« شب عمليات | صفحه اصلي | راوي »

محسن

.:::پيش‌نوشت:::.

كلاً معتقد به «توليد از خود» هستم و لذا كپي زدن وبلاگ هاي ديگر را نمي‌پسندم، هيچ وقت هم نمي‌پسنديده‌ام؛ مگر ضرورتي پيش آيد.

*
كورش علياني بزرگ و بزرگوار، با اين تك نگاري‌اش پرتم كرد به عوالم جواني. همان دوره‌ي دوچرخه‌سواري در ...
همه‌را يك‌جا كپي مي‌زنم، گويي كه خودم نوشته باشمش. مي‌بخشدم حتماً.

*
هميشه مسكين از كَرَمِ مُنعم چيزي بيش‌تر مي‌خواهد!
اين نوشته‌ي كورش را (كه انگار خودم نوشته باشمش) تقديم مي‌كنم به محسن گرامي و بچه‌هاي با صفاي دانشگاهمان، پيرمردهاي نمازخانه، كه دو شب پيش از اين اشكمان را درآوردند از بس كه باصفايند.
دعايشان كنيد.


.:::نوشت:::.

كنار ديوار مسجد نشسته بود، يك كيسه نايلون دستش بود، توش نيم كيلو زردآلو. شسته بود و داشت مي‌خورد. هسته‌هاش را هم مي‌ريخت دم پاش. جوان بود. ريزه بود اما قشنگ هم بود. از اين عاطل‌ها نبود به گمانم. گفتم اين الان نيم كيلو زردآلو را مي‌خورد ثقل مي‌كند؛ سرديش مي‌كند. برگشتم ميدان. توي آن همه غرفه، يكي هست كه عسل و خرما مي‌فروشد. خيلي باش خوش ام. رفتم نگاه كردم به چپ، ديدم خرماهاي زاهدي را ريخته توي شيشه. نگاه كردم به راست، ديدم جعبه جعبه خرماي بم روي هم. پرسيدمش «خرماي ديگه نداري؟ هم‌اين؟»
با دست اين سمت را نشان داد گفت «اين خرماي زاهدي.» آن سمت را نشان داد گفت «اين رطب بم.» بعد دستش را گذاشت روي پيش‌خوان، بين خودم و خودش، گفت «اين هم خرماي دشتستان. چيز ديگه مي‌خواي؟»
ديدم هم‌اين كه پيش روم بود را نديده‌ام. گفتم هم‌اين را مي‌خواهم. هم‌اين را بكش براي من.
برگشتم ديدم پسرك نيست. هسته‌ها هست و كيسه‌ي خالي هست، اما خورنده نيست. كار هم‌اين جورها است. هر كه خورد مي‌رود. براي چه بماند؟ ردش را گرفتم. ديدم آن جلو دارد شـُل شـُل راه مي‌رود. زردآلو كارش را ساخته بود. تند كردم. رسيدم به‌ش. گفتم «تو زردآلو مي‌خوردي؟»
گفت «بله.»
مثل آن رفيقم كه خيلي دوستش داشتم، چشم‌هاش پر نگراني شد. آي كيف دارد نگاه كردن توي چشم نگران، اگر بداني كه نگرانيش الكي است. سير نگاهش كردم. خرما را گرفتم جلوش، گفتم «زردآلو مي‌خوري، سرديت مي‌كند. بخور.»
خرماي دشتستان ديده‌اي؟ همه‌اش به هم چسبيده. يكي را كند و گفت «دست شما درد نكند.»
باز گفتمش «بخور. بيش‌تر بخور.»
يكي ديگر برداشت. گفتم «من اصلا برگشتم خرما خريدم براي تو. نترس. گوشه‌اش را بشكن بخور.»هفت هشت تا از گوشه‌اش شكست و خورد. او مي‌خورد، من كيف مي‌كردم. كيف هم دارد تماشاي خوردن مردم.


.:::پي‌نوشت:::.

رواي! بخوان كه رستمِ افسانه مي‌رسد...


بازتاب

آدرس بازتاب هاي دريافتي اين نوشته:
http://www.razedel.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/66.

نظرات

همه از طعام لذت برند و او از اطعام...

منم از همونجا خوندم لذت بردم

نمی دانم کوروش کیست.ولی به دل نشست.

سلام،
دارم جهادی رو می سپارم و میام. بچه ها احتیاج به دلگرمی دارن. هرچی که فکر می کنی کمکشون می کنه بهم بگو.
یا علی

بعضی ها با صفایند .... صفا همه وجودشان را گرفته ....

به نامش و به یاریش
میدونم بد موقعی واسه قصه شنیدنه ولی من میخوام یه قصه براتون بگم
یکی بود یکی نبود،غیر خدا هیش کی نبود یه جهادی بود خوش قد و بالا آدماش محکم و قرص. فصل فصل جشن بود چون جهادی تازه تموم شده بود و همه داشتن کوله بار خاطرات شاد و غمگین خودشون رو جمع میکردن که ببرن و به انبوه خاطرات قبلی اضافه کنن واسه یه عمر! این وسط تو گرماگرم جشن شروع کردن از آینده گفتن و هم قسم شدن که برای جهادی های بعدی محکم تر و قرص تر بیان و از شهریور ماه چراغ مجمعی رو که جهادی رو برگزار میکرد روشن کنند. ولی وقتی برگشتن انگار اوضاع عوض شده باشه هر کی رفت سی خودش. کم کم شهریور هم رسید ولی خبری از کسی نشد البته دلیلش دوری و زمونه و ... یه عده این جوونا رو طوری نگاه میکردن که انگار دارن غریبه میبینن...و

امسال کار زیاد داریم ولی گویا تجربه مکرر هر سال داره تکرار میشه، متاسفم که من دارم این حرفا رو میزنم دلم می خواست که یه دوست جوون تر آستین بالا بزنه

كوروش عزيز خيلي پركار شده. خبريه؟

كجاي داستان مال كورش خان بود؟

ارسال نظر

ول واژه‌ها:

پراكندگي جزء ذاتي نمونه هاي آماري است.