صفحه اصلی
صفحه 1 از 2

سه شنبه 22 دی 1388

شام غریبان حسین امشب است...

شعری از علیرضا قزوه:

آن روزها
هر وقت پرده خوان
از نقل شاهنامه و سهراب می گفت
به کربلا که می رسید
نقل علی اکبر می خواند و می گریست
حتی گاهی قوّال با شمشیر
می زد به پهلوی خود
حالا به جای قاسم و عباس
دارند روضة سهراب می خوانند
به جای رقیه
دارند روضة ندا را فریاد می کنند...
این نقل
نقل پرده دران است
بزن به طبل لجاجت طبّال
که میر بی بی سی
امشب به کربلا وارد می شود
از در پشتی
بزن به طبل لجاجت طبّال
که شیخنا می رسد به کربلای مجازی
از راه اینترنت
از راه اعتمادالسلطنه
عمّه ببین به کربلا
این همه موبایل های دوربین دار آمده
عمه ببین که علم ها خونی است
و میکروفون ها خونی
و صداها خونی
شاید به اشتباه
دو حسین آمده اند اینجا
جوانان بنی هاشم بیایید
راه این پیران فتنه را سد کنید
مسلم این اتفاق ها را دید و گریست
من مسلمم
و راه برگشت دارم
من مسلمم
این نامه را از خانه هانی می نویسم
مرام من کشتن نیست
ما سهراب کش نیستیم
"مستی بیاید قی کند
مستی جهان را طی کند"1

ادامه "شام غریبان حسین امشب است... " »

چهارشنبه 3 تیر 1388

باران

باران آمد

باران دیشب آمد

دانه هایی که برای کبوترها ریخته بودم خیس شد

دبه های نفتمان هم خیس شد

اما نفتی توی آنها نبود

چند روز است که نفتمان تمام شده

بابا پول ندارد که نفت بخرد

سردمان است

بیرون هوا سرد است

توی خانه هم سرد است

اما همه از یک خانواده گرم صحبت می کنند

دیروز از جلوی دانشگاه رد شدم

همه شعار می دادند

بعضی ها هم حرف می زدند

آنها یکدیگر را زدند

آنها آزادی می خواستند

آنهایی که کتک زدند آزاد شدند

آنهایی که کتک خوردند آزاد بودند

آنها آزادی را فقط برای خودشان می خواستند

الآن همه آزادند

اما بابای من می ترسد که به زندان برود

بابا بدهکار است

مامان بابا را دوست دارد

روزها که بابا می رود کارگری مامان گریه می کند

مامان عکس امام را می بوسد و گریه می کند

عکس آقا را هم می بوسد

عکس علی را هم می بوسد

علی برادرم است

علی توی جنگ کشته شده

جنگ خیلی سال پیش بود

الآن غنیمت هایش هم تقسیم شده

حالا باید از اول شروع کنیم

جنگ خیلی سال پیش بود

اما مبارزه هنوز هم هست

دیروز از جلوی دانشگاه رد شدم

آنها آزادی می خواستند

آنهایی که آزادی می خواستند آزاد بودند

حالا ما باید از اول شروع کنیم

همه چیز را از بین برده اند تا آزاد باشند

هر چیزی که علی ساخته بود را خراب کردند

حالا باید از اول شروع کنیم

ما عدالت می خواهیم

عدالت که باشد آزادی هم عادلانه تقسیم می شود

حالا ما باید از اول شروع کنیم

اینبار آنها را راه نمی دهیم

آنها همه چیز را برای خودشان می خواهند

حالا باید از اول شروع کنیم

عکس امام را می بوسم

عکس آقا را هم می بوسم

عکس علی را هم می بوسم

علی بعضی وقتها به من سر می زند

وقتی علی می آید باران هم می بارد

دیشب باران آمد

به نقل از مهر آب

پنجشنبه 8 اسفند 1387

شبيه مرغكي زار

1.
فقط خواستم تكراري نشه وگرنه باز هم مينوشتم: "شبيه مرغك زاري..."

گلدسته ات
كهكشانى است
كه سياهى شهر را تكذيب مى كند
پيرامون تو همه چيز بوى ملكوت مى دهد:
كاشى هاى ايوانت
و اين سؤال هميشه
كه چگونه مى توان آسمانها را
در مربعى كوچك خلاصه كرد.
و پنجره فولاد
التماسهاى گره خورده
و بغضهايى كه پيش پاى تو باز مى شوند...

Harame Emam Reza.jpg

2.
چند روز پيش توي جلسه هيئت امناي شوراي هماهنگي حركتهاي جهادي احسان اشعري(از اعضاي هيئت امنا) رو ديدم. شايد شما نشناسيدش از گروه جهادي شميم مهر عضو شده و خودش هم سروش درس خونده. نكته مهمتر اينكه برادر شهيد اشعري از شهداي مدرسه است.
از اونجا كه توي مراسم يكي از روزهاي هفته شهدا خانواده شون اومده بودن، همين بهانه‌اي شد كه وسط بحثاي خودمون ازش راجع به هفته شهدا بپرسم. وقتي بحث به اينجا رسيد گفت كه خانواده شهيد از برنامه هفته شهدا راضي نبودن. و وضع نمايشگاه امسال هم اونها رو به تعجب انداخته.
از شنيدن حرفش متاسف شدم. هرچند كه مخاطب هفته شهدا رو بيشتر بچه‌ها ميدونم تا خانواده شهدا ولي با اين حال غفلت از خانواده شهدا اشتباه خيلي بزرگيه كه نميدونم ميتونم اميدوار باشم كه بهش توجهي بكنند -اونهايي كه بايد توجه كنن- يا نه؟
در كل هفته شهدا نعمت بسيار گران قدريه كه دست ماست و بايد خيلي قدرش رو بدونيم. حيف كه خيلي حرفا رو نميشه گفت. امسال هفته شهدا بازخورد خوبي نداشت. مخصوصا توي فارغ التحصيلها. حتي كسانيكه آدم فكرش رو نميكنه شاكي بودن از وضعيت امسال هفته شهدا. خيلي ها مطلب نوشتن و با بعضي هم همون شب با اينكه به آخر برنامه رسيدم صحبت كرديم. البته قسمتيش بواسطه بي اطلاعيه دوستان بود كه فكر كرده بودن هفته شده 3 روز چون مدرسه امسال هفته بين اربعين و 28صفر كه از 3شنبه گذشته تا 2شنبه بود رو به فراخور ايام هفته شهدا گرفته بود. ولي خيلي حرفها هم حق بود.
البته هدف اصلي به نظر اين ميرسه كه مدرسه ميخواهد ساختار اين برنامه رو هر طوري شده عوض كنه و اين ها مقدمه‌اي براي اون كاره. و البته چشم انداز تعطيلي اين هفته با توجه به دور شدن از ايام دفاع مقدس چيزيه كه به طور رسمي و غير رسمي شنيده ميشه.
همونطور كه گفتم هفته شهدا نعمت بسيار با بركتي واسه مدرسه بوده و هست. خيلي از مدارس مهم و معروف آرزوي داشتن اين شهدا رو دارند و تمايل زيادي دارند بتونند برنامه‌اي مثل هفته شهدا داشته باشند كه نميتونند. حالا اگه ما به اين برنامه بي توجه باشيم اشتباه بزرگي كرديم.
دليل اصلي لزوم توجه به نظر من نه خانواده شهدا و نه آرزوي ديگران براي داشتن اون و نه علاقه فارغ التحصيلان به اين مساله است بلكه تاثير عميق تربيتي اين برنامه روي دانش آموزاي مدرسه است كه وظيفه تربيتشون بر عهده مدرسه است. در چگونگي اين تاثير خيلي توضيح نميدم شرح مفصلش اينجا و اينجا اومده كه هرچند خيلي قديميه شايد خوانده باشين.
بچه‌هاي زيادي امسال هم خالصانه واسه هفته شهدا كار كردند. دست همه اونها رو ميبوسم و بهشون خسته نباشيد ميگم و ميدونم اونها تلاششون رو كردن كه برنامه قوي برگزار بشه و من از نزديك شاهد بودم و نبايد بر اونها خرده اي گرفت...
ولي چه ميشه كرد متاسفانه همه حرفها رو هم زدن صلاح نيست.
سربسته بگم امسال به بعضي رفقا گفتم كه قدر كار توي نمايشگاه امسال رو بدونند چون ممكنه آخرين نمايشگاه شهدايي باشه كه كسي توش كار ميكنه!
اميدوارم اين اتفاق نيفته و اين برنامه تا زماني كه تاثير تربيتي بالايي داره به شكل جدي مورد توجه مسئولين مدرسه بمونه!

3.
واسه جهادي آماده هستيم؟
يكي از رفقا پيشنهاد مي‌داد يك هفته قبل از مسافرت رو روزه بگيرم براي آمادگي بيشتر واسه سفر.
پيشنهاد خوبيه اگه تونستيد عمل كنيد.

4.
هفته شهداي مفيد2 داره شروع ميشه.
به همه دوستان از جمله آقايان ميرزايي، كسايي، اسدي، افشاري و بقيه فارغ التحصيلاي مفيد2 كه زحمت ميكشند خسته نباشيد ميگم.
ان شاءالله زيارتوش ميكنيم.
از اينجا اطلاعات بيشتر رودريافت كنيد.

5.
يه چيزايي درباره اينتل آماده كرده بودم كه منتشر كنم كه به دلايلي فعلا نگه داشتمشون.
اما مساله اينه كه چقدر زود فراموشمون شد.
همين چند روز قبل بود.
حمله به غزه و...
اونهمه سر و صدا همه خوابيد و اين مساله به فراموشي سپرده شد.
اين از تاثيرات منفي رسانه‌اي مثل تلوزيونه كه آدم رو عادت ميده به نگاه كوتاه مدت و مقطعي.
تا وقتي ما خوابيم وضع همينه كه هست.
درباره وظيفه‌اي كه در اين مساله داريم چه كار كرديم؟
اصلا چه كارهايي مي تونستيم و نكرديم؟
وظايف مانده خيلي زياد داريم در اين موضوع...

6.
"تربيتِ جهادي"
گوشه ذهنمه
دربارش حرف دارم
باشه واسه بعد...

دوشنبه 16 دی 1387

غزه

2f62f9bbe18d6aedb46a08b1ba572e74.jpg

فلسطین

خاک مقدس

غم جدیدت، شایسته تبریک!

فلسطین! کودکیهای غم

غمهای کودکی ات چه بزرگ شده

فلسطین زمین مقدس

چه تقدسی داری تو!

در میان این همه خون

بوی زیتون هایت اشک آور شده

فلسطین آرامش جان جهان عربی تو

نمی بینی چه آرامند؟

نمی بینی چه زیبا تو را آراسته اند

مگر نه اینکه یک عرب است و یک رنگ تند؟

مگر نه اینکه یک عرب است و یک غذای تند؟

پس می بینی چه آرام می آرامند؟

حق دارند!

فلسطینِ این روز ها شاد است

رنگ تند مورد علاقه اعراب را به خود مالیده

چه قرمز است این فلسطین...

نه سران عرب؟

فلسطین بوی تند گوشت سرخ شده نمی دهد؟

دمبه های شکم اعراب کم شده

مصر از همه لاغرتر است

3189979554.jpg

فلسطین! چه شد که مقدس شدی؟

ابراهیم تقدّست داد؟

اسحاق تو را خواند؟

موسیای کلیم کلام محبت تو را سرود؟

عیسی پای بر خاک تو نهاد؟

آری این روزها باز هم عیسی به یادمان است؟

اما... اما...

چرا تو را شادی نیست؟

چرا تو را غم است؟

چرا؟ چرا؟

چرا سرمای زمستان را نمی فهمی ؟

450کشته می دهی؟

آری گلوله ها چه داغت کرده اند

چه داغ شده ای تو

تب داری

تبت تند است

تب تندت خون و آتش و عشق و جنون

تب تندت تب آتش بی غیرتی

438oepkjv1lmyh27qxru.jpg

کلیم کجایی ؟

چرا آهنگ جان سامری نمی کنی؟

کلیم شمشیر برآر
فلسطین تو را می خواند

غزه عزت می طلبد

و عزت خون می خواهد

خون خون خون خون خون خون خون خون خون خون

و خون ریزیِ جنون

آری عیسی جشن تولدت هم خون آورده هم جنون

عیسی چگونه پیامبر صلحی؟

عیسی موسی اسحاق ابراهیم کجایید؟

علی حسین محمد زهرا مهدی

کجایید؟

مردان مرد بیایید

عماد کجایی؟

شیخ احمد کجایی؟

رنتیسی ؟

شقاقی؟

قسّام؟

موسوی؟

کجایید؟

بیایید تا به قدس برویم

بیایید تا به غزه ی عزت برویم

بیایید بیایید نفسهامان تنگی می کند

و خونهامان در رگ تاب اسارت نمی دارند

حرمت رگ می شکنند

گلبرگ سرخ لاله ها را ببینید

چه بوی شهادت می دهند

چه بوی حسین گرفته این روزها

"منال از داغ من مادر

مخوان در سوگ من خواهر"

امان از دل زینب!

زینبهای غزه چه کربلایی دارند امسال...

چه اکبر هایی می دهند

چه عباسهایی فدا می کنند

آه غزه چه کربلایی شده ای

چه مظلومانه شهید می شوی

و ما می بینیم

غزه تو با شکوهت این روزها چه مظلومی!

چه مظلوم...

غزه، غزه ی عزت و افتخار، غزه ی خوب من

غزه عشق الهی

چرا سکوت نمی کنی

چرا سکوت برادران عربت را نمی بینی ؟

چرا یاد نمی گیری سکوت کنی؟

مگر نمی دانی "سکوت سرشار از ناگفتنیهاست"

آنها که نباید سکوت کنند

سکوت مرگ کرده اند

اما تو باید سکوت کنی

باید ساکت بمانی تا صدایت همه جا را پر کند

صدای ناله های مادرانت

صدای یا حسین فرزندانت

صدای گلوله

صدای خون

صدای آتش

8ae40ee1591986830ca919a49f2407b6.jpg

اما نه لحظه ای سکوت کن...

ساکت ساکت

بگذار گوش کنیم

بگذار سمعکهایمان تمام زورشان را بزنند

تا بلکه صدایی بیاید از سازمان ملل

سازمان مللللللللللللللللللللللللل

سازمان مللللللللللللللللللللللل

سازمان کنفرانس اسلامی

اسلامیییییییییییییییییییییی

اتحااااااااااااااااااااااااااااااادیه عرب

شورای امنیییییییییییییییییییییییییییییت

شورای فضاحت

شورای خون

شورای آتش

شورای دروغ

شورای ننگ

شورای مرگ

شورای خفقان
شواری کثافات

شورای .........

اما غزه پیکر پاک برادرمان را نگه دار

"چشم مادر چشم خواهر مانده بر در"

"شهر شهر خون است

پنجه در خون خصم دون است

خانه خون است

کوچه خون است"

اما غزه ی خوب من

چه عزتی داری

میان این همه خاران...

عزیزم عزیز بمان

qassam-launch.jpg

یکشنبه 8 اردیبهشت 1387

يك خاطره

671a.jpg

دوشنبه 19 فروردین 1387

نرمش صبحگاهي

يا ابا صالح، اباصالح مدد
يا ابا صالح، اباصالح مدد

اي ولي عصر و امام زمان
اي سبب خلقت كون و مكان

ما همه موريم و سليمان تو باش
ما همه جسميم و بيا جان تو باش

سكه تو زن تا امرا كم زنند
خطبه تو خوان تا خطبا دم زنند

ما كه ز صهباي تو مست مستيم
منتظر جام شهادت هستيم

اي مدني برقع و مكي نقاب
سايه نشين چند بود آفتاب

اي كه به عشقت همه عالم اسير
اي كه ز نورت همه عالم منير

سينه زنان حرم دلداريم
رو به سوي شاه شهيدان داريم

گرچه وصالش نه به كوشش دهند
هر قدر اي دل كه تواني بكوش

منتظران را به لب آمد نفس
اي شه خوبان تو به فريادم رس

جهادي‌ها ايم و ز خود بي خبر
عشق حسيني زده ما را بر سر

يا ابا صالح، اباصالح مدد
يا ابا صالح، اباصالح مدد

شادي روح حسين متولي فاتحه و صلوات

سه شنبه 29 آبان 1386

«ميثم»

 

1.

«اِظهَارُ الشَّيءِ، قَبلَ اَن يَستَحكِمَ، مَفسَدهٌ»

 

2.

داستانك زير را جايي خواندم. دلم را لرزاند. مرا بسيار به ياد يكي از دوستان خودمان انداخت. هم اسمش هم رسمش:

 

« همه جوره از او مي‌گفتند. هم بد، هم خوب. آنها كه يكي دو روز اول آموزشي بريده بودند و از پادگان در‌مي‌رفتند، خيلي از ميثم بد مي‌گفتند:

-نصفه شب مي‌آد داخل ساختمان و با تيراندازي و عربده كشي، دستور مي‌دهد كه تا 3 شماره از طبقات آسايشگاه بدويم دم در. خودش هم وامي‌ايستد بالا، در حالي كه تير مي‌زند و همه را مي‌ترساند، هل مي‌دهد كه زودتر بدويم پايين. وقتي همه رفتند پايين، اول دستور مي‌دهد كه پوتين‌ها و جوراب‌ها را درآوريم. بعد پيراهن و زيرپيراهن. بعد همه را به دو راه مي‌انداخت طرف تپه‌هاي پشت پادگان. تا زانو توي برف بوديم. هي داد مي‌زد كه با بدن‌هاي لخت، توي برف‌هاي سرد غلت بزنيم...

-بابا اين ديگه كيه؟! آخرهاي دوره كه بود، يك شب همه را جمع كرد، آرام گفت: «حالا به لطف خدا تونستيد در 45 روز سخت‌ترين آموزش‌ها را طي كنيد كه در عمليات به مشكل برنخوريد، از شما يك چيز مي‌خواهم، يعني يك دستور مي‌دهم كه هيچ كس حق ندارد از جايش تكان بخورد، خودتان كه مرا مي‌شناسيد پا از پا تكان بدهيد، خودتان مي‌دانيد»

همه وحشت مي‌كنند. يا حضرت عباس. ديگه چيكار مي‌خواست بكند. يعني ديگه چي مونده بود؟! شايد مي‌خواست نارنجك بيندازد وسط جمع؟ بابا اين نفس ما را بريد، دل توي دل كسي نبود. همه آماده باش بودند بپرند دور و بر جان‌پناه بگيرند. همه منتظر صداي فرياد ميثم بوديم كه بگويد: «نارنجك... بخيزيد...» ولي از اين خبرها نشد. با تعجب ديدم ميثم نيست. شك كرديم. ديدم نفرات جلوي ستون دارند گريه مي‌كنند. صداي گريه‌شان بلند بود و شانه‌هايشان تكان مي‌خورد. يكدفعه ديدم چيزي آمد روي پايم. جا خوردم. ترسيدم. يا خدا. اين چي بود. كي بود؟ افتاده بود روي پاي بچه‌ها. گريه مي‌كرد. گريه و التماس كه اگر اذيتي يا شدتي داشته او را ببخشيم. خودش بود ميثم، همان ميثم كه از اسمش تمام پادگان مي‌لرزيد و حالا از كاري كه او مي‌كرد، شانه‌هاي بچه‌ها از گريه مي‌لرزيد. پاي همه را مي‌بوسيد و خاك پوتين‌هاي آنان را به صورت خودش مي‌ماليد و مي‌گفت: «شما رو به خدا منو حلال كنين... جبهه كه رفتين منو دعا كنين... دعا كنين منم بيام اونجا...». »

 

3.

بخشي از يك مطلب قديمي:

حالا قوياً معتقدم كه «بايد طرحي نو در انداخت»، طرحي كه...

 

 

پنجشنبه 24 آبان 1386

هفته ي شهداي 86

در جنگ هاي تن به تن آغاز مي شويم
اين رسم ماست: در کفن آغاز مي شويم

از ابتداي خون گلو، از شروع عشق
از انتهاي خويشتن آغاز مي شويم

آرام در قلمرو شب رخنه مي کنيم
هم پاي صبح دفعتاً آغاز مي شويم

بازي ادامه دارد، نوبت به نام ماست
ما تازه بعد باختن آغاز مي شويم

آري به رغم سايه سنگين سامري
يک روز از همين وطن آغاز مي شويم

اين شعر ها طليعه شورند، صبر کن
وقتي تمام شد سخن آغاز مي شويم

شنبه 5 خرداد 1386

ترشي هفته‌بيجار

shoraaa.jpg

0.
(غير از خودم) از كليه‌ي دوستان حاظر در عكس فوق و آقا سعيد كه تو عكس نيست شديدا تشكر ميكنم! خيلي زحمت كشيدند و من كه ازشان خيلي چيزها ياد گرفتم، حلالمان كنيد اگر بدي، خوبي و هر چيز ديگه‌اي كه بوده! حقتان بوده!!! البته اين به معني تشكر نكردن از ديگران نيست! همه زحمت كشيدند كه اگر بخواهم بنويسم يك پست خواهد شد، بالاخص از افرادي كه در مجمع تلاش كردند و وقت گذاشتند و از شخص علي آقا كه زحمت زياد كشيد. بابت تاخير در تشكر هم عذر خواهي مي‌كنم ... به هر حال همه خسته نباشيد!

1.
«آن كس كه حقيقت را نمي‌داند جاهل است و آن كس كه حقيقت را ميداند و انكار ميكند جنايتكار». جهل مركب كه مي‌داني چيست؟ اين است كه شخص نداند كه نميداند، خوب اين مرحله‌اي از جهل است! يك مرحله پست‌تر آن كسي است كه نمي‌داند و با اينكه ميداند كه نمي‌داند، نمي‌خواهد كه بداند و اين مرحله‌اي از مرض و بيماري است! اما پست ترين مرحله همان است كه بالا گفتم يعني كسي كه مي‌داند و انكار مي‌كند كه همان جنايت است. تو در كدام مرحله هستي؟

2.
ببخشيد؛ سلام سيد، چيكار مي‌كني؟ چيكار داري مي‌كني؟ كجايي آخه تو؟ خودت هم ميدوني تو اين وضعيت بايد دم دست باشي! گذاشتي رفتي بايد تعقيبت كنيم؟ آخه عزيز دل من جبهه كه جاي بازي نيست كه قايم باشك بازي در مياري! هر جا كه ميريم دنبالت دو دقيقه قبلش زدي بيرون! حالا ولش كن اصلا، دوباره شيمياييم زده بالا حالم هيچ خوب نيست

3.
چه خبرا؟ شنيدم اون قضيه رفته هوا ... امان از دست ... شرقي ديگه

4.
بسته‌ي پيشنهادي 1+5 رو ديدي؟ چطوره؟ كي بيايم برا مذاكرات؟ البته كار كه زياده، مگر اينكه واسه مذاكرات ببينيمت، بابا نا سلامتي ما ارشديم بايد يه ذره امرمون مطاع باشه يا نه؟ اصلا كي به تو گفت بري ... كه حالا...، يه چيز ديگه هم دادم پيك واست بياره اون رو هم يه نيگا بنداز، فردا هم دارم ميرم پل سيدخندان پيش سردار واسه همون 1+5

5.
احتمالا بو برده باشي خبرهايي در راهه... مخصوصا كه به انتخابات نزديك مي‌شويم!

6.
آقاي سيد جواب اين را هم بده: نظرتان درمورد «...به هم سازيم و طرحي نو در اندازيم» چيست؟ و در همين راستا اين را نيز يكي از دوستان فرستاده بودند: «گاهي براي كشف اقيانوس‌هاي جديد بايد قيد ساحل را زد و دل به دريا زد و اميد به او بست» (البته نقل به مضمون اصلش قشنگ‌تر بود)

7.
ممد كربلا رو ديدي؟

8.
nتا كار ريخته سرم كه n به سمت بينهايت ميل مي‌كنه! مليون‌ها جلسه در هفته و ميثم حق داره شاكي باشه

9.
اي دريغ از اين عمر كه بي روي تو بگذشت

10.
امير و رضا و كاظم رفته‌اند خراسان جنوبي و در آخرين تماسي كه داشتيم گفتند كه علي‌آباد را ديده‌اند و سپس به بيرجند رفته‌اند؛ دستشان از بابت خلاص كردن ما از دست كليد حمام علي‌آباد زارعين كه از بعد اردو تا همين پنج‌شنبه دسته كليدمان را مزين فرموده بود درد نكند، آخرين يادگاري علي‌آباد را هم پس داديم!

11.
اين مورد دزدي است بنابراين اگر با مال دزدي و غصبي مشكل داريد نخوانيد، يك بنده‌ خدايي يك جايي گفته ما هم سريع مراتب دو در نمودن را انجام داده‌ايم. يعني اينكه خلاصه از خودمان نيست و اساسا مغز ما اينقدر خلاقيت ندارد، جمله‌ي خوبي است كه ذهنم را مشغول به خود كرده، در باره‌اش فكر كنيد: «حفظ جمع ارزشمند مفيد يا حفظ ارزشهاي جمع مفيد؟»

12.
حواسمان كه هست؟؟؟ چيزي به ايام فاطميه نمانده؛ التماس دعا!

13.
اين هم دو در: چه چيزي از جهادي در طول سال قابل ادامه دادن است؟
بيل؟
كميته امداد؟
چادر و اردوگاه و نيسان؟
جمع آوري كمك‌هاي نقدي و غير نقدي؟
محرومين؟
خاكي بودن؟
خاك آلود بودن؟
غرق نشدن در روزمرگي؟
جهادي متأهلي؟
سختي كشيدن و فرار از رفاه و راحتي؟
حل هر مشكلي كه پيش روي كسي است؟
روحيه‌ي مبارزه؟

14.
يك گروهي جمع شده‌اند و مي‌خواهند يك ياعلي بگويند براي كاري جالب، سخت و مهم! فقط خدا آخر و عاقبتش را به خير كند كه مثل مشابه‌هايش نشود - كه البته به نظر من مي‌تواند نشود، به خاطر تفاوت شرايط و عزم جزم دوستان- فعلا كه سر همه‌شان شلوغ است و احتمالا قرار خواهد شد بعد از تابستان علم را بلند كنند! اما كار زيبا و جالب است خدا توفيق دهد، شايد ما هم كمكشان كرديم، ولي فعلا صبر بايد كرد!

15.
فكر كنم قدري زياد شد، آخرش هم حاجي جماعت وبلاگ نويس نخواهند شد!!! احتمالا 300سال نوري بعد دوباره همچين پستي بنويسم.

چهارشنبه 5 اردیبهشت 1386

اما حبيب جوهرش امن يجيب بود ...




حبيب من؛
سلام؛
مثل اين مي ماند كه آدم يك آشناي قديمي را، يك دوست گمشده را، يك برادر از ياد رفته را، ناگهان در ايستگاه مترو پيدا كند. آن وقت شايد بنشينند و ساعت‌ها از گذشته‌هاي دور و حس و حال اين روزها حرف بزنند. از همه‌ي زمان‌هايي كه بي‌هم سپري كرده‌اند و لحظه‌هايي كه به ياد هم افتاده‌اند.
ساعت‌ها بنشينند و بي‌آن كه عبور قطارهاي مكرر مترو، به شتابشان وا دارد، از هم‌صحبتيِ هم لذت ببرند.

حبيب من؛
آدم در گذرِ تند لحظه‌هاي زندگي، گاهي بايد ترمزدستي را بكشد و توقف كند؛ و انديشه كند به مسيري كه مي‌پيمايد و راهي كه آمده‌‌است. اين لحظات از سرنوشت‌سازترين لحظات عمر آدمي است. لحظاتي كه ترمزدستي را مي‌كشد و فكر مي‌كند.

حبيب من؛
آدم در سير كمالاتش، وقتي به اندازه‌ي كافي در جهتِ مبدأِ خلقت سرعت و شتاب گرفت، خود را به واديِ خطر مي‌برد و لبه‌ي صخره‌ي تعالي، پرشي بلند انجام مي دهد. نامِ اين پرش را شهادت گذاشته‌اند.
من و تو در روزگاري زندگي مي‌كنيم كه هوا به شدت مه آلود است و لبه‌ي صخره‌ي تعالي قابل تشخيص و تميز نيست. لذا براي موفق شدن در پرش لازم است همواره آماده‌ي آن باشيم. با حداكثر سرعت و شتاب به سمتِ خداوند حركت كنيم و در هر لحظه به خود يادآوري كنيم كه لحظه‌ي پرش شايد هم‌اكنون فرا برسد.

حبيب من؛
خواستن توانستن است و موفقيت ها همواره از آرزوها شروع مي‌شوند:
شهادتت مبارك حبيب!

دوست‌دارِ تو
سيدِ ول‌شدگان
 

پنجشنبه 17 اسفند 1385

دكترين انبيا

حاجي جون، سلام!

از اين كه مي بينم بعد از مدت ها دوري از صحنه ي سيدي، به جمع بچه سيدها پيوستي خوشحالم.
هر حاجي اي هر چند وقت يه بار بايد يه مدتي سيدي كنه تا از حال و روز زيردستاش بي‌خبر نمونه.
خدا رو شكر مي‌كنم كه توفيق پيدا كردي زير دست يه حاجي بزرگ، سيد باشي! يه حاجي كه دوبله حاجيه!! از روز اول هم حاجي بوده و جالبه كه خودش هم اين روزها داره سيد بودن رو تجربه مي‌كنه.

حاجي جون!
از اون جايي كه هر سيدي هم هر چند وقت يه بار بايد يه مدتي حاجي باشه تا از فشاركاري و شرايط دشوار زندگي حاجي ماجيا غافل نمونه، اين بنده‌ي حقير سراپا تقصير هم چند وقتيه با اجازه‌ي شما به صورت پاره وقت حاجي هستم.
يكي دو تا بچه سيد هم -كه بعضياشون دوبله سيدن- زيردستم هستن و با اجازه‌ي شما «مشق حاجي بودن» مي‌كنيم. اميدواره اساعه‌ي ادب نشده باشه.

مي‌دوني حاجي؟
ما داريم درخت گردو مي‌كاريم! بايد صبرمون زياد باشه: قد صبر ايوب. بايد عمرمون هم زياد باشه: اندازه‌ي عمر نوح. بدون پول و پله هم كه نميشه: مثه مُلك سليمون.

پس كارها رو تقسيم مي‌كنيم:
من مي‌گردم دنبال ايوب و نوح. شما هم بگرد ببين سليموني كسي مي‌توني پيدا كني يا نه! دستمون تنگه حاجي. دست بجنبون!

عزت مزيد

شنبه 28 بهمن 1385

بي‌خود

سلام

1.
چطوري سيد، خوشي؟ خرمي؟ ما رو نمي‌بيني خوش ميگذره؟
بالا خره ديگه...

2.
هفته‌ي شهداي مفيد3 هم تموم شد دست همه‌ي کسايي که زحمت کشيدن درد نکنه، کسايي که شايد بعضي از اونها رو حتي نمي‌شناسم! مخصوصا بعضي از رفقا که سنگ تموم گذاشتن...
اجر همگي با صاحبش
اميدوارم بعضي‌ از [...]ها هم بعضي چيزها رو فهميده باشن! (بي‌خود!)

3.
معادله‌ي سينوسي زندگي داره وارد فاز جهادي مي‌شه! تا حالاش هم حسابي امير رو تنها گذاشتم! و احتمالا دردسر معاونت من براش، بيشتر از مزيتش بوده!!! (به در، جهت اطلاع ديوار!)
خدا بخواد بايد بزنيم تو خط جهادي... احتمالا آخر هفته پيش‌قراولي خواهم رفت به خراسان جنوبي، خوسف، و اگه قسمت باشه براي اولين بار «علي آباد».

4.
يا الهي و رَبّي، مَن لي غيرک!


... تمام

*والسلام

سه شنبه 10 بهمن 1385

آخرين ققنوس

- همه ي اين ناگهان را براي برادري نوشتم كه اگر چه كمي كوچك تر است، اما حقاً بزرگي هاي زيادي در وجودش نهفته دارد -


عزيزم!
سيد و حاجي يك بازي است براي همين. همين كه دلت اگر لرزيد، پايت نلغزد. حقاً شمس الدين محمد براي تو گفته است كه: معاش چنان كن كه گر بلغزد پاي / فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد.
سيد و حاجي حايلي مي شود بين وجود واقعي انسان و وجود تكليفي اش. تو در لحظه اي دوست مي‌داري كسي را بي‌واسطه و بي‌نهايت دوست بداري –و حق هم داري – اما آن چه مانع از اين ابراز صميميت مي‌شود (اسمش را بگذار تقوا يا هر چيز ديگر) همان نگاه تكليفي است كه بايد داشته باشي. تو در هر لحظه سيدي هستي كه يك حاجي مدام مراقب اعمالت است و اگر خوب بنگري تو هم براي سيدي ديگر نقش حاجي را بازي مي كني. لذا روا نيست كه بي‌پرده و بي‌پيرايه از سيدِ زيردست و حاجيِ بالادست، وجود واقعي خود را همان گونه كه هستي بنماياني.

عزيزم!
تو را به رياكاري توصيه نمي‌كنم. اما حواست به گفتارت باشد. چرا كه گفتار به پندار تبديل مي شود، و پندار به كردار و كردار به عادت و عادت به شخصيت.
مبادا چيزي بگويي كه آن چنان هم قطعي و يقيني و دائمي نباشد؛ دَم در كش ار نه باد صبا را خبر شود!
غمخوار به جز درد و وفادار به جز درد / جز درد ندانست كه اين مرد چه مردي است

عزيزم!
همه‌ي نوشته هاي دو ماه اخيرت را سر صبر خواندم و لذت بردم. از اين همه، مهرداد اوستا را درياب كه خوش مي‌چكامد:

با من بگو تا كيستي؟ مهري؟ بگو، ماهي؟ بگو! / خوابي؟ خيالي؟ چيستي؟ اشكي بگو، آهي بگو!
راندم چو از مهرت سخن، گفتي: بسوز و دم مزن / ديگر بگو از جان من، جانا چه مي‌خواهي؟ بگو!
گيرم نمي‌گيري دگر، ز آشفته‌ي عشقت خبر / بر حال من گاهي نگر، با من سخن گاهي بگو
اي گل پي هر خس مرو، در خلوت هر كس مرو / گويي كه: دانم، پس مرو، گر آگه از راهي؟ بگو!
غمخوار دل، اي مه نيي، از درد من، آگه نيي / ولله نيي، بالله نيي، از دردم آگاهي؟ بگو!
زين بيش آزارم مكن، پيش همه خوارم مكن / خوارم مكن، زارم مكن، گر آن كه بدخواهي بگو!
من عاشق تنهايي ام، سرگشته اي شيدايي ام / ديوانه‌ي رسوايي ام، تو هر چه مي‌خواهي بگو!

به خدا مي‌سپارمت كه او بهترينِ نگاه‌داران است.

جمعه 29 دی 1385

چند وقت است دلم مي گيرد

... چيز ديگري كه بنده در بعضي از خوانندگان جلسات مداحي اطلاع پيدا كردم، استفاده‏ي از مدح‏ها و تمجيدهاي بي‏معناست، كه گاهي هم مضر است. فرض كنيد راجع به حضرت اباالفضل (سلام‏اللَّه‏عليه) صحبت مي‏شود؛ بنا كنند از چشم و ابروي آن بزرگوار تعريف كردن؛ مثلاً قربون چشمت بشم! مگر چشم قشنگ در دنيا كم است؟ مگر ارزش اباالفضل به چشمهاي قشنگش بوده؟! اصلاً شما مگر اباالفضل را ديده‏ايد و مي‏دانيد چشمش چگونه بوده؟! اينها سطح معارف ديني ما را پايين مي‏آورد. معارف شيعه در اوج اعتلاست. معارف شيعي ما معارفي است كه يك فيلسوفِ در غرب پرورش يافته‏ي با مفاهيم غربي و بزرگ شده‏ي آشناي با معارف فلسفي غرب مثل هانري‏كُربن را مي‏آورد دو زانو جلوي علامه‏ي طباطبايي مي‏نشاند؛ او را خاضع مي‏كند و مي‏شود مروج شيعه و معارف آن در اروپا. مي‏شود معارف شيعه را در همه‏ي سطوح عرضه كرد؛ از سطوح ذهن متوسط و عامي بگيريد تا سطوح بالاترين فيلسوف‏ها. ما با اين معارف نبايد شوخي كنيم. ارزش اباالفضل العباس به جهاد و فداكاري و اخلاص و معرفت او به امام زمانش است؛ به صبر و استقامت اوست؛ به آب نخوردن اوست در عين تشنگي و بر لب آب، بدون اين‏كه شرعاً و عرفاً هيچ مانعي وجود داشته باشد...

... ارزش اباالفضل، ارزش حبيب‏بن‏مظاهر، ارزش جُون در اينهاست، نه در قد رشيدش يا بازوي پيچيده‏اش. قد رشيد كه خيلي در دنيا هست؛ ورزشكارهاي زيبايي اندام كه خيلي هستند؛ اينها كه در معيار معنوي ارزش نيست. گاهي روي اين تعبيرها تكيه هم مي‏شود! حالا يك وقت شاعري در يك قصيده‏ي سي، چهل بيتي اشاره‏يي هم به جمال حضرت اباالفضل مي‏كند؛ آن يك حرفي است؛ ما نبايد خيلي خشكي به خرج دهيم و سختگيري كنيم؛ اما اين‏كه ما همه‏اش بياييم روي ابروي كماني و بيني قلمي و چشم خمار اين بزرگواران تكيه كنيم، اين‏كه مدح نشد؛ در مواردي ضرر هم دارد؛ در فضاهايي اين كار خوب نيست...

... يك‏وقت يكي از برادران مداح مي‏گفت ما اگر از شعرهاي خوب و شعراي بزرگ شعري انتخاب كنيم، مردم نمي‏فهمند؛ بنابراين مجبوريم از اين شعرها استفاده كنيم. اين‏طوري نيست؛ من اين را قبول ندارم. وقتي با زبان شعر با مردم حرف بزنيد، هرچه شعر پيچيده هم باشد، وقتي مداح با هنر مداحي خود توانست اين را كلمه كلمه به مردم القاء و مخاطبه كند، در دل مردم اثر مي‏گذارد...

یکشنبه 15 مرداد 1385

فتح خداوند

عمري ست عرب، مثل تو –يک مرد – نديده است
تنها نه نديده است، که حتي نشنيده است

تو، هيمنه ي نام خداوندي و هرگز
چشمي به جهان برتر از آن نام نديده است

تو، قله ي سر سوده به خورشيدي و بي شک
بالاتر از آن، هيچ عقابي نپريده است

اي خون خدا در رگ مردان خداوند
پشت ستم از هيبت نام تو خميده است

نامت همه جا بر لب مردان غيور است
زين تسمه که از گرده بيداد کشيده است

آن نعره چون رعد، رسا باد در عالم
تا صيحه ي صهيون، به سکوتي نرسيده است

دست از تن اين لشگر بيداد بينداز
تا پا ز فلسطين و ز لبنان نکشيده ست

سرمايه ي جاويد جوان هاي جهان باد
خوني که بر آن خاک خداوند دويده ست

امروز اگر زخمي شب کيش تريني
فردا علم نام تو بر بام سپيده ست

دور است، ولي دير نه اي فتح خداوند
آن وعده که در آيه ي قران مجيد است

باکي دگر از حمله ي پاييز به دل نيست
«از خون جوانان وطن لاله دميده ست»

گفتم که به پايت غزلي سرخ بريزم
بالاي تو هر چند، فراتر ز قصيده ست!


*
براي شهيد زنده حزب الله: سيد حسن نصرالله


**
شعر از جواد محقق


***
سري بزنيد: لوح مقاومت

<< 1 2