صفحه اصلی

چهارشنبه 12 اسفند 1388

نمره ما: 15 از 20

هفته پیش با استادم و یکی از استاد های دانشکده صنایع که تازه هم جذب شده و بسیار جوانه جلسه ای داشتیم. قرار بود راجع به کار پژوهشی مشترک صحبت کنیم. ابتدای صحبت گفت که من از خودم بگم که از کجا اومدم، چه رشته ای خوندم و رو چه موضوعاتی کار کردم. تا فهمید من از ایران اومدم پرسید "تو این کشور شما چه خبره؟" گفتم "چطور؟" گفت من برای سال دیگه 20 تا متقاضی برای PhD دارم. از این 20 تا 15 تاشون ایرانی هستن. !!!
چیزی نداشتم برای گفتن. با استادم (که آمربکاییه) شروع کردند صحبت راجع به اینکه چرا اینجوریه و چرا اینقدر ایرانی ها عاشق ادامه تحصیل شدن!

پی نوشت: سر در دانشکده مهندسی می خواهیم یه تابلو بزنیم "خوش آمدید"

یکشنبه 18 بهمن 1388

اولین نوشته فارسی، یک متن تلخ

این اولین نوشته فارسی توی سحر از بلاد کفر است. باشد که آخریش هم نباشد، باشد که این قدر هم تلخ نباشد.

انگار همین دیروز بود، یک هفته به رفتن، باز هم جلسات سه تفنگدار که من عاشقشم، اما اینبار به مناسبت ورودی جدید و رفتن
باز هم بحث سیاسی، باز هم تحلیل های فنی غیر فنی، باز هم شام خوشمزه و اینبار طعم تلخ دوری

"زندگی در کنار هم
در سرزمینی آزاد
برایتان شادی به همراه بیاورد
بازگردید و شادیتان را با ما که دوستتان داریم تقسیم کنید."

و امروز خبر دستگیری، حتی باورش هم برایم مشکل است.
اه این ساعت لعنی هم نمی گذرد، زودتر صبح شود تا از تهران خبری بگیرم

دوستانمان را آزاد کنید، آزاد کنید ...

چهارشنبه 25 شهریور 1388

روز قدس

IMG_1846.jpg

من می آیم تا نشان دهم که هنوز هستم، نفس می کشم و فکرمی کنم
تا نشان دهم برای این خاک ، برای اندیشه ام و برای آزادی که حق انسان هاست ارزش قائلم.
من می آیم.

یکشنبه 18 مرداد 1388

کاش

کاش بچه نه ساله همسایه مان، اینترنت بلد نباشد، نداند فیس بوک و توییتر و گوگل چیست، نداند ایلتس چیست،
تا نخندد به نظامی که برای بر پا شدنش خون هزاران نفر بر زمین ریخته و رخت عزا بر تن مادران سرزمین من پوشانده است.

چهارشنبه 14 مرداد 1388

شايد من

.... ماشه ها را می کشند انگار. هفت، هشت گلوله پشت سر هم صدا می کنند. می خورد به پیشانی ام، به شکمم، به چانه ام، سوراخ سوراخ می شوم. خون می زند بیرون از هر هفت هشت سوراخ خون می آید. تنم ول می شود. سرم می افتد پایین، روی سینه ام می افتد، تنم زمین نمی افتد، طناب تنم را نگه داشته، آن سه نفر ایستاده اند، نه حرکتی می کنند، نه حرفی می زنند، فقط نگاه می کنند، شر شر خون می آید، هر سه می آیند طرف من. مرد چاق چند قدمی می ایستد، دو نفر دیگر می آیند نزدیک تر، یکی چاقویی از جیبش در می آورد، طناب را می برد، طول می کشد تا بریده شود، یا طناب سفت است یا چاقو خوب تیز نیست. چند دقیقه ای مرا می کشند، از پاهایم می گیرند و می کشند، چند متری که می کشند می ایستند، پاهایم را ول می کنند، نفس نفس می زنند، هر دو دستشان خونی شده، خسته شده اند، من که خیلی سنگین نبودم ....
انصافا من هم خیلی راحت مردم. حتی جان هم ندادم، یکهو مردم و خلاص. هشت تا گلوله خوردم، ولی اصلا نفهمیدم. هیچ جایم هم درد نگرفت. شاید هم تا درد آمد رفتم من....
... خیلی وقت می شد که سیگار نکشیده بودم. بدجوری هوس سیگار کردم. نمی دانشتم مرده ها هم هوس سیگار می کنند. کاش یک نخ هم به من می دادند. حیف نون....
نه کفنم کردند و نه غسل دادند. مثل سگ کشتند و چال کردند. شاید اصلا آداب کفن و دفن هم نمی دانستند. نباید هم می دانستند...

به نقل از کتاب "مردی که گورش گم شد"، نوشته حافظ خیاوی

یکشنبه 11 مرداد 1388

چند سال پيش

بین 6 ژوئن و 23 ژوئن/ 16 خرداد و 2 تیر شاه به تدارک علنی و تهدیدآمیزش علیه مشروطه خواهان ادامه داد. سرباز و اسلحه و مهمات در باغ شاه گرد آورد. با اشغال تلگرافخانه ها ارتباط مجلس را با ایلات قطع کرد، سمت های دولتی مشروطه خواهان را به عناصر مرتجع بدنام داد، عده زیادی را به زندان فرستاد، در پایتخت حکومت نظامی اعلام کرد و ریاست آن را به کلنل لیاخوف روس سپرد. سپس قزاق ها را با اتمام حجتی به مجلس فرستاد، بست نشستگان در مسجدی را تهدید کرد که چنانچه خارج نشوند مسجد را به توپ می بندد. خواستار تبعید روزنامه نگاران و خطیبان مشروطه خواه شد و سرانجام در 22 ژوئن با قبول حکمیت هیئاتی مرکب از دولتیون و ملیون در مورد اختلافات فیمابین، مجلس و مردم را فریب داد.

اختناق ایران، نوشته مورگان شوستر، پیش درآمد

شنبه 3 مرداد 1388

يادآوری مي کنم

آقای عزیز
1. اصلا بحث بر سر انتخاب معاون اول نیست. شما مگه رئیس جمهوری که معاون اول انتخاب کنی؟ خیال کردی یادمان می رود رئیس جمهور نیستی؟ اسم این را می گذارند فرار به جلو!
2. با سیاه بازی و جنگ زرگری نمی شود آبروی رفته را باز گرداند. هنوز نمی دانید صداقت با مردم بهترین راه بازگرداندن آبروست؟
جهت یادآوری : خیلی نامه ها را می شود محرمانه به دفتر مربوطه فرستاد. لزومی ندارد رسانه ای شود. آن هم برای شخصی که آنهمه مورد تایید شماست.
3. خون بیگناهان با هیاهو، جنجال، زدن نامه سرگشاده، تظاهرات صوری، تهدید و این قبیل کارها پاک نمی شود. گذشت زمان چهره شما و لباس مادران آنها را سفید نخواهد کرد. خون کسانی که سالم و بدون جرم وارد اوین شدند و امروز جنازه آنها تحویل خانواده آنها می شود، دامنتان را خواهد گرفت. خیلی زود.
-------
پی نوشت: ابتلائات زمانه چه زود چهره واقعی افراد را آشکار می کند!

چهارشنبه 24 تیر 1388

سبز، سرخ، سياه

سهراب اعرابی منم، شاید تویی. و ماییم آنروز تنها چند گام آن طرف تر ایستاده بودیم.
اما گویی تیغ کین تنها با سهراب ها پیمان بسته است.
آقای موسوی و همسرش دیشب به منزل سهراب رفتند و با مادرش صحبت کردند.
کلیپ محسن نامجو که به کشته شدگان این روزها در ایران تقدیم شده است. اگر سنتی دوست دارید که مناسب ترین موسیقی قطعه از خون جوانان وطن است.
این هم سرگذشت مادر این جوان در یک ماه گذشته. سر گذشتی که دل هر انسان آزاده ای را می لرزاند.
چشمانت را باز کن سهراب، مادر به عکس تو زل زده است

ادامه "سبز، سرخ، سياه" »

یکشنبه 14 تیر 1388

تلويزيون؟ اسمش رو نيار!

این روز ها خیلی کم تلویزیون نگاه می کنم. گوش دادن به صدایش و نگاه کردن به صفحه ای که جز پخش دروغ در لحظه ای که به حقیقت نیاز داشته ام کاری نکرده است عصبی ام می کند. احساس کسی را دارم که همنشینی قدیمی پس از یک عمر، هرچه نامردی در توان داشته را بکار بسته تا او را به زمین بزند و به راحتی از کنارش رد شود. حتی مرور کردن ذهنی برنامه های خوب و حتی بی ارزش و پر مخاطب تلویزیون مثل یوزارسیف و جومونگ و .... در من ایجاد تنفر می کند که همه را حیله هایی به حساب می آورم برای جلب اطمینان من و شما تا ضربه آخر را در موقع حساس محکم تر بزند.
این ها که گفتم برنامه های ورزشی را هم شامل می شود. امروز که نیاز است چرا کسی به وضع فوتبال این مملکت رسیدگی نمی کند؟ یار دوازدهم کجاست؟ مجریان منتقد تنها مسابقه گزارش می کنند؟ پس تا وقتی برنامه ای که باید پخش کند را پخش نکند هرچه نشان دهد برایم پشیزی ارزش ندارد.
نه اینکه فکر کنید بیننده رسانه های خارجی شده ام. خیر. بی بی سی که مرا یاد بدبختی ها و بدهکاری هایم می اندازد. VOA هم که با تمامی مجریانش و برنامه سازانش حالم را به هم می زند. مشتی مفت خور نون به نرخ روز خور دایناسور که تلاش می کنند از آب گل آلود ماهی صید کنند.
در این میان BBC WORLD NEWS کمی، تنها کمی حالم را بهتر می کند.

سه شنبه 26 خرداد 1388

مردم در برابر مردم

امروز قرار است کارشناس ارشد همه امور مردم را در برابر مردم قرار دهد. دولت که در دو روز گذشته فهمیده نمی تواند با نیروی نظامی و گارد مردم را آرام کند و از طرفی توجیهی برای آرام کردن مردم ندارد امروز می خواهد در میدان ولیعصر مردم را در برابر مردم قرار دهد. با این کار هم شب می تواند تمامی صحنه های حضور امروز مردم را به نفع خود در صدا و سیمای ملی! نشان دهد و هم می خواهد برای سرکوب مردم از خود مردم هزینه کند. این یعنی کثیف ترین کار ممکن.
کلا زمان در حال از دست رفتن است. اگر قرار است آقای موسوی تسلیم فرامین شود بهتر است همین امروز جلو همه چیز گرفته شود تا خون بیگناهان بر زمین نریزد. آقای موسوی زمان به ضرر شما و به نفع دولت در حال گذر است. اگر نتوانید نتیجه مطلوب را در ساعات آینده بگیرید برگ تلخ دیگری در کتب درسی مدارس این کشور ثبت می شود و کشور در مسیری گام می نهد که معلوم نیست کی بتواند به مسیر درست بازگردد. آقای موسوی هر کاری می خواهی بکنی، بکن. اما همین حالا!

شنبه 2 خرداد 1388

اولين نطق مهندس موسوی

دیشب مهندس موسوی اولین نطق انتخاباتی خودش را از رسانه ی به اصطلاح ملی به سمع و نظر مردم رساند. در مجموع به نظر من نطق خوبی بود و تا اندازه ای مرا امیدوار کرد. البته به این امیدوار نشدم که رای می آورد، بلکه امیدوار شدم که اگر رای بیاورد و اگر بگذارند و اگر تصمیم داشته باشد حرف های انتخاباتی اش را عملی کند، اتفاقات خوبی در کشور خواهد افتاد.
به این دلیل در رابطه با رای آوردن مهندس نظر نمی دهم که وضعیت شهرستان ها را نمی دانم و حدس می زنم با پولی که توزیع شده و وعده های داده شده وضع دکتر در شهرستان ها بهتر باشد.
به نظرم بهترین جای صحبتش جایی بود که به بحث امنیت اشاره کرد و عدم اطمینان از آینده و وضعیت اشتغال را از ناامنی های اجتماعی دانست. همین که یک نفر چنین دیدی دارد و جرات ابراز آن را هم دارد خودش خوب است.
متن صحبت ها را می توانید به صورت خلاصه اینجا ببینید.

دوشنبه 7 اردیبهشت 1388

در اينجا کار می کنم

نمایشگاه هم تمام شد و من مثل هر روز به ساختمان جهاد برگشتم.
مدیریت اینجا حالم را به هم می زند. اینکه کسی از پشت درب بسته اتاقش بخواهد دو مجموعه را که هرکدام حداقل سی چهل نفر شاغل دارد ریاست کند. مجموعه ای که آدم ها کسانی را که در اتاق بغلی کار می کنند نمی شناسند. اینکه رئیس بعد از یک سال اسم یکی از افراد شاغل در مجموعه را بپرسد. اینکه بعد از یک سال کار کردن هنوز باید خودم را به بعضی معرفی کنم. اینکه مدیر هیچ ارزش و شخصیتی برای نیروهایش قائل نیست (که به نظر من این را مستقیما از پرداخت های مجموعه می توان فهمید)
و در یک کلام اینکه تنها دلیلم برای ادامه کار علاقه به آنچه باشد که تولید می کنم، همه مسائلی است که از قبول هروزه آنها احساس تهوع می کنم. اینکه ...
باز هم می خواستم بنویسم ولی شاید همین مقدار کافی باشد.
اما هنوز می توانم اینجا کار کنم چون
1. پول هنوز برایم مهم نیست
2. کارم را دوست دارم
3. هنوز عنان زندگی در کفم است