اما حبيب جوهرش امن يجيب بود ...
حبيب من؛
سلام؛
مثل اين مي ماند كه آدم يك آشناي قديمي را، يك دوست گمشده را، يك برادر از ياد رفته
را، ناگهان در ايستگاه مترو پيدا كند. آن وقت شايد بنشينند و ساعتها از گذشتههاي
دور و حس و حال اين روزها حرف بزنند. از همهي زمانهايي كه بيهم سپري كردهاند و
لحظههايي كه به ياد هم افتادهاند.
ساعتها بنشينند و بيآن كه عبور قطارهاي مكرر مترو، به شتابشان وا دارد، از
همصحبتيِ هم لذت ببرند.
حبيب من؛
آدم در گذرِ تند لحظههاي زندگي، گاهي بايد ترمزدستي را بكشد و توقف كند؛ و انديشه
كند به مسيري كه ميپيمايد و راهي كه آمدهاست. اين لحظات از سرنوشتسازترين لحظات
عمر آدمي است. لحظاتي كه ترمزدستي را ميكشد و فكر ميكند.
حبيب من؛
آدم در سير كمالاتش، وقتي به اندازهي كافي در جهتِ مبدأِ خلقت سرعت و شتاب گرفت،
خود را به واديِ خطر ميبرد و لبهي صخرهي تعالي، پرشي بلند انجام مي دهد. نامِ
اين پرش را شهادت گذاشتهاند.
من و تو در روزگاري زندگي ميكنيم كه هوا به شدت مه آلود است و لبهي صخرهي تعالي
قابل تشخيص و تميز نيست. لذا براي موفق شدن در پرش لازم است همواره آمادهي آن
باشيم. با حداكثر سرعت و شتاب به سمتِ خداوند حركت كنيم و در هر لحظه به خود
يادآوري كنيم كه لحظهي پرش شايد هماكنون فرا برسد.
حبيب من؛
خواستن توانستن است و موفقيت ها همواره از آرزوها شروع ميشوند:
شهادتت مبارك حبيب!
دوستدارِ
تو
سيدِ ولشدگان
نظرات
توقف کردم و در نوشته ات اندیشیدم. الان هم دارم حرکت می کنم که بروم.
یا علی
ارسال توسط: علی آقا مربی | چهارشنبه، 2 خرداد 1386، 0:24 صبح
سلام سيد حبيب. به حاجي ول شدگان بگو هم لينك سيد ول شدگان و هم لينك حاجي ول شدگان رو گذاشتم توي دل شدگان. البته آدرس حبيب سيد ول شدگان رو نداشتم و البته نمي دونم ول شده است يا دل شده كه لينكش بايد توي دل شدگان بخورد يا دل شدگان. در هر صورت اگر ديديش هم از طرف من به حبيب سيد ول شدگان شهادتش رو تبريك بگو ...
ارسال توسط: علي | شنبه، 8 اردیبهشت 1386، 6:51 بعدازظهر
امیدوارم به آنچه که می خواهم برسم و سعی خودم میکنم که تو این هوای مه آلود بتونم جلوی خودم رو ببینم و به مسیرم ادامه بدم تا جایی که بتونم بپرم
ارسال توسط: حبیب | چهارشنبه، 5 اردیبهشت 1386، 11:00 بعدازظهر
ما رو هم با این حبیبتون آشنا کن. حدافل یه کم بیشتر ازش تعریف کن.
من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب
مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم
البته دوستان ببخشند که سریع با حبیب صمیمی شدم!!!
ارسال توسط: امیرحسین | چهارشنبه، 5 اردیبهشت 1386، 3:21 بعدازظهر
چه باحال نوشتي...
ارسال توسط: رضا | چهارشنبه، 5 اردیبهشت 1386، 2:24 صبح