« روايت بي راوي | صفحه اصلي | شب عمليات »

كريم


خدا اون بالاس و هيشكي از اون بالاتر نيست؛

*
قسم به عصر كه پيوسته پوي، آواره است
كه بر بساطِ زمين آدمي زيانكاره است

جز آن قبيله كه پيوسته ي تولايند
نخفته اند و ميان بسته اند و با مايند

*
از ذوق دوباره نوشتن كوچولوي تنهاي قديمي و نوشته‌هاي قديمي‌اش (و البته اندكي با او بودن) توصيه مي كنم از دست ندهيد: «درخت، دافعه دارد كه سيب مي افتد / وگر نه هيچ سقوطي نشان جاذبه نيست.» +


*
من دلم براي دوچرخه سواري در شب نيمه‌ي ماه رمضان و تماشاي قرص كامل ماه در آسمان كوير و مراسمِ نمازخانه‌ي سايت دانشگاه و نيمكت روبروي زهره و شوخي ماندگار حسن حيدري تنگ شده است.
كسي محمدرضاي مرا نديده است؟ هادي و اصغر را چطور؟

*
قسم، به فجر قسم، صبح پشت دروازه است...


بازتاب

آدرس بازتاب هاي دريافتي اين نوشته:
http://www.razedel.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/58.

نظرات

باز هم از این پست های خصوصی نوشتی ؟

قسم، به فجر قسم، صبح پشت دروازه است...

خوبه. روي همين كار كنيم.

بريم يزد؟

اليس قريب...

دلمون براتون تنگ شده

من امروز محمد رضاي تو را ديدم....

ارسال نظر

ول واژه‌ها:

دين به دنيا فروشان، «خر»ند.يوسف بفروشند تا چه خرند؟