« ترميدور | صفحه اصلي | وصال »

رسم عاشقي


*
*
*

آتشي در سينه دارم جاوداني
عمر من مرگيست نامش زندگاني

رحمتي كن كز غمت جان مي‌سپارم
بيش از اينم طاقت هجران ندارم

كي نهي بر سرم پاي اي پري از وفاداري
شد تمام اشك من بس در غمت كرده‌ام زاري

نوگلي زيبا بود حسن و جواني
عطر آن گل رحمت است و مهرباني

ناپسنديده بود دل شكستن
رشته‌ي الفت و ياري گسستن

كي كني اي پري ترك ستمگري؟
مي‌فكني نظري آخر به چشم ژاله بارم؟

گرچه ناز دلبران دل تازه دارد
ناز هم بر دل من اندازه دارد

حيف گر ترّحمي نمي‌كني بر حال زارم
جز دمي كه بگذرد از چاره كارم

دانمت كه بر سرم گذر كني به رحمت اما
آن زمان كه بر كشد گياه غم سر از مزارم

*
*
*

بازتاب

آدرس بازتاب هاي دريافتي اين نوشته:
http://www.razedel.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/239.

نظرات

از نظر وزن و قافيه كه تعطيله !!! كار خودته ؟ ولي از دل كه برآيد بر دل نشيند !!! البته شايد !!! يا عليش

ارسال نظر

ول واژه‌ها:

قسم، به فجر قسم، صبح پشت دروازه است