<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>سحر</title>
      <link>http://www.razedel.com/sahar/</link>
      <description></description>
      <language>fa</language>
      <copyright>Copyright 2010</copyright>
      <lastBuildDate>, 13  2010 00:20:57 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/?v=3.2</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>بسته ای از تهران</title>
         <description><![CDATA[<p>پیش از دستور: 4 روز پیش 8 مارس بود و روز جهانی زن. یاد عزیزی به خیر که امروز در هتل معروف تهران مهمان بچه های وزراتخانه است و نمی تواند مثل هر سال برای همسر و دخترانش که به تازگی بیرون آمده اند هدیه بگیرد و به آنها تبریک بگوید.</p>

<p> یک بسته از تهران آدم را زنده می کند. یک بسته از تهران یعنی تو ریشه ای داری در جایی دیگر. یک بسته از تهران یعنی چشمان دیگری در سوی دیگری به انتظارت نشسته اند. یعنی من و تو هنوز ما هستیم. یعنی عشق مادرانه. یعنی دلتنگی های کودکانه. یعنی پایان انتظار. یک بسته از تهران یعنی همه این مزرها قراردادی است. یک بسته از تهران یعنی کمی هوای دودی برای نفس کشیدن.یعنی انرژِی تازه برای ادامه راه. من که با اشتیاق هوا درون بسته را تنفس می کنم. </p>]]></description>
         <link>http://www.razedel.com/sahar/2010/03/post_112.html</link>
         <guid>http://www.razedel.com/sahar/2010/03/post_112.html</guid>
         <category>roozmarre</category>
         <pubDate>, 13  2010 00:20:57 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>نمره ما: 15 از 20</title>
         <description><![CDATA[<p>هفته پیش با استادم و یکی از استاد های دانشکده صنایع که تازه هم جذب شده و بسیار جوانه جلسه ای داشتیم. قرار بود راجع به کار پژوهشی مشترک صحبت کنیم. ابتدای صحبت گفت که من از خودم بگم که از کجا اومدم، چه رشته ای خوندم و رو چه موضوعاتی کار کردم. تا فهمید من از ایران اومدم پرسید "تو این کشور شما چه خبره؟" گفتم "چطور؟" گفت من برای سال دیگه 20 تا متقاضی برای PhD دارم. از این 20 تا 15 تاشون ایرانی هستن. !!!<br />
چیزی نداشتم برای گفتن. با استادم (که آمربکاییه) شروع کردند صحبت راجع به اینکه چرا اینجوریه و چرا اینقدر ایرانی ها عاشق ادامه تحصیل شدن!</p>

<p><em>پی نوشت: سر در دانشکده مهندسی می خواهیم یه تابلو بزنیم "خوش آمدید"</em></p>]]></description>
         <link>http://www.razedel.com/sahar/2010/03/_15_20.html</link>
         <guid>http://www.razedel.com/sahar/2010/03/_15_20.html</guid>
         <category>eteraz</category>
         <pubDate>, 03  2010 21:51:22 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>معنای واقعی</title>
         <description><![CDATA[<p>می نویسم تا روزی یادم نره و عادت کنم.</p>

<p>چند تا چیز هست که تا آدم شخصا شرایطش رو تجربه نکنه معنی واقعیش رو درک نمی کنه. خیلی گنگ گفتم؟ حالا توضیح می دم.</p>

<p>1. زمان: معنای واقعی وقت و زمان رو الان دارم درک می کنم. اینجا و در جامعه ای که من توش قرار گرفتم، زمان معنی داره. به طور مثال اتوبوس ها هم ساعت دارند و شما می تونید جوری از خونه بیرون بیاید که حداقل زمان ممکن رو منتظر بیاستید.<br />
وقتی از یک قرار یا واقعه ای اسم برده میشه و براش زمان معلوم میشه منظور دقیقا همون زمانه. مثلا اگه گفته میشه جلسه ساعت 11، یعنی ساعت 11 نه حدود ساعت 11! یعنی اگه 11:05 بیای دیر اومدی و باید با سرافکندگی وارد بشی و عذر خواهی کنی، فرق هم نمی کنه دانشجو باشی، استاد باشی و .... که البته این موضوع برای من خوشایند و البته کمی هم سخته که کم کم عادت می کنم. </p>

<p>2. اینترنت: تو ایران من و خیلی از هم سن و سال های من عادت کردیم تا اسم سایتی میومد یا خبری رو باید از سایتی می خوندیم اولین چیزی که به ذهنمون می رسید این بود که آیا سایتش ف.ی.ل.ت.ره یا نه (که 90درصد مواقع بود!) و اینکه برای باز کردنش از چه چیزشکنی استفاده کنیم. طوری که اینجا هم بعضی وقت ها که پشت دستگاه می شینم ناخودآگاه تو ذهنم مرور می کنم که این سایتی که می خوام برم توش ف.ی.ل.ت.ره یا نه.<br />
اما نکته دوم در باب اینترنت بحث سرعته. سرعت اینترنت در دانشگاه به غایت بالاست. یعنی شما از تمام امکانات اینترنت مثل دیدن فیلم و گوش دادن موسیقی و خلاصه همه چیزهایی که تو ایران استفاده ازش توهم محسوب میشه می تونی استفاده کنی. ناگفته نماند این باعث شده اینجا هم من هم به رسم سابق روزی یک ساعت اخبار رو (نه به شکل خوندن خبر که به شکل دیدن تلویزیون از روی سایت) پیگیری کنم. اینجاست که شما لذت واقعی استفاده از اینترنت رو درک می کنید.<br />
البته این داستان وجه دیگری هم داره. کلی از کارها فقط با اینترنت راه میوفته. اگر مسیری رو بلد نیستی، آدرس جایی رو میخوای، آخرین حراج های مغازه ها و کلی چیز های دیگه. ایمیلت رو هم که اگه تمام روز جلوت باز نباشه باید حداقل روزی 5 6 بار چک کنی. اینجا اینترنت یک واقعیت پذیرفته شده است و اصولا فرض بر اینه که همه میتونند و باید ازش استفاده کنند.</p>

<p>این نکات برای کسانی که مدتی اینجا زندگی کنند عادی است ولی خوب چه کنم که برای من جدیده تازگی داره شاید هم دلم نمی خواد عادی بشه.</p>]]></description>
         <link>http://www.razedel.com/sahar/2010/02/post_111.html</link>
         <guid>http://www.razedel.com/sahar/2010/02/post_111.html</guid>
         <category>roozmarre</category>
         <pubDate>, 25  2010 19:17:58 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>سوز می آید بدجور</title>
         <description><![CDATA[<p>مادر دلتنگ است، خواهرک بغضش را فرو می خورد تا نشان دهد همه چیز رو به راه است. اما صفحه چروک خورده جی میل حکایت از قطره هایی می کند که بر آن چکیده است. تلاش می کنیم از پس سیم ها و شیشه ها گرما را عبور دهیم، فصل سرما با تگرگ هایش تازیانه می زند. و من اینجا همه چیز را بو می کنم.</p>

<p><a href="http://www.razedel.com/o/2010/02/post_151.html#comments">علی</a> که عازم سفری است که اگر تهران بودم و امکانش بود جایی گوشه ساکش می نشستم، خصوصا که دعوتم هم کرده بود، که این سفر خودش دعوت می خواهد، این یکی را خودم شهود کرده ام. حیف که آخرش گفت هیچ!<br />
<a href="http://www.raavy.ir/weblog/hossein_ghaffari/000304.php">حسین</a> هم که زندگی نامه ای برایم نوشته، کتابی که هرگاه خودم یادم رفت کی ام، گرچه ناقص است، حتما می خوانمش.</p>

<p>اما شمایی که از من یادی می کنید یا نمی کنید بدانید<br />
من اینجا هر شب خواب می بینم که با هم کوه می رویم، صحبت می کنیم، چای می خوریم و... <br />
با عکس هایم اینجا هر چند شب یکبار با شما جهادی می روم، کف می زنیم، کیف می کنیم، آجر ها را بر هم می چینیم<br />
سوار قطار تهران بشاگرد می شوم، ریه ام را از هوای شرجی بندر پر می کنم<br />
گاهی هم  آش نذری خانه مادربزرگ را هم می زنم و یواشکی ازش می چشم.<br />
و من اینجا همه چیز را بو می کنم</p>]]></description>
         <link>http://www.razedel.com/sahar/2010/02/post_110.html</link>
         <guid>http://www.razedel.com/sahar/2010/02/post_110.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>, 20  2010 02:46:06 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>کلید &quot;Hate&quot;</title>
         <description><![CDATA[<p>اگه طراحان فیس بوک و گوگل ریدر میدونِستن ما قراره اینجا بشینیم و اخبار ایران رو بخونیم، برای سلامتی من و شما هم که شده یه کلید "Hate" طراحی می کردند.</p>]]></description>
         <link>http://www.razedel.com/sahar/2010/02/_hate.html</link>
         <guid>http://www.razedel.com/sahar/2010/02/_hate.html</guid>
         <category>B rabt</category>
         <pubDate>, 17  2010 20:25:22 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>برایت دعا می کنم</title>
         <description><![CDATA[<p>برو، دست خدا به همراهت<br />
برایت دعا می کنم تا به سلامت برگردی<br />
با اشک دیده همراهیت می کنم تا بغض مرا فریاد بزنی<br />
از خدا می خواهم تا دلت گرم باشد در لحظه ای دستت را به نشانه پیروزی بالا می بری</p>

<p>بدان که من هم با تو گام بر می دارم، با تو نفس می کشم، <br />
با تو بغض می کنم و با تو اشکم را فرو می خورم. <br />
بدان که فردا مال توست که امروز اراده ات را فریاد می کنی، مال اوست که امروز قلبش از پشت میله ها نگران سلامتی توست<br />
مال ماست که هر کداممان در گوشه ای محبوس است، دل هایمان با هم متحد.</p>

<p>امیدوارم انتظارم زیاد طول نکشد، بازگردیم و با رنج کشیدگان شیرینی پیروزی را دور بگردانیم</p>]]></description>
         <link>http://www.razedel.com/sahar/2010/02/post_109.html</link>
         <guid>http://www.razedel.com/sahar/2010/02/post_109.html</guid>
         <category>deltangi</category>
         <pubDate>, 10  2010 22:23:20 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>اولین نوشته فارسی، یک متن تلخ</title>
         <description><![CDATA[<p>این اولین نوشته فارسی توی سحر از بلاد کفر است. باشد که آخریش هم نباشد، باشد که این قدر هم تلخ نباشد.</p>

<p>انگار همین دیروز بود، یک هفته به رفتن، باز هم جلسات سه تفنگدار که من عاشقشم، اما اینبار به مناسبت ورودی جدید و رفتن<br />
باز هم بحث سیاسی، باز هم تحلیل های فنی غیر فنی، باز هم شام خوشمزه و اینبار طعم تلخ دوری</p>

<p>"زندگی در کنار هم<br />
     در سرزمینی آزاد<br />
         برایتان شادی به همراه بیاورد<br />
            بازگردید و شادیتان را با ما که دوستتان داریم تقسیم کنید."</p>

<p>و امروز خبر دستگیری، حتی باورش هم برایم مشکل است. <br />
اه این ساعت لعنی هم نمی گذرد، زودتر صبح شود تا از تهران خبری بگیرم</p>

<p>دوستانمان را آزاد کنید، آزاد کنید ...</p>]]></description>
         <link>http://www.razedel.com/sahar/2010/02/post_108.html</link>
         <guid>http://www.razedel.com/sahar/2010/02/post_108.html</guid>
         <category>eteraz</category>
         <pubDate>, 07  2010 05:20:43 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>US</title>
         <description><![CDATA[<p>man injam! to US, jaii ke tasavoresh ham baram sakht bood</p>

<p>farsi ham nadarm</p>]]></description>
         <link>http://www.razedel.com/sahar/2010/01/us.html</link>
         <guid>http://www.razedel.com/sahar/2010/01/us.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>, 28  2010 21:51:56 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>شمارش معکوس</title>
         <description><![CDATA[<p>شمارش معکوس شروع شده، البته از چندین روز پیش. و من حتی وقت نکردم این رو بنویسم اینجا.<br />
روز هایی که در ایران هستم به سرعت رو به پایانند. من ماندم آرزوهایی که برای این روز ها داشتم.</p>]]></description>
         <link>http://www.razedel.com/sahar/2009/11/post_107.html</link>
         <guid>http://www.razedel.com/sahar/2009/11/post_107.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>, 22  2009 15:37:49 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>تاهل</title>
         <description><![CDATA[<p> آنگاه<br />
پایان تجرد و آغاز تاهل</p>

<p>و مسیر زندگی که از امروز وارد مرحله جدیدی شده است</p>]]></description>
         <link>http://www.razedel.com/sahar/2009/09/post_106.html</link>
         <guid>http://www.razedel.com/sahar/2009/09/post_106.html</guid>
         <category></category>
         <pubDate>, 21  2009 06:31:46 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>روز قدس</title>
         <description><![CDATA[<p><img alt="IMG_1846.jpg" src="http://www.razedel.com/sahar/pictures/IMG_1846.jpg" width="216" height="400" /></p>

<p>من می آیم تا نشان دهم که هنوز هستم، نفس می کشم و فکرمی کنم<br />
تا نشان دهم برای این خاک ، برای اندیشه ام و برای آزادی که حق انسان هاست ارزش قائلم.<br />
من می آیم.</p>]]></description>
         <link>http://www.razedel.com/sahar/2009/09/post_105.html</link>
         <guid>http://www.razedel.com/sahar/2009/09/post_105.html</guid>
         <category>eteraz</category>
         <pubDate>, 16  2009 08:37:05 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>کاش</title>
         <description><![CDATA[<p>کاش بچه نه ساله همسایه مان، اینترنت بلد نباشد، نداند فیس بوک و توییتر و گوگل چیست، نداند ایلتس چیست،<br />
تا نخندد به نظامی که برای بر پا شدنش خون هزاران نفر بر زمین ریخته و رخت عزا بر تن مادران سرزمین من پوشانده است.</p>]]></description>
         <link>http://www.razedel.com/sahar/2009/08/post_104.html</link>
         <guid>http://www.razedel.com/sahar/2009/08/post_104.html</guid>
         <category>eteraz</category>
         <pubDate>, 09  2009 10:50:16 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>شايد من</title>
         <description><![CDATA[<p>.... ماشه ها را می کشند انگار. هفت، هشت گلوله پشت سر هم صدا می کنند. می خورد به پیشانی ام، به شکمم، به چانه ام، سوراخ سوراخ می شوم. خون می زند بیرون از هر هفت هشت سوراخ خون می آید. تنم ول می شود. سرم می افتد پایین، روی سینه ام می افتد، تنم زمین نمی افتد، طناب تنم را نگه داشته، آن سه نفر ایستاده اند، نه حرکتی می کنند، نه حرفی می زنند، فقط نگاه می کنند، شر شر خون می آید، هر سه می آیند طرف من. مرد چاق چند قدمی می ایستد، دو نفر دیگر می آیند نزدیک تر، یکی چاقویی از جیبش در می آورد، طناب را می برد، طول می کشد تا بریده شود، یا طناب سفت است یا چاقو خوب تیز نیست. چند دقیقه ای مرا می کشند، از پاهایم می گیرند و می کشند، چند متری که می کشند می ایستند، پاهایم را ول می کنند، نفس نفس می زنند، هر دو دستشان خونی شده، خسته شده اند، من که خیلی سنگین نبودم ....<br />
انصافا من هم خیلی راحت مردم. حتی جان هم ندادم، یکهو مردم و خلاص. هشت تا گلوله خوردم، ولی اصلا نفهمیدم. هیچ جایم هم درد نگرفت. شاید هم تا درد آمد رفتم من....<br />
... خیلی وقت می شد که سیگار نکشیده بودم. بدجوری هوس سیگار کردم. نمی دانشتم مرده ها هم هوس سیگار می کنند. کاش یک نخ هم به من می دادند. حیف نون....<br />
نه کفنم کردند و نه غسل دادند. مثل سگ کشتند و چال کردند. شاید اصلا آداب کفن و دفن هم نمی دانستند. نباید هم می دانستند...</p>

<p><em> به نقل از کتاب "مردی که گورش گم شد"، نوشته حافظ خیاوی</em></p>]]></description>
         <link>http://www.razedel.com/sahar/2009/08/post_103.html</link>
         <guid>http://www.razedel.com/sahar/2009/08/post_103.html</guid>
         <category>eteraz</category>
         <pubDate>, 05  2009 16:29:59 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>چند سال پيش</title>
         <description><![CDATA[<p><em>بین 6 ژوئن و 23 ژوئن/ 16 خرداد و 2 تیر شاه به تدارک علنی و تهدیدآمیزش علیه مشروطه خواهان ادامه داد. سرباز و اسلحه و مهمات در باغ شاه گرد آورد. با اشغال تلگرافخانه ها ارتباط مجلس را با ایلات قطع کرد، سمت های دولتی مشروطه خواهان را به عناصر مرتجع بدنام داد، عده زیادی را به زندان فرستاد، در پایتخت حکومت نظامی اعلام کرد و ریاست آن را به کلنل لیاخوف روس سپرد. سپس قزاق ها را با اتمام حجتی به مجلس فرستاد، بست نشستگان در مسجدی را تهدید کرد که چنانچه خارج نشوند مسجد را به توپ می بندد. خواستار تبعید روزنامه نگاران و خطیبان مشروطه خواه شد و سرانجام در 22 ژوئن با قبول حکمیت هیئاتی مرکب از دولتیون و ملیون در مورد اختلافات فیمابین، مجلس و مردم را فریب داد. </em></p>

<p>اختناق ایران، نوشته مورگان شوستر، پیش درآمد</p>]]></description>
         <link>http://www.razedel.com/sahar/2009/08/post_102.html</link>
         <guid>http://www.razedel.com/sahar/2009/08/post_102.html</guid>
         <category>eteraz</category>
         <pubDate>, 02  2009 11:45:41 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>يادآوری مي کنم</title>
         <description><![CDATA[<p>آقای عزیز<br />
1. اصلا بحث بر سر انتخاب معاون اول نیست. شما مگه رئیس جمهوری که معاون اول انتخاب کنی؟ خیال کردی یادمان می رود رئیس جمهور نیستی؟ اسم این را می گذارند فرار به جلو!<br />
2. با سیاه بازی و جنگ زرگری نمی شود آبروی رفته را باز گرداند. هنوز نمی دانید صداقت با مردم بهترین راه بازگرداندن آبروست؟<br />
جهت یادآوری : خیلی نامه ها را می شود محرمانه به دفتر مربوطه فرستاد. لزومی ندارد رسانه ای شود. آن هم برای شخصی که آنهمه مورد تایید شماست.<br />
3. خون بیگناهان با هیاهو، جنجال، زدن نامه سرگشاده، تظاهرات صوری، تهدید و این قبیل کارها پاک نمی شود. گذشت زمان چهره شما و لباس مادران آنها را سفید نخواهد کرد. خون کسانی که سالم و بدون جرم وارد اوین شدند و امروز جنازه آنها تحویل خانواده آنها می شود، دامنتان را  خواهد گرفت. خیلی زود.<br />
-------<br />
پی نوشت: ابتلائات زمانه چه زود چهره واقعی افراد را آشکار می کند!</p>]]></description>
         <link>http://www.razedel.com/sahar/2009/07/post_101.html</link>
         <guid>http://www.razedel.com/sahar/2009/07/post_101.html</guid>
         <category>eteraz</category>
         <pubDate>, 25  2009 10:19:46 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
