يه لطيفه
يه نفر اين متن رو به من ايميل زده بود:
شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردي و شب هم چادري زدند و زير آن خوابيدند.
نيمه هاي شب هلمز بيدار شد و آسمان را نگريست. بعد واتسون را بيدار کرد و گفت: 'نگاهي به بالا بينداز و به من بگو چه مي بيني؟'
واتسون گفت:'ميليون ها ستاره مي بينم'.
هلمز گفت: 'چه نتيجه اي مي گيري؟'.
واتسون گفت: 'از لحاظ روحاني نتيجه مي گيرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در اين دنيا حقيريم. از لحاظ ستاره شناسي نتيجه مي گيرم که زهره در برج مشتري ست، پس بايد اوايل تابستان باشد. از لحاظ فيزيکي نتيجه مي گيرم که مريخ در محاذات قطب است، پس بايد ساعت حدود سه نيمه شب باشد'.
شرلوک هلمز قدري فکر کرد و گفت: 'واتسون! تو احمقي بيش نيستي! نتيجه ي اول و مهمي که بايد بگيري اين است که چادر ما را دزديده اند'
***
جدا از اين كه به هر حال لطيفه ي خنده داريه منو به فكر فرو برد.
بعضي چيزها اون قدر جلوي چشم ما هستند كه اصلا نمي تونيم ببينيمشون.
بعضي چيزها هم اونقدر جلوي چشممون نيستند كه اصلا به يادشون نمي افتيم.
دقت كردن، لزوماً دنبال چيزهاي پيچيده گشتن نيست.
دقت كردن، مهم ترين چيزها را ديدن است.
نظرات
سلام سيد!!! مگه شهيد نشده بودي؟ دوباره از كجا پيدات شد؟
ارسال توسط: حاجي | چهارشنبه، 16 آبان 1386، 10:57 بعدازظهر