« هفته ي شهداي 86 | صفحه اصلي | به ياد حسين متولي »

«ميثم»

 

1.

«اِظهَارُ الشَّيءِ، قَبلَ اَن يَستَحكِمَ، مَفسَدهٌ»

 

2.

داستانك زير را جايي خواندم. دلم را لرزاند. مرا بسيار به ياد يكي از دوستان خودمان انداخت. هم اسمش هم رسمش:

 

« همه جوره از او مي‌گفتند. هم بد، هم خوب. آنها كه يكي دو روز اول آموزشي بريده بودند و از پادگان در‌مي‌رفتند، خيلي از ميثم بد مي‌گفتند:

-نصفه شب مي‌آد داخل ساختمان و با تيراندازي و عربده كشي، دستور مي‌دهد كه تا 3 شماره از طبقات آسايشگاه بدويم دم در. خودش هم وامي‌ايستد بالا، در حالي كه تير مي‌زند و همه را مي‌ترساند، هل مي‌دهد كه زودتر بدويم پايين. وقتي همه رفتند پايين، اول دستور مي‌دهد كه پوتين‌ها و جوراب‌ها را درآوريم. بعد پيراهن و زيرپيراهن. بعد همه را به دو راه مي‌انداخت طرف تپه‌هاي پشت پادگان. تا زانو توي برف بوديم. هي داد مي‌زد كه با بدن‌هاي لخت، توي برف‌هاي سرد غلت بزنيم...

-بابا اين ديگه كيه؟! آخرهاي دوره كه بود، يك شب همه را جمع كرد، آرام گفت: «حالا به لطف خدا تونستيد در 45 روز سخت‌ترين آموزش‌ها را طي كنيد كه در عمليات به مشكل برنخوريد، از شما يك چيز مي‌خواهم، يعني يك دستور مي‌دهم كه هيچ كس حق ندارد از جايش تكان بخورد، خودتان كه مرا مي‌شناسيد پا از پا تكان بدهيد، خودتان مي‌دانيد»

همه وحشت مي‌كنند. يا حضرت عباس. ديگه چيكار مي‌خواست بكند. يعني ديگه چي مونده بود؟! شايد مي‌خواست نارنجك بيندازد وسط جمع؟ بابا اين نفس ما را بريد، دل توي دل كسي نبود. همه آماده باش بودند بپرند دور و بر جان‌پناه بگيرند. همه منتظر صداي فرياد ميثم بوديم كه بگويد: «نارنجك... بخيزيد...» ولي از اين خبرها نشد. با تعجب ديدم ميثم نيست. شك كرديم. ديدم نفرات جلوي ستون دارند گريه مي‌كنند. صداي گريه‌شان بلند بود و شانه‌هايشان تكان مي‌خورد. يكدفعه ديدم چيزي آمد روي پايم. جا خوردم. ترسيدم. يا خدا. اين چي بود. كي بود؟ افتاده بود روي پاي بچه‌ها. گريه مي‌كرد. گريه و التماس كه اگر اذيتي يا شدتي داشته او را ببخشيم. خودش بود ميثم، همان ميثم كه از اسمش تمام پادگان مي‌لرزيد و حالا از كاري كه او مي‌كرد، شانه‌هاي بچه‌ها از گريه مي‌لرزيد. پاي همه را مي‌بوسيد و خاك پوتين‌هاي آنان را به صورت خودش مي‌ماليد و مي‌گفت: «شما رو به خدا منو حلال كنين... جبهه كه رفتين منو دعا كنين... دعا كنين منم بيام اونجا...». »

 

3.

بخشي از يك مطلب قديمي:

حالا قوياً معتقدم كه «بايد طرحي نو در انداخت»، طرحي كه...

 

 

بازتاب

آدرس بازتاب هاي دريافتي اين نوشته:
http://www.razedel.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/332.

نظرات

سلام
سبز باشيد.

گاه گاهي كه گذارم مي افتد اينجا
دلم بقول حضرتش ... از هيچ مي لرزد دل يارست پنداري !
خوب مي نويسيد
موفق باشيد و پويا
يا علي

خدا حفظ كند هم اين ميثم را هم آن ميثم را!

ارسال نظر

ول واژه‌ها:

پراكندگي جزء ذاتي نمونه هاي آماري است.