« ايمان به غيب | صفحه اصلي | رسم عاشقي »

ترميدور


1.
يكي بود يكي نبود، در كشوري پادشاهي ظالم حكمراني مي‌كرد. روزي پادشاه تشخيص داد كه بهتر است قدري وضع زندگي مردم را به‌تر كند و از اين رو كمي فضاي باز سياسي ايجاد نمود و قدري هم وضع اقتصادي مردم را بهبود بخشيد. مدتي به همين منوال گذشت اما جرياني كم‌كم در حال شكل‌گيري بود. مردم كه در اثر اين فضاي باز چشم و گوششان باز شده بود فهميدند كه در حوزه هاي ديگري هم حقوقي داشته‌اند كه از ايشان دريغ شده. و با آزادي هايي كه اكنون دارند مي‌توانند آن حقوق را هم اعاده كنند. اين تفكر كم‌كم گسترش يافت و منجر به يكي از بزرگترين انقلابهاي تاريخ بشر شد. شعارهايي كه اساس انقلاب بر آن شكل گرفت برابري، تساهل، برادري، آزادي، تكثر، نسبيت و دموكراسي بود.

تئوريسينهاي انقلاب معتقد بودند كه علت اصلي استبداد موجود اين است كه يك عده خود را بر حق و ديگران را بدون حق مي‌دانند. آنها در پاسخ گفتند كه حقيقت مانند آينه‌اي بوده كه بر زمين افتاده و شكسته است. هر انساني يك قسمت از اين آينه را برداشته و حقيقت را به گونه‌اي دريافته است. پس بنابراين نمي‌توان برداشت هيچ‌كس را از حقيقت غلط فرض كرد چون ممكن است اتفاقاً آن برداشت درست باشد و ما هم معياري براي سنجيدن آن نداريم. بنابراين حكومت را بايد اكثريت رقم بزنند چون آن برداشتي از حقيقت است كه حداقل بيشترين طرفدار را دارد. كار آنها باعث شد كه ملاك مشروعيت از حقيقت به اكثريت تغيير كند. انقلاب باشكوهي بود و همان انقلاب باعث شد كه آن كشور را مهد دموكراسي بدانند. اما اين فقط ابتداي ماجرا بود.

در ابتداي امر محافظه كاران انقلابي بر سر كار آمدند كه كه از نظر انقلابيون تندرو به اندازه‌ي كافي انقلابي نبودند و به شعارها عميقاً اعتقاد نداشتند به همين دليل بعد از آنان انقلابيون ميانه‌رو و سپس خود انقلابيون تند‌رو طي چندين سال بر سر كار آمدند. اما در اين فرآيند اتفاق بسيار عجيبي افتاد، در طول اين چند سال تئوريسين‌هاي انقلاب كه با تغيير شرايط از محافظه‌كاران تا تندرو‌ها پيش آمده بودن به نظريات جديدي رسيدند. نظرياتي كه تندرو‌ها آنها را مبناي عمل خود قرار دادند. اين بار حرف تئوريسنها با حرفهاي قبليشان بسيار متفاوت بود و شايد در مقابل آن قرار داشت.

آنها گفتند ارزشهايي مثل آزادي، دموكراسي و ... اكنون خود به عنوان ارزشهاي قطعي و هميشه درست در آمده‌اند و ديگر امكان ندارد كه بشر بيشتر از اين ترقّي كند و كمالِ غائيِ انسان همين است و امروز وظيفه‌ي ماست كه اين ارزشها را در همه ايجاد كنيم و در اين راه حتي توسل به زور هم مجاز است. اين نگاه كه بر اساس قطعيت، يكسان‌سازي و اجبار در مقابل تكثر، تساهل و نسبيت اوايل انقلاب بود مبناي مشروعيت را به قدرت در مقابل دموكراسي داد.

انقلابيون كه بر اثر مواهب انقلاب اكنون داراي قدرت و نفوذ بالايي بودند عصر اختناق و وحشتي را بوجود آوردند كه حتي در زمان ديكتاتوري پادشاه هم كسي نديده بود، عصر اعدام و ترور. جالب است بدانيد كه گيوتين در همين دوره توسط شخصي به نام گيوتين اختراع شد. انقلابيوني كه در ابتدا هر برداشتي و قرائتي از حقيقت را مشروع مي دانستند امروز هر كسي را با كوچكترين بهانه به عنوان معاند از دم تيغ مي‌گذراندند. مردم بيچاره هم كه قرباني اصلي ماجرا بودند ديگر كارد به استخوانشان رسيده بود و فهميده بودند كه دموكراسي فقط ابزاري بود براي كسب قدرت يك گروه جديد. مردم اكنون در وضعيتي بودند كه هر چيز ديگري غير از اين حكومت را مي‌پذيرفتند. اين مقدمات منجر به وقوع دوره‌ي جديدي شد. دوراني كه معروف شد به «ترميدور»، دوراني كه وضعيت دقيقا به حالت قبلي برگشت و يك ژنرال ارتش به نام ناپلئون بناپارت حكومت را به شكل ديكتاتوري به دست گرفت و كليه‌ي انقلابيون و از جمله خود شخص گيوتين را با گيوتين اعدام كرد و مردم هم آن حكومت را به راحتي پذيرفتند! قصه‌ي ما به سر رسيد كلاغه به خونش نرسيد...*

نتايج اخلاقي:

- با درست يا غلط بودن نظر تئوريسينهاي اول انقلاب در مورد نسبيت همه چيز(كه غلط است!) كاري ندارم ولي آنها بالاخره نظر خودشان را زير پا گذاشتند و اين غلط بود چون اگر مدعي دموكراسي بودند بايد نظر مردم را مبنا قرار مي‌دادند نه اينكه نظر خودشان را به مردم تحميل كنند، چيزي كه آنها نمي‌فهميدند!
- در كل به اين مساله به سه شكل مي‌توان نگاه كرد:
1.نگاه خوش‌بينانه: اين انقلابيون قلباً به آنچه مي‌گفتند اعتقاد داشتند و خودشان افراد بدي نبودند بلكه روشي كه به نظرشان رسيد مبني بر قطعيت و اجبار غلط بود و منجر به اين وضع شد.
2.نگاه بدبينانه: اين انقلابيون در ابتداي امر شعارها را باور داشتند ولي با گذشت زمان وقتي مزه‌ي قدرت را چشيدند عوض شدند و شعارهاي بعدي را فقط براي حفظ قدرت خود ساختند.
3.نگاه خيلي بدبينانه: آنها از ابتدا هم براي كسب قدرت حركت را شروع كرده بودند و تمام شعارها و حركتها بازي بود.
- اگر من آن موقع آنجا بودم و البته افراد انقلابي هم از نوع حالت خوش‌بينانه يعني گروه اول بودند توصيه‌اي كه براي خروج از آن بن‌بست به آنها مي‌كردم اين بود: «تو خود حجاب خودي حافظ از ميان برخيز». ولي اگر از گروه دوم يا سوم بودند، خوب آن وضع ديگر قابل اصلاح نبود.

*. برداشت آزاد از كتاب «كالبدشكافي چهار انقلاب» اثر «كرين برينتون»


2.
يك بار در جلسه‌ي مجمع قبل از عيد گفتم باز هم مي‌گويم و اعتقاد هم دارم كه «در جهادي، مجمع هدف ما نيست، بلكه صرفاً يك وسيله است، براي هدف كه جهادي مي‌باشد و عقل حكم ميكند كه ابزار بر هدف پيشي نگيرد». اين حرفي بود كه آن موقع برخورد بدي با آن شد چون نگاه‌ها سياسي بود. اكنون هم كه فضاي سياسي كمرنگ شده مي‌گويم كه عزيزان بياييد قدري در اين مورد فكر كنيد تا جلوي خيلي از اشتباهات گرفته شود. (البته در مورد خود سياسي بازي هم سخن بسيار است كه شان خود را اجل از طرح اين مسائل مي‌دانم)

اگر نگاهمان را اصلاح كنيم و بيش از حد يك ابزار به آن اهميت ندهيم خيلي از بحثهاي بيهوده كه خيلي از بچه‌ها و مخصوصا دوره‌هاي جديد را زده مي‌كند ديگر در مجمع مطرح نمي‌شود و به جاي تشكيل مجمع با چهار و پنج نفر مي‌توانيم مثل گذشته با تعداد بالا مجمع را برگزار كنيم چيزي كه قطعا جهادي بهتري از آن در خواهد آمد.

اينها را به عنوان كسي كه ساليان زيادي در هميج جلسات حضور داشته‌ام مي‌گويم. نه به عنوان كسي كه املا ننوشته و از املا ديگران غلط گيري مي‌كند. گفتم هرچند اساسا با اين ساختار مشكل دارم، ولي از باب حكم ثانويه يا همان اكل ميته، فعلا آن را قبول كرده‌ام پس مرامم اجازه نمي‌دهد اگر راه حل خيرخواهانه‌اي براي چيزي كه قبول كرده‌ام، دارم، آن را ارائه نكنم. گفته بودم كه «جهادي به گردن ما حق دارد».


3.
يك مطلبي را قبل‌ترها از شهيد آويني خوانده بودم در اين مضمون كه گويا ايشان تمام نوشته هاي خودشان را كه قبل از انقلاب نوشته‌بوده در چند گوني ريخته و سوزانده‌اند و در پاسخ خبرنگاري كه علت را جويا شده بود گفته بودند كه آنها همه‌اش «حديث نفس» بود و شرح احوال خودم، آتش زدم كه ديگر از خودم ننويسم چرا كه براي رسيدن به تعالي بايد فقط از خدا بنويسي و هرچه مي‌كني در همان راستا باشد.

اين تفكر دقيقاً در مقابل فضاي عمومي وبلاگهاي ما قرار دارد. همه به دنبال ثبت احوال و درونيات خود هستند. قبل از اينكه اين مطلب را از شهيد آويني بخوانم به شكل شخصي با اين فضاي وبلاگي ارتباط خوبي نداشتم و وقتي بعضي مطالبي را كه اشخاص مسائل بي‌مزه و خيلي خصوصي خود را نوشته بودند مي‌خواندم، چندشم مي‌شد. اما آنچه از اين شهيد بزرگوار خواندم مرا بر اين باور استوار نمود. اينها را گفتم كه بگويم تلاشم بر اين بوده كه اگر مطلبي را هم خودم مي‌نويسم در اين راستا نباشد. و حديث نفس نشود.

چندي پيش مطلبي در باب جهادي نوشتم و در آن اشاره به خاطرات نمودم، اما هدفم از آوردن خاطرات واقعا حديث نفس كردن نبود. بلكه آنها را به عنوان شاهد مثال آوردم براي ترسيم فضايي كه از جهادي داشتم براي آن موضوع. حتي پيش خودم فكر كردم نكند اينها را از باب «تكاثر» نوشته باشم. به قولي ابتدا از صافي دل خودم رد كردم و سپس نوشتم. آنچه وادارم كرد قسمت سوم اين نوشته را بنويسيم بزرگواري‌اي بود كه يكي از دوستان بزرگتر و به قول خودش بزرگتر شعوري كرده بود و درمورد آْن مطلب نظري داده بود كه به واقع مرا آزرد. چيزي كه بيشتر ناراحتم مي‌كند اين بود كه من از همين بزرگوار بارها شنيده بودم كه نمي‌توان در مورد نيات دروني افراد بدون اطلاع از درونيات واقعيشان قضاوت نمود. حتي اگر از نظر ايشان من واقعا دچار اشتباه شده بودم حق البته آن بود كه به طور شخصي بگويند تا خود را اصلاح كنم. هرچند كه اكنون هم من اين تذكر ايشان را به ديده‌ي منت مي‌نگرم و از خدا مي‌خواهم اگر آنچه ايشان درمورد من گفته‌اند حقيقت دارد مرا اصلاح كند و اگر حقيقت ندارد ايشان را اصلاح نمايد! البته اميدوارم اين مسائل دوستيهايمان را خدشه‌دار نكند ولي حواسمان به اخلاق رفاقت هم باشد. با لحن شوخي خطاب به اين دوست عزيز: حاجي جان دقّت كن!


بازتاب

آدرس بازتاب هاي دريافتي اين نوشته:
http://www.razedel.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/265.

نظرات


خوب ، سعی کردم تا اخرش بخوونم ( خسته نباشم ) تا یه جاهایی رو هم خووندم
تنها مزیتش این بود که n تا سوال برام پیش اومد

خوب شما حاج اقا که قلمبه نوشتنتون می اومد یه 18- می زدید ما انقدر فسفر تو این گرونی ماهی نمی سوزوندیم

نمي دونم كي هستي؟
ولي تبريك بگم. اگه اين نوشته ها رو خودت مي نويسي بايد بگم كه با نوشته هات جادو مي كني حاج آقا!!!!!
يا علي مدد
يكي از بندگان بد خدا

سلام می خواستم کل مطلب رو بخونم ولی خیلی زیاد بود.فقط خواستم به معلم سال بعدم عرض ادب کنم

البته من خودم رو کوچکتر از این میدونم که بزرگتر شعوری بدونم

سلام
انتقاد حتی تختئه از الطاف خفیه الهی است
امام خمینی
ممنونم از تإکرتون اول به من و البته دقتتون در کار خودتون
اگر شتاب کردم معذرت میخواهم
باز ممنون از تذکر شما

ارسال نظر

ول واژه‌ها:

دنيا مثل سايه است. بروي دنبالش به او نمي رسي. دنبالش نروي خودش مي آيد دنبالت.‏