خسوف
*
بر ساحلِ شكافته، پهلو گرفته بود
ماهي كه از ادامه ي شب، رو گرفته بود
آرامشي عجيب در اندام سرو بود
گويا تنش به زخم تبر، خو گرفته بود
دستي به دستگيره ي دروازه بهشت
دستي دگر بر آتشِ پهلو گرفته بود
برخاست تا رسد به بهاري كه رفته بود
آهوي عشق، بوي پرستو گرفته بود
آن شب چگونه مرگ به بانو جواز داد؟
او كه هميشه اذن ز بانو گرفته بود
از كوچههاي شهر صدايي نشد بلند
نعش مدينه در تبِ شب، بو گرفته بود
پشت زمين شكست، خدا گريهاش گرفت
وقتي علي دو دست به زانو گرفته بود
**
شعر از اميد مهدي نژاد
***
دعا کنيد که باران ببارد؛ و باران که مي بارد، دعا کنيد.
نظرات
دعا کنید که باران ببارد؛ و باران که می بارد، دعا کنید.
خيلي جمله ي زيبايي بود
ارسال توسط: احسان | جمعه، 9 تیر 1385، 10:24 بعدازظهر
دلم برای چند قطره بارون تنگ شده. که بیفته روی صورتم و مجبورم کنه بالا رو نگاه کنم ...
ارسال توسط: محمد امين | پنجشنبه، 8 تیر 1385، 11:37 بعدازظهر