صفحه اصلی

چهارشنبه 21 بهمن 1388

برایت دعا می کنم

برو، دست خدا به همراهت
برایت دعا می کنم تا به سلامت برگردی
با اشک دیده همراهیت می کنم تا بغض مرا فریاد بزنی
از خدا می خواهم تا دلت گرم باشد در لحظه ای دستت را به نشانه پیروزی بالا می بری

بدان که من هم با تو گام بر می دارم، با تو نفس می کشم،
با تو بغض می کنم و با تو اشکم را فرو می خورم.
بدان که فردا مال توست که امروز اراده ات را فریاد می کنی، مال اوست که امروز قلبش از پشت میله ها نگران سلامتی توست
مال ماست که هر کداممان در گوشه ای محبوس است، دل هایمان با هم متحد.

امیدوارم انتظارم زیاد طول نکشد، بازگردیم و با رنج کشیدگان شیرینی پیروزی را دور بگردانیم

یکشنبه 7 تیر 1388

جملات به هم نچسبيده

1. این روز ها مثل بقیه دوستان دل و دماغی برای نوشتن نمانده است. گفتم بنویسم تا بماند اما هرچه تلاش کردم این جملات به هم نچسبید.
2. کلا نمی توانم رسانه ملی نگاه کنم. کلا عرض می کنم. حتی فوتبال و سریال و ... البته با قرص اعصاب هنوز امتحان نکرده ام.
3. چند نفری از بشاگرد مهمان من بودند. البته میزبان خوبی نبودم. امیدوارم دفعه بعد با سلامت کامل بیایند تهران. بندگان خدا از تعجب حتی صحبت هم نمی توانستند بکنند. آنچه را می دیدند باورشان نمی شد.
4. برای درمان جراحت ها به هر دری می زنم. اما به گمانم فقط گذر زمان معالج آنهاست.
5. خواهرک می گوید: دل خوش سیری چند؟ من با خودم مبارزه می کنم. این تلاش حالم را بهتر می کند.
6. در این زمانه که بردن آبروی دیگران افتخار شده است، بگذار ما هم به کمبود تعقل متهم شویم.
7. در این روزها که توقف تپش قلب من کسانی را خوشحال می کند، به دنبال قلبی تپنده می گردم.

یکشنبه 31 خرداد 1388

با تو هستم، گوش کن

ای که امروز در مقابل من ایستاده ای، میله ای را که نمی دانم از کجا آورده ای دور سر می چرخانی، تجاوز به زن و بچه مردم را حلال می دانی و نمی توانی که ببینی من در خیابان سکوت کرده ام بدان:
اشک امروز من از گاز های که تو به سویم پرتاب می کنی نیست، که ازسرنوشتی است که امروز بر کشورم می رود. از گلوله ای است که بر گلوی برادرم می نشیند و از اشک تلخ مادرانی است که عمری قصه آزادی را در گوش فرزندان خود لالایی کرده اند. قصه ای که همیشه اینگونه آغاز می شود: یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچکی نبود.
سوزش گلوی من از گازی که تو به سویم پرتاب می کنی نیست. که از بغضی است که راه گلویم را بسته است. چگونه می توانم جان دادن دختری در کف خیابانی تماشا کنم که هر روز از آن گذشته ام. دست های دخترک را دیده ای؟ خالی بود.
اگر امروز فریادمی زنم خوشحالم که تا دیروز خاموش بوده ام. در امتحان خاموشی سربلند بوده ام و تو در امتحان تحمل مردود شدی. نه تو که رهبر تو نیز. آنکه امروز دروغگویی را به مصلحت نظام تعبیر می کند و آنقدر توان ندارد تا بتواند خود را از کلاف در هم پیچیده قدرت رها کند.
خوشحالم که تا دیروز تمامی خیابان های این شهر را با همشهریانم با سکوت زیر پا گذاشته ام این رویا را در سر پرورانده ام که انقلابی که پدرانمان برای آن از جان گذشته اند می تواند خود را اصلاح کند. چه رویای شیرینی بود و چه فرجام تلخی داشت.
اگر نمی دانی بدان که من نیز فرزند این کشورم. از همین آب و خاک. خون حالم را به می زند و از آن بیشتر کسی که ریختن خون را مباح می داند. کلافه ام و دائم در این فکر که کجای راه را اشتباه آمده ایم که باید چنین تاوان سنگینی بپردازیم. من و تویی که امروز به وقیحانه ترین شکل در مقابل هم ایستاده ایم.
بدان که در پس غروب در خون نشسته خورشید صبحی خواهد آمد که پرتو نور حقیقت خواهد تابید و من و تو آن روز باید در چشم هم نگاه کنیم. آن روز هر که دستانش رنگین تر باشد سر افکنده تر است.

شنبه 12 اردیبهشت 1388

کبوتر

چه تفاوت می کند که کبوتر کجا زاده شده است. زیر شیروانی خانه ی من، یا پس پستوی خانه ی تو.
مهم آن است که خداوند پرواز را به او آموخته است. پس بدان که کبوتر رفتنی است...

دوشنبه 26 اسفند 1387

آخر اسفند

1. آخر اسفند برای من ایام خاصی نیست. هیچ حس خاصی نسبت به این ایام ندارم. نه شور و حال عید در خودم احساس می کنم و نه از سالی که گذشت احساس دلتنگی می کنم. برای همین هم تا آخرین روز سر کار می روم، مثل بچه های خوب کارت می زنم و به کارهایم می رسم. خصوصا امسال که بعد از 6 سال جهادی نمی رم و عید کامل در خدمت خانواده ام.الان هم که این مطلب رو می نوشتم مجید تماس گرفت. تو راه بود. یاد استراحت های پشت آب انبار افتادم.
2. آخر اسفند برای من یادآور خاطره فوت حاج احمد خمینی هم هست. یادمه اردوی جنوب دوم راهنمایی بودیم. رفته بودیم بازار سوغاتی بخریم که این خبر رو بچه ها از تلویزیون مغازه ها شنیده بودند. این اتفاق کل ایام باقیمانده اردو رو تحت تاثیر قرار داد.
کاش این مسافرت تکرار بشه

سه شنبه 14 آبان 1387

باران

کاش همیشه باران ببارد.
بارانی که ما را به هم اینهمه نزدیک کند.
19320_585.jpg

چهارشنبه 10 مهر 1387

رفاقت، بانک و رمضان

بعضی رفاقت ها ناگسستنی است. حتی اگر پیامکت را جواب ندهد، تلفن بزنی گوشی را برندارد، زنگ نزند و حتی اگر ده بار با خودت عهد کرده باشی دیگر به او زنگ نزنی، اما حتما گوشه ذهنت به او و مشکلاتش فکر می کنی، برای حل مشکلش به هر در می زنی، و خلاصه مشکل او مشکل توست. کار دل است دیگر...

ادامه "رفاقت، بانک و رمضان" »

شنبه 22 تیر 1387

همرهان

چند روزه دلم می خواست اینجا بنویسم:
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت ...

اما به دلائلی امروز نوشتم.