روايت بي راوي
خدا اون بالاس و هيشكي از اون بالاتر نيست؛
كريمِ خطابخشِ پوزش پذير...
*
براي مخاطب خاصي كه اين جا را ميخواند:
كتاب درسي مهم و مقدس است. نويسنده ي كتاب درسي بايد حواسش به هفتصد جاي مختلف باشد. به هفتصد زاويهي ديد، به هفتصد سليقه ي مختلف، به هفتصد نوع دانش آموز، به هفتصد شهر و روستا و بخش و منطقه و آبادي، به هفتصد جور مدرسهي خاص، به هفتصد جور معلم خاص، و ...
كتاب درسي مقدس است و معلم پاسدار اين قداست است، هر چند كه نويسندهي كتاب از اين قداست چيز زيادي نداند.
اگر انتقادي هست، به كتاب نيست، كه به حواس نويسنده است.
نويسنده بايد حواسش جمعِ جمعِ جمع باشد.
*
و چرا در قفس هيچ كسي آهو نيست؟
*
مجيد جان! دلبندم! تو را به جانِ حميد، مُردم از روايتِ بي راوي؛ از چهارم شخص مجهول؛ از اين همه سيدِ بي حاجي. دستم را بگير...
نظرات
سيدِ بي حاجي. دستم را بگير...
ارسال توسط: sed | پنجشنبه، 13 مهر 1385، 0:41 بعدازظهر
بالاخره بعد از شهريور قسمت شد براي اولين بار اومدم اينترنت.
دلم تنگ شده بود براي وقت تلف كردن!
يا علي
ارسال توسط: محمد امين | چهارشنبه، 12 مهر 1385، 8:17 صبح
سلام برادر. ما که فعلا کتاب درسی نمی نویسیم. پس به ما دخلی نداره. این از این. در مورد آهو هم خیلی بی مزه بود. خب معلومه دیگه. برای اینکه آهو تو قفس دلش می گیره می میره. اما در مورد بخش دل و دلبندی و این ها: حمید کیه؟ داداشمو میگی؟ به خدا من هم مردم! اینقدر دلم برای راوی تنگ شده که نگو. باور کن دارم به این پسر فشار می آورم. سعی ام این است که تا آخر هفته تمام شود. شما دعا کن. چهارم شخص مجهول هم قول بده که بهم یاد بدی. شما باید دست مارو بگیری برادر! یه دستی هم روی سرمون بکشی قبوله! مخلصیم. پیش ما بیا! خودافس
ارسال توسط: مجید عزیزی | چهارشنبه، 12 مهر 1385، 0:11 صبح
زیبا و با کنایه مینویسید .... نمیدانم اینجا همان جای نوشته هایی با عنوان " صمد " است . ؟ حاجی یا سید دو شخصند در یک وبلاگ . یا دو حالتند برای یک وبلاگ ؟
ارسال توسط: ایروانی | دوشنبه، 10 مهر 1385، 8:46 صبح
آقا من خداييش از اين نوع نگارش كم آوردم
ارسال توسط: كاظم | یکشنبه، 9 مهر 1385، 8:55 بعدازظهر