يك خاطره


يا ابا صالح، اباصالح مدد
يا ابا صالح، اباصالح مدد
اي ولي عصر و امام زمان
اي سبب خلقت كون و مكان
ما همه موريم و سليمان تو باش
ما همه جسميم و بيا جان تو باش
سكه تو زن تا امرا كم زنند
خطبه تو خوان تا خطبا دم زنند
ما كه ز صهباي تو مست مستيم
منتظر جام شهادت هستيم
اي مدني برقع و مكي نقاب
سايه نشين چند بود آفتاب
اي كه به عشقت همه عالم اسير
اي كه ز نورت همه عالم منير
سينه زنان حرم دلداريم
رو به سوي شاه شهيدان داريم
گرچه وصالش نه به كوشش دهند
هر قدر اي دل كه تواني بكوش
منتظران را به لب آمد نفس
اي شه خوبان تو به فريادم رس
جهاديها ايم و ز خود بي خبر
عشق حسيني زده ما را بر سر
يا ابا صالح، اباصالح مدد
يا ابا صالح، اباصالح مدد
شادي روح حسين متولي فاتحه و صلوات
1.
«اِظهَارُ الشَّيءِ، قَبلَ اَن يَستَحكِمَ، مَفسَدهٌ»
2.
داستانك زير را جايي خواندم. دلم را لرزاند. مرا بسيار به ياد يكي از دوستان خودمان انداخت. هم اسمش هم رسمش:
« همه جوره از او ميگفتند. هم بد، هم خوب. آنها كه يكي دو روز اول آموزشي بريده بودند و از پادگان درميرفتند، خيلي از ميثم بد ميگفتند:
-نصفه شب ميآد داخل ساختمان و با تيراندازي و عربده كشي، دستور ميدهد كه تا 3 شماره از طبقات آسايشگاه بدويم دم در. خودش هم واميايستد بالا، در حالي كه تير ميزند و همه را ميترساند، هل ميدهد كه زودتر بدويم پايين. وقتي همه رفتند پايين، اول دستور ميدهد كه پوتينها و جورابها را درآوريم. بعد پيراهن و زيرپيراهن. بعد همه را به دو راه ميانداخت طرف تپههاي پشت پادگان. تا زانو توي برف بوديم. هي داد ميزد كه با بدنهاي لخت، توي برفهاي سرد غلت بزنيم...
-بابا اين ديگه كيه؟! آخرهاي دوره كه بود، يك شب همه را جمع كرد، آرام گفت: «حالا به لطف خدا تونستيد در 45 روز سختترين آموزشها را طي كنيد كه در عمليات به مشكل برنخوريد، از شما يك چيز ميخواهم، يعني يك دستور ميدهم كه هيچ كس حق ندارد از جايش تكان بخورد، خودتان كه مرا ميشناسيد پا از پا تكان بدهيد، خودتان ميدانيد»
همه وحشت ميكنند. يا حضرت عباس. ديگه چيكار ميخواست بكند. يعني ديگه چي مونده بود؟! شايد ميخواست نارنجك بيندازد وسط جمع؟ بابا اين نفس ما را بريد، دل توي دل كسي نبود. همه آماده باش بودند بپرند دور و بر جانپناه بگيرند. همه منتظر صداي فرياد ميثم بوديم كه بگويد: «نارنجك... بخيزيد...» ولي از اين خبرها نشد. با تعجب ديدم ميثم نيست. شك كرديم. ديدم نفرات جلوي ستون دارند گريه ميكنند. صداي گريهشان بلند بود و شانههايشان تكان ميخورد. يكدفعه ديدم چيزي آمد روي پايم. جا خوردم. ترسيدم. يا خدا. اين چي بود. كي بود؟ افتاده بود روي پاي بچهها. گريه ميكرد. گريه و التماس كه اگر اذيتي يا شدتي داشته او را ببخشيم. خودش بود ميثم، همان ميثم كه از اسمش تمام پادگان ميلرزيد و حالا از كاري كه او ميكرد، شانههاي بچهها از گريه ميلرزيد. پاي همه را ميبوسيد و خاك پوتينهاي آنان را به صورت خودش ميماليد و ميگفت: «شما رو به خدا منو حلال كنين... جبهه كه رفتين منو دعا كنين... دعا كنين منم بيام اونجا...». »
3.
بخشي از يك مطلب قديمي:
حالا قوياً معتقدم كه «بايد طرحي نو در انداخت»، طرحي كه...
در جنگ هاي تن به تن آغاز مي شويم
اين رسم ماست: در کفن آغاز مي شويم
از ابتداي خون گلو، از شروع عشق
از انتهاي خويشتن آغاز مي شويم
آرام در قلمرو شب رخنه مي کنيم
هم پاي صبح دفعتاً آغاز مي شويم
بازي ادامه دارد، نوبت به نام ماست
ما تازه بعد باختن آغاز مي شويم
آري به رغم سايه سنگين سامري
يک روز از همين وطن آغاز مي شويم
اين شعر ها طليعه شورند، صبر کن
وقتي تمام شد سخن آغاز مي شويم
0.
(غير از خودم) از كليهي دوستان حاظر در عكس فوق و آقا سعيد كه تو عكس نيست شديدا تشكر ميكنم! خيلي زحمت كشيدند و من كه ازشان خيلي چيزها ياد گرفتم، حلالمان كنيد اگر بدي، خوبي و هر چيز ديگهاي كه بوده! حقتان بوده!!! البته اين به معني تشكر نكردن از ديگران نيست! همه زحمت كشيدند كه اگر بخواهم بنويسم يك پست خواهد شد، بالاخص از افرادي كه در مجمع تلاش كردند و وقت گذاشتند و از شخص علي آقا كه زحمت زياد كشيد. بابت تاخير در تشكر هم عذر خواهي ميكنم ... به هر حال همه خسته نباشيد!
1.
«آن كس كه حقيقت را نميداند جاهل است و آن كس كه حقيقت را ميداند و انكار ميكند جنايتكار». جهل مركب كه ميداني چيست؟ اين است كه شخص نداند كه نميداند، خوب اين مرحلهاي از جهل است! يك مرحله پستتر آن كسي است كه نميداند و با اينكه ميداند كه نميداند، نميخواهد كه بداند و اين مرحلهاي از مرض و بيماري است! اما پست ترين مرحله همان است كه بالا گفتم يعني كسي كه ميداند و انكار ميكند كه همان جنايت است. تو در كدام مرحله هستي؟
2.
ببخشيد؛ سلام سيد، چيكار ميكني؟ چيكار داري ميكني؟ كجايي آخه تو؟ خودت هم ميدوني تو اين وضعيت بايد دم دست باشي! گذاشتي رفتي بايد تعقيبت كنيم؟ آخه عزيز دل من جبهه كه جاي بازي نيست كه قايم باشك بازي در مياري! هر جا كه ميريم دنبالت دو دقيقه قبلش زدي بيرون! حالا ولش كن اصلا، دوباره شيمياييم زده بالا حالم هيچ خوب نيست
3.
چه خبرا؟ شنيدم اون قضيه رفته هوا ... امان از دست ... شرقي ديگه
4.
بستهي پيشنهادي 1+5 رو ديدي؟ چطوره؟ كي بيايم برا مذاكرات؟ البته كار كه زياده، مگر اينكه واسه مذاكرات ببينيمت، بابا نا سلامتي ما ارشديم بايد يه ذره امرمون مطاع باشه يا نه؟ اصلا كي به تو گفت بري ... كه حالا...، يه چيز ديگه هم دادم پيك واست بياره اون رو هم يه نيگا بنداز، فردا هم دارم ميرم پل سيدخندان پيش سردار واسه همون 1+5
5.
احتمالا بو برده باشي خبرهايي در راهه... مخصوصا كه به انتخابات نزديك ميشويم!
6.
آقاي سيد جواب اين را هم بده: نظرتان درمورد «...به هم سازيم و طرحي نو در اندازيم» چيست؟ و در همين راستا اين را نيز يكي از دوستان فرستاده بودند: «گاهي براي كشف اقيانوسهاي جديد بايد قيد ساحل را زد و دل به دريا زد و اميد به او بست» (البته نقل به مضمون اصلش قشنگتر بود)
7.
ممد كربلا رو ديدي؟
8.
nتا كار ريخته سرم كه n به سمت بينهايت ميل ميكنه! مليونها جلسه در هفته و ميثم حق داره شاكي باشه
9.
اي دريغ از اين عمر كه بي روي تو بگذشت
10.
امير و رضا و كاظم رفتهاند خراسان جنوبي و در آخرين تماسي كه داشتيم گفتند كه عليآباد را ديدهاند و سپس به بيرجند رفتهاند؛ دستشان از بابت خلاص كردن ما از دست كليد حمام عليآباد زارعين كه از بعد اردو تا همين پنجشنبه دسته كليدمان را مزين فرموده بود درد نكند، آخرين يادگاري عليآباد را هم پس داديم!
11.
اين مورد دزدي است بنابراين اگر با مال دزدي و غصبي مشكل داريد نخوانيد، يك بنده خدايي يك جايي گفته ما هم سريع مراتب دو در نمودن را انجام دادهايم. يعني اينكه خلاصه از خودمان نيست و اساسا مغز ما اينقدر خلاقيت ندارد، جملهي خوبي است كه ذهنم را مشغول به خود كرده، در بارهاش فكر كنيد: «حفظ جمع ارزشمند مفيد يا حفظ ارزشهاي جمع مفيد؟»
12.
حواسمان كه هست؟؟؟ چيزي به ايام فاطميه نمانده؛ التماس دعا!
13.
اين هم دو در: چه چيزي از جهادي در طول سال قابل ادامه دادن است؟
بيل؟
كميته امداد؟
چادر و اردوگاه و نيسان؟
جمع آوري كمكهاي نقدي و غير نقدي؟
محرومين؟
خاكي بودن؟
خاك آلود بودن؟
غرق نشدن در روزمرگي؟
جهادي متأهلي؟
سختي كشيدن و فرار از رفاه و راحتي؟
حل هر مشكلي كه پيش روي كسي است؟
روحيهي مبارزه؟
14.
يك گروهي جمع شدهاند و ميخواهند يك ياعلي بگويند براي كاري جالب، سخت و مهم! فقط خدا آخر و عاقبتش را به خير كند كه مثل مشابههايش نشود - كه البته به نظر من ميتواند نشود، به خاطر تفاوت شرايط و عزم جزم دوستان- فعلا كه سر همهشان شلوغ است و احتمالا قرار خواهد شد بعد از تابستان علم را بلند كنند! اما كار زيبا و جالب است خدا توفيق دهد، شايد ما هم كمكشان كرديم، ولي فعلا صبر بايد كرد!
15.
فكر كنم قدري زياد شد، آخرش هم حاجي جماعت وبلاگ نويس نخواهند شد!!! احتمالا 300سال نوري بعد دوباره همچين پستي بنويسم.
حبيب من؛
سلام؛
مثل اين مي ماند كه آدم يك آشناي قديمي را، يك دوست گمشده را، يك برادر از ياد رفته
را، ناگهان در ايستگاه مترو پيدا كند. آن وقت شايد بنشينند و ساعتها از گذشتههاي
دور و حس و حال اين روزها حرف بزنند. از همهي زمانهايي كه بيهم سپري كردهاند و
لحظههايي كه به ياد هم افتادهاند.
ساعتها بنشينند و بيآن كه عبور قطارهاي مكرر مترو، به شتابشان وا دارد، از
همصحبتيِ هم لذت ببرند.
حبيب من؛
آدم در گذرِ تند لحظههاي زندگي، گاهي بايد ترمزدستي را بكشد و توقف كند؛ و انديشه
كند به مسيري كه ميپيمايد و راهي كه آمدهاست. اين لحظات از سرنوشتسازترين لحظات
عمر آدمي است. لحظاتي كه ترمزدستي را ميكشد و فكر ميكند.
حبيب من؛
آدم در سير كمالاتش، وقتي به اندازهي كافي در جهتِ مبدأِ خلقت سرعت و شتاب گرفت،
خود را به واديِ خطر ميبرد و لبهي صخرهي تعالي، پرشي بلند انجام مي دهد. نامِ
اين پرش را شهادت گذاشتهاند.
من و تو در روزگاري زندگي ميكنيم كه هوا به شدت مه آلود است و لبهي صخرهي تعالي
قابل تشخيص و تميز نيست. لذا براي موفق شدن در پرش لازم است همواره آمادهي آن
باشيم. با حداكثر سرعت و شتاب به سمتِ خداوند حركت كنيم و در هر لحظه به خود
يادآوري كنيم كه لحظهي پرش شايد هماكنون فرا برسد.
حبيب من؛
خواستن توانستن است و موفقيت ها همواره از آرزوها شروع ميشوند:
شهادتت مبارك حبيب!
دوستدارِ
تو
سيدِ ولشدگان
حاجي جون، سلام!
از اين كه مي بينم بعد از مدت ها دوري از صحنه ي سيدي، به جمع بچه سيدها پيوستي خوشحالم.
هر حاجي اي هر چند وقت يه بار بايد يه مدتي سيدي كنه تا از حال و روز زيردستاش بيخبر نمونه.
خدا رو شكر ميكنم كه توفيق پيدا كردي زير دست يه حاجي بزرگ، سيد باشي! يه حاجي كه دوبله حاجيه!! از روز اول هم حاجي بوده و جالبه كه خودش هم اين روزها داره سيد بودن رو تجربه ميكنه.
حاجي جون!
از اون جايي كه هر سيدي هم هر چند وقت يه بار بايد يه مدتي حاجي باشه تا از فشاركاري و شرايط دشوار زندگي حاجي ماجيا غافل نمونه، اين بندهي حقير سراپا تقصير هم چند وقتيه با اجازهي شما به صورت پاره وقت حاجي هستم.
يكي دو تا بچه سيد هم -كه بعضياشون دوبله سيدن- زيردستم هستن و با اجازهي شما «مشق حاجي بودن» ميكنيم. اميدواره اساعهي ادب نشده باشه.
ميدوني حاجي؟
ما داريم درخت گردو ميكاريم! بايد صبرمون زياد باشه: قد صبر ايوب. بايد عمرمون هم زياد باشه: اندازهي عمر نوح. بدون پول و پله هم كه نميشه: مثه مُلك سليمون.
پس كارها رو تقسيم ميكنيم:
من ميگردم دنبال ايوب و نوح. شما هم بگرد ببين سليموني كسي ميتوني پيدا كني يا نه! دستمون تنگه حاجي. دست بجنبون!
عزت مزيد
سلام
1.
چطوري سيد، خوشي؟ خرمي؟ ما رو نميبيني خوش ميگذره؟
بالا خره ديگه...
2.
هفتهي شهداي مفيد3 هم تموم شد دست همهي کسايي که زحمت کشيدن درد نکنه، کسايي که شايد بعضي از اونها رو حتي نميشناسم! مخصوصا بعضي از رفقا که سنگ تموم گذاشتن...
اجر همگي با صاحبش
اميدوارم بعضي از [...]ها هم بعضي چيزها رو فهميده باشن! (بيخود!)
3.
معادلهي سينوسي زندگي داره وارد فاز جهادي ميشه! تا حالاش هم حسابي امير رو تنها گذاشتم! و احتمالا دردسر معاونت من براش، بيشتر از مزيتش بوده!!! (به در، جهت اطلاع ديوار!)
خدا بخواد بايد بزنيم تو خط جهادي... احتمالا آخر هفته پيشقراولي خواهم رفت به خراسان جنوبي، خوسف، و اگه قسمت باشه براي اولين بار «علي آباد».
4.
يا الهي و رَبّي، مَن لي غيرک!
... تمام
*والسلام
- همه ي اين ناگهان را براي برادري نوشتم كه اگر چه كمي كوچك تر است، اما حقاً بزرگي هاي زيادي در وجودش نهفته دارد -
عزيزم!
سيد و حاجي يك بازي است براي همين. همين كه دلت اگر لرزيد، پايت نلغزد. حقاً شمس الدين محمد براي تو گفته است كه: معاش چنان كن كه گر بلغزد پاي / فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد.
سيد و حاجي حايلي مي شود بين وجود واقعي انسان و وجود تكليفي اش. تو در لحظه اي دوست ميداري كسي را بيواسطه و بينهايت دوست بداري –و حق هم داري – اما آن چه مانع از اين ابراز صميميت ميشود (اسمش را بگذار تقوا يا هر چيز ديگر) همان نگاه تكليفي است كه بايد داشته باشي. تو در هر لحظه سيدي هستي كه يك حاجي مدام مراقب اعمالت است و اگر خوب بنگري تو هم براي سيدي ديگر نقش حاجي را بازي مي كني. لذا روا نيست كه بيپرده و بيپيرايه از سيدِ زيردست و حاجيِ بالادست، وجود واقعي خود را همان گونه كه هستي بنماياني.
عزيزم!
تو را به رياكاري توصيه نميكنم. اما حواست به گفتارت باشد. چرا كه گفتار به پندار تبديل مي شود، و پندار به كردار و كردار به عادت و عادت به شخصيت.
مبادا چيزي بگويي كه آن چنان هم قطعي و يقيني و دائمي نباشد؛ دَم در كش ار نه باد صبا را خبر شود!
غمخوار به جز درد و وفادار به جز درد / جز درد ندانست كه اين مرد چه مردي است
عزيزم!
همهي نوشته هاي دو ماه اخيرت را سر صبر خواندم و لذت بردم. از اين همه، مهرداد اوستا را درياب كه خوش ميچكامد:
با من بگو تا كيستي؟ مهري؟ بگو، ماهي؟ بگو! / خوابي؟ خيالي؟ چيستي؟ اشكي بگو، آهي بگو!
راندم چو از مهرت سخن، گفتي: بسوز و دم مزن / ديگر بگو از جان من، جانا چه ميخواهي؟ بگو!
گيرم نميگيري دگر، ز آشفتهي عشقت خبر / بر حال من گاهي نگر، با من سخن گاهي بگو
اي گل پي هر خس مرو، در خلوت هر كس مرو / گويي كه: دانم، پس مرو، گر آگه از راهي؟ بگو!
غمخوار دل، اي مه نيي، از درد من، آگه نيي / ولله نيي، بالله نيي، از دردم آگاهي؟ بگو!
زين بيش آزارم مكن، پيش همه خوارم مكن / خوارم مكن، زارم مكن، گر آن كه بدخواهي بگو!
من عاشق تنهايي ام، سرگشته اي شيدايي ام / ديوانهي رسوايي ام، تو هر چه ميخواهي بگو!
به خدا ميسپارمت كه او بهترينِ نگاهداران است.
... چيز ديگري كه بنده در بعضي از خوانندگان جلسات مداحي اطلاع پيدا كردم، استفادهي از مدحها و تمجيدهاي بيمعناست، كه گاهي هم مضر است. فرض كنيد راجع به حضرت اباالفضل (سلاماللَّهعليه) صحبت ميشود؛ بنا كنند از چشم و ابروي آن بزرگوار تعريف كردن؛ مثلاً قربون چشمت بشم! مگر چشم قشنگ در دنيا كم است؟ مگر ارزش اباالفضل به چشمهاي قشنگش بوده؟! اصلاً شما مگر اباالفضل را ديدهايد و ميدانيد چشمش چگونه بوده؟! اينها سطح معارف ديني ما را پايين ميآورد. معارف شيعه در اوج اعتلاست. معارف شيعي ما معارفي است كه يك فيلسوفِ در غرب پرورش يافتهي با مفاهيم غربي و بزرگ شدهي آشناي با معارف فلسفي غرب مثل هانريكُربن را ميآورد دو زانو جلوي علامهي طباطبايي مينشاند؛ او را خاضع ميكند و ميشود مروج شيعه و معارف آن در اروپا. ميشود معارف شيعه را در همهي سطوح عرضه كرد؛ از سطوح ذهن متوسط و عامي بگيريد تا سطوح بالاترين فيلسوفها. ما با اين معارف نبايد شوخي كنيم. ارزش اباالفضل العباس به جهاد و فداكاري و اخلاص و معرفت او به امام زمانش است؛ به صبر و استقامت اوست؛ به آب نخوردن اوست در عين تشنگي و بر لب آب، بدون اينكه شرعاً و عرفاً هيچ مانعي وجود داشته باشد...
... ارزش اباالفضل، ارزش حبيببنمظاهر، ارزش جُون در اينهاست، نه در قد رشيدش يا بازوي پيچيدهاش. قد رشيد كه خيلي در دنيا هست؛ ورزشكارهاي زيبايي اندام كه خيلي هستند؛ اينها كه در معيار معنوي ارزش نيست. گاهي روي اين تعبيرها تكيه هم ميشود! حالا يك وقت شاعري در يك قصيدهي سي، چهل بيتي اشارهيي هم به جمال حضرت اباالفضل ميكند؛ آن يك حرفي است؛ ما نبايد خيلي خشكي به خرج دهيم و سختگيري كنيم؛ اما اينكه ما همهاش بياييم روي ابروي كماني و بيني قلمي و چشم خمار اين بزرگواران تكيه كنيم، اينكه مدح نشد؛ در مواردي ضرر هم دارد؛ در فضاهايي اين كار خوب نيست...
... يكوقت يكي از برادران مداح ميگفت ما اگر از شعرهاي خوب و شعراي بزرگ شعري انتخاب كنيم، مردم نميفهمند؛ بنابراين مجبوريم از اين شعرها استفاده كنيم. اينطوري نيست؛ من اين را قبول ندارم. وقتي با زبان شعر با مردم حرف بزنيد، هرچه شعر پيچيده هم باشد، وقتي مداح با هنر مداحي خود توانست اين را كلمه كلمه به مردم القاء و مخاطبه كند، در دل مردم اثر ميگذارد...
عمري ست عرب، مثل تو –يک مرد – نديده است
تنها نه نديده است، که حتي نشنيده است
تو، هيمنه ي نام خداوندي و هرگز
چشمي به جهان برتر از آن نام نديده است
تو، قله ي سر سوده به خورشيدي و بي شک
بالاتر از آن، هيچ عقابي نپريده است
اي خون خدا در رگ مردان خداوند
پشت ستم از هيبت نام تو خميده است
نامت همه جا بر لب مردان غيور است
زين تسمه که از گرده بيداد کشيده است
آن نعره چون رعد، رسا باد در عالم
تا صيحه ي صهيون، به سکوتي نرسيده است
دست از تن اين لشگر بيداد بينداز
تا پا ز فلسطين و ز لبنان نکشيده ست
سرمايه ي جاويد جوان هاي جهان باد
خوني که بر آن خاک خداوند دويده ست
امروز اگر زخمي شب کيش تريني
فردا علم نام تو بر بام سپيده ست
دور است، ولي دير نه اي فتح خداوند
آن وعده که در آيه ي قران مجيد است
باکي دگر از حمله ي پاييز به دل نيست
«از خون جوانان وطن لاله دميده ست»
گفتم که به پايت غزلي سرخ بريزم
بالاي تو هر چند، فراتر ز قصيده ست!
*
براي شهيد زنده حزب الله: سيد حسن نصرالله
**
شعر از جواد محقق
***
سري بزنيد: لوح مقاومت
*
شرم الشيخ كوفه است و
جنوب، نينوا!
دارد جنوب شبيه كربلا مي شود
مديترانه، فرات است
فرات، عباي توست!
براي اين همه زخمي
براي اين همه بي كفن
تنها رداي مهربان تو مانده است !
*
وگرنه اين سران
دشداشه هاشان را
پرچم صلح كردند و فروختند
شايد اگر نبود نفت مي جنگيدند
ديروز، ذوالفقار را
با قطعنامه ها
تاق زدند
امروز منتظرند
كه از قطعنامه ها
زمين و نان
فرشته و غلمان ببارد!
باريد!
و قطعنامه همين بمبي ست
كه دارد مي بارد!
*
جنوب غرق خون است و
غزه آهوي زخمي
تو تنها مانده اي نصرالله!
در خيبري به نام جنوب
و هواپيماها دارند خندق مي كنند و
كودكان زخمي تشنه اند
تو رفته اي از شريعه آب بياوري
در برابر چشم اين همه ماهواره جاسوسي
*
اوضاع روزگار بد نيست
از سران عرب
يكي با شمشيري از طلا بركمر
دارد ريشش را خضاب مي كند و
يكي
هميشه در مواقع حساس
به سجده مي رود
شيخ فلان
تا دشداشه را عوض كند
شيخ الرشيد تا سان ببيند از برابر عكسش
شاه كوچك تا برگردد از تعطيلات امريكايي
دير خواهد شد
نماد ارتش عربي
پليس مصراست
كه همچنان حمله مي كند به الازهر!
جان بولتون دارد پارس مي كند درسازمان ملل!
تنها تو مانده اي نصرالله !
پس شمشير را پس بگير و
اسب را پس بگير و
شريعه را پس بگير و
غيرت عربي را پس بگير
كه پادشاهان عرب
شيهه اسبان مرده اند!
**
شعر از عليرضا قزوه
***
مرتبط:
سخت است سرودن از كسي شاعرتر
تو ننگ عربي سيدحسن!
****
والختام: لبيك يا حسين
شروع كرد به شمردن: «دوم، سوم، چهارم، پنجم. اين چهار تا؛ سه سال راهنمايي،هفت تا؛ با سه تا دبيرستان ميشه ده تا»
جلو رفت. كلاغ هنوز آن بالا بود و پنير هنوز به دهانش. صدايش را صاف كرد و به نرمي گفت: «بهبه، چه كلاغ زيبايي! چه سري! چه دمي! عجب پايي! كلاغ جون، صداي پدرت خيلي دلنشين بود. تو هم به زيبايي پدرت آواز ميخوني؟ اصلاً يه دهن برام بخون ببينم!»
كلاغ با شنيدن اين حرفها از جا پريد و بلند داد زد: «ده هه ! باز پيدات شد؟ مرتيكه، از دوم دبستان تا حالا ده سال آزگاره كه يه پنير خوش از گلومون پايين نرفته. دِ ولمون كن ديگه بابا!»
اما روباه مثل هميشه پيروزمندانه، در حالي كه پنير را از روي زمين بر ميداشت گفت: «چي كار كنم كلاغ جون؟! باز هم گول خوردي!»
دوشنبه، 12 دي 84
سيد سيد، حاجي...
سيد سيد حاجي...
سيد جان به گوشي؟
«بسيجي يعني علي عليه السلام كه تمام وجودش وقف اسلام بود.»
گرفتي مطلبو؟
اين دستور از بالا صادر شده. اصل و فرعش هم پيش من محفوظه.
تو كه تو كار ادبي بهتر مي دوني كه:
«تمام»
«وجود»
«وقف»
چه معني مي دن.
مي دوني يا نه؟
ما رو چه به علي؟
و علي الاسلام السلام!!
تمام!
چهارشنبه، 30 آذر 84
حاجي جان سلام
خيلي وقتت رو نميگيرم.
آخه ما تا كِي بايد صبر كنيم؟ اين تحمل و صبر ما شايد به بيعرضگي و ناتواني تفسير بشه.
حاجي جون!
خودت ميدوني كه منطقه، دقيقاً نه ماهه كه آبستن حادثه است و همين دو سه روز پيش دردِ زاييدن شروع شده.
دستور چيه؟
ما فقط بايد نقش قابلهي زمان رو بازي كنيم يا حق داريم انتخاب كنيم كه اگه مثلاً دختر بود، كمكي به زاييده شدنش نميكنيم.
در شرايط فعلي، بين «بدبختي» و «بيچارگي» و «بدنامي»، شايد انتخاب «بيعرضگي» خيلي هم بد نباشه.
آخرِ پاييزه حاجي جون!
جوجه هامون رو كه خيلي وقته فروختيم. لااقل كمك كن پولاشو بشمريم.
منتظر تماست هستم.