرش</name>
        <uri>http://www.razedel.com/raz</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.razedel.com/sahar/">
        <![CDATA[<p>شمارش معکوس شروع شده، البته از چندین روز پیش. و من حتی وقت نکردم این رو بنویسم اینجا.<br />
روز هایی که در ایران هستم به سرعت رو به پایانند. من ماندم آرزوهایی که برای این روز ها داشتم.</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>تاهل</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.razedel.com/sahar/2009/09/post_106.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.razedel.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=5/entry_id=809" title="تاهل" />
    <id>tag:www.razedel.com,2009:/sahar//5.809</id>
    
    <published>2009-09-21T03:01:46Z</published>
    <updated>2009-09-21T03:06:15Z</updated>
    
    <summary> آنگاه پایان تجرد و آغاز تاهل و مسیر زندگی که از امروز وارد مرحله جدیدی شده است...</summary>
    <author>
        <name>آرش</name>
        <uri>http://www.razedel.com/raz</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.razedel.com/sahar/">
        <![CDATA[<p> آنگاه<br />
پایان تجرد و آغاز تاهل</p>

<p>و مسیر زندگی که از امروز وارد مرحله جدیدی شده است</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>روز قدس</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.razedel.com/sahar/2009/09/post_105.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.razedel.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=5/entry_id=807" title="روز قدس" />
    <id>tag:www.razedel.com,2009:/sahar//5.807</id>
    
    <published>2009-09-16T05:07:05Z</published>
    <updated>2009-09-16T05:10:36Z</updated>
    
    <summary> من می آیم تا نشان دهم که هنوز هستم، نفس می کشم و فکرمی کنم تا نشان دهم برای این خاک ، برای اندیشه ام و برای آزادی که حق انسان هاست ارزش قائلم. من می آیم....</summary>
    <author>
        <name>آرش</name>
        <uri>http://www.razedel.com/raz</uri>
    </author>
            <category term="eteraz" />
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.razedel.com/sahar/">
        <![CDATA[<p><img alt="IMG_1846.jpg" src="http://www.razedel.com/sahar/pictures/IMG_1846.jpg" width="216" height="400" /></p>

<p>من می آیم تا نشان دهم که هنوز هستم، نفس می کشم و فکرمی کنم<br />
تا نشان دهم برای این خاک ، برای اندیشه ام و برای آزادی که حق انسان هاست ارزش قائلم.<br />
من می آیم.</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>کاش</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.razedel.com/sahar/2009/08/post_104.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.razedel.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=5/entry_id=806" title="کاش" />
    <id>tag:www.razedel.com,2009:/sahar//5.806</id>
    
    <published>2009-08-09T07:20:16Z</published>
    <updated>2009-08-09T02:54:59Z</updated>
    
    <summary>کاش بچه نه ساله همسایه مان، اینترنت بلد نباشد، نداند فیس بوک و توییتر و گوگل چیست، نداند ایلتس چیست، تا نخندد به نظامی که برای بر پا شدنش خون هزاران نفر بر زمین ریخته و رخت عزا بر تن...</summary>
    <author>
        <name>آرش</name>
        <uri>http://www.razedel.com/raz</uri>
    </author>
            <category term="eteraz" />
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.razedel.com/sahar/">
        <![CDATA[<p>کاش بچه نه ساله همسایه مان، اینترنت بلد نباشد، نداند فیس بوک و توییتر و گوگل چیست، نداند ایلتس چیست،<br />
تا نخندد به نظامی که برای بر پا شدنش خون هزاران نفر بر زمین ریخته و رخت عزا بر تن مادران سرزمین من پوشانده است.</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>شايد من</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.razedel.com/sahar/2009/08/post_103.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.razedel.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=5/entry_id=805" title="شايد من" />
    <id>tag:www.razedel.com,2009:/sahar//5.805</id>
    
    <published>2009-08-05T12:59:59Z</published>
    <updated>2009-08-05T08:44:42Z</updated>
    
    <summary>.... ماشه ها را می کشند انگار. هفت، هشت گلوله پشت سر هم صدا می کنند. می خورد به پیشانی ام، به شکمم، به چانه ام، سوراخ سوراخ می شوم. خون می زند بیرون از هر هفت هشت سوراخ خون...</summary>
    <author>
        <name>آرش</name>
        <uri>http://www.razedel.com/raz</uri>
    </author>
            <category term="eteraz" />
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.razedel.com/sahar/">
        <![CDATA[<p>.... ماشه ها را می کشند انگار. هفت، هشت گلوله پشت سر هم صدا می کنند. می خورد به پیشانی ام، به شکمم، به چانه ام، سوراخ سوراخ می شوم. خون می زند بیرون از هر هفت هشت سوراخ خون می آید. تنم ول می شود. سرم می افتد پایین، روی سینه ام می افتد، تنم زمین نمی افتد، طناب تنم را نگه داشته، آن سه نفر ایستاده اند، نه حرکتی می کنند، نه حرفی می زنند، فقط نگاه می کنند، شر شر خون می آید، هر سه می آیند طرف من. مرد چاق چند قدمی می ایستد، دو نفر دیگر می آیند نزدیک تر، یکی چاقویی از جیبش در می آورد، طناب را می برد، طول می کشد تا بریده شود، یا طناب سفت است یا چاقو خوب تیز نیست. چند دقیقه ای مرا می کشند، از پاهایم می گیرند و می کشند، چند متری که می کشند می ایستند، پاهایم را ول می کنند، نفس نفس می زنند، هر دو دستشان خونی شده، خسته شده اند، من که خیلی سنگین نبودم ....<br />
انصافا من هم خیلی راحت مردم. حتی جان هم ندادم، یکهو مردم و خلاص. هشت تا گلوله خوردم، ولی اصلا نفهمیدم. هیچ جایم هم درد نگرفت. شاید هم تا درد آمد رفتم من....<br />
... خیلی وقت می شد که سیگار نکشیده بودم. بدجوری هوس سیگار کردم. نمی دانشتم مرده ها هم هوس سیگار می کنند. کاش یک نخ هم به من می دادند. حیف نون....<br />
نه کفنم کردند و نه غسل دادند. مثل سگ کشتند و چال کردند. شاید اصلا آداب کفن و دفن هم نمی دانستند. نباید هم می دانستند...</p>

<p><em> به نقل از کتاب "مردی که گورش گم شد"، نوشته حافظ خیاوی</em></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>چند سال پيش</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.razedel.com/sahar/2009/08/post_102.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.razedel.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=5/entry_id=803" title="چند سال پيش" />
    <id>tag:www.razedel.com,2009:/sahar//5.803</id>
    
    <published>2009-08-02T08:15:41Z</published>
    <updated>2009-08-02T03:59:21Z</updated>
    
    <summary>بین 6 ژوئن و 23 ژوئن/ 16 خرداد و 2 تیر شاه به تدارک علنی و تهدیدآمیزش علیه مشروطه خواهان ادامه داد. سرباز و اسلحه و مهمات در باغ شاه گرد آورد. با اشغال تلگرافخانه ها ارتباط مجلس را با...</summary>
    <author>
        <name>آرش</name>
        <uri>http://www.razedel.com/raz</uri>
    </author>
            <category term="eteraz" />
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.razedel.com/sahar/">
        <![CDATA[<p><em>بین 6 ژوئن و 23 ژوئن/ 16 خرداد و 2 تیر شاه به تدارک علنی و تهدیدآمیزش علیه مشروطه خواهان ادامه داد. سرباز و اسلحه و مهمات در باغ شاه گرد آورد. با اشغال تلگرافخانه ها ارتباط مجلس را با ایلات قطع کرد، سمت های دولتی مشروطه خواهان را به عناصر مرتجع بدنام داد، عده زیادی را به زندان فرستاد، در پایتخت حکومت نظامی اعلام کرد و ریاست آن را به کلنل لیاخوف روس سپرد. سپس قزاق ها را با اتمام حجتی به مجلس فرستاد، بست نشستگان در مسجدی را تهدید کرد که چنانچه خارج نشوند مسجد را به توپ می بندد. خواستار تبعید روزنامه نگاران و خطیبان مشروطه خواه شد و سرانجام در 22 ژوئن با قبول حکمیت هیئاتی مرکب از دولتیون و ملیون در مورد اختلافات فیمابین، مجلس و مردم را فریب داد. </em></p>

<p>اختناق ایران، نوشته مورگان شوستر، پیش درآمد</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>يادآوری مي کنم</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.razedel.com/sahar/2009/07/post_101.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.razedel.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=5/entry_id=801" title="يادآوری مي کنم" />
    <id>tag:www.razedel.com,2009:/sahar//5.801</id>
    
    <published>2009-07-25T06:49:46Z</published>
    <updated>2009-07-25T02:32:21Z</updated>
    
    <summary>آقای عزیز 1. اصلا بحث بر سر انتخاب معاون اول نیست. شما مگه رئیس جمهوری که معاون اول انتخاب کنی؟ خیال کردی یادمان می رود رئیس جمهور نیستی؟ اسم این را می گذارند فرار به جلو! 2. با سیاه بازی...</summary>
    <author>
        <name>آرش</name>
        <uri>http://www.razedel.com/raz</uri>
    </author>
            <category term="eteraz" />
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.razedel.com/sahar/">
        <![CDATA[<p>آقای عزیز<br />
1. اصلا بحث بر سر انتخاب معاون اول نیست. شما مگه رئیس جمهوری که معاون اول انتخاب کنی؟ خیال کردی یادمان می رود رئیس جمهور نیستی؟ اسم این را می گذارند فرار به جلو!<br />
2. با سیاه بازی و جنگ زرگری نمی شود آبروی رفته را باز گرداند. هنوز نمی دانید صداقت با مردم بهترین راه بازگرداندن آبروست؟<br />
جهت یادآوری : خیلی نامه ها را می شود محرمانه به دفتر مربوطه فرستاد. لزومی ندارد رسانه ای شود. آن هم برای شخصی که آنهمه مورد تایید شماست.<br />
3. خون بیگناهان با هیاهو، جنجال، زدن نامه سرگشاده، تظاهرات صوری، تهدید و این قبیل کارها پاک نمی شود. گذشت زمان چهره شما و لباس مادران آنها را سفید نخواهد کرد. خون کسانی که سالم و بدون جرم وارد اوین شدند و امروز جنازه آنها تحویل خانواده آنها می شود، دامنتان را  خواهد گرفت. خیلی زود.<br />
-------<br />
پی نوشت: ابتلائات زمانه چه زود چهره واقعی افراد را آشکار می کند!</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>سبز، سرخ، سياه</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.razedel.com/sahar/2009/07/post_100.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.razedel.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=5/entry_id=796" title="سبز، سرخ، سياه" />
    <id>tag:www.razedel.com,2009:/sahar//5.796</id>
    
    <published>2009-07-15T07:52:30Z</published>
    <updated>2009-07-22T02:20:44Z</updated>
    
    <summary>سهراب اعرابی منم، شاید تویی. و ماییم آنروز تنها چند گام آن طرف تر ایستاده بودیم. اما گویی تیغ کین تنها با سهراب ها پیمان بسته است. آقای موسوی و همسرش دیشب به منزل سهراب رفتند و با مادرش صحبت...</summary>
    <author>
        <name>آرش</name>
        <uri>http://www.razedel.com/raz</uri>
    </author>
            <category term="eteraz" />
    
    <content type="html" xml:lang="fa" xml:base="http://www.razedel.com/sahar/">
        <![CDATA[<p>سهراب اعرابی منم، شاید تویی. و ماییم آنروز تنها چند گام آن طرف تر ایستاده بودیم. <br />
اما گویی تیغ کین تنها با سهراب ها پیمان بسته است.<br />
آقای موسوی و همسرش دیشب به منزل سهراب رفتند و با مادرش صحبت کردند.<br />
<a href="http://www.youtube.com/watch?v=9C9vIGOF5Fc">کلیپ محسن نامجو</a> که به کشته شدگان این روزها در ایران تقدیم شده است. اگر سنتی دوست دارید که مناسب ترین موسیقی <a href="http://www.4shared.com/file/112429968/53a2ef23/azkhoonejavananwwwaavangir.html">قطعه از خون جوانان وطن </a>است.<br />
این هم سرگذشت مادر این جوان در یک ماه گذشته. سر گذشتی که دل هر انسان آزاده ای را می لرزاند.<br />
چشمانت را باز کن سهراب، مادر به عکس تو زل زده است</p>]]>
        <![CDATA[<p>چشمانت را باز کن سهراب، مادر به عکس تو زل زده است</p>

<p>چه زود بزرگ شدی سهراب!<br />
در این ۲۵ روزی که که مادرت دربدر دنبالت بود<br />
چند سال بزرگ شدی ؟<br />
پزشک قانونی تشخیص داده است که در ۱۹ سالگی<br />
در آلبوم ۲۵ ساله ها بگذارندت،<br />
چون در ۲۵ خرداد تیر خورده بودی.<br />
چشمانت را باز کن سهراب!<br />
مادر به عکس تو زل زده است</p>

<p>عکس ها را ورق می زند. به عمرش این همه عکس جنازه ندیده است. جنازه های سرد. جنازه های بی نام. به عمرش تا به این حد به جنازه ها زل نزده است. و حالا مجبور است زل بزند. زل بزند به صورت هایی با چشمان بسته. صورت هایی جوان. صورت هایی زخمی . صورت هایی رنجور ولی آرام. از چند صورت گذشته است؟ می شمارد چند ده تا صورت می گذرد...</p>

<p>چشمانش بسته است؛ اما شکستگی خط ابرویش، ته ریشی که از کناره آنکادر شده ریش تازه رسته اش بیرون زده. بینی خوش فرمش. سیبیل نازک و کم پشتش که بر لبان زیبا و ساکتش خوابیده… چشمانت را باز کن سهراب!</p>

<p>یارب این نوگل خندان که سپردی به منش...</p>

<p>۲۵ خرداد ، قطره ای بودند در دریایی از مردم. سهراب تا هفته پیش سراپا سبز بود. در زنجیره انسانی تجریش تا راه آهن، در راهپیمایی نیمه شب از صدا و سیما تا ونک، در راهپیمایی موج سبز از انقلاب تا آزادی. چشمان سهراب باز بود. تللوی نوار سبزی که به پیشانی اش بسته و شال سبزی که به گردن آویخته تو شیشه های عینکش منعکس میشد و رنگ چشمانش را عسلی کرده بود. ولی ۲۵ خرداد زمان تبلیغات به سر آمده بود. روز اعتراض بود. تی شرت ساده مشکی، شلوار لی و کفش کتانی. همه خانواده آمده بودند پا به پای همدیگر از جمالزاده به رودخانه ملت پیوستند. پروین کند راه می رفت یارای پا به پا بودن با جوانی سهراب را نداشت. سی سال پیش این مسیر را چابک تر راهور بود. در این سالها چابکی اش را فدای برومندی پسرانش کرده بود و ته تغاری آنها که از سهراب نامیدش که به نازکی سرونازی بود.</p>

<p>پروین ضجه می زند. رو به دوستان عزیز از دست داده خود می کند. سوالی دارد:<br />
به من بگویید شما چه جوری تحمل کردید؟ به من بگویید! من این عرضه را ندارم که تحمل کنم. به من بگویید چکار کنم؟ به من بگویید!</p>

<p><br />
سهراب مادر را به برادر می سپارد با دوستانش چابک تر است. این تجربه را همه مادران این روزها دارند. تجربه آنکه پسران تاب کندی آنها را نمی اورند. به آزادی می رسند، تظاهرات مسالمت آمیز تمام شده است. سهراب در جمعیت حل شده است شاید به خانه رفته است. به خانه می روند. ساعت ۸ می شود. سهراب نمی اید. خبر دهان به دهان نقل می شود، در آزادی تیراندازی شده است. همه خانواده بسیج می شوند. اول بیمارستان ها. با امداد اورژانس تماس می گیرند. نام تعدادی بیمارستان را می دهند که امداد زخمی ها را به آنجا برده است. بیمارستان فیاض بخش یک فوتی داشته است. سهراب نبود. می گویند جوانی بوده به نام حسام حنیفه بود. شناسایی شده بود. می روند بیمارستان امام خمینی ، بیمارستان شریعتی، فیروزگر، پیامبر، رسول اکرم و... سهراب هیچ کجا نبود. امداد می گوید مردم هم زخمی ها را خودشان به بیمارستان ها برده اند، بگردید! می گردند.</p>

<p>دیگر نوبت کلانتری ها است. کلانتری آزادی ( شهرک آپادانا)، کلانتری یافت آباد (شهرک ولیعصر) ، نواب و ... گفتند بروند پلیس امنیت. می روند خیابان پاستور. می گویند: بروید فردا بیایید. فردا می شود و رفتن ها ادامه پیدا می کند. پلیس ۱۱۰ می گوید در لیست بازداشتی های ما نیست، بروید نزدیکترین کلانتری اعلام مفقودی کنید. می روند کلانتری ۱۳۵. اعلام می کنند. پرونده مفقودی تشکیل می شود. موبایل سهراب همراهش بود. تا صبح زنگ که می زدند آن صدای یخ ماشینی می گفت در دسترس نیست و از صبح ساعت ۸ صدا می گوید تلفن همراه خاموش می باشد. شماره موبایل را می دهند و شماره شناسایی موبایل را. اهالی کلانتری می گویند با این مدرک هرجا باشد شناسایی می شود. چهارشنبه می شود. می روند آگاهی مرکز در خیابان شاپور. ۲۵ خانواده همراه آنان آنجا هستند. تنها ۵ تا از خانواده ها از سرنوشت گمشده شان با خبر می شوند. دستگیر شده اند. مابقی هاج و واج می مانند. کسی می گوید بروید اوین. بروید دادگاه انقلاب.</p>

<p>از فردای آن روز به خیل آوارگان بین دادگاه انقلاب و زندان اوین می پیوندند. نام سهراب در هیچ لیستی نیست. نه در لیست اعلام شده در زندان اوین و نه در لیستی که به دیوار دادگاه انقلاب زده اند. پروین تنها نیست. تعداد خانواده هایی که وضعیت او را دارند خود یک لیست سوا است. پروین صبح ها در دادگاه انقلاب دنبال نشانه ای از پسرش می گردد و بعد از ظهرها عکس سهراب به دست جلوی در اوین می ایستد و عکس را به هر آزاد شده ای نشان می دهد: پسرم است سهراب اعرابی . او را دیده اید؟ چند نفر حتم دارند که او را دیده اند.</p>

<p>خانواده به این اکتفا نمی کند. به قزل حصار سر می زنند به شورآباد، خبری نیست. در آگاهی شاپور هم کسی جوابگو نیست. مسولان نیستند. ماموریتند. شنبه هفته بعد می شود. تلفن می زنند مسولان به سرکار بازگشته اند. به شاپور می روند. آگاهی مرکز تشخیص هویت. سهراب اعرابی ۱۹ ساله. از آلبوم ۱۵تا ۲۰ سال و ۲۰تا ۲۵ ساله ها ۷ یا ۸ تایی عکس نشانشان می دهند. سهراب بین آنها نیست. پس اوین است. خدا را شکر! پروین هر روز رفتن به دادگاه انقلاب و زندان اوین را ترجیح می دهد.</p>

<p>سهراب کنکور دارد. چهارشنبه قبل از کنکور اعلام می کنند هر کسی کنکوری دارد مدارکش را بیاورد بچه شان را با کفالت آزاد کنیم. پروین ضجه نمی زند. می خواهد بگوید. می خواهد شرح سرگردانی های خودش را شرح دهد. پس دیگر ضجه نمی زند، حرف می زند، می گوید:</p>

<p>همان چهارشنبه در جلوی زندان اوین مدارک کسانی که تو لیست خودشان بود گرفته بودند ولی از ما مدرک قبول نکردند. فردایش پنج شنبه، زیر پل اوین همه مان را جمع کردند. یک نفر آمد و گفت کسانی که اسمشان توی لیست زندانی ها نیست و کنکوری هستند و تا به حال با خانواده تماس تلفنی نداشتند به ما ربطی ندارند. در بندهای مخصوص هستند. بروید دنبال پرونده شان در دادگاه انقلاب. رفتیم دادگاه انقلاب برای اولین با مرا به داخل دادگاه انقلاب راه می دهند . اسم دادیم. ۳۹ نفر بودیم که بچه کنکوری داشتیم.</p>

<p>پروین با صلابت ادامه می دهد: بیرون از دادگاه برای کنکوری ها میزگذاشته بودند. اسم و مشخصات سهراب را پرسیدند و نوشتند. گفتند بروید کارهای مربوط به کفالت را انجام دهید. کفیل گذاشتیم. فیش حقوقی برای ده میلیون تومان کفالت. گفتند بروید فاکس زدیم امروز آزاد می شوند.</p>

<p>پروین دوام نمی آورد. دوباره ضجه می زند:</p>

<p>برایش لباس برده بودم. گفتم نکند لباس بچه ام پاره شده باشد با لباس پاره خانه نیاید.</p>

<p>پروین آن روز عصر برمی گردد اوین. زیلویش را از ماشین در می آورد. روی بلوک های سیمانی را فرش می کند و منتظر می نشیند تا شب، تا نیمه شب، تا اذان صبح تا صبح. سهراب نمی آید.</p>

<p>روز جمعه دادگاه انقلاب باز بود. رفتیم دادگاه انقلاب. گریه و زاری راه انداختم. گفتم آزادش نکردید عیبی ندارد، فقط به من بگویید سالم است یا نه. یکی از کارمندان دفتر قاضی مربوطه به من گفت: خیالت راحت باشد بچه ات سالم است. یک جوانی آن عقب نشسته بود. ناله و زاری های مرا که دید آمد جلو مشخصات سهراب را گرفت و رفت. بعد از چند دقیقه آمد و گفت : بچه شما امروز بازجویی دارد به کنکور نمی رسد. پرسیدم ، مطمئنید؟ گفت خیالتان راحت بروید خانه. گفتم من رو حرف شما استناد می کنم و می روم یادتان باشد قول دادید.</p>

<p>پروین در روزهای بعد دیگر آن مرد جوان را نمی بیند. سراغش را که می گیرد می گویند نماینده یک ارگانی یا جایی دیگر بوده و در دادگاه انقلاب ماموریت داشته و ماموریتش تمام شده است.</p>

<p>روز بعد دوباره به دفتر شعبه مربوطه در دادگاه انقلاب می روند. ده یا یازده نفر هستند که حکم آزادی بچه هایشان خورده است ولی از بچه ها خبری نیست. کنکور دانشگاه آزاد در پیش است. پروین می گوید:</p>

<p>در دفتر قاضی اسامی ما را گرفتند. دو نفر را برای آزادی قبول نکردند. اسامی مابقی را در کاغذی نوشتند و برای زندان اوین فاکس کردند. گفتند بروید امروز فردا ازاد می شوند. خودم دیدم که اسم سهراب را هم در کاغذ نوشت و کاغذ را فاکس کرد. دو روز منتظر ماندیم دوباره رفتیم دادگاه انقلاب از آن اسامی ، ۳ نفر مانده بودند و سومی من بودم. معاون قاضی شعبه مربوطه به من گفت: بچه ات جزو فسفری هاست. گفتم یعنی چی؟ گفت: یعنی آنهایی که بانک و اتوبوس آتش می زنند. گفتم : بچه من از ادب و اخلاق و متانت در فامیل زبانزد است. شما بچه مرا نمی شناسید نباید این حرف را بزنید.</p>

<p>باز هم اسامی را فاکس کردند. باز هم پروین به انتظار آمدن سهراب نشست. و باز هم سهراب نیامد.</p>

<p>پروین ادامه می دهد: دوباره به دادگاه انقلاب رفتم. دفتردار شعبه گفت: خانم اسم بچه شما در اوین نیست. جریان آن مرد جوان نماینده آن ارگان را تعریف کردم. ما را فرستاد پیش مسئول اجرای احکام اوین. سه نفر بودیم. اولی کارتکسش گم شده بود. دومی پسوند اسمش غلط ثبت شده بود. نوبت به من که رسید گفتند نیست. گفتند شاید اسمش را درست نداده است. از روی بقیه مشخصات دنبالش گشتند در اسامی متولدین سال ۶۸ ، در اسامی کنکوری ها، و ... هیچ جا اسمش نبود. گفتند وقتی اسمش اینجا نیست امکان دارد در بندهای مخصوص باشد. بروید پلیس امنیت.</p>

<p>پروین از رفتن هایش می گوید. هیچکس به او نمی گوید که اگر اسم سهراب در لیست اوین نیست پس زندانی نیست. هیچکس این را نمی گوید، نه زندانبان، نه مامور، نه معاون، نه قاضی، نه دادستان. هیچ کدام . معلوم نیست چرا هیچکدام این حرف آخر را به این مادر نمی زنند.</p>

<p>به پروین می گویند برود پلیس امنیت: می روم پلیس امنیت. مسئول قسمت عملیات مشخصات سهراب را به کامپیوتر می دهد. می گوید : پیش ما نیست. بیرون می ایم آنقدر گریه می کنم که مامور دم در دلش می سوزد. دوباره می رویم پیش آن مسئول می گوید بروید فلان ارگان حتما دست آنها است. دوباره بر می گردم دادگاه انقلاب پیش قاضی. دو نفر دیگر هم هستند که از بچه هایشان خبری ندارند با این تفاوت که بچه های آنها روز اول تلفن زده اند. قاضی بعد از آن دو نفر مرا صدا کرد. جریان را برایش گفتم. گفتم الان ۱۷ روز است که از بچه ام خبری نیست. گفت پهلوی ما نیست. گفتم پس من چه کار کنم. گفت خودت برو پیدایش کن. برو پیش دادستان.</p>

<p>پروین دلش نمی خواهد برای دادخواهی به دادستانی مراجعه کند. یک روز تمام با خودش کلنجار می رود. آخر حس مادری پیروز می شود. دادستانی که سهل است برای یافتن سهراب تا هرجا که باشد هم می رم.</p>

<p>دادستان نبود. در دفتر او می نشیند. عکس سهراب را در دست دارد. زار می زند. مسئول دفتر دادستان می آید. به پروین می گوید کارش را پیگیری می کند. پروین دو ساعت در دفتر او می نشیند. مفاتیح می خواند. دعا می کند. مسئول دفتر می آید. به پروین می گوید ۲۰ دقیقه دیگر هم به من مهلت بده. دنبال کار بچه ات هستم. نیم ساعت بعد پروین را صدا می کند.</p>

<p>« به من گفت بشین. نشستم. گفت بچه شما تو اوین است. حالش خوب است. برو خانه اعصابت را خرد نکن. گفتم پس چرا تلفن نزده، گفت: می گویم زنگ بزند برو خانه منتظر تلفن باش!»</p>

<p>پروین خوشحال و خندان بر می گردد خانه . دفتر دادستان به او گفته است بچه اش سلامت است. چهارشنبه و پنج شنبه و جمعه در خانه منتظر می نشیند تا شاید این دستگاه تلفن راه ارتباطی باشد بین او و دردانه اش. این چند روز فقط عصرها با لباس های تمیز سهراب سری به اوین می زند. شاید سهراب بیاید.</p>

<p>شنبه دیگر بی طاقت شده است. به دادگاه انقلاب می رود. به یکی از کارمندان دفتر شعبه مربوطه می گوید که پسرش زنگ نزده. دوباره پرس و جو شروع می شود. معاون شعبه می اید و می گوید دفتر دادستانی از خود ما استعلام کرد ما به او گفتم که پسرت در اوین است. به خودت هم گفته بودیم. چرا شلوغش می کنی. پروین می گوید: به من نگفتید. مسئول دفتر شعبه می گوید نشون به او نشونی که تو راهرو ایستاده بودی. پروین می گوید خوب پس حتما من نفهمیدم. مسئول می گوید: برو خانه استراحت کن. بچه ات تو اوین خوش و خرم است و تو داره اینجا خودت را عذاب می دهی.</p>

<p>دوباره روز از نو روزی از نو. روز یکشنبه قبل از تولد حضرت علی پروین به دادستانی نامه می نویسد: دادستان محترم کل تهران تقاضا دارم به خاطر تولد امام علی به بچه من اجازه دهید که با ما تماس تلفنی بگیرد. خبری نمی شود.</p>

<p>شنبه ۲۰ تیرماه برای چند دهمین بار می روند دادگاه انقلاب. مسئولان شعبه به کل منکر می شوند. حرفشان این است: اسم سهراب تو لیست آنها نیست. بروید آگاهی شاپور. آگاهی شاپور ؟ یکبار که رفتیم و عکس ها را دیدیم. دوباره بروید.</p>

<p>پروین می رود، اداره تشخیص هویت. این بار آلبوم قطورتر است. مجهول الهویه های ۲۵ تا ۳۰ سال. اما سهراب که ۱۹ ساله است. چه زود بزرگ شدی سهراب. در این ۲۵ روزی که که مادرت دربدر دنبالت بود چند سال بزرگ شدی؟ پزشک قانونی تشخیص داده است که در ۱۹ سالگی در آلبوم ۲۵ ساله ها بگذارندت، چون در ۲۵ خرداد تیر خورده بودی. چشمانت را باز کن سهراب! مادر به عکس تو زل زده است.<br />
</p>]]>
    </content>
</entry>

</feed> 

