آخرين ققنوس
- همه ي اين ناگهان را براي برادري نوشتم كه اگر چه كمي كوچك تر است، اما حقاً بزرگي هاي زيادي در وجودش نهفته دارد -
عزيزم!
سيد و حاجي يك بازي است براي همين. همين كه دلت اگر لرزيد، پايت نلغزد. حقاً شمس الدين محمد براي تو گفته است كه: معاش چنان كن كه گر بلغزد پاي / فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد.
سيد و حاجي حايلي مي شود بين وجود واقعي انسان و وجود تكليفي اش. تو در لحظه اي دوست ميداري كسي را بيواسطه و بينهايت دوست بداري –و حق هم داري – اما آن چه مانع از اين ابراز صميميت ميشود (اسمش را بگذار تقوا يا هر چيز ديگر) همان نگاه تكليفي است كه بايد داشته باشي. تو در هر لحظه سيدي هستي كه يك حاجي مدام مراقب اعمالت است و اگر خوب بنگري تو هم براي سيدي ديگر نقش حاجي را بازي مي كني. لذا روا نيست كه بيپرده و بيپيرايه از سيدِ زيردست و حاجيِ بالادست، وجود واقعي خود را همان گونه كه هستي بنماياني.
عزيزم!
تو را به رياكاري توصيه نميكنم. اما حواست به گفتارت باشد. چرا كه گفتار به پندار تبديل مي شود، و پندار به كردار و كردار به عادت و عادت به شخصيت.
مبادا چيزي بگويي كه آن چنان هم قطعي و يقيني و دائمي نباشد؛ دَم در كش ار نه باد صبا را خبر شود!
غمخوار به جز درد و وفادار به جز درد / جز درد ندانست كه اين مرد چه مردي است
عزيزم!
همهي نوشته هاي دو ماه اخيرت را سر صبر خواندم و لذت بردم. از اين همه، مهرداد اوستا را درياب كه خوش ميچكامد:
با من بگو تا كيستي؟ مهري؟ بگو، ماهي؟ بگو! / خوابي؟ خيالي؟ چيستي؟ اشكي بگو، آهي بگو!
راندم چو از مهرت سخن، گفتي: بسوز و دم مزن / ديگر بگو از جان من، جانا چه ميخواهي؟ بگو!
گيرم نميگيري دگر، ز آشفتهي عشقت خبر / بر حال من گاهي نگر، با من سخن گاهي بگو
اي گل پي هر خس مرو، در خلوت هر كس مرو / گويي كه: دانم، پس مرو، گر آگه از راهي؟ بگو!
غمخوار دل، اي مه نيي، از درد من، آگه نيي / ولله نيي، بالله نيي، از دردم آگاهي؟ بگو!
زين بيش آزارم مكن، پيش همه خوارم مكن / خوارم مكن، زارم مكن، گر آن كه بدخواهي بگو!
من عاشق تنهايي ام، سرگشته اي شيدايي ام / ديوانهي رسوايي ام، تو هر چه ميخواهي بگو!
به خدا ميسپارمت كه او بهترينِ نگاهداران است.
نظرات
دیگه فکر کنم یه من فقط کامنت نذاشتم! پسر عمو! یه کم وقت لازمه تا ققنوس بفهمه دنیا چه خبره. نمی گم من خیلی می فهمم، ولی ققنوس اصولا تو کفه!!
یا علی.
ارسال توسط: سید مسعود | سه شنبه، 17 بهمن 1385، 11:40 صبح
نه آدم نه سليمان و نه لقمان، كه موسي است غلامش
به نظرت اين مشكل نداره؟
ارسال توسط: ناشناس! | دوشنبه، 16 بهمن 1385، 1:36 بعدازظهر
من به نمایندگی از ((همه))، از اینکه دارید اثرات عدم تعلیق رو دریافت می کنید معذرت می خوام!
در ضمن دارم یه کلماتی برای انتقال حسم پیدا می کنم!
ممنون.
((د.د))
ارسال توسط: ققنوس | شنبه، 14 بهمن 1385، 9:04 بعدازظهر
سيد جان اثرات عدم تعليق رو داري دريافت مي كني ديگه. كاش مشورت مي كردي. ممنون كه رديف بود!
يا علي
ارسال توسط: محمد امين | شنبه، 14 بهمن 1385، 7:42 صبح
منظورم همونيه كه بهش ميگن: ققنوس سوخته يا نسوخته يا خوش آواز يا خوش آوا يا نواي ققنوس يا هر چيز ديگري!
(آخه با هر پست عنوان هم عوض ميشه!/ ثبات شخصيته ديگه/ انساني جماعت بهتر از اين نميشه)
مطلبتون خيلي برام قشنگ بود و تأثير گذار. . .
ارسال توسط: س.م.مهاجر | جمعه، 13 بهمن 1385، 9:19 بعدازظهر
منظورم همونيه كه بهش مي گن: ققنوس نسوخته يا سوخته يا خوش آواز يا خوش آوا يا نواي ققنوس يا هر چيز ديگه اي!
(آخه با هر پست جديد عنوان هم عوض ميشه/ ثبات شخصيته ديگه!/ انساني جماعت بهتر از اين نميشه)
ارسال توسط: س.م.مهاجر | جمعه، 13 بهمن 1385، 9:16 بعدازظهر
نمي دونم ققنوس بيكار از روي شما تقليد كرده اين شعر خوش چكاميده ي مهرداد اوستا را ولي هر چه هست بهش نمي خوره از اين حرفا بلد باشه!
يعني نمي تونه بلد باشه!
ارسال توسط: س.م.مهاجر | جمعه، 13 بهمن 1385، 9:09 بعدازظهر
نمي دونم ققنوس بيكار از روي شما تقليد كرده اين شعر خوش چكاميده ي مهرداد اوستا را ولي هر چه هست بهش نمي خوره از اين حرفا بلد باشه!
ارسال توسط: س.م.مهاجر | جمعه، 13 بهمن 1385، 9:09 بعدازظهر
فكر ميكردم ميدوني كه بيشتر از حد ظرفيتم مشكل دارم!
سفارشات جديد پذيرفته نميشود.
خودت قضيهاي كه با اين متن يهوجودآوردي رو حل كن.
يا علي
ارسال توسط: محمد امين | جمعه، 13 بهمن 1385، 10:02 صبح
حدودا 24 ساعته که دنبال کلماتی می گردم تا به وسیله شون بتونم حسم رو منتقل کنم! اما پیدا نشد!....
ارسال توسط: ققنوس | پنجشنبه، 12 بهمن 1385، 8:36 بعدازظهر
اينجا هيچ كس هيچي نمي فهمه...
ارسال توسط: كاظم | پنجشنبه، 12 بهمن 1385، 3:17 بعدازظهر
متن قشنگی بود ... البته برای عبرت گیران.
وبلاگ خوبی است.موفق باشید
ارسال توسط: علی | پنجشنبه، 12 بهمن 1385، 9:36 صبح
كلان كه نفهميئم چي گفتي!
ولي عنوان رو خداييش اصلاً نگرفتم....
ارسال توسط: رضا | چهارشنبه، 11 بهمن 1385، 1:46 صبح