به ياد حسين متولي
1.
دو سه هفته پيش؛
مشغول انتخاب عكس براي گزارش اردوي جهادي هستم. سه تا از چهار تا عكسي كه براي
فرهنگي انتخاب ميكنم، از حسين است. دو تا گناباد، يكي خوسف.
2.
هرچه پيگيري ميكنيم و دنبال سخنران ميگرديم براي بيتالزهراء(س)، كسي پيدا
نميشود. حتي اس.ام.اسهايمان به هم نميرسد كه بالاخره چه اطلاعيهاي بزنيم براي
اين هفته. گويا نبايد اطلاعيهاي بخورد. و دست آخر هم نمي خورد.
3.
ساعت ده و چند دقيقهي صبح پنجشنبه؛
با تاخير براي جلسهي نمايشگاه وارد مدرسه ميشوم. كمي چرخ ميزنم تا بچهها را
پيدا كنم. جلوي دفتر سيد كه ميرسم دو سه نفر در دفتر هستند. از بين آنها حسين
افشاري با ديدن من بيرون ميآيد. بقيهي حاظرين اتاق 27اي هستند. با دست مرا عقب
عقب هل ميدهد تا از جلوي در دور شويم. در دو سه جمله ماجرا را برايم ميگويد:
«حسين متولي فوت كرده. عموش صبح زنگ زده مدرسه خبر داده. من با عموش صحبت كردم.
فلاني و فلاني الان مشغول كاراي اونجا هستند. من هم كارهاي مدرسه را پيگيري ميكنم.
امروز نميتونم بيام جلسه. تو به جاي من برو!»
هضم جملاتش از ميانهي كلام برايم دشوار ميشود و تقريبا نميفهمم. دوباره دقيق
جزئيات را برايم ميگويد: «گاز گرفتتش» تازه تازه متوجه ميشوم، حالم دگرگون
ميشود.
معلوم ميشود كه هنوز به كسي خبر ندادهاند. قطعا سخت خواهد بود دادن اين خبر.
ناچار خودم را از تك و تا نمياندازم. ميگويم تو برو به كارها برس. جلسه را من
هستم.
فوري يك اس.ام.اسِ دست و پا شكسته مي نويسم و به هر كسي كه در آن لحظه به ذهنم
ميرسد ارسال ميكنم: «انّا لله و انّا الَيه راجِعُون، حسين متولي به رحمت خدا
رفت». اول از علم و صنعت شروع ميكنم و ميثم و محمد و بعد رفقاي مفيدي و كاظم و سيد
و حتي آقاي قاسميان!
پايين تلفن آنتن نميدهد و من بايد بروم آنجا. سعي ميكنم تا جايي كه ميشود طول
بدهم تا اگر كسي تماس گرفت، جواب بدهم.
ميثم نفر اول است. مادرش هم با مادر حسين از اردوي علم و صنعت دوست بودهاند. به
زور صدايم را پشت تلفن در ميآورم و صحت خبر را تاييد ميكنم. بعد صدراست كه زنگ
ميزند و...
4.
وارد جلسه ميشوم. هم از بچههاي 26 هستند و هم 27. متوجه حال من شدهاند. يكي
ميپرسد كه چرا عصباني هستم. طاقت نميآورم بي مقدمه به 26اي ها كه حسين را
ميشناسند خبر را ميدهم. همه واميروند مخصوصا امير حسين كه هفتهي پيش حسين را
براي كار علوم اجتماعي ملاقات كرده. به هر حال جلسه را شروع ميكنيم. البته معلوم
است كه چه جلسهاي ميشود. در ميان جلسه كاظم ميآيد و از پشت در صدايم ميكند.
هميشه در اين مواقع به در بخور است. به زور لبخندي ميزند و همان سوالات معمول را
ميپرسد. وصلش ميكنم به حسين افشاري تا كارهاي مدرسه را انجام دهند.
5.
بعد از آن جلسهي كذا؛ ميروم بالا.
در اين موارد، همدورهايها صاحبعزا محسوب ميشوند. تعدادي خودشان را رساندهاند
به مدرسه و عدهاي در راه هستند كه به سرعت بيشتر ميشوند. برايم سخت است كه به
صورتشان نگاه كنم. مطمئنم نميتوانم حالشان را درك كنم. سلام و عليكي و عرض تسليتي.
جواب اس.ام.اس هايم كمكم كه آنتن ميآيد در حال آمدن است. خيليها باورشان نشده.
مثل من كه الان هم نمي توانم باور كنم.
يك پانل را سياه پوش كردهاند ولي هنوز اطلاعيه آماده نيست. نوار و قرآن و خرما هم!
از هم دورهايهايش هم انتظاري نميرود. همه ناراحت هستند و كسي دل و دماغ اين
كارها را ندارد. براي همين من هم مشغول به كار ميشوم مثل چند نفري كه مشغولند.
عكسهايي كه براي گزارش سوا كرده بودم همراهم هست. يكي را كه مربوط به خوسف است چاپ
ميكنند و در زير اطلاعيه كه اكنون آماده شده نصب ميشود. هماني كه حسين در آن
محاسن بلندي دارد و در ميان دختر بچههاي عليآباد زارعين نشسته.
بساط قرآن هم به راه ميشود و اطلاع رساني برنامهي عصر هم شروع شده. يكي به شوخي
ميگويد اگر ما مرديم به جاي پانل اينجا نيزار كار كنيد! صداي قرآن و حضور تعداد
زيادي فارغالتحصيل فضا را به كلي عوض كرده است. دانشآموزان كه تازه تعطيل شدهاند
با تعجب فضاي مدرسه را به شكل ديگري ميبينند، خرما و فاتحه هم يادشان نميرود.
در محافل دوستان هم نقل خاطرات دور و نزديك حسين شروع شده...
6.
محمد كربلايي را ميبينم. خيلي وقت است نديده بودمش. در علم و صنعت با حسين هم
دانشگاهي بوده. شروع ميكند به نقل بعضي مسائل و اشاره به سفر پاي پياده تا كربلاي
تابستان... و چه ميكند با دل ما. حسين امسال تابستان با گروهي از دوستان به اين
سفر رفته بودند. خوشا به سعادتش.
محمد حديثي را نقل ميكند به اين مضمون: «هر كس به زيارت امام حسين(ع) برود و در آن
سال وفات يابد حساب و كتابش سهل و آسان خواهد بود» و خلاصه هوايش را آن طرف دارند.
هرچند حسين و همسفرانش در ظاهر به كربلا نرسيدند ولي كسي كه پاي در چنين مسيري
نهاده قطعاً باطناً حضرت را زيارت كرده است. محمد مثل هميشه حال خوش خود را به ما
هم منتقل ميكند.
اين اولين خبري است از اين دست كه ميرسد و حسين را برايم آشناتر ميكند. اخباري
كه طي آن روز و فردايش بر تعداد آنها اضافه خواهد شد. عجب نامي هم داشت اين رفيق ما
«حسين».
خيليها زنگ ميزنند حامد، آقاي قاسميان، احسان و...
7.
بعد از نماز سري به دفتر ميزنم. آنجا صمد مطلب ديگري از حسين و پدرش نقل
ميكند. عجيب است اين تقارن اتفاقات. پدر حسين دقيقاً يك هفتهي پيش مهمان مدرسه
بوده. حسين اين جلسه را هماهنگ كرده و از همين رو بچههاي مدرسه با او ارتباط
داشتهاند. اين دوستان هم حس غريبي دارند. كاظم هم از گلايهي هفتهي پيش حسين
ميگويد. كه چرا در روز زيارتي امام رضا مشهد رفتهاند و به او خبر ندادهاند. گفتم
كه حسين علاقه و ارادت خاصي به اهل بيت(ع) داشت.
8.
صدرا در حياط با محمد ايستاده. پيش ميروم و سلام ميكنم. بعد از سلام و عليك
سر صحبت را باز ميكند از صحبت هفتهي پيشش با حسين و مطالبي ميگويد كه... عجيب
است. به اين نتيجه ميرسم كه حسين متولي را اصلا نميشناختم. اين دومين خبر است از
آن دست!
9.
پدرش كه به مدرسه ميآيد حال چندان مساعدي ندارد. حق هم دارد.
خيليها آمدهاند، كساني كه حتي فكرش را نميكني و قلوب اين جماعت چقدر به هم نزديك
شده است. افسوس كه براي اينگونه همدل بودنها نياز به چنين تلنگرهايي داريم.
آقاي قاسميان كه خودشان را رساندهاند قرآن ميخوانند و سخنراني ميكنند و در مجموع
مراسم خوبي ميشود.
آخر شب، ديگر در حال جمع و جور كردن و رفتن هستيم. سيد در دفترش تنها نشسته. وارد
اتاق ميشوم و مينشينم. كمي صحبت ميشود و او هم كمي از حسين ميگويد: «اواخر
شهريور آمد مدرسه، گفت ميتواند مسئول گروه قرآن مدرسه باشد.
- ما مشكلي نداشتيم ولي... نشد! كمي دير آمده بود و مدرسه هم خيلي شلوغ بود اين شد
كه... خلاصه نشد!»
اندوه خاصي دارد و چيزهاي ديگري هم ميگويد كه اينجا اشاره به آن لازم نيست.
اما من بيش از همه به ياد ارتباط و انس حسين با قرآن ميافتم.
شب با حالي ديگر گون به مجلس سالگرد برادر آقاي قاسميان ميرويم و از آنجا
برميگرديم خانه.
10.
قرارِ صبح، ميشود 30/8 در محل غسالخانهي بهشت زهرا. با اتوبوس از جلوي مدرسه
حركت ميكنيم. آقاي كريمزادگان هم با اينكه جلسهاي در مدرسه دارند با ما ميآيد.
به موقع ميرسيم. خيليها آمدهاند. مخصوصاً از علم و صنعت. با آنهايي كه خيلي وقت
است نديدمشان سلام و عليك سردي ميكنم. هنوز قطعه و اطلاعات ديگر را نميدانيم. به
پيشنهاد آقاي صحافزاده وارد ساختمان ميشويم تا هم به خانوادهشان تسليت بگوييم هم
در جريان قرار بگيريم. در بين خانوادهاش يكي از بچههاي دانشگاه را ميبينم. تعجب
ميكنم. بعد از سلام و عليك معلوم ميشود كه پسر عمهي حسين است. سوالات مربوط را
ميپرسم. جوابي كه ميدهد سومين خبر از آن دست است كه مرا به خودم ميآورد. «محل
دفن قطعهي 57 است. قطعهي مربوط به خانوادهي شهدا.» و با فاصلهاي اندك از قطعات
شهدا. ديگر نميدانم چه بايد بگويم. به سرعت خبر محل قطعه را به بچهها ميدهم.
11.
رضا كه مدتي بود نبود، اكنون آمده. بساط مستند سازي را هم همراه خودش آورده.
دوربين و فيلم را از او ميگيرم تا به شهاب كه زحمت كشيده و براي همين كار آمده
برسانم، در راه فريد بيات را ميبينم. در حال صحبتيم كه خانمي نزديك ميشود. از
بستگان حسين است ولي نميدانم كيست. خيلي تلاش ميكند كه گريه نكند ولي موفق
نميشود. قطعهي پارچهي كوچكي را به من ميدهد و به سختي به من ميفهماند كه به
دوستان برسانم تا روي آن شهادت بنويسند.
12.
دكتر سليماني، وزير ارتباطات هم آمده است. همراه ميثم داخل ساختمان ميشوند
براي ديدن پدرش اما پدرش بيرون ساختمان است. خودم را به ميثم ميرسانم و ديداري
تازه ميكنيم. ميثم ميخواهد كه پدرش را پيدا كنم. بيرون ساختمان ميبينمشان. پدرش
از شنيدن خبر حضور دكتر كمي خوشحال ميشود و فكر ميكنم تسلي خاطر خوبي است در آن
شرايط.
هرچه ميكنيم تا پدرش صحنهي غسل و كفن را نبيند نميتوانيم. و بالاخره اين اتفاق
ميافتد. در آن راهرو صحنههايي ميبينم كه هرگز فراموش نخواهم كرد. حال خانوادهاش
كه معلوم است. اما بعضي از دوستانش هستند كه كم از خانوادهاش ندارند. هادي از
اولين نفراتي است كه پشت آن پنجره ميرود. و حال خاصي دارد. كمكم ديگران هم
ميآيند. اما اغلب بيرون منتظرند. براي نماز و تشييع.
13.
حسين پاي كار اردوي جهادي بود و كار فرهنگي آن. براي همين خيلي از شركت كنندگان
از بچههاي جهادي هستند. از آن راهرو خارج ميشوم تا حالم كمي بهتر شود. ميان
بچهها آن قطعه پارچه را ميبينم. خودم را نزديك ميكنم تا من هم چيزي بنويسم. نفر
قبل از من حسين دشتي است. قلم را از او مي گيرم و مينويسم: «سلام ما را به شهدا
برسان» حسين دشتي طعنه ميزند كه بايد خطاب به خدا بنويسي نه خطاب به حسين! از او
ميخواهم صبر كند و اينطور ادامه ميدهم: «زيرا قطعا روحت هم مثل جسمت همنشين شهدا
خواهد بود!»
14.
ما هرچقدر هم كه گناهكار باشيم اندك محبتي به اهل بيت(ع) داريم. اين محبت در
حسين متولي بارز بود و از كرم اهل بيت(ع) به دور است كه دستش را نگيرند. هرچند به
قول يكي از دوستان ما هر چه فكر ميكنيم هيچ بدي از او به خاطرمان نميآيد. حسين
برادري دوستداشتني و متواضع بود. صاف و ساده بود. با قرآن مانوس بود. امسال پاي
پياده به زيارت مولايمان امام حسين(ع) رفته بود. در قطعهي خانوادهي شهدا دفن شد
و...
ميدانم كه اين امور ظاهري ملاك خوبي براي قضاوت نيست و اصلا ما را ياراي اين كار
نيست ولي ما هستيم و حسن ظن و اميد به رحمت الهي. اميدوارم دفعهي بعدي كه حسين را
ميبينيم همه در شرايط خوبي باشيم.
مرگ دوستان، تذكري است براي ما كه زندهايم. و امتحاني است الهي براي صابران.
همهمان اينها را ميدانيم. اما اكنون كه پاي عملش افتاده اميدوارم مردود نشويم.
به همهي بچههاي دورهي 23 تسليت عرض ميكنم و همينطور خانوادهاش و عليالخصوص
پدر بزرگوارش، البته اگر اين متن را بخوانند. خواهش ميكنم كه فراموش نكنند كه مرگ
تولدي است نو و خارج كردن لباس كهنه و پوسيدهي قديمي و به تن كردن لباسي جديد و
حقيقيتر. آنچه اكنون وظيفهي ماست صبر است و دعا و خيرات است براي حسين و مادرش.
الفاتحه...

نظرات
سلام حاجي
قالب عوض شد. اگر اشكالي هست سريعتر خبر بده.
توي قسمت دستهبندي مشكلي هست كه خودت بايد رفع كني.
براي توضيحات بيشتر به « اخبار رازدل » سر بزن.
يا علي
ارسال توسط: محمد امين | جمعه، 30 آذر 1386، 7:29 صبح
خدا رحمت کند
همه محبان اهل بیت
را
ارسال توسط: حسین | یکشنبه، 25 آذر 1386، 6:09 صبح
در رحمت خدا باشد ان شاءالله
ارسال توسط: کاظم | شنبه، 24 آذر 1386، 11:04 بعدازظهر
صبر؟!
ارسال توسط: محمد امين | شنبه، 24 آذر 1386، 10:31 بعدازظهر